Forwarded from اینجا هر کوفت عمومی که خودم درست کرده باشم میذارم
در عمارت با شدت باز شد طوری که در از طرف دیگه با دیوار برخورد کرد. لحظه بعد پنی در حالی که چوب بیسبالش را روی دوشش گذاشته بود و هنوز پای راستش بالا بود در چهارچوب در ظاهر شد. در کنار او پانی که بدنی ظریفتر از هیکل عضلهایه همکارش داشت ایستاده بود. مثل همیشه مضطرب و عصبی ناخون انگشت اشاره دست چپش را میجوید و به اطراف نگاه میکرد.
پنی نیشخند زد و همزمان که حرف میزد وارد ساختمان شد.
.
.
نوای ویلون همه عمارت را پر کرده بود، زیبا و دلنشین در دل شب سکوت را کنار میزد و هرکس را به گوش کردن وا میداشت. پانی میچرخید و ویلون با زیبایی تمام مینوازید، حرکات بدن و واکنشهایش با هر حرکت روی ویلون هماهنگ بودند..
اما هر چند ثانیهای در میان نوای زیبای ویلون صدای گوش خراشی شنیده میشد. پانی همه تمرکزش را روی ساز گذاشته بود و سعی میکرد به زیبایی تمام آن را بنوازد... با اینحال صدای خندههای شیطانی پنی در طبقه دوم، جیغ و فریادهای ساکنان عمارت، ضربههای وحشیانه چوب بیسبال که بیپروا به دیوار و وسایل میخورد و در بین راه صدای جیغی را خفه میکرد، بیشتر و بیشتر اعصاب پانی را بهم میریخت...
تحمل، صدای خورد شدن دندهها
تحمل، پایین آمدن بزرگترین قاب شیشهای و خورد شدن تکههای رنگی قاب
تحمل، خفه شدن بانوی عمارت درحالی که چوب بیسبال گردنش را شکست
تحمل💢 تحمل💢 تحمل💢 تحمل💢
پانی از عصبانیت به خودش میلرزید. صورتش سیاه شده بود و رگهای گردنش به بزرگی انگشتانش، ناخنهایش از شدت فشار مشتش پوست دستش را پاره کرده بودند تا اینکه بالاخره ویلون را توی دیوار خورد کرد و فریاد زد:
- عوضییییی بی مغزززززز مگه نمیبینی دارم ویلون میزنمممم!! آشغال💢 مثل همیشه صدات رو اعصابهههه خودم میام بالا لبهاتو بهم میدوزممم!!! 💢
و بلافاصله با تمام شدن حرفش پلیس از در جلوی عمارت وارد شد و با اسلحه او را هدف قرار دادند.
«ایستتت»
حالا که شخصیت سوم پانی بالا آمده بود نیشخند دیوانهای زد و آرشه ویولن را توی دستانش فشار داد.
- همتون میکشم!!
بلافاصله آرشه را پرت کرد که مستقیم توی گردن مرد فرو رفت...
پنی که از بالای راهپله صحنه را تماشا میکرد لبخند زد و خونه گوشهی لبش را لیسید.
+ وقت نمایشه~
For you, dear musician (with ADHD)
And you, psychological big girl
پنی نیشخند زد و همزمان که حرف میزد وارد ساختمان شد.
+ هاهاها اینجا رو ببیننننن!! چه عمارت بزرگیهههه
دختر دیگر بالاخره دست از جویدن ناخنش برداشت و وارد عمارت بزرگ شد. همهچیز بشدت فانتزی و مجلل بود، مشخصا برای هر قسمت وجه غیرقابل تصوری خرج شده بود.
پانی با تیک عصبی زمزمه کرد
- این آشغال وقتی خون مردم رو تو شیشه میکرده اینقدر پول به جیب زده!! خودم چشماشو از کاسه در میارم
+ عالییههه مثل همیشه پرانرژی هستی پانیچاننن
- بهم نگو چان
پنی با بیاعتنایی به همکارش به سمت شومینه رفت و درحالی که یکی از مجسمهها رو بررسی میکرد گفت
+ هممم شاید باید به جای این چوب بیسبال فلزی، تبرم رو میاوردم!
- مهم نیست.... بیا هرچه زودتر تمومش کنیم میخوام همشون رو بکشم بعد برم خونه زیر پت- واییییی اونجا روووو
پنی با سرعت به سمت پانی برگشت و چوب بیسبالش را در حالت آماده باش در دست گرفت.
