من دوران راهنمایی گروه سرود داشتم، تا رده استانی هم مقام آوردیم. یه مرکز بهداشت محله بهم نمیرسه؟
مصطفا نشسته کالاف بازی میکنه از «من سربازی که نرفتم بلد نیستم» رسیده به «آهااای حرومزادهها من هنوز زندهم»
حالا که رو صندلی عقب ماشین نشستم و چراغ کانتینر تریلیهارو میشمارم. حالا که عقربهها میچرخن و میچرخن وقت خوبیه برای فکرکردن به تمام این مدت که چهقدر سخت گذشت. چهقدر به مو رسید و پاره شد ولی هنوز سرپام. چهقدر زندگی منتظره تا بگی دیگه از این بدتر نمیشه و دقیقا بدترشه. چهقدر ماه از لای انگشتام موقع دید زدن قشنگه..
درنهایت اون چیزی که در درون آدمیزاد میمونه، بیشتر از کلماتیه که به زبون میاد..