قطرات باران به آرامی سرش را نوازش میدادند. برایش مهم نبود که چقدر سرد است، بیمار نمیشد. ایستاد و سرش را بالا برد. آسمان شب تاریک بود، و سکوت شهر حس تنهایی القا میکرد. میدانست که تنهاست، ولی پوچی باعث شده بود این احساس اذیتش نکند. بی هدف به پرسه زدن در شهر ادامه داد.
واقعا چه در انتظار او بود؟...
-apandics
-EXP.2.6.8
#mystory
#Crystal_blue
واقعا چه در انتظار او بود؟...
-apandics
-EXP.2.6.8
#mystory
#Crystal_blue
🔥2
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
قطرات باران به آرامی سرش را نوازش میدادند. برایش مهم نبود که چقدر سرد است، بیمار نمیشد. ایستاد و سرش را بالا برد. آسمان شب تاریک بود، و سکوت شهر حس تنهایی القا میکرد. میدانست که تنهاست، ولی پوچی باعث شده بود این احساس اذیتش نکند. بی هدف به پرسه زدن در شهر…
دیشب دیگه حسش نبود بنویسم
ولی این برای یه شخصیت جدیده
ولی این برای یه شخصیت جدیده