اتاق زیر شیروانی بانوی قرن19ام.
سلام عزیز مقصد دورم. اکنون که قلم به جوهر میزنم، زمستان دستانش را دور تنم حلقه کرده است. سرمایی به شدت وهم آور مرا در خود جای داده. اما تو کجای این زمینی؟ بگو آسمان منت برف روی سرت نهاده؟ اینجا که هیچ چیز نیست، نه برفی، نه درختی که سفید پوش باشد. همه جا انگار…
سلام بر بانوی گذشته های دورِ نزدیک؛
با خود تأملی کرده، پی بردم که حیف میباشد نامهای به این زیبایی بی پاسخ بماند.
زین پس، مینویسم، تا بماند به یادگار، یا تا بشود جرقه ای برای آشنایی.
اینجا هم سرد است، سرمای دلتنگی و دوری از خانواده، سرمای سختی و زندگی مستقل. لیکن خود را در گرمای محبت دوستان پوشاندهام، و یاد گذشتهی شیرین گرمای بیشتری به من هدیه میدهد.
کاش اینجا بودی تا این گرمای دلنشین را با شما سهیم شوم، یا اگر شود، کلش را به شما دهم تا دگر سرما گزند به شما نزند.
گفتی برفی از طرف آسمان، دوباره به یادم آمد که چقدر دلتنگ هستم. تنها نیستم، نه. دلتنگ؟ بله، قطعا. دلتنگی هم حسی نیست که به این راحتی رود، پس امیدوارم شما دلتنگ نباشی.
وقتی میگویی آنجا متروکه است، متوجه میشوم که تنهایی. تنهایی انتظار میآورد، دلتنگی میآورد، غم و ناراحتی میآورد، پس اکنون دلم خواست تا دوستت شوم، تا دگر باره اطرافت متروکه نباشد،غم زده و عاری از صدا نباشد.
اهل تخیل؟ نه دوست عزیز. من الههی هپروت هستم. کلا در دنیای شما زیبایان زندگی نمیکنم که بتوانی بگویی واقع بین باشم یا اهل تخیل.
ولی دوست دار ماندگار هستم. ابدیت. اینکه هیچ چیزی از بین نرود. قدر لحظه هارا میدانم،حتی آن لحظه هایی که غم داشتهام، عصبی بودم، یا احساسات و افکار منفی داشتهام، تجربه ای بوده که مطمئنم شما هم داشتی، و باور دارم میگذرد.
درست است که سخت؛ اما در آخر خواهد گذشت. پس لحظاتی که در آن زندگی میکنیم را دوست بدار ای بانو، که زندگی زیباست و دوست داشتنی.
در آخر من نیز برایت آرزو موفقیت میکنم، برایت آرزوی شادی میکنم، آرزوی جاودانگی و آرزوی دوست داشته شدن.
امیدوار هستم که به هر چه دوست داری و دلت خواهد، خواهی رسید.
از نامه زیبا و قلمت قشنگ تر از نور شما بسیار خرسند شدم و من بیشتر از شما سپاس گزارم، بانوی کلاسیک قصر تخیلات.
با احترام و عشق،
آپاندیس.
با خود تأملی کرده، پی بردم که حیف میباشد نامهای به این زیبایی بی پاسخ بماند.
زین پس، مینویسم، تا بماند به یادگار، یا تا بشود جرقه ای برای آشنایی.
اینجا هم سرد است، سرمای دلتنگی و دوری از خانواده، سرمای سختی و زندگی مستقل. لیکن خود را در گرمای محبت دوستان پوشاندهام، و یاد گذشتهی شیرین گرمای بیشتری به من هدیه میدهد.
کاش اینجا بودی تا این گرمای دلنشین را با شما سهیم شوم، یا اگر شود، کلش را به شما دهم تا دگر سرما گزند به شما نزند.
گفتی برفی از طرف آسمان، دوباره به یادم آمد که چقدر دلتنگ هستم. تنها نیستم، نه. دلتنگ؟ بله، قطعا. دلتنگی هم حسی نیست که به این راحتی رود، پس امیدوارم شما دلتنگ نباشی.