+ چیه؟؟
+ عا....
+ خداوکیلی؟
دختر ورزشکار با ناامیدی به پانی خیره شد که چطور مثل بچههای دوازده ساله ویلون گوشه سالن را برداشته بود و با ذوق نگاهش میکرد..
+ هعی من میرم به کارمون برسم
- برو
+ تو چیکار میکنی؟
پانی درحالی که اکلیل از چشمانش میبارید به سمت پنی برگشت. او دیگر همان آدم چند دقیقه پیش نبود، کاملا دگرگون شده بود انگار شخصیت دیگری از درونش جوشیده بود و حالا کنترل بدنش را به دست گرفته بود
+ ... اوکی میدونم
- هههه
.
.
نوای ویلون همه عمارت را پر کرده بود، زیبا و دلنشین در دل شب سکوت را کنار میزد و هرکس را به گوش کردن وا میداشت. پانی میچرخید و ویلون با زیبایی تمام مینوازید، حرکات بدن و واکنشهایش با هر حرکت روی ویلون هماهنگ بودند..
اما هر چند ثانیهای در میان نوای زیبای ویلون صدای گوش خراشی شنیده میشد. پانی همه تمرکزش را روی ساز گذاشته بود و سعی میکرد به زیبایی تمام آن را بنوازد... با اینحال صدای خندههای شیطانی پنی در طبقه دوم، جیغ و فریادهای ساکنان عمارت، ضربههای وحشیانه چوب بیسبال که بیپروا به دیوار و وسایل میخورد و در بین راه صدای جیغی را خفه میکرد، بیشتر و بیشتر اعصاب پانی را بهم میریخت...
تحمل، صدای خورد شدن دندهها
تحمل، پایین آمدن بزرگترین قاب شیشهای و خورد شدن تکههای رنگی قاب
تحمل، خفه شدن بانوی عمارت درحالی که چوب بیسبال گردنش را شکست
تحمل💢 تحمل💢 تحمل💢 تحمل💢
پانی از عصبانیت به خودش میلرزید. صورتش سیاه شده بود و رگهای گردنش به بزرگی انگشتانش، ناخنهایش از شدت فشار مشتش پوست دستش را پاره کرده بودند تا اینکه بالاخره ویلون را توی دیوار خورد کرد و فریاد زد:
- عوضییییی بی مغزززززز مگه نمیبینی دارم ویلون میزنمممم!! آشغال💢 مثل همیشه صدات رو اعصابهههه خودم میام بالا لبهاتو بهم میدوزممم!!! 💢
و بلافاصله با تمام شدن حرفش پلیس از در جلوی عمارت وارد شد و با اسلحه او را هدف قرار دادند.
«ایستتت»
حالا که شخصیت سوم پانی بالا آمده بود نیشخند دیوانهای زد و آرشه ویولن را توی دستانش فشار داد.
- همتون میکشم!!
بلافاصله آرشه را پرت کرد که مستقیم توی گردن مرد فرو رفت...
پنی که از بالای راهپله صحنه را تماشا میکرد لبخند زد و خونه گوشهی لبش را لیسید.
