𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
...مرد دوباره آهی کشید و سرش را تکان داد. توجه دخترک دوباره به مرد برگشت. قلب مرد لحظه ای ایستاد. صورت گرد وگوشتالو..... لبخندی به صورت مرد دوید و به آرامی خندید. دخترک به تعجب به مرد زل زد. سپس مرد نفس عمیقی کشید. "جایی داری بخوای بری؟" دختر سرش را کج کرد.…
...وقتی به خانه رسیدند، مرد در را باز کرد و داخل رفت. "اینجا رو خونه خودت بدون." دخترک اول سرکی کشید، و بعد وارد شد و در را پشت سرش بست. مرد، کیسه های خرید را روی پیشخوان(اپن) گذاشت. "آلرژی یا چیزی که نداری؟" در حالی که به سمت یخچال میرفت، گفت. دخترک سرش را به علامت نه تکان داد. مرد ندید. دخترک، از پشت مرد سرکی به یخچال کشید. یخچال پر از میوه و خوراکی بود. "اینا چین؟" دخترک پرسید. دیوید با تعجب به سمت او برگشت. "میوه و... خوراکی؟ یه جوری میگی انگار تاحالا ندیدی." با خنده ای لطیف، جوک پراند. دخترک تایی به آبرویش داد. "ندیدم..." مرد از تعجب پلک زد. "مگه میشه؟" دخترک سر تکان داد. مرد به خودش فکر کرد. [یا خدا.... چجوری زنده ای اگه تاحالا هیچی ندیدی که بخوری؟ و چجوری استخونی نیستی؟...] سپس آهی کشید. دوباره به داخل یخچال نگاه کرد. سیب قرمزی برداشت و به سمت دخترک دراز کرد. "بیا، اینو امتحان کن." دخترک سیب را گرفت، و به آن نگاه کرد. "این چیه؟" سرش را بلند کرد و به مرد نگاه کرد. دیواد لبخند نرمی زد. "بهش میگن سیب. شیرینه، فقط باید گاز بزنی و بخوریش." دخترک با سردرگمی به مرد زل زد. این بچه چرا اینجوریه؟.. مرد نفس عمیقی کشید، و با پانتومیم به دخترک نشان داد که باید چکار کند. دخترک با سر تایید کرد، و گاز کوچکی به سیب زد. مزه شیرین در دهانش پخش شد. چشمانش گرد شد. حس کرد این بهترین چیزیه که تاحالا حس کرده: شیرینی. گازی دیگر زد، و حالا لپ های پف کرده بودند و لبش غنچه شده بود. همانطور که آنهارا در دهانش نگه داشته بود، به مرد نگاه کرد. مرد تایی به آبرویش داد، و زانو زد. "باید بجوییش.. و بعد قورتش بدی." دخترک سردرگم بود. مرد نفسی عمیق کشید. سپس، دوباره به حرکت به دخترک نشان داد. دخترک حرکات را تقلید کرد، و شروع کرد به جویدن. لپ های پف کرده اش گوگولی ترین چیزی بودند که هر کس میتوانست ببیند. چشمان کریستالی با کنجکاوی میدرخشیدند. صورتش با هر جویدن جمع میشد، و بعد وقتی قورت داد، با چهره ای نرم به سیب نگاه کرد. آب سیب از چانه اش چکه میکرد. دندانی دیگر به سیب زد. از مزه شیرین در دهانش لذت میبرد. مرد خنده ای ریز و نرم سر داد. سپس با انگشت شصتش آب سیب را از دهان دخترک پاک کرد. "یکم زیادی بامزهای، نه؟" دوباره خندید. وقتی به دختر نگاه میکرد، حس محافظت پدرانهای او را در بر میگرفت.
به نظر معلوم بود آینده چه در انتظار داشت، ولی آیا واقعا همانطور مورد انتظار بود؟
-ادامه دارد...
-apandics
-EXP.2.6.8
#mystory
#Crystal_blue
به نظر معلوم بود آینده چه در انتظار داشت، ولی آیا واقعا همانطور مورد انتظار بود؟
-ادامه دارد...
-apandics
-EXP.2.6.8
#mystory
#Crystal_blue
😭2👎1
دیره
ولی امیدوارم مورد پسند واقع بشود🌚🩵
پ.ن: با این آهنگه بخونینش
ولی امیدوارم مورد پسند واقع بشود🌚🩵
پ.ن: با این آهنگه بخونینش
Forwarded from Deleted Account
درود به شما، چنلی در باب تفکرات ریشه دار فلسفی، سینما و موسیقی که با حمایت و عضویت شما، در این زمینهها فعالیت میکند؛ با تشکر.
https://news.1rj.ru/str/mineanalytic
https://news.1rj.ru/str/mineanalytic
Telegram
Ego ideal
Visible Space ✦
Hold the line of truth
Hold the line of truth
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
...وقتی به خانه رسیدند، مرد در را باز کرد و داخل رفت. "اینجا رو خونه خودت بدون." دخترک اول سرکی کشید، و بعد وارد شد و در را پشت سرش بست. مرد، کیسه های خرید را روی پیشخوان(اپن) گذاشت. "آلرژی یا چیزی که نداری؟" در حالی که به سمت یخچال میرفت، گفت. دخترک سرش را…
دلم نمیخواد ادامش بدم..
میدونین؟🙂
میدونین؟🙂
نویسندگی جرئت میخواد
خلاقیت میخواد
ولی من اگه خلاقیت داشته باشم، جرئتشو ندارم...
دلم نمیاد قصه هامو تموم کنم
و از پایان باز هم متنفرم...
خلاقیت میخواد
ولی من اگه خلاقیت داشته باشم، جرئتشو ندارم...
دلم نمیاد قصه هامو تموم کنم
و از پایان باز هم متنفرم...
بخاطر همین به زور مینویسم اینا رو..
چون دلم نمیاد تمومشون کنم، میدونین؟...
زیادی... خوشگلن
داستانام و شخصیتاشونو دوست دارم
و فکر اینکه یه روزی تمومش کنم و ولی نشکنم میخورتم
چون دلم نمیاد تمومشون کنم، میدونین؟...
زیادی... خوشگلن
داستانام و شخصیتاشونو دوست دارم
و فکر اینکه یه روزی تمومش کنم و ولی نشکنم میخورتم