وقتی میگویی آنجا متروکه است، متوجه میشوم که تنهایی. تنهایی انتظار میآورد، دلتنگی میآورد، غم و ناراحتی میآورد، پس اکنون دلم خواست تا دوستت شوم، تا دگر باره اطرافت متروکه نباشد،غم زده و عاری از صدا نباشد.
اهل تخیل؟ نه دوست عزیز. من الههی هپروت هستم. کلا در دنیای شما زیبایان زندگی نمیکنم که بتوانی بگویی واقع بین باشم یا اهل تخیل.
ولی دوست دار ماندگار هستم. ابدیت. اینکه هیچ چیزی از بین نرود. قدر لحظه هارا میدانم،حتی آن لحظه هایی که غم داشتهام، عصبی بودم، یا احساسات و افکار منفی داشتهام، تجربه ای بوده که مطمئنم شما هم داشتی، و باور دارم میگذرد.
درست است که سخت؛ اما در آخر خواهد گذشت. پس لحظاتی که در آن زندگی میکنیم را دوست بدار ای بانو، که زندگی زیباست و دوست داشتنی.
در آخر من نیز برایت آرزو موفقیت میکنم، برایت آرزوی شادی میکنم، آرزوی جاودانگی و آرزوی دوست داشته شدن.
امیدوار هستم که به هر چه دوست داری و دلت خواهد، خواهی رسید.
از نامه زیبا و قلمت قشنگ تر از نور شما بسیار خرسند شدم و من بیشتر از شما سپاس گزارم، بانوی کلاسیک قصر تخیلات.
با احترام و عشق،
آپاندیس.
اتاق زیر شیروانی بانوی قرن19ام.
سلام عزیز مقصد دورم. اکنون که قلم به جوهر میزنم، زمستان دستانش را دور تنم حلقه کرده است. سرمایی به شدت وهم آور مرا در خود جای داده. اما تو کجای این زمینی؟ بگو آسمان منت برف روی سرت نهاده؟ اینجا که هیچ چیز نیست، نه برفی، نه درختی که سفید پوش باشد. همه جا انگار…
[نظرتون راجع به کانالم به شدت خوشحالم کرد(نه بابا کی گریه میکنه؟ من که نیستم قطعا.) کانال شما هم به شدت زیباست و بسیار لذت بردم، میبرم، و خواهم برد. خیلی خیلی از این شباهت هامون خوشحال شدم و امیدوارم بتونیم دوست های خوبی باشیم. مانا و جاودان باشید، و امیدوارم زمستونی به سفیدی و پاکی برف و خوشی آدمبرفی داشته باشید☃️✨]
دیشب دیر خوابیدم صبح نزدیک بود خوابم ببره سر کلاس...
بعد... آره.
بعد کلاس اومدم کتابخونه قسمت سالن مطالعش موکت پهن کردن
وای که چه خوب بود
گرم، نرم، ساکت.
تا همین ربع ساعت پیش خواب بودم مشتی
بعد... آره.
بعد کلاس اومدم کتابخونه قسمت سالن مطالعش موکت پهن کردن
وای که چه خوب بود
گرم، نرم، ساکت.
تا همین ربع ساعت پیش خواب بودم مشتی
Forwarded from GOLD
اگر بی تفاوت و اسون بگذری از چیزی که داره سر وطنت و مردمت میاد تو شرف نداری
GOLD
اگر بی تفاوت و اسون بگذری از چیزی که داره سر وطنت و مردمت میاد تو شرف نداری
من بی تفاوت نیستم.
فقط از بحث های سیاسی، اقتصادی.. یا هر چیز دیگری که به دولت نربوط شود بیزارم
فرار میکنم
بحث نمیکنم.
مردم حق دارند، نگرانند، ناراحتند و کاملا حق دارند. بهشان حق میدهم...
در سکوت زندگی کردن را بلدم، بیزاری از بحث را بلدم... پس بخاطر همین چیز دیگری جز آن نمیگویم
فقط از بحث های سیاسی، اقتصادی.. یا هر چیز دیگری که به دولت نربوط شود بیزارم
فرار میکنم
بحث نمیکنم.
مردم حق دارند، نگرانند، ناراحتند و کاملا حق دارند. بهشان حق میدهم...
