Think+ with us Dr. Morris Setudegan Est. 2015 – Telegram
Think+ with us Dr. Morris Setudegan Est. 2015
611 subscribers
1.89K photos
19 videos
41 files
552 links
Dr. Morris Setudega
استاد دانشگاه، رواندرمانگر سیستمی,
عضو انجمن روانشناسان APA
عضو مشاوران و سوپر ویژن سویس BSO
عضو انجمن systemis سویس

نوشته های خودم از صفحه اصلی +Think# و مطالب آموزشی ترجمه شده از جزوات تدریس در
دانشگاه
#dr_morris_setudegan
Download Telegram
روان‌شناسی سوگ و سازگاری با فقدان: راهنمای بالینی برای درمانگران

دکتر موریس ستودگان

مقدمه
مرگ عزیزان یکی از شدیدترین استرس‌های زندگی است که با برانگیختن واکنش‌های عاطفی، شناختی، جسمانی و وجودی، فرد را در وضعیت بحران قرار می‌دهد. سوگ نه یک «اختلال»، بلکه فرآیندی طبیعی از سازگاری روانی با واقعیت فقدان است.
بااین‌حال، در برخی موارد، فرایند سوگ دچار توقف، انجماد یا پیچیدگی می‌شود و می‌تواند به اختلالات هیجانی مانند افسردگی اساسی، اختلال استرس پس از سانحه (PTSD) یا سوگ پیچیده (Complicated Grief) منجر شود. وظیفه درمانگر، تسهیل عبور سالم از این فرآیند است.

۱. ابعاد نظری سوگ
نظریه‌های کلاسیک و معاصر، سوگ را از منظرهای متفاوتی تبیین کرده‌اند:

الف. نظریه مراحل (Kübler-Ross, 1969)
کوبلر-راس سوگ را متشکل از پنج مرحله توصیف کرد:
انکار – خشم – چانه‌زنی – افسردگی – پذیرش.
این مراحل، نه به‌صورت خطی، بلکه به‌شکل چرخه‌ای و بازگشتی در تجربه فردی رخ می‌دهند. درمانگر باید از تحمیل «ترتیب» به تجربه‌ی سوگ بپرهیزد و آن را پویشی انعطاف‌پذیر بداند.

ب. نظریه دلبستگی (Bowlby, 1980)
بر اساس نظریه بولبی، سوگ درواقع واکنشی به گسست پیوند دلبستگی است. شدت سوگ با میزان وابستگی عاطفی و الگوی دلبستگی فرد رابطه دارد.
برای مثال، در افراد با دلبستگی دوسوگرا، سوگ معمولاً طولانی‌تر و با احساس گناه و خشم توأم است.

ج. مدل تکالیف سوگ (Worden, 2009)
ویلیام وردن چهار تکلیف را برای فرایند سازگاری مؤثر با فقدان مطرح می‌کند:
پذیرش واقعیت مرگ.
تجربه و ابراز درد سوگ.
سازگاری با محیط جدید بدون حضور متوفی.
یافتن پیوندی ماندگار با متوفی و ادامه زندگی.
این مدل برای کار درمانی ساختارمند با داغداران بسیار مفید است.

۲. مراحل پدیداری و تظاهرات بالینی
۲.۱. انکار
در این مرحله، دفاع‌های شناختی و هیجانی فعال می‌شوند تا فرد از فروپاشی روانی در برابر واقعیت مرگ محافظت شود.

🌒 کار درمانگر: احترام به انکار به‌عنوان مکانیسم دفاعی موقت، بدون فشار برای مواجهه فوری با واقعیت.

۲.۲. خشم
خشم ممکن است به‌سوی خود، پزشک، خدا، یا حتی متوفی جهت یابد.

🌗 کار درمانگر: کمک به فرد برای شناسایی هدف واقعی خشم و تبدیل آن به هیجان‌های زیرین (احساس بی‌قدرتی، ترس از رهاشدگی).

۲.۳. چانه‌زنی (معامله)
فرد تلاش می‌کند با سرنوشت معامله کند («کاش من به‌جای او می‌رفتم»).

🌘 کار درمانگر: گوش دادن همدلانه به «اگرها» و «ای‌کاش‌ها»، و کمک به بازشناسی مرز میان مسئولیت واقعی و خیال‌پردازی‌های گناه‌آلود.

۲.۴. افسردگی
افسردگی سوگ با احساس پوچی، کاهش انگیزه و درون‌گرایی همراه است.

🌗 کار درمانگر: تفکیک میان افسردگی سوگ طبیعی و افسردگی بالینی اهمیت دارد.
در افسردگی سوگ، عزت‌نفس معمولاً حفظ می‌شود و فرد هنوز قادر به تجربه‌ی عشق و معناست.

۲.۵. پذیرش
درمانگر باید به فرد کمک کند تا مفهوم «ادغام فقدان در زندگی» را بیاموزد.
پذیرش به معنای فراموشی نیست، بلکه بازسازی ارتباط درونی با متوفی است — آنچه وردن از آن با عنوان continuing bonds یاد می‌کند.

۳. تمایز سوگ طبیعی و سوگ پیچیده

🌜شدت هیجانات متغیر و کاهنده با گذر زمان در سوگ طبیعی اما پایدار یا فزاینده در سوگ پیچیده.

🌛خواب و اشتها موقتاً مختل در سوگ طبیعی ولی در پیچیده مزمن و شدید است.‌

🌜افکار درباره متوفی خاطره و یاد مثبت در سوگ طبیعی ولی در سوگ پیچیده اشتغال وسواسی یا اجتناب کامل شکل می‌گیرد.
در سوگ طبیعی عزت نفس حفظ می‌شود ولی در سوگ پیچیده کاهش می‌یابد.

خطر خودکشی در سوگ طبیعی پایین و در سوگ پیچیده نسبتا بالاست.

🥀 نکته بالینی: اگر علائم بیش از ۶ ماه پایدار باشند و عملکرد فرد به‌شدت مختل شود، ارزیابی برای Prolonged Grief Disorder (بر اساس DSM-5-TR) ضروری است.

