𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
"...بعد از پیدا شدن جسد، ابتدا به نظر میرسید که کار، کار یکی از اعضای آن مافیا باشد؛ اما طبق توضیحات نوشته شده در گزارش، پس از جست و جوی محل و با پیدا شدن یک طرح دیگر از قتل، همه بازرسان صحنه جرم متفقالقول به این نتیجه رسیدند که این هم به هیولای زمستانی…
"ساعت با رسیدن به ۶:۴۵ صبح دوباره به صدا درآمد و کارآگاه را از خواب بیدار کرد. او با مالیدن چشم هایش، به ساعت نگاهی انداخت. سپس بلند شده، کش و قوسی به بدنش داد و دوباره نگاهش روی مدارک افتاد بنابراین میان دو ابرویش را فشرد و تصمیم گرفت بعد از یک دوش صبحگاهی، هنگام صبحانه جست و جوی اینترنتی ای درباره ی حسین کامرانی داشته باشد چرا که دیشب درست زمانی که خواست استراحت کند، از شدت خستگی به دیدار هفت پادشاه رفت.
[حسین کامرانی، متولد ٢٨ مهر ١٣۴٨ در همدان است. وی کودکی خود را در همدان و سپس برای تحصیل در سال ۶٩ به شیراز سفر کرد. نام او در بین نخبه های دانشگاه صنعتی خودنمایی میکرد. او دانشگاه خود را شش سال زودتر با مدرک دکترا به اتمام رساند سپس در یکی از شرکت های تحت نظر پدرش در همدان شروع به کار کرد. او بخاطر فعال بودن و مسئولیت پذیری با سرعت به مقام مدیر عامل در همان شرکت رسید تا بعدا وارث شایستهای برای پدرش باشد. وی هماکنون بدلیل کار های خیرش توسط مردم دوست داشته می شود.]
کارآگاه با صدا جرعه ای از چایش آن را نوش جان کرد. «آدم به این خوبی، چه مشکلی با خواهر زاده اش باید داشته باشد؟ چرا اصلا باید مشکلی داشته باشد؟» سپس جرعه ای دیگر از چای زعفرانی را حین تفکر نوشید :«اگر به عنوان نیروی انتظامی برم ممکنه حتی اگه کاسه ای هم زیر نیم کاسش باشه محتاطانه عمل کنه.... باید با لباس مبدل برم، یه هویت جعلی میخوام.» خوشبختانه کارآگاه رحیمی چهرهٔ شناخته شدهای میان مردم نداشت، آنها میدانستند سرگرد جواد رحیمی، مردی انزوا گزین و گوشه نشین، اما تیزبین و لجباز است. کارآگاه جواد رحیمی آخرین جرعه چای را سر کشید و از جا بلند شد: «باید یه سری به اونجا بزنم ببینم چه خبره.... ای بابا....» در این میان افسوسی از اعماق گلویش فرار کرد. سپس در حالی که به سمت اتاق میرفت تا آماده شود، نکته ای را به یاد آورد:« سر راه اون عکس رو هم نشون سرهنگ بدم. شاید یه چیزی بدونه.» و خود را آماده رفتن ساخت."
-ادامه دارد...
-apandics(part 8)
#mystory
#The_Winter_Monster
[حسین کامرانی، متولد ٢٨ مهر ١٣۴٨ در همدان است. وی کودکی خود را در همدان و سپس برای تحصیل در سال ۶٩ به شیراز سفر کرد. نام او در بین نخبه های دانشگاه صنعتی خودنمایی میکرد. او دانشگاه خود را شش سال زودتر با مدرک دکترا به اتمام رساند سپس در یکی از شرکت های تحت نظر پدرش در همدان شروع به کار کرد. او بخاطر فعال بودن و مسئولیت پذیری با سرعت به مقام مدیر عامل در همان شرکت رسید تا بعدا وارث شایستهای برای پدرش باشد. وی هماکنون بدلیل کار های خیرش توسط مردم دوست داشته می شود.]