+ وقت نمایشه~
For you, dear musician (with ADHD)
And you, psychological big girl
اینجا هر کوفت عمومی که خودم درست کرده باشم میذارم
در عمارت با شدت باز شد طوری که در از طرف دیگه با دیوار برخورد کرد. لحظه بعد پنی در حالی که چوب بیسبالش را روی دوشش گذاشته بود و هنوز پای راستش بالا بود در چهارچوب در ظاهر شد. در کنار او پانی که بدنی ظریفتر از هیکل عضلهایه همکارش داشت ایستاده بود. مثل همیشه…
اینووووو نگاهههههه
واایهیایایتینینی
از کجا فهمیدی ناخن-*سرفه
نه من اصلا مضطرب نیستم قبل از آدم کشتن😔✨😭😂
وای خیلی خوب بودددد
یاححححح
خوبه خوبه خوشمان آمد
دو قطبی نیست این دیگه سه قطبیه مشتی🌚😂😂
واایهیایایتینینی
از کجا فهمیدی ناخن-*سرفه
نه من اصلا مضطرب نیستم قبل از آدم کشتن😔✨😭😂
وای خیلی خوب بودددد
یاححححح
خوبه خوبه خوشمان آمد
دو قطبی نیست این دیگه سه قطبیه مشتی🌚😂😂
🔥1
اینجا هر کوفت عمومی که خودم درست کرده باشم میذارم
در عمارت با شدت باز شد طوری که در از طرف دیگه با دیوار برخورد کرد. لحظه بعد پنی در حالی که چوب بیسبالش را روی دوشش گذاشته بود و هنوز پای راستش بالا بود در چهارچوب در ظاهر شد. در کنار او پانی که بدنی ظریفتر از هیکل عضلهایه همکارش داشت ایستاده بود. مثل همیشه…
ولی خیلی قشنگ نوشتی و همه چی مو به مو توصیف شده بود
یه لحظه واقعا فکر کردم خودم اونجام🌚😂(حالا جدا از قوه تخیل انگار واقعا منو از نزدیک دیدی یه کپی گرفتی گذاشتی تو داستانت)
یه لحظه واقعا فکر کردم خودم اونجام🌚😂(حالا جدا از قوه تخیل انگار واقعا منو از نزدیک دیدی یه کپی گرفتی گذاشتی تو داستانت)
🔥1
اینجا هر کوفت عمومی که خودم درست کرده باشم میذارم
در عمارت با شدت باز شد طوری که در از طرف دیگه با دیوار برخورد کرد. لحظه بعد پنی در حالی که چوب بیسبالش را روی دوشش گذاشته بود و هنوز پای راستش بالا بود در چهارچوب در ظاهر شد. در کنار او پانی که بدنی ظریفتر از هیکل عضلهایه همکارش داشت ایستاده بود. مثل همیشه…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
"خیابان ها خلوت بودند. به ندرت ماشینی عبور میکرد و شهر هنوز بیدار نشده بود. کارآگاه جوان به آرامی به سمت مقصدش قدم برمیداشت، اما افکارش در جایی دیگر سفر میکردند. از خود پرسید:(یعنی واقعا حسین کامرانی همونطور که اونجا نوشته بود آدم خوبیه؟) روبه روی درب کلانتری…
"آفتاب در میان آسمان خودنمایی میکرد. شهر به جنب و جوش افتاده بود و کلانتری نیز از این قاعده مستثنی نبود. جو دفتر سرهنگ ناصری برخلاف هوای خنکش، خشک و سنگین بود. کارآگاه به مدارک جدید نگاهی انداخت:«هیولای زمستانی...» سرهنگ در حالی که پیپش را روشن میکرد، از پنجره دور شد و سری تکان داد:«متاسفانه... قاتل رو خیلی دستکم گرفتیم.» و پکی به پیپش زد. کارآگاه به عکس جسد کامرانی، پانزدهمین جسد کامل بدون نقاشی، خیره شد. سرهنگ رو به روی او نشست:«شنیدم کاری با من داشتین؟» با این حرف، کارآگاه به خود آمد. نگاهش را به سمت سرهنگ گرداند. آهی از ته دل سر داد و گفت:«درسته... کاملا فراموش کردم.» دست در جیبش برد، عکس خانوادگی منوچهر را از جیبش بیرون آورد و روی میز گذاشت. ابرو های سرهنگ به آرامی به هوا رفتند:«این چیه؟» و عکس را برداشت. کارآگاه درحالی که انگشتانش را در هم گره زد، پاسخ داد:« تو خونه مقتول اول پیداش کردم.» چهره سرهنگ کمی درهم رفت و با جدیت پرسید:«اونجا رفتید؟ چرا؟ کی؟» نگاه جواد وقتی به سمت سرهنگ چرخید، خشک و سرد بود. او به جلو خم شد و صدایش را پایین آورد:«دو روز پیش، چونکه چیزی به نظرم کم اومد. و طبق منطق "مجرم به صحنه جرم برمیگرده" گفتم شاید یه چیزی پیدا کنم، نشونهای، سر نخی...» سرهنگ پکی دیگر به پیپش میزند: «چیزی هم پیدا کردی؟»
-این عکس و یه دفتر نقاشی.