۴. مداخلات درمانی پیشنهادی
الف. مداخلات شناختی-رفتاری (CBT for Grief)
شناسایی افکار ناکارآمد (مثلاً: «نباید زنده می‌ماندم»)
بازسازی شناختی پیرامون مسئولیت و گناه
تشویق به تدریج در بازگشت به فعالیت‌های روزمره

ب. درمان متمرکز بر معنا (Meaning Reconstruction Therapy; Neimeyer)
تمرکز بر بازسازی معنا و هویت پس از فقدان
نوشتن نامه به متوفی یا گفتگوهای خیالی هدایت‌شده
یافتن هدف جدید در زندگی (به‌جای حذف متوفی از ذهن)

ج. درمان حمایتی – وجودی
حضور همدلانه و بدون قضاوت
اعتباردهی به رنج به‌عنوان تجربه‌ای انسانی
بررسی پرسش‌های وجودی (مرگ، تنهایی، آزادی، معنا)

د. درمان‌های گروهی و آیینی
گروه‌درمانی سوگ می‌تواند حس تعلق، بازتاب تجربی و کاهش احساس انزوا را تسهیل کند.
همچنین، استفاده از آیین‌های فرهنگی یا مذهبی (مثل دعا، یادبود، شمع‌افروزی یا روایت خاطرات) به عنوان پل روانی برای بازسازی معنا مؤثر است.


ادامه دارد

۱_۲
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
1
۵. سوگ در کودکان و نوجوانان
کودکان درک انتزاعی از مرگ ندارند. مفهوم برگشت‌ناپذیری یا جهانی‌بودن مرگ معمولاً تا حدود ۹ سالگی تثبیت نمی‌شود.
درمانگر باید:
از استعاره‌های مبهم ("او خوابیده") پرهیز کند.
اجازه دهد کودک از طریق بازی، نقاشی یا داستان احساسات خود را بیان کند.
والد یا مراقب را آموزش دهد تا ثبات عاطفی و حضور جسمانی خود را حفظ کند.

۶. مثال بالینی
مراجع «م»، ۳۲ ساله، دو ماه پس از فوت ناگهانی پدرش دچار علائم بی‌خوابی، احساس گناه و کناره‌گیری اجتماعی شد. در درمان، تمرکز بر بازسازی معنا و بازتعریف نقش او در خانواده بود. او آموخت که می‌تواند میراث عاطفی پدرش را از طریق ادامه دادن برخی سنت‌های خانوادگی حفظ کند.
پس از ۴ ماه، نشانه‌های انزوا کاهش یافت و توانست به شغل خود بازگردد.

۷. نقش درمانگر
درمانگر باید در مسیر سوگ:
گواه درد مراجع باشد، نه داور آن؛
فضای امن برای تجربه و ابراز هیجان‌ها فراهم کند؛
در عین همدلی، مرزهای درمانی و واقعیت عینی را حفظ کند؛
و به مراجع کمک کند تا از رنج به رشد پس از سانحه (Post-Traumatic Growth) برسد.


باید گفت که سوگ سفری است از انکار تا بازسازی معنا.
درمانگر نه برای «حذف اندوه»، بلکه برای همراهی در معنا دادن به اندوه حضور دارد.
در نهایت، پذیرش مرگ عزیز، به معنای بازگشت به زندگی‌ای نو است که در آن حضور متوفی به‌شکل درونی و نمادین ادامه دارد.

📚 منابع پیشنهادی

Kübler-Ross, E. (1969). On Death and Dying.
Worden, J. W. (2009). Grief Counseling and Grief Therapy.

Neimeyer, R. A. (2001). Meaning Reconstruction & the Experience of Loss.
Bowlby, J. (1980). Attachment and Loss, Vol. 3: Loss, Sadness, and Depression.


دکتر موریس ستودگان +Think
در پاییز ۲۰۲۲
۲_۲
1
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
خانه و روان

دکتر موریس ستودگان
سمینار در زمستان ۲۰۲۱ برن

در روان‌کاوی، "خانه" تنها یک مکان فیزیکی نیست؛ بلکه یک نقطه بالقوه برای تجربه زیستن، بازگشت و بودن است — جایی که ناخودآگاه، هویت، و میل در هم می‌آمیزند. نگاهی کنیم به خانه از چند منظر گوناگون.

🐸 خانه به مثابه "رحمِ نمادین" از دید فروید و فرویدین‌ها

فروید در تحلیل رؤیاها (1900) اشاره می‌کند که خانه در رویاها اغلب نماینده بدن یا خویشتن است. در این نگاه، خانه مکانی است که مرز درون و بیرون را تعیین می‌کند — همانند بدن که مرز روانی میان "من" و "دیگران" است.

"خانه در رویاها می‌تواند بازنمایی بدن باشد؛ اتاق‌ها و راهروها به بخش‌های مختلف بدن اشاره دارند."
Freud, The Interpretation of Dreams, 1900

🔹 نمونه:
مراجعی که از ورود به خانه‌ای تاریک در خواب می‌ترسد، ممکن است در سطح نمادین از مواجهه با بخش‌های ناآگاه درونی خودش هراس داشته باشد. خانه‌ی تاریک همان ناخودآگاه ماست.

👥 خانه به‌عنوان "محل تجربه‌ی بازگشت و بازسازی خود" از دید دونالد وینیکات
وینیکات در نظریه‌ی خود درباره‌ی فضای بالقوه potential space می‌گوید انسان در جایی میان درون‌روانی و واقعیت بیرونی زندگی می‌کند. خانه می‌تواند همان فضای میانی باشد؛ جایی که فرد میان درون روانی و جهان اجتماعی پیوند برقرار می‌کند.

"فضای بالقوه، جایی است که فرد بازی می‌کند، خلاق می‌شود، و حس "من بودن" را تجربه می‌کند.»

Winnicott, Playing and Reality, 1971
🔹 نمونه:
کودکی که در گوشه‌ای از خانه با اسباب‌بازی‌اش جهانی خیالی می‌سازد، در واقع در "فضای بالقوه" زندگی می‌کند. خانه برایش رحمِ روانی دوم است که در آن می‌تواند بین خیال و واقعیت تردد کند، بدون ترس از قضاوت.

🌸 خانه به مثابه "محل میل و فقدان" از دید لکان

برای لکان، خانه هرگز کاملاً امن نیست. هر "در" و "پنجره" آن نشانه‌ی میلِ دیگری است — نشانه‌ی اینکه همیشه چیزی بیرون از خانه هست که دلمان می‌خواهد یا از آن می‌ترسیم.

خانه در نگاه لکانی، تصویری از "امر خیالی" است: تصویری از تمامیت و گرما، که هیچ‌گاه به‌طور کامل در "امر نمادین" همان واقعیت اجتماعی و زبانی محقق نمی‌شود
"خانه جایی است که می‌پنداریم در آن کامل می‌شویم، اما همین پندار، میل به بازگشت را زنده نگه می‌دارد."
Lacan, Seminar XI: The Four Fundamental Concepts of Psychoanalysis, 1964
🔹 نمونه:
فردی که سال‌ها از خانه‌ی کودکی‌اش دور بوده، وقتی بازمی‌گردد احساس می‌کند همه‌چیز کوچک‌تر شده؛ چون خانه دیگر "محل میل" است، نه واقعیت. آنچه دلتنگش است، خانه‌ی درونیِ خیالی است، نه یک مکان واقعی.

