ʚ ꭑιsτγ ꭑγορια ɞ – Telegram
ʚ ꭑιsτγ ꭑγορια ɞ
70 subscribers
97 photos
1 video
14 links
┍————≽^ - ˕ - ^≼————┑
ต ευτჩαηιζε ꭑγ ჩεα𐑾τβεατ ต
┕————— ᧔✿᧓ —————┙
Download Telegram
خوب خوب قسمت سوم
و اینکه اگه کسی از اینا خوشش میاد ریکت توت‌فرنگی بدین.
هانا رفت تو اتاق بچه و در و قفل کرد ک بهشون معجون استتار بده، وینسنت هم دنبالش درو شکوند اومد تو و فکر کرد هانا داره ب بچه هاشون سم میده و بطری معجونو گرفت شکوند.
هانا التماس میکرد ک وینسنت ب بچه ها اسیب نزنه و اقایی یک چک زد تو صورت هانا و توضیح داد ک نمیخواد زن و بچه‌ هاشو صدمه بزنه.
این اتفاق هانا رو خوشحال کرد ولی وینسنت کل زندگیش و دیدگاه خانوادش زیر سوال رفته بود. وینسنت میدونست زنش فرد مهربون و خوبی بود و با این حساب، اگه اونهمه اهریمنی ک دست خودش و خانوادش کشته شدن مثل هانا بودن، حتی چند تاشون، وینسنت نمیدونست چجوری میتونه با حس گناهش زندگی کنه. و سر کارش تا حد ممکن سعی میکرد اهریمنی رو نکشه و حتی خیلی آروم عذرخواهی کنه.
این وضع ادامه داش تا یک شب یکی از دوستای وینسنت تو مبارزه بدجور زخمی شد و وینسنت از هانا درخواست کرد ک به هر قیمتی دوستشو نجات بده.
ببخشید این قسمت ب اون خوبی نبود ولی تا بعدی بایی.
🍓1
کمرم درد میکنه
قسمت آخر؟
خوب هانا وقتی توسط وینسنت احضار میشه و دوستشو میبینه، میگه که یا باید بذاریم بمیره یا تبدیلش کنیم ب اهریمن.
وینسنتم میگه هانا هر کاری لازمه برای نجات دوستش انجام بده و خوب دوست وینسنت تبدیل ب اهریمن میشه.
این ماجرا باعث میشه دوست وینسنت از خودش متنفر باشه و از وینسنت ک گذاشت این اتفاق بیوفته.
خلاصه این دوست گرامی میفهمه ک وینسنت زنش اهریمنه و میره و به گارثی بزرگ-پدر وینسنت خبر رسانی می‌کنه.
ی شب ک هانا و شوهرش اروم خواب بودن جمعیت شهر میریزن با مشعل خونه ی وینسنت و هانا رو میسوزونن، و کل خانواده تو اتیش میسوزن.
اهرین چیزی ک هانا یادش میمونه گریه های بچه هاشه ک تو شعله ها محو میشه.
خوب این بک استوری هانا بود، خوشگذشت کنار شما و من بای.
2
خوب عا خبر خوب و بد.
خوب اینکه بلاخره فکر کنم این لپتاپی ک زیر دستمه خوبه.
بد اینکه انگیزه ی هنریم خاموشیده است و اگرم رو چیزی کار کنم چیزی نیس ک بذارم فعل.
تا اطلاع ثانوی بایی بایی..
💔2🌚1🍓1
بانو کاتیا
🍓1
میاد کنارم میشینه
😭1
سامبرا یکی از شخصیتای قدیمیمه، ۱۰ ساله شاید.
اهم پسر گلمون sombra gray، در دوره ای شبیه ب دوره های ویکتورینی، تو یک خانواده ی اهریمنی نسبتا قدرتمند ب دنیا اومد. پسر اول بود و جادوش چس بود. فقط میتونست ب حیوونش تبدیل ک بچه ها هم اینو میتونستن انجام بدن.
با اینحال ک خانوادش ازش ناامید شدن تو همون بچگی، سامبرا خیلی از علوم جادو خوشش میامد و میخواست ی روزی ی دانشمند بشه. داداشای کچچیک تر دوقلوش ک با جادوی قوی تری ب دنیا اومدن بیشتر توجه خانوادشو جلب کردن و وقتیم خواهرش ب دنیا اومد دیگه سامبرا تقریبا فراموش شده بود. پس پسرمون تصمیم گرفت از پدرش پول برای مدرسه بگیره و رفت ک تجربی بخونه، ولی با جادو.
تو دبیرستان, سامبرا با رایلند رز (Rylend rose) اشنا شد ی خودشم یک نجیبزاده ی اهریمنای دریایی بود (و ازش عکس خوب ندارم ولی بدونین خیلی نازه).
و بقیش مال ی روز دیگه، باییی.
(عکس جوونیشه)
🍓2
هنوزم جدید هیچی نکشیدم واقعا نمیدونم تا کی قراره انگیزع نداشته باشم
🍓1
من دارم فکر می‌کنم از هنر لفت بدم چون انگیزمو دارم از دست میدم. ولی باز پیدا میشه خودش و چند تا تمرین میکنم دوباره راه میوفتم ب سمت پیشرفت یا پسرفت.
1
سال نوی میلادیم مبارک با یلداتون، الان دیدم یک ژانویه شد
🍓2