-دفتر نقاشی؟
سرهنگ، نگاهی دیگر به عکس انداخت و آن را دوباره روی میز گذاشت. کارآگاه با نفس عمیقی، چشمش را بست و آرنج هایش را روی زانوهایش قرار داد:«یه دفتر نقاشی با نقاشی های بچگانه. نکته اینه که ٢٢ تا از اجساد هم همراه تصویر پیدا شدن. و تصاویر با نقاشی های توی دفتر... میتونم احتمال بدم که خالق هر دو، یه نفره.» ابروی سرهنگ تا خورد و چشمانش کمی گرد شدند:«نقاشی؟ داری میگی قاتل یه بچه رو با خودش اینور اونور میبره؟» کارآگاه سری تکان داد و چشمانش را باز کرد. نگاهش نافذ و گیرا و صدایش، آرام ولی خشک بود: «نمیدونم... ولی از یه چیز مطمئنم. اینکه حتما هدفی پشت این تصاویر بوده و فقط برای بازی کردن با ما استفاده نشدن...»...."
-ادامه دارد...
-apandics(part 10, ¼)
#mystory
#The_Winter_Monster
-این عکس و یه دفتر نقاشی.
-دفتر نقاشی؟
سرهنگ، نگاهی دیگر به عکس انداخت و آن را دوباره روی میز گذاشت. کارآگاه با نفس عمیقی، چشمش را بست و آرنج هایش را روی زانوهایش قرار داد:«یه دفتر نقاشی با نقاشی های بچگانه. نکته اینه که ٢٢ تا از اجساد هم همراه تصویر پیدا شدن. و تصاویر با نقاشی های توی دفتر... میتونم احتمال بدم که خالق هر دو، یه نفره.» ابروی سرهنگ تا خورد و چشمانش کمی گرد شدند:«نقاشی؟ داری میگی قاتل یه بچه رو با خودش اینور اونور میبره؟» کارآگاه سری تکان داد و چشمانش را باز کرد. نگاهش نافذ و گیرا و صدایش، آرام ولی خشک بود: «نمیدونم... ولی از یه چیز مطمئنم. اینکه حتما هدفی پشت این تصاویر بوده و فقط برای بازی کردن با ما استفاده نشدن...»...."
-ادامه دارد...
-apandics(part 10, ¼)
#mystory
#The_Winter_Monster
🔥2
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
"آفتاب در میان آسمان خودنمایی میکرد. شهر به جنب و جوش افتاده بود و کلانتری نیز از این قاعده مستثنی نبود. جو دفتر سرهنگ ناصری برخلاف هوای خنکش، خشک و سنگین بود. کارآگاه به مدارک جدید نگاهی انداخت:«هیولای زمستانی...» سرهنگ در حالی که پیپش را روشن میکرد، از…
این رسما شروع پارت ده هست ولی بخاطر چهار صفحه بودنش مجبورم تکه تکش کنم زیاد بلند نشه
و... دیشب خوابم برد بخاطر همین نتونستم بزارم😅❤️
ولی امیدوارم مورد پسند قبول واقع شود
(پ.ن: دیشب بخاطر سردردی که داشتم و ذهنم عملکرد درستی نمیداد، ادی کمک کرد مجددا. و دستشم درد نکنه✨)
ولی امیدوارم مورد پسند قبول واقع شود
(پ.ن: دیشب بخاطر سردردی که داشتم و ذهنم عملکرد درستی نمیداد، ادی کمک کرد مجددا. و دستشم درد نکنه✨)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
باید به اینکه دوبار بزنم رو پیام واکنش (👾) میده عادت کنم
هنو عادت نکردم
کمک! 😭😂
پ.ن:گوشیم کرش کرد. عالیه🌚😂
#vid
هنو عادت نکردم
کمک! 😭😂
پ.ن:گوشیم کرش کرد. عالیه🌚😂
#vid
هیچکس:
رسما هیچکس:
من:*سرگرم کردن بقیه با داستان های دوستام برا اینکه سمت داستان های پر ایراد من نیان*
رسما هیچکس:
من:*سرگرم کردن بقیه با داستان های دوستام برا اینکه سمت داستان های پر ایراد من نیان*
Forwarded from زادهســکوتم .
☠ دارک ساید ENFP ☠
*بیایم دارک ساید ENFP رو با بررسی عملکرد فانکشنها (کارکردهای شناختی) توجیه کنیم. چون فانکشنها همهچیز رو منطقیتر و جذابتر توضیح میدن*
"ENFP:Ne-Fi-Te-Si"
دارک ساید یه ENFP چیزی شبیه به نسخهی خطرناک، گیجکننده، و گاهی حتی خستهکنندهی خودشونه که میتونه آدمو یه جوری بین عشق و نفرت گیر بندازه.