👤 خانه و مفهوم "ناآشنا ـ آشنا" Unheimlich
فروید در مقاله‌ی معروفش از سال ۱۹۱۹ Das Unheimliche می‌گوید واژه‌ی Heimlich در آلمانی هم به معنی "خانگی و آشنا" است و هم "پنهان و مخفی".

وقتی چیزی که باید آشنا باشد (مثل خانه)، ناگهان ناآشنا می‌شود، حس ترس از بازگشت امر سرکوب‌شده ایجاد می‌شود.

"ناآشنا در واقع چیزی است که زمانی آشنا بوده، اما سرکوب شده است."
Freud, The Uncanny, 1919

🔹 نمونه:
کسی که وارد خانه‌ی خالی مادربزرگش می‌شود و حس ترس عجیبی دارد؛ چون خانه پر از "حضور غایب" است — همان امر بازگشت‌کرده‌ی سرکوب‌شده.


🏞️ در روان‌کاوی، خانه نه فقط "محل زندگی" بلکه صورت‌بندیِ روانی از بودن در جهان است:
✔️در فروید، خانه همان بدن و خود است.
✔️در وینیکات، خانه همان فضای بالقوه‌ی رشد و بازیست.

✔️در لکان، خانه مانند میل و فقدان است.

✔️در "امر ناآشنا"، خانه یعنی بازگشت امر سرکوب‌شده.

📚 رفرنس‌های اصلی:
Freud, S. (1900). The Interpretation of Dreams.

Freud, S. (1919).
The Uncanny.

Winnicott, D.W. (1971).
Playing and Reality.

Lacan, J. (1964).
The Four Fundamental Concepts of Psychoanalysis.

Bachelard, G. (1958).
The Poetics of Space. — (افزوده‌ی شاعرانه، که نگاه فلسفی به خانه دارد و برای روان‌کاوان الهام‌بخش بوده است)

۱_۲
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
2
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
حالا از فروید، وینیکات و لکان گذشتیم، برویم سراغ کسی که در مرز میان فلسفه، پدیدارشناسی و روان‌کاوی ایستاده: گاستون باشتلار یا بچلارد (Gaston Bachelard) — کسی که در کتاب معروفش The Poetics of Space (1958) "خانه" را به قلمرو خیال، خاطره و رؤیا تبدیل کرد. او شاید از نظر فنی روان‌کاو نباشد، ولی فهمی از خانه می‌دهد که ناخودآگاه رمانتیک را آشکار می‌کند.

🏡 خانه به مثابه "ناخودآگاه شاعرانه"
از دید باشتلار، خانه صرفاً مکان زیستن نیست؛ بلکه محل شکل‌گیری هستی درونی انسان است. او می‌گوید؛
"خانه نخستین جهانی است که انسان در آن جا می‌گیرد. پیش از آنکه در جهان باشیم، در خانه بوده‌ایم."

Gaston Bachelard, The Poetics of Space, p. 7

به بیان دیگر، خانه جایی است که بودن شکل می‌گیرد؛ جایی که ما برای نخستین بار میان “درون” و “بیرون” تمایز می‌گذاریم.

خانه در نظر او شبیه به ناخودآگاه
است: لایه‌لایه، پر از خاطرات، صداها، عطرها، نورها، و احساس‌های کهنه‌ای که هنوز در ما زنده‌اند.

🌺 خانه به عنوان بدن خیال
خانه در باشتلار مثل یک بدن است، با "سرداب" یا زیرزمین و "اتاق زیر شیروانی" یا سقف یا attic که هرکدام بخشی از روان را بازتاب می‌دهند:

زیرزمین (cave/cellar): نماد ناخودآگاه، بخش تاریک، غریزی، و خاموش ذهن است.

"در زیرزمین، انسان درونِ خود را حس می‌کند؛ نه در برابر جهان، بلکه در برابر خویش."

اتاق زیر شیروانی: نماد ذهن منطقی، اندیشه و روشناییست.

🔹 مثال:
در رؤیایی که فرد در زیرزمینِ خانه‌اش گرفتار می‌شود، این می‌تواند نمایانگر گیر افتادن در لایه‌های ناخودآگاه باشد — جایی که عقل و روشنایی (اتاق بالا) دیگر نفوذ ندارند.

👁️ خانه و حافظه‌ی بدن
باشتلار می‌گوید خانه نه فقط مکانی در فضا، بلکه مکانی در زمان درونی ماست. هر بار که درِ قدیمی را لمس می‌کنیم یا صدای پله‌ها را می‌شنویم، حافظه‌ی احساسی بدن ما فعال می‌شود.
"خانه در ما باقی می‌ماند، حتی اگر ما از آن بیرون آمده باشیم. خانه‌ای درونی داریم که در آن همواره ساکنیم."
Bachelard, 1958
🔹 مثال:
فردی که در کودکی در خانه‌ای چوبی زندگی کرده، وقتی سال‌ها بعد بوی چوب نم‌خورده را حس می‌کند، بدون اراده به آرامش یا ترس کودکی‌اش برمی‌گردد. خانه هنوز در بدنش زنده است.

👁️ خانه به عنوان "مخزن خیال"

در روان‌کاوی، خیال یا Phantasy اغلب فاصله‌ای بین میل و واقعیت است.
باشتلار این را به سطحی شاعرانه می‌برد و میگوید خانه همان‌جاست که خیال زندگی می‌کند — مکانی که در آن می‌توان در پناه رؤیا به وجودی خلاق دست یافت.

"در هر گوشه‌ی خانه، رؤیایی نهفته است. خانه فضایی است برای آرام گرفتنِ خیال، پیش از آن‌که به جهان پرتاب شود."
The Poetics of Space

🔹 مثال:
کودکی که درون پناهگاهی از پتوها و بالش‌ها می‌خوابد، در واقع دارد خانه‌ای درون خانه می‌سازد: بازآفرینی رحم، پناهی برای خیال، جایی که جهان بیرونی موقّتاً ناپدید می‌شود.

👩 خانه و بازسازی خود در تبعید
برای مهاجران، آوارگان یا کسانی که خانه‌ی کودکی‌شان را از دست داده‌اند، خانه به "خانه‌ی درونی" بدل می‌شود — چیزی که فروید شاید آن را دوباره‌سازی از طریق یادآوری بداند و باشتلار آن را "شاعرانه‌کردنِ نبود" می‌نامد.
"خانه‌ی ازدست‌رفته، به خانه‌ای خیالی تبدیل می‌شود که از هر خانه‌ی واقعی گرم‌تر است."
Bachelard, 1958

🔹 نمونه معاصر:
در مهاجران، رؤیاهای خانه‌ی مادری دستگیره اهنی روی در چوبی خانه مادربزرگ، یا صدای زنگ در قدیمی، تبدیل به ماده‌ی خام حافظه و هویت می‌شود. خانه، دیگر مکان نیست؛ زمانی‌ست در ما زنده.