کارآگاه با صدا جرعه ای از چایش آن را نوش جان کرد. «آدم به این خوبی، چه مشکلی با خواهر زاده اش باید داشته باشد؟ چرا اصلا باید مشکلی داشته باشد؟» سپس جرعه ای دیگر از چای زعفرانی را حین تفکر نوشید :«اگر به عنوان نیروی انتظامی برم ممکنه حتی اگه کاسه ای هم زیر نیم کاسش باشه محتاطانه عمل کنه.... باید با لباس مبدل برم، یه هویت جعلی میخوام.» خوشبختانه کارآگاه رحیمی چهرهٔ شناخته شدهای میان مردم نداشت، آنها میدانستند سرگرد جواد رحیمی، مردی انزوا گزین و گوشه نشین، اما تیزبین و لجباز است. کارآگاه جواد رحیمی آخرین جرعه چای را سر کشید و از جا بلند شد: «باید یه سری به اونجا بزنم ببینم چه خبره.... ای بابا....» در این میان افسوسی از اعماق گلویش فرار کرد. سپس در حالی که به سمت اتاق میرفت تا آماده شود، نکته ای را به یاد آورد:« سر راه اون عکس رو هم نشون سرهنگ بدم. شاید یه چیزی بدونه.» و خود را آماده رفتن ساخت."
-ادامه دارد...
-apandics(part 8)
#mystory
#The_Winter_Monster
❤4
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
....پس نوش جان کردن سوسیس و تخم مرغ پشت اپن، دخترک مزه جدیدی را تست کرده بود: تندی. دیوید سس تند را روی سوسیسی که چاشنی فلفل هندی داشت، به دخترک داده بود و تا چند دقیقه ای به چهره دخترک که سعی داشت دهان درحال آتش گرفتنش را آرام کند، خندیده بود. خوردنشان…
....دیوید درحالی که دخترک را در حولهی بزرگ پتومانندی پیچانده و روی تخت نشانده بود، در کمدش جست و جو میکرد. لباسی مناسب برای آدمی کوچک مثل دخترک نداشت. ایستاد و پس کله اش را خاراند. کلافه بود و نمیدانست چه کند. اتاق خواب شلخته شده بود و گوشه گوشهی اتاق لباس ریخته بود. دخترک که کلافه و بی حوصله به نظر میرسید، بلند گفت:"لباسای خودمو بده بپوشم." نگاه دیوید سمت دخترک چرخید. چهرهاش جدی شد و اخمی روی ابروهایش جا خوش کرد:"اصلا راه نداره بزارم با اون تیکه پارچهی بوگندو اینور اونور بگردی." دوباره شروع به گشتن کرد.
در نهایت، کوچکترین سایز تیشرتی که داشت را درآورد و همراه شورتکی که هنوز تیکت مغازه به آن وصل بود، آن را به دخترک داد. ابروی دخترک تا خورد. به لباس ها نگاه کرد و چهرهاش ترک خورد. زبانش از سلیقه عجیب این مرد قاصر بود. یک تیشرت زرد با شورتک سفید که پر از ستاره های درخشنده بود و بخاطر مهره های تزئینی روی ستارگان، چشم را اذیت میکرد. دیوید با شرمساری گفت:"شرمنده، کوچیک تر از این نداشتم. فردا میرم برات لباس میگیرم ولی فعلا با اینا تا کن تا بعدا." و بعد، با دیدن چشمان آبی دخترک که دوباره در حال درخشیدن بودند، از اتاق به بیرون جهید.
بعد از دردسر های پوشیدن لباس و خشک کردنی موی همچون برف سفید دخترک، وقت خواب بود. دیوید تشکی آورد و کنار تخت روی زمین انداخت. دخترک، تایی به ابرویش داد و سرش را کج کرد. پرسید:"چکار میکنی؟" دیوید که تازه زیر پتو جا خوش کرده بود، پاسخ داد:"میخوام بخوابم دیگه. تو هم برو رو تخت بخواب بچه."
-...خواب؟......
+بله،خوابـ....
دیوید به دخترک زل زد. اوه خدای بزرگ! با افسوسی خود را از تشک گرم و راحتش جدا کرد و بلند شد. دخترک را بغل کرد و روی تخت خواباند، سپس پتو را روی دخترک کشید و خودش دوباره زیر پتوی روی تشک خزید. دخترک پلکی زد و به سقف خیره شد. دوباره نشست و به دیوید خیره شد. دیوید که نگاه سوراخ کننده دخترک را حس کرد، پرسید:"چیزی میخوای؟" پس از لحظه ای سکوت، دخترک پاسخ داد:"الان چکار کنم؟" دیوید در دلش ناله ای سر داد و بعد جواب دخترک را با لطافت پدرانه ای داد:"چشماتو میبندی و ذهنتو خالی میکنی. بعدش میخوابی."
