بهیاد سمبوسههای عامو چرخی، ساندویچ کالباسهای بوفه مدرسه، فوتبالهای وسط کوچه با توپ پلاستیکی دولایه، تابستونهایی که توو حیاط میخوابیدیم و زل میزدیم به آسمون، زمستونهایی که زیرِ کرسی جا خوش میکردیم و مامان انار دون میکرد، خونه تکونیهایی که همیشه قسر در میرفتیم، درسهایی که شب امتحان میخوندیم، جمعههایی که میرفتیم سیدی فیلم کرایه میکردیم و پولهای مچالهای که توو جیبمون آماده بودن..
کجایی؟ قهوهخونه. بریم کجا بشینیم؟ قهوهخونه. کجا جلسه کاری بذارم؟ قهوهخونه. کجا برم بشوره ببره؟ قهوهخونه.
- من قدرت غلبه بر مشکلاتم رو ندارم، من باید فرار کنم از مشکلاتم
+ ببین این حرفارو برو به این دافی مافیا بزن بوجی موجیت کنن، این چرت و پرتارو به من نگو.
-چرا گریه نمیکنی؟
+ ببین این حرفارو برو به این دافی مافیا بزن بوجی موجیت کنن، این چرت و پرتارو به من نگو.
-چرا گریه نمیکنی؟
شنبه، روز پر استرسِ قبل پخش بود. اگه اون روز شانس باهامون یار بود قسمت به موقع میرسید. و خب خیلی وقتا باهامون یار نبود و چشم به راهش میموندیم.
-سال چارصدویک، سریال بیگناه.
-سال چارصدویک، سریال بیگناه.
Forwarded from فصلِپرتقال
نمیدونم من اینطوریم یا اقتضای سن و سالمه که اینقدر با خودم کلونگم
Forwarded from مَرد سانفرانسیسکویی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این چرا هیچوقت قدیمی نمیشه؟