در سکوت زندگی کردن را بلدم، بیزاری از بحث را بلدم... پس بخاطر همین چیز دیگری جز آن نمیگویم
💋2⚡1
Forwarded from پارس توییت
امروز متوجه شدم که بچهها (و بزرگسالان) ممکنه که برای فرار از استرس یه دنیای خیالی تو ذهنشون بسازن و اون دنیا رو گسترش بدن و بهش paracasm میگن.
🕊 @ParsTwt | چاهار
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
𝑮𝒂𝒍𝒂𝒄𝒕𝒊𝒄 𝑫𝒓𝒆𝒚
یه دونه؟
... الان متوجهش شدم....
پس...
پس یعنی چند تاشو داشتن یعنی...
پس...
پس یعنی چند تاشو داشتن یعنی...
Forwarded from بانوی قرن 19 ام-
« وقتی غمگین میشوی چه میکنی؟
مینویسم خانم جان، آنقدر مینویسم که از آسمان خیالم خون بچکد. چه کنم؟ وقتی نمیتوانم خالی از غم باشم و هربار نمیشود به اطرافیان از غم گفت.»
- بانوی قرن19ام. ⛓🕯
مینویسم خانم جان، آنقدر مینویسم که از آسمان خیالم خون بچکد. چه کنم؟ وقتی نمیتوانم خالی از غم باشم و هربار نمیشود به اطرافیان از غم گفت.»
- بانوی قرن19ام. ⛓🕯
بانوی قرن 19 ام-
« وقتی غمگین میشوی چه میکنی؟ مینویسم خانم جان، آنقدر مینویسم که از آسمان خیالم خون بچکد. چه کنم؟ وقتی نمیتوانم خالی از غم باشم و هربار نمیشود به اطرافیان از غم گفت.» - بانوی قرن19ام. ⛓🕯
«دقتی غمگین میشوی چه میکنی؟»
-سکوت میکنم؛
سکوت میکنم و گم میشوم،
یا بهتر است بگویم خود را در هیاهوی آرام دنیا گم میکنم.
دور از خانواده، دور از دوستان، دور از هر انسان یا بنی بشری.
بله... امکان دارد ساعت های زیر باران و برد بنشینم و به خیابان خالی خیره شوم، بیدغدغهی آنکه خیس شوم.
امکان دارد در خانه آنقدر بمانم که عاقبت کپک بزنم.
امکان دارد آنقدر جواب ندهم که اطرافیان از من دلآزرده شوند،گویی که به اندازه کافی بخاطر وجودم دل،آزرده نیستند.
اما در کنار اینها، فکر میکنم. زمانی که صدایی نیست، زمانی که همدمی نیست تا با او گپ و گفت داشته باشم، زمانی که از این زمین جدا شوم... فکر میکنم.
فکر های بد؛ سرزنش، دعوا، ناراحتی، تنبیه.
و همه این ها نسبت به خود من است.
با خود مهربان نیستم، نه. نمیتوانم مهربان باشم...
و....
دلیلش بماند برای بعد.
-Apandics
#me
#philics
-سکوت میکنم؛
سکوت میکنم و گم میشوم،
یا بهتر است بگویم خود را در هیاهوی آرام دنیا گم میکنم.
دور از خانواده، دور از دوستان، دور از هر انسان یا بنی بشری.
بله... امکان دارد ساعت های زیر باران و برد بنشینم و به خیابان خالی خیره شوم، بیدغدغهی آنکه خیس شوم.
امکان دارد در خانه آنقدر بمانم که عاقبت کپک بزنم.
امکان دارد آنقدر جواب ندهم که اطرافیان از من دلآزرده شوند،گویی که به اندازه کافی بخاطر وجودم دل،آزرده نیستند.
اما در کنار اینها، فکر میکنم. زمانی که صدایی نیست، زمانی که همدمی نیست تا با او گپ و گفت داشته باشم، زمانی که از این زمین جدا شوم... فکر میکنم.
فکر های بد؛ سرزنش، دعوا، ناراحتی، تنبیه.
و همه این ها نسبت به خود من است.
با خود مهربان نیستم، نه. نمیتوانم مهربان باشم...
و....
دلیلش بماند برای بعد.
-Apandics
#me
#philics