دخترک با سر تایید کرد. دوباره دراز کشید و به سقف خیره شد. افکار عجیب و غریبی ذهنش را شلوغ کرده بودند. دوباره نشست و به دیوید خیره شد. تا دهانش را باز کرد تا سوالی بپرسد، صدای خروپف دیوید در اتاق پیچید و باعث شد دخترک یکه بخورد. بدون حرفی، دوباره دراز کشید و به سقف خیره شد. خمیازه ای کشید. بدن کوچکش آنجا روی تخت فرو رفته بود، ذهنش اما، در جای دیگری سیر میکرد......
-ادامه دارد...
-apandics
-EXP.2.6.8
#Crystal_blue
#mystory
در نهایت، کوچکترین سایز تیشرتی که داشت را درآورد و همراه شورتکی که هنوز تیکت مغازه به آن وصل بود، آن را به دخترک داد. ابروی دخترک تا خورد. به لباس ها نگاه کرد و چهرهاش ترک خورد. زبانش از سلیقه عجیب این مرد قاصر بود. یک تیشرت زرد با شورتک سفید که پر از ستاره های درخشنده بود و بخاطر مهره های تزئینی روی ستارگان، چشم را اذیت میکرد. دیوید با شرمساری گفت:"شرمنده، کوچیک تر از این نداشتم. فردا میرم برات لباس میگیرم ولی فعلا با اینا تا کن تا بعدا." و بعد، با دیدن چشمان آبی دخترک که دوباره در حال درخشیدن بودند، از اتاق به بیرون جهید.
بعد از دردسر های پوشیدن لباس و خشک کردنی موی همچون برف سفید دخترک، وقت خواب بود. دیوید تشکی آورد و کنار تخت روی زمین انداخت. دخترک، تایی به ابرویش داد و سرش را کج کرد. پرسید:"چکار میکنی؟" دیوید که تازه زیر پتو جا خوش کرده بود، پاسخ داد:"میخوام بخوابم دیگه. تو هم برو رو تخت بخواب بچه."
-...خواب؟......
+بله،خوابـ....
دیوید به دخترک زل زد. اوه خدای بزرگ! با افسوسی خود را از تشک گرم و راحتش جدا کرد و بلند شد. دخترک را بغل کرد و روی تخت خواباند، سپس پتو را روی دخترک کشید و خودش دوباره زیر پتوی روی تشک خزید. دخترک پلکی زد و به سقف خیره شد. دوباره نشست و به دیوید خیره شد. دیوید که نگاه سوراخ کننده دخترک را حس کرد، پرسید:"چیزی میخوای؟" پس از لحظه ای سکوت، دخترک پاسخ داد:"الان چکار کنم؟" دیوید در دلش ناله ای سر داد و بعد جواب دخترک را با لطافت پدرانه ای داد:"چشماتو میبندی و ذهنتو خالی میکنی. بعدش میخوابی."
دخترک با سر تایید کرد. دوباره دراز کشید و به سقف خیره شد. افکار عجیب و غریبی ذهنش را شلوغ کرده بودند. دوباره نشست و به دیوید خیره شد. تا دهانش را باز کرد تا سوالی بپرسد، صدای خروپف دیوید در اتاق پیچید و باعث شد دخترک یکه بخورد. بدون حرفی، دوباره دراز کشید و به سقف خیره شد. خمیازه ای کشید. بدن کوچکش آنجا روی تخت فرو رفته بود، ذهنش اما، در جای دیگری سیر میکرد......
-ادامه دارد...
-apandics
-EXP.2.6.8
#Crystal_blue
#mystory
🔥3👾1
اگه پارت امشب به دلتون ننشست مشکلی نداره
ذهنم مناسب نبوده
پارتو نوشتم که قولم خراب نکرده باشم
بسته به حالم ممکنه دست توش ببرم و تغییرش بدم ولی باید ببینم چی میشه
ذهنم مناسب نبوده
پارتو نوشتم که قولم خراب نکرده باشم
بسته به حالم ممکنه دست توش ببرم و تغییرش بدم ولی باید ببینم چی میشه
👌2