در نگاه روان‌کاوانه و شاعرانه‌ی باشتلار: خانه همان رحمِ دومِ روان است؛ مکانی برای زیستن خیال و حافظه؛ جایی که بدن و زمان به هم می‌رسند؛ و ناخودآگاه از طریق تصاویر فضا (پله، سقف، اتاق، زیرزمین...) خود را می‌نمایاند.

📚 منابع
Bachelard, G. (1958). The Poetics of Space.

Casey, E. (2000). Remembering: A Phenomenological Study.

Bollas, C. (1987). The Shadow of the Object: Psychoanalysis of the Unthought Known.
در پیوند با ایده‌ی "خانه‌ی درونی" و "شناخت ناآگاهانه"

پایان


دکتر موریس ستودگان
ترجمه از متن آلمانی سمینار خودم
#خانه #باشتلار #فروید #لکان #وینیکات

۲_۲
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
4
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
اونهایی که منو میشناسن میدونن از این جمله نیچه خیلی تو اطاق درمان و نوشته هام و گفته هام وام گرفتم چون زندگی منو تغییر داد.
Nietzsches „Man muss noch Chaos in sich haben, um einen tanzenden Stern gebären zu können“ stammt aus „
Also sprach Zaratusthra

یکی از معروف‌ترین و شاعرانه‌ترین سطرهای "چنین گفت زرتشت" نیچه

"باید در خودت هنوز هرج‌ومرجی داشته باشی تا بتوانی ستاره‌ای رقصان بزایی."
معنای شاعرانه سطحی
نیچه از هرج و مرج Chaos به‌عنوان استعاره‌ای برای یک بی‌نظمی، شور، احساسات خام، تضادها و ناآرامی درون انسانه. و از ستاره‌ی رقصان Dancing Star به‌عنوان نماد افرینش، خلاقیت، زندگی نو، معنا یا خویشتن برتر، ابر انسان übermensch استفاده کرده ساده بگم، نیچه میگه:
اگر در درونت هیچ ناآرامی، تضاد، درد یا شور زندگی نباشه، چیزی تازه، زیبا و معنا‌دار از تو زاده نخواهد شد.
این یک معنای درون فردی و روان‌شناختی هم داره اگه تحلیلی یا اگزیستانسیالی بهش نگاش کنیم. چونکه "هرج‌ومرج درون" همون بخش‌های ناخودآگاه، سایه‌ها، ترس‌ها، میل‌ها و تعارض‌های ما میشه. ولی نیچه نمیگه این هرج‌ومرج رو سرکوب کن، خیر بلکه که میگه بپذیر و ازش آفرینش بساز.

در واقع میگه: رشد واقعی از دل تعارض و درد زاده میشه، نه از آرامش مصنوعی... و ستاره‌ی رقصان همون لحظه‌ی تولد خویشتن نوی ماست؛ لحظه‌ای که ما از تضادها و زخم‌هامون چیزی والا و زیبا خلق میکنیم.

اینجا میتونیم یک معنای فلسفی تو پیوند با ابرمرد هم بزنیم تو کتاب چنین گفت زرتشت، نیچه انسان رو در مسیر :شدن" میبینه، نه یک چیز ثابت، اونو پلی بین حیوان و ابرمرد تلقی کرده. و این شدن، با نابودی و آفرینش همراهه. پس هرج‌ومرج درون ما همون نیروی خامی هست که باید از اون عبور کنیم تا به آفرینش اون خود برتر برسیم. مثل زایش: دردناک ولی زاینده.

و اگه بخوام معنای وجودی تو زندگی روزمره رو نگاه کنم و به زبون ساده بگم،
نیچه به ما یاد میده که از آشفتگی‌هامون نترسیم.
از شکست‌ها، احساسات متناقض، شک‌ها و بحران‌هامون فرار نکنیم، چون درست همون‌جاست که امکان تولد چیزی تازه در ما هست. بدون اون آشوب، ما به نظمِ مرده‌ای دچار میشیم؛ مثل آب راکد که بو میگیره.
"هرج‌ومرج درون"= انرژی خام و ناهماهنگ زندگی

"ستاره‌ی رقصان"= آفرینش، معنا، یا خود نو
پیغام نیچه = درد و تضاد رو بپذیر، و ازش زیبایی و معنا بیافرین.
پس بیا رقصان ستاره بزاییم.

دکتر موریس ستودگان
اکتبر ۲۰۲۵

تقدیم به م. که در حال ستاره رقصان زاییدن هست.


#نیچه #ستاره #هرج_مرج
#چنین_گفت_زرتشت
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
6🦄1
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
این تصویر رو دیدم و از ذهنم خطور کرد که چرا ژورنالینگ یا دفترچه خاطرات اینقدر مهمه و پیشنهاد میشه. من به دفتر بیست و نهم هم رسیدم و می‌تونم بگم ما فقط می‌تونیم زندگی‌مون رو در آینه‌ی عقب ببینیم.

فیلسوف دانمارکی سورن کی‌یرکگور این حقیقت کهنه رو سال ۱۸۴۳ تو دفترش نوشت:

"زندگی را باید به عقب فهمید، اما باید ان را به جلو زیست."

سورن به گمانم میخواد به ما بگه که برای زندگی هیچ بندری امنی وجود نداره. نمیتونیم از جریان طوفانی زندگی بیرون بریم، لنگر بندازیم، همه‌چیز رو تحلیل کنیم و بعد دوباره بادبان بالا بکشیم و به دریا بزنیم. ما باید در دل زندگی تصمیم بگیریم، بدون اینکه از پیامدها مطمئن باشیم و این ریسک گاها آموزگار ما میشه. من‌ یقین دارم‌ که فقط در بازنگری و بازتاب گذشته هست که می‌تونیم معنا رو درک کنیم: که چطور رنج‌ها ما رو شکل دادن، یا چطور در روایتی می‌زیستیم که فقط بعداً انسجامش رو می‌فهمیم. و این بینش کی‌یرکگور تنشی بنیادین رو آشکار میکنه:
بین زیستن به‌سوی آینده‌ی ناشناخته و فهم زندگی در نگاه به گذشته. و درست در همین نگاهِ واپسین هست که خرد پدیدار میشه — اون لحظه‌ای که می‌فهمیم چرا، و چطور، این مسیر، ما رو ساخته و صیقل داده.

از نگاه من یکی از نیرومندترین ابزارها برای این نوع بازتاب و بازاندیشی، نوشتن روزانه یا ژورنال‌نویسی هست.


دکتر موریس ستودگان


Think+
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👏7🍓1
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
همونطور کلیپ بالا میگه👆👆👆آگاهی ذهنی همون تغییر رفتار نیست. ما گاهی دقیق میدونیم چرا یک رفتار تکراری داریم، حتی ریشه‌های اونو تحلیل کردیم. ولی "فهمیدن" به تنهایی کافی نیست. چرا؟ چون بخشی از ما، یعنی سیستم عصبی، بدن، با زبان دیگه‌ای حرف میزنه: زبان امنیت و تهدید. Polyvagal Theory نظریهٔ پلی‌واگال که Stephen W. Porges مطرحش کرده، میگه که احساس امنیت بدن شرط مهمی هست برای اینکه سیستم عصبی بتونه وارد حالت رشد، ارتباط، و همکاری بشه؛ نه فقط بقا.
اگه ذهن بگه "وقتش رسیده تغییر کنم"، ولی بدن بگه هنوز "ما در امنیت نیستیم"، نتیجه این میشه که بین آگاهی ذهنی و رفتار، ناهماهنگی شکل میگیره.

یکی از کلیدهای نظریه پلی‌واگال، مفهوم "نوروسِپشن" neuroception هست: یک فرآیند ناخودآگاه که بدن مرتباً محیط رو برای نشانه‌های "امن" یا "تهدید" میسنجه. یادگیری بدن روی این محوره: کدوم واکنش‌ها برام به امنیت ختم میشن؟ مثلاً برای بعضی ها:
سکوت کردن یعنی واکنش که منجر به آرامش شده، یا
اجتناب کردن واکنشی که مقابله نشدن رو در بر داره، پس حالت "کم‌خطر" شده و یا موندن تو یک رابطه آسیب‌زا میتونه نشون بده بدن یاد گرفته "اگر بمونم، دست‌کم چیزی عوض نمیشه" و این خودش امنیت نسبی تولید میکنه.
اینجا بدن با زبان فیزیولوژیک میکه: "اگه این الگو رو بشکنم، ممکنه امنیتم رو از دست بدم." ذهن: "باید تغییر بکنم." بدن: "نه، چون امنیتت تو این هست، ریسک نکن."
نظریه پلی‌واگال میگه که وقتی سیستم عصبی تو حالت "حس امنیت" نیست، دسترسی به حالت‌های بالاتر تنظیم اعصاب، ارتباط اجتماعی، یادگیری، خلاقیت کاهش پیدا میکنه. یعنی برای اینکه تغییر واقعی اتفاق بیفته، باید هم ذهن و بدن مسیر رو بپذیرن.
تغییر رفتار نیاز به انرژی روانی، تاب‌آوری resilience و وضعیت عصبی تنظیم‌شده داره. وقتی که فرد تو حالت "خستگی هیجانی" هست یا سیستم عصبی تو حالت "فریز" یا فعالیت تهدید panic هست، حتی تغییر مثبت ممکنه به‌عنوان تهدید تلقی بشه. تو این حالت بدن ترجیح میده به همون الگوی آشنا، هرچند دردناک، برگرده چون حداقل قابل‌پیش‌بینی و نسبتاً امن‌تر از ورود به وضعیت ناشناخته هست براش. این دقیقاً همون لحظه‌ای هست که فرد میگه: "میدونم این رفتار بده، ولی نمیتونم ازش خارج بشم".

نظریه پلی‌واگال این نکته رو مطرح میکنه که تو حالت تهدید یا "عدم احساس امنیت"، سیستم عصبی به حالت‌های پائین‌تر سلسله‌مراتب mobilisation یا freeze میره و دسترسی به حالتِ بالاتر social engagement یعنی احساس امنیت و ارتباط، کمتر میشه. پس وقتی سیستم عصبی در حال دفاع یا تهدیده، آگاهی ذهنی به تنهایی "کافی" نیست تا تغییر شکل بگیره.
باید بدونیم که مغز و سیستم عصبی ما برای بقا ساخته شده‌، نه الزاماً فقط خوشبختی. وقتی وضعیت تغییر برای سیستم ما به معنای "احتمال خطر" باشه، حتی اگه ذهن بخواد، بدن ممکنه مخالفت کنه. نظریه پلی‌واگال میگه که در حالت "احساس امنیت" همون ventral vagal state بدن میتونه عملکردهایی مثل ارتباط، خلاقیت، یادگیری رو به‌خوبی فعال کنه؛ ولی وقتی احساس تهدید داره، به حالت "mobilisation" یا "immobilisation" میره. پس اگه تو چرخه تکراری هستیم — بدنمون هنوز به این نتیجه نرسیده که تغییر هم میتونه امن باشه — باید باهاش همراه بشیم، نه علیه‌اش. این نکته مهمی برای درمانه: همراهی با بدن، تنظیم عصبی، حس امنیت و بعد تغییر رفتاری.

م. ستودگان

#poly_vagal_theory
#ventral_vegal_state


#آگاهی_ذهنی
#تغییر_رفتار
#نظریه_پلی_واگال
#احساس_امنیت
#تاب_اوری

Think+
👏1
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
وقتی نوجوان، سیستم را "ناتوان" می‌کند

✍️ دکتر موریس ستودگان، درمانگر سیستمی

بیشتر ما مادر و پدر هستیم و هم دوران نوجوانی را پشت سر گذاشته‌ایم و همه بیاد می‌اوریم که چگونه والدین مان را به قول سویسی ها گاهی بالای درخت موز فرستادیم. (استعاره برای عاصی کردن...)

دوران نوجوانی یکی از پرتلاطم‌ترین فصل‌های زندگی یک نوجوان و سیستم خانواده است. گاهی والدین در اطاق درمان‌ می‌گویند: "نوجوانم ما را دیوانه کرده!" اما به انها یادآور می‌شوم که مشکل فقط "در نوجوان" نیست؛ چون بخشی از آن نتیجه آموزش‌ها و بخشی از ان در تعاملِ میان والد و نوجوان نهفته است، که توانسته سیستم را از تعادل خارج کند.
در چنین شرایطی، والدین احساس می‌کنند که دیگر لجام مدیریت سیستم در دست انها نیست، گاهی ناامید می‌شوند و فقط به بحران‌های پی‌درپی سیستم واکنش علت و معلولی نشان می‌دهند. نوجوان، بی‌آنکه قصدی داشته باشد، ناگهان مرکز نمایش سیستم می‌شود – طبیعتا با توجه منفی و مثبت شرطی هم می‌شود– و والدین به تماشاگران درمانده سیستم خود تبدیل می‌شوند. اینجاست که مرزهای الاستیسیته سیستم تربیت کودکان قابل حس می‌شود. و چند نکته مهم که از نگاه سیستمی بهتر است هم والدین و هم مشاوران مدرسه و روانشناسان و هم بخش پداگوجیک مدارس بدانیم.

✔️از دست رفتن مدیریت سیستم توسط والدین:
وقتی والدین صرفاً منتظر بحران بعدی‌اند، نوجوان عملاً قدرت بیشتری در تصمیم‌گیری‌های سیستم پیدا می‌کند و این رفتار خود را در سیستم مدارس هم نیز بازتاب می‌دهد.
راه حلی ممکن‌ در سیستم این است که والدین دوباره به‌صورت فعال، قوانین، مرزها و انتظارات را شفاف کنند تا نوجوان بداند در چه چارچوبی حق انتخاب دارد. و اگر والدین تنها قادر به این کار نباشند وظیفه مشاور و درمانگر است که سیستم را به این مهم اگاه سازند. فراموش نکنیم که کودکان و نوجوانان با تعریف کردن داستانها تاثیرات فروانی در رفتار گروه های همسن خود (پیرز گروپ) خواهند داشت.


✔️از دست دادن دیدگاه واقع‌بینانه:
گاهی والدین تنها "خطاها" و "رفتارهای مشکل‌ساز" نوجوان را می‌بینند و تصویر کامل را از یاد می‌برند. بازگرداندن نگاه انسانی و علمی یعنی دیدن اینکه نوجوان، علاوه بر مشکلاتش، ویژگی‌های سالم و ظرفیت رشد هم نیز دارد، از طرفی وظیفه والدین به عنوان مدیران سیستم در مدیریت تفاوت ها و همچنین به عهده مشاوران و درمانگران برای ارتقا مهارت و سواد تربیت است.

✔️وابستگی عاطفی بیش از حد:
گاهی والدین ناخودآگاه نوجوان را مسئول احساسات خود می‌دانند. در اطاق درمان بارها شنیده‌ایم؛ مثلاً "او مرا خسته و افسرده کرده" یا "ترجیح میدهم تنها باشم." کاش هیچوقت ازدواج نمیکردم" این‌ها لحظه های ناامیدی و ناتوانی والد است. درحالی‌که باید یاداوری کنیم که مسئولیت هیجانات، با خود والد است. استقلال عاطفی والدین شرط مهم آرامش سیستم است.

✔️فرسودگی روانی والدین:
در یک سیستم اگر تمام انرژی صرف کنترل و اصلاح شود مثلا اصلاح رفتار نوجوان، احتمالا تاریخ مصرف توان روانی والد تمام می‌شود. مراقبت والدین از خود و حفظ سلامت ذهنی، نه خودخواهی بلکه بخشی از مسئولیت والدگری و مدیریت سیستم است.

✔️از دست دادن اعتماد به نفس والدینی:
وقتی تلاش‌ها بی‌نتیجه می‌ماند، والد احساس ناتوانی می‌کند. و این بارها شنیده شده و در این مرحله به عنوان درمانگر و مشاور مدرسه باید یادآور شد که والدین بر تلاش‌های خود کنترل دارند، ولی نه بر نتیجه‌ها. وظیفه‌ی آنان، فراهم کردن فرصت رشد و انتخاب است، نه تضمین رفتار ایده‌آل کودکان و نوجوانان.

✔️زمان برای بازسازی روانی والد:
بارها دیده ایم که والدین برای مدت طولانی احساس می‌کنند همه چیز از دستشان خارج شده و دیگر توان راهبردی ندارند و باور دارند که "از کنترل خارج شده‌اند"، اینگونه ابرازها نشانه‌ی فرسودگی عاطفی نقش والد به عنوان مدیر سیستم است. گفت‌وگو با یک درمانگر یا مشاور مدرسه می‌تواند به بازیابی وضوح ذهنی، آرامش هیجانی و قدرت تصمیم‌گیری انجا کمک کند که به والد یادآور شویم که والدگری بخشی از وظایف سیستمی آنهاست نه تمام آنها.

✔️و باید همه اعتراف کنیم که نوجوانی دوران آزمون مرزها و هویت‌یابی ما بوده و امروز برای کودکان ما نیز صدق می‌کند، گرچه والدین رفتار خود در دوران نوجوانی را عمدتا "بهتر" دسته بندی می‌کنند، اما در این میان باید به انها یاداور شویم، که والدین نیز با نوجوانان خود در حال رشدند. بهتر است به عنوان والد، درمانگر، مشاور مدرسه، معلم و گاهی نیز برادر و خواهر بزرگتر بدانیم؟ گاهی لازم است به‌جای تلاش برای کنترل مطلق نوجوان، به راهبری. مدیریت آرام، مرزهای شفاف و گاهی مراقبت از خود بازگردیم.
باید دانست تنها آرامش و تعادل روانی می‌تواند به نوجوان احساس پایایی در سیستم، امنیت و رشد واقعی بدهد.

با تکیه بر دکتر Carl Pickhardt

Think+
#بحران_نوجوانی
#نقش_سیستمی_والدین
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👏5
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
اهمیت توجه در عشق

دکتر موریس ستودگان

ژاک لکان Jacques Lacan، به شکل خاص و پیچیده‌ای به مسئله عشق پرداخته و "توجه" l'attention را نه صرفاً به معنای تمرکز روان‌شناختی، بلکه همانند عملی در چارچوب زبان، میل، و سوبژکتیویته بررسی می‌کند.

درباره "اهمیت توجه در عشق" از نگاه لکان، می‌توانیم توجه به دیگری همانند میل به شناخته شدن نگاه کنیم.  چرا که او می‌گوید:

"عشق یعنی بخشیدن چیزی که نداریم به کسی که ان را نمی‌خواهد."
L’amour, c’est donner ce qu’on n’a pas à quelqu’un qui n’en veut pas.


در این جمله، عشق و توجه به دیگری نه به معنای بخشیدن چیزی واقعی، بلکه میل به دیده شدن، شناخته شدن و تأیید شدن توسط دیگری است. پس توجه در عشق، نوعی درخواست برای بازشناسی می‌باشد.
و نکته دیگری که اینجا می‌تواند حائز اهمیت باشد "نگاه دیگری" و میل به توجه است.   چرا که در نظریه لکان "نگاه" (le regard)،  به شکلی که لکان توضیح می‌دهد؛ نشان می‌دهد که چگونه انسان در حضور "نگاه دیگری" به یک ابژه بدل می‌شود. ما به "توجه" دیگری نیاز داریم تا حسِ وجود پیدا کنیم. در عشق، توجه یعنی میل به دیده شدن توسط کسی که ما را شکل می‌دهد.  ما عاشق کسی می‌شویم که نگاهش، ما را معنا می‌کند.

