من دوران راهنمایی گروه سرود داشتم، تا رده استانی هم مقام آوردیم. یه مرکز بهداشت محله بهم نمیرسه؟
مصطفا نشسته کالاف بازی میکنه از «من سربازی که نرفتم بلد نیستم» رسیده به «آهااای حرومزادهها من هنوز زندهم»
حالا که رو صندلی عقب ماشین نشستم و چراغ کانتینر تریلیهارو میشمارم. حالا که عقربهها میچرخن و میچرخن وقت خوبیه برای فکرکردن به تمام این مدت که چهقدر سخت گذشت. چهقدر به مو رسید و پاره شد ولی هنوز سرپام. چهقدر زندگی منتظره تا بگی دیگه از این بدتر نمیشه و دقیقا بدترشه. چهقدر ماه از لای انگشتام موقع دید زدن قشنگه..
درنهایت اون چیزی که در درون آدمیزاد میمونه، بیشتر از کلماتیه که به زبون میاد..
آدمیزاد باید یه سوزن همراهش باشه که وقتی غمباد میگیره سریع خودش رو نجات بده. غم خبر نمیکند.
بهیاد سمبوسههای عامو چرخی، ساندویچ کالباسهای بوفه مدرسه، فوتبالهای وسط کوچه با توپ پلاستیکی دولایه، تابستونهایی که توو حیاط میخوابیدیم و زل میزدیم به آسمون، زمستونهایی که زیرِ کرسی جا خوش میکردیم و مامان انار دون میکرد، خونه تکونیهایی که همیشه قسر در میرفتیم، درسهایی که شب امتحان میخوندیم، جمعههایی که میرفتیم سیدی فیلم کرایه میکردیم و پولهای مچالهای که توو جیبمون آماده بودن..
کجایی؟ قهوهخونه. بریم کجا بشینیم؟ قهوهخونه. کجا جلسه کاری بذارم؟ قهوهخونه. کجا برم بشوره ببره؟ قهوهخونه.
- من قدرت غلبه بر مشکلاتم رو ندارم، من باید فرار کنم از مشکلاتم
+ ببین این حرفارو برو به این دافی مافیا بزن بوجی موجیت کنن، این چرت و پرتارو به من نگو.
-چرا گریه نمیکنی؟
+ ببین این حرفارو برو به این دافی مافیا بزن بوجی موجیت کنن، این چرت و پرتارو به من نگو.
-چرا گریه نمیکنی؟