𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
...وقتی به خانه رسیدند، مرد در را باز کرد و داخل رفت. "اینجا رو خونه خودت بدون." دخترک اول سرکی کشید، و بعد وارد شد و در را پشت سرش بست. مرد، کیسه های خرید را روی پیشخوان(اپن) گذاشت. "آلرژی یا چیزی که نداری؟" در حالی که به سمت یخچال میرفت، گفت. دخترک سرش را…
دلم نمیخواد ادامش بدم..
میدونین؟🙂
میدونین؟🙂
نویسندگی جرئت میخواد
خلاقیت میخواد
ولی من اگه خلاقیت داشته باشم، جرئتشو ندارم...
دلم نمیاد قصه هامو تموم کنم
و از پایان باز هم متنفرم...
خلاقیت میخواد
ولی من اگه خلاقیت داشته باشم، جرئتشو ندارم...
دلم نمیاد قصه هامو تموم کنم
و از پایان باز هم متنفرم...
بخاطر همین به زور مینویسم اینا رو..
چون دلم نمیاد تمومشون کنم، میدونین؟...
زیادی... خوشگلن
داستانام و شخصیتاشونو دوست دارم
و فکر اینکه یه روزی تمومش کنم و ولی نشکنم میخورتم
چون دلم نمیاد تمومشون کنم، میدونین؟...
زیادی... خوشگلن
داستانام و شخصیتاشونو دوست دارم
و فکر اینکه یه روزی تمومش کنم و ولی نشکنم میخورتم
اینقد ایده های خفن تو ذهنم هست
ولی هیچ هنری ندارم ایده هامو عملی کنم...
ولی هیچ هنری ندارم ایده هامو عملی کنم...
من: داداش پاشو بگیر بخواب فردا صبح دوباره جونت بالا میاد بیدار شی..
داداشم:چی میگی؟
من:میگم پاشو برو بگیر بخواب فردا صبح با جون کندن بلند میشیا!
داداشم: اوهوم. باشه.
همچنان داداشم: دراز کشیدن و استفاده کردن از پای من بعنوان بالشت.
#happenings
داداشم:چی میگی؟
من:میگم پاشو برو بگیر بخواب فردا صبح با جون کندن بلند میشیا!
داداشم: اوهوم. باشه.
همچنان داداشم: دراز کشیدن و استفاده کردن از پای من بعنوان بالشت.
#happenings