و در جای دیگر لکان عشق را همانند آینه ای برای میل تعریف می‌کند. زیرا عشق شکلی از "فرافکنی میل خود" به دیگری است. اینجا توجه کردن به معشوق، درواقع بازتاب دادن تصویری از خود ما به دیگری است:
"ما به کسی توجه می‌کنیم که میل او به میل ما شباهت دارد." یعنی در عشق، توجه نوعی بازی زبانی و نمادین است که در آن، دیگری به‌مثابه آینه میل ما عمل می‌کند. توجه ما به معشوق، به نوعی تلاش برای تثبیت تصویر خود نزد اوست.

چرا لکان میگوید، توجه در عشق همانند ساختار نمادین است. زیرا در نظریه لکان، عشق در سه سطح خیالی imaginary، نمادین symbolic، و واقعی real قرار می‌گیرد. توجه معمولاً در سطح خیالی و نمادین معنا پیدا میکند:

خیالی: تصویری که از معشوق داریم و می‌خواهیم با او یکی شویم.
نمادین: زبان و معناهایی که با معشوق رد و بدل می‌کنیم. در این سطح، توجه یعنی شریک شدن در ساختار معنا.

بنابراین توجه در عشق، ابراز میل نیست، بلکه تلاش برای به رسمیت شناخته شدن است.‌ توجه یعنی تلاش برای بودن در چشم دیگری، در زبان او، در میل او. بی‌توجهی معشوق می‌تواند "بحران میل و هویت" ایجاد کند، چون ما وابسته به نگاه او برای معنا یافتن هستیم.

Think+
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
4👏2🦄1
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
سوگواری واکنش معمول به فقدانِ شخصِ محبوب، یا از دست دادنِ یک امر انتزاعی است که جای او را گرفته مانند وطن، آزادی یا یک ایده‌آل. (…)
در فرایند سوگ می‌بینیم که "من" ابژه را به‌عنوانِ از دست‌رفته اعلام می‌کند، اما آن ابژه برای مدتی طولانی، همچنان در واقعیتِ روانی زنده می‌ماند.


Sigmund Freud (1917). Mourning and Melancholia.


این جمله یکی از بخش های کار تحلیلی من ۳۰ سال پیش بود که سوگ اون تموم شده.‌ و از نگاه من‌این جمله‌ی فروید از مهم‌ترین جملات "سوگ و مالیخولیا" هست و عمق روان‌تحلیلیِ سوگ رو تو یک پارادوکس ظریف نشون میده. و تو این چند مدت گذشته مدام منو با سوالات دوستان تعقیب میکنه.(ملانکولیا=مالیخولیا)

از دید فروید سوگ یعنی اعلام فقدان توسط "من" . یعنی ما وقتی شخصی، ارزشی یا ایده‌آلی رو از دست میدیم، ایگو باید این واقعیت رو اعلام کنه؛ ابژه دیگه وجود نداره. این اعلام رسمی فقدان هست؛ مثل صدای ناقوس. ایگو میپذیره که رابطه‌ای قطع شده و باید انرژی روانی از ابژه جمع بشه. این همون واقع بینی سوگ هست.

ولی ابژه هنوز در روان زنده ست و اینجاست که عمق کار شروع میشه. فروید میگه حتی وقتی "من" عقلانی اعلام میکنه که ابژه رفته، تو ناخودآگاه ابژه هنوز زنده، حاضر، و فعاله. لابد میپرسیم چطور؟ در واقع تو خاطره‌ها، تو فانتزی‌ها، تو رابطه‌های درونی، تو بازنمایی‌های هیجانی، تو بخشی از هویت ما. و به‌همین دلیل سوگ "زمان" میبره. روان نمیتونه به‌صورت ماشینی ابژه رو حذف کنه. چون سوگ یک فرایند جدا شدن تدریجی از ابژه هست، نه یک تصمیم منطقی آنی.

و فروید توضیح میده که لیبیدو (سرمایه‌ی عاطفی ما) که به ابژه بسته شده باید قطعه قطعه و آهسته جدا بشه.  و دوباره به "من" برگرده. تو سوگ، ما ابژه رو "دفن نمی‌کنیم"، بلکه اون رهاسازی انرژی روانی رو تجربه میکنیم. به همین دلیل بعضی روزها احساس آرامش میکنیم و بعضی روزها دوباره غم فوران میکنه. چون هنوز بخشی از لیبیدو در ابژه گیر کرده.

فروید میگه حتی ابژه‌های انتزاعی هم  زنده میمونن و مثال از وطن، آزادی، یک ایده‌آل، یک رابطه‌ی ناتمام، یک تصویر از خود، میزنه، یعنی برای روان، "ابژه" فقط یک انسان نیست؛ بلکه هر چیزی میتونه باشه که با اون پیوند عاطفی ساختیم. پس سوگ فقط برای مرگ نیست؛ برای شکستِ یک رویا، مهاجرت، از دست‌رفتن جوانی، پایان رابطه، یا فروپاشی باورها هم میتونه باشه.

و بنا به گفته فروید زنده موندن ابژه تو سوگ خودش یک تضاد اصلی تو روان ماست. و این رو میشه تو فروید با سه مرحله نشون داد. سطوح آگاه،  ناخوداگاه و تعارض بین این دو.
تو سطح اگاه  "من" میگه: "اون رفته."
تو سطح ناخوداگاه: ابژه میگه: "من هنوز اینجام."
تعارض بین دو سطح اگاه و ناخوداگاه: سوگ همین تعارضه.
در واقع، روان باید ابژه رو در درون و نه در بیرون دفن کنه.

حالا تو نگاه فروید چرا این به ملانکولیا مربوط میشه جالب توجه هست. تو سوگ سالم، ابژه آرام‌آرام
از جایگاه مرکزی خارج میشه و انرژی روانی آزاد میشه و به "من" برمیگرده.
ولی تو ملانکولیا ابژه هنوز زنده ست ولی به‌صورت مهاجم و فرد شروع میکنه به حمله‌کردن به خودش؛ چون سایه‌ی ابژه روی "من" افتاده.  و این‌جاست که خودانتقادی شدید، بی‌ارزشی، و خودتخریبی دیده میشه.

