𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚 – Telegram
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
59 subscribers
1.62K photos
183 videos
12 files
324 links
You're in a weird squirrel's li'l spaceship!¡🗿


Unknown=
@Apandicsishere_bot
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یا امشب کریستال بزارم فردا شب هیولا؟
👾1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
خب... ببخشید🌚
خب... امشب آبی کریستالی...
شاید تا ساعت دو طول بکشه چون تازه رسیدم خونه و ذهنم خستس
دیشب خونه بودم ولی مهمون داشتیم
امشبم از ساعت 5 تاحالا بیرونم...
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اشکال نداره اگه فردا صبح بزارم؟
امشب یه حالیم اصن...
احساساتم یکم قاطی شدن و ذهنم آشفتس...
فک نکنم بتونم بنویسم...
👍2👎1😢1
اگه سعی کنم و خودمو زور کنم بنویسم ممکنه مثل هفته قبل خوب نشه..
👍2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
صبح پارت جدید کریستال میدم...
شب بخیر
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سلام علیکم
صبحتون بخیر....
البته الان ظهره
پس ظهرتون بخیر
*وی تازه ساعت 9:30 بیدار شده و تا صبحونه خورده ساعت 11 شده🗿😂*
سعی میکنم امشب هم داستان هیولا رو بزارم ولی قول نمیدم چون فردا امتحان حسابان دارم
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
....دیوید درحالی که دخترک را در حوله‌ی بزرگ پتومانندی پیچانده و روی تخت نشانده بود، در کمدش جست و جو می‌کرد. لباسی مناسب برای آدمی کوچک مثل دخترک نداشت. ایستاد و پس کله اش را خاراند. کلافه بود و نمی‌دانست چه کند. اتاق خواب شلخته شده بود و گوشه گوشه‌ی اتاق…
...ماه از پنجره اتاق به داخل سرک می‌کشید. صدای جیرجیرک های بیرون از خانه، مثل لالایی آرامش بخش بود. دخترک هنوز به سقف خیره شده بود. در حالی که بدن کوچکش روی تخت دراز کشیده بود، ذهنش در خاطرات دوردست در حال گردش بود....
‌ ‌[آسمان ابری بود و گریه می‌کرد. هوای بهار که قرار بود دل انگیز باشد، غمناک و ماتم زده بود. اگر هر آدمی دیگر آنجا بود، دلش می‌گرفت. درحالی که بدنبال مادرش کشیده می‌شد، هوای سرد بر پوست صورتش شلاق می‌زد. اشکهایی که از لپ هایش به پایین می‌غلتیدند، گرم بودند اما در آن سرما، باعث یخ زدن بیشتر می‌شدند. زن، دست دخترش را با شتاب کشید و دختر به جلو پرتاب شد. قدم های کوچک و نامیزانش باعث از دست دادن تعادل و در نهایت افتادن او روی زمین گلی شدند. رئیس آزمایشگاه، از بالا نگاه سردی به دخترک انداخت، و سپس سرش را بلند کرد و به زن نگاه کرد:"مادام، شما نمی‌تونید همینجوری بچتونو اینجا بندازید. این آزمایشگاه قوانینی داره." اخمی بر لبان زن نقش بست. به مرد تشر زد:"برام مهم نیست. حتی لازم ندارم براش پول بدید. فقط ببریدش! دیگه نمیخوام ببینمش! حتی اگه بمیره برام مهم نیست!!..."
‌مرد چشمانش را ریز کرد، گوشه لبانش لبخند کوچکی نقش بست و نگاهی شیطانی به چشمان چون زمرد سبزش دوید. سرش را تکان داد و دوباره از بالا به دخترک نگاه کرد. دخترک حالا نشسته بود و با دستان گِلی‌اش، صورت گریانش را پاک می‌کرد. دستان کوچک دخترک کثیف و زخمی شده بودند. مرد زانو زد و صورت چون گل ظریف دخترک را در دست گرفت. به چشمان مشکی‌اش زل زد و اینبار، پوزخندی بر صورتش نقش بست. موهای سیاه او را کنار زد و پوزخندش گشاد تر شد. ایستاد و دخترک را با خودش بالا کشید. نگاهش دوباره به مادر بچه افتاد، و کمی سرش را به نشانه تایید، پایین آورد. زن، چشم غره ای به دخترک رفت و رویش را گرداند. زیرچشمی به خدمتکارش نگاه کرد و به او گفت تا او را دنبال کند.
‌دخترک، در حالی که دست کوچکش در دست خیلی بزرگ مرد گم شده بود، رفتن مادرش را با گریه نگاه کرد. ناراحتی‌های که قلبش را مچاله کرده بود، حرف هایش را در گلویش زندانی کرده بودند. وقتی که سایهٔ مادرش در میان درختان گم شد، مرد چرخید و دختر را به دنبال خودش کشید. از گوشه چشمش، دخترک که به هق هق افتاده بود را نگاه کرد‌:"اینجا گریه کردن ممنوعه. حالا من اربابتم و باید به هر چی میگم گوش کنی."
‌دختر کوچک نگاهی معصومانه با چشمان اشکی‌اش به مرد انداخت. اما مرد اهمیتی نداد. دست با ظرافت او را با خشونت فشرد و او را به سمت ساختمان نیمه قدیمی آزمایشگاه کشاند......]

-ادامه دارد...

-apandics
-EXP.2.6.8
#Crystal_blue
#mystory
🔥2
امیدوارم مورد قبول واقع بشود...
🥰2