1. Ne (خلاقیت افسارگسیخته):
تو حالت عادی، Ne مثل یه موتور جت پرایده که ENFP رو به دنیاهای خلاق و جالب میبره. ولی تو دارکساید، این موتور جت خاموش نمیشه و ENFP تبدیل میشه به یه توهمساز حرفهای.
مثال:
دوست ENFPت میگه:
«میدونی چیه؟ حس میکنم اون که سر چهارراه نگام کرد، یه جاسوسه و ما باید فرار کنیم! اصلاً بریم کانادا؟»
اینجا به جای اینکه بگی "چقدر خلاقانه فکر میکنی"، به این فکر میکنی که چطور میشه بهش توضیح داد همه چیز اونقدر هم پیچیده نیست.🤷🏻♀
2. Fi (ارزشهای شخصی):
تو حالت معمولی، Fi یه قطبنمای اخلاقیه که ENFP رو به سمت چیزهایی که براشون واقعا مهمه هدایت میکنه. ولی تو دارکساید، این قطبنما گیر میکنه روی خودخواهی یا دراماتیک بودن.
مثال:
حالا ENFP میگه:
«من از این کار خوشم نمیاد، پس نباید وجود داشته باشه! اگه تو هم انجامش بدی، یعنی تو دشمن آزادیای!»
اینجا، یه حالت «من محور دنیا هستم» شکل میگیره و ممکنه به راحتی کسی که دوسش دارن رو با یه حرف غیرمنطقی له کنن.🤧
3. Te (منطق نیمبند):
این تایپ معمولاً از Te برای سازماندهی زندگیشون استفاده میکنن (اونم وقتی خیلی تحت فشارن). ولی تو دارکساید، Te میزنه به سیم آخر و تبدیل میشن به یه آدمی که میخواد همه چیز رو کنترل کنه و زور بگه.
مثال:
تو وسط بحث میگه:
«تو نمیفهمی! اصلاً اینطوری که من گفتم درسته. به جهنم که منطقی نیست. من اینجا تصمیم میگیرم!»
بعدش هم اگه اعتراض کنی، یا بیمحلی میکنه یا قهر میکنه، چون حس میکنه باید یه جوری زورش رو ثابت کنه.😵💫
4. Si (خاطرهپرستی افراطی):
تو حالت عادی، ENFPها زیاد به گذشته گیر نمیدن، ولی تو دارکساید Si اونا رو به یه آدمی تبدیل میکنه که زندگیشون تو گذشته گره خورده.
مثال:
«یادته پارسال؟ اون مهمونی؟ حسرت اون لحظهها رو دارم... چرا هیچوقت دیگه مثل اون موقع خوشحال نیستم؟!»
حالا مشکل چیه؟ اینکه همه دارن از لحظه حال لذت میبرن و ENFP تو ذهنش دنبال چیزیه که دیگه برنمیگرده.
ُلبّ کلام:
این تایپ تو دارکساید شبیه به یه ترکیب انفجاری از آدمی که تو دنیا گم شده، به همه شک داره، یه کوچولو زورگو شده و کلاً یه پا شاعر دراماتیکه. پس فکر نکن همیشه یه کوچولوی بامزه و پر انرژیه چون همین کوچولو میتونه زندگیتو به فنا بده😁
𝑩𝒀 𝑺𝑾𝑨𝑵 🦢
•────────
『 @mbtiart 』
امروز معاون پرورشی مراقب امتحانمون بود
بعد بالا سرم وایساده بود قبل امتحان، همون لبخند همیشگی رو صورتش بود
یهو برگشت گفت:دیگه امتحانا هم تموم شد کاراتو باید بیا تحویل بدیا☺️✨
من:عام... 🌚
چن ثانیه ای سکوت
بعد گفتم: واسه نوجوان سالم نتونستم آماده کنم چیزی ولی واسه اون یکی هم نقاشی و هم داستان تا آخر هفته آماده میشه🌚😭
کمک!
#happenings
بعد بالا سرم وایساده بود قبل امتحان، همون لبخند همیشگی رو صورتش بود
یهو برگشت گفت:دیگه امتحانا هم تموم شد کاراتو باید بیا تحویل بدیا☺️✨
من:عام... 🌚
چن ثانیه ای سکوت
بعد گفتم: واسه نوجوان سالم نتونستم آماده کنم چیزی ولی واسه اون یکی هم نقاشی و هم داستان تا آخر هفته آماده میشه🌚😭
کمک!
#happenings