میخوام یک پیوند اینجا با نگاه یونگ بزنم چون یونگ این جمله رو تکمیل میکنه؛ میگه ابژه تو سوگ، تبدیل به یک محتوا در روان میشه. به‌صورت عقده یا به‌صورت سایه و ما با تصویر درونی ابژه کار می‌کنیم، نه با خود ابژه. یعنی سوگ یک فرایندی درونی میشه، نه بیرونی. "من"  کم‌کم یاد می‌گیره یک رابطه‌ جدید تو درون با ابژه برقرار کنه.

فروید تو این مقاله ملانکولیه میگه: سوگ از کنترل ارادی ما خارجه. سوگ مثل یک "جراحی" درون روان ماست. روان باید ابژه رو تو لایه‌های مختلف جدا کنه و این کار از "من" سخت‌تره‌.

✔️میخوام این جمله فروید رو برای سه تا سوال تو این ماه تو گروه و تو گروه اموزشی در سه سطح استفاده کنم:

👈 سوگ رابطه‌های تمام‌شده

حتی وقتی فرد میدونه رابطه تمام شده، ابژه در روان زنده هست: صدا، خاطره، رویا، خشم، امید به بازگشت…[برای و.ج]

👈سوگ باورها و ایده‌آل‌ها

وقتی فرد از یک جهان‌بینی جدا میشه؛ مثل باور دینی، ایدئولوژی، نقش خانوادگی، تصویر از خود، درونش همچنین اون ابژه فعاله و دنبال پاسخ هست که چرا....[برای هلیوس۱۱۱۱]

👈سوگ برای جنبه‌هایی از خو
د
مثلاً سوگ نسخه‌ای از خود که دیگه وجود نداره: کودکی، جوانی، قدرت، وطن، موقعیت، سلامت، معصومیت. [برای م.ب]


سوگ زمانی آغاز میشه  که "من" اعلام میکنه "ابژه" رفته، ولی زمانی پایانش احساس میشه که ابژه در روان هم آرام‌آرام خاموش میشه.

م. ستودگان +Think


#سوگ #من #ابژه
#ملانکولیا
#فروید
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
2
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
نادیده‌گرفتن
Ignoring/Ostracism / Silent Treatment

نادیده گرفتن‌ یکی از اشکال ویژه‌ی خشونت عاطفی است که با وجود ظاهر غیرتهاجمی، پیامدهای عمیق روانی و بین‌فردی دارد. پژوهش‌های گسترده‌ی روان‌شناسی اجتماعی، علوم اعصاب، نظریه دلبستگی و روان‌تحلیل نشان داده‌اند که طرد یا بی‌پاسخیِ عمدی می‌تواند همان سیستم‌های عصبی دخیل در "درد فیزیکی" را فعال کند، هویت فرد را تضعیف سازد و رابطه را به‌سمت تخریب و فروپاشی روانی سوق دهد. در مقاله فوق، این پدیده را کوتاه توضیح می‌دهیم.

برای خواندن‌ متن روی Instant-View کلیک کنید.

Think+
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👏3
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
مرحله لیمینال Liminal stage

تو زندگی خیلی از ما تو این مرحله بودیم بدون اینکه بدونیم اسمش چیه. لیمینال به وضعیت گذار rites of passage و قرار گرفتن بین دو حالت پایدار و احساسات امبی والنت اشاره داره که با ابهام، بی‌ثباتی و تغییر مشخص میشه. این مفهوم از انسان‌شناسی گرفته شده و به معنای "در آستانه" هست و میتونه هم زمینه‌ساز نوآوری باشه و هم باعث اضطراب بشه. به طور خاص تو بعضی مواقع و رویدادها، مثل مهاجرت از یک شهر کوچیک تره با زبان متفاوت به شهر بزرگ مثلا تهران برای شروع جدید یک دوره از زندگی، این اصطلاح تو روانشناسی با تمام اهمیت خاصش کمتر شناخته شده و بیشتر تو جامعه‌شناسی به کار رفته، که توش دانشجوها تو حال گذار از محیط دانشگاه به دنیای حرفه‌ای اند. 
مفهوم لیمینال: گذار و قرار گرفتن در "آستانه" بین دو مرحله یا وضعیت پایدار.

ویژگی‌ها: ابهام، بی‌ثباتی، و پتانسیل برای تغییر و نوآوری.

مثال: وضعیتی که مثلا یک دانشجو با پایان تحصیلات از شهرستان مهاجرت میکنه و برای شروع حرفه شغلی این احساس ناشناس رو تجربه میکنه.

کاربرد در رویدادها: به عنوانی برای رویدادهایی که هدفشون معرفی مسیرهای جدید زندگی و کمتر شناخته شده ست، مخصوصا تو سنین ۲۳ تا ۳۰ که جوانان وارد حرفه جدید میشن یا تشکیل زندگی مستقل میدن که با چالش‌های شغلی و محیطی روبرو میشن و مهارت مدیریت این‌ مراحل رو هم یاد نگرفتن و هم قابل اموزش نیست. این یک نوع learning by doing هست که باید تحمل کرد و تجربه کرد.

علل روانشناسی این تغییرها میتونه؛ تغییر شهر یعنی به نوعی فروپاشی "هویت موقعیتی" باشه تا فرد هویت جدید بدست بیاره. چون شخص تو شهر خودش شناخته شده هست و یک ساختار داشت و یا فرزند کسی بود و...ولی تو شهر بزرگ همه این هویت ها ریست میشه. و طبیعتا این سنین قبلا گفتم یکی از مهم‌ترین دوره‌های شکل‌گیری "هویت حرفه‌ای" ما هست. شخص دقیقا وسط مرحله‌ای قرار میگیره که باید اعتبار و کفایت خودش رو تثبیت کنه. پس هر چیز کوچیکی هم تو این دوران بزرگ دیده میشه.
و ورود به شهر بزرگی مثلا تهران با فشار اجتماعی، سرعت، رقابت همراهه. شهرهای بزرگ مثل تهران جاییه که آدم اولش حس میکنه گم شده یا اندازه‌ی یک ذره‌ست.
این همیشگی نیست. سیستم عصبی ما زمان میخواد تا با ریتم شهر بزرگ و فاصله ها و سرعت هماهنگ بشه.

از نگاه روان‌شناسی کمی عمیق‌تر ببینیم؛ جا‌به‌جایی + کار جدید + دوری از خانواده؛ این سه‌تا با هم معمولاً یک "بحران کوچک هویتی" ایجاد میکنن. یعنی ایگوی هم قبلی جواب نمیده و هم نسخهٔ جدید از ایگو هنوز شکل نگرفته. برای همین تصویر بالا رو نمادین انتخاب کردم و این مرحله گذار مرحله لیمینال که مرز بین دو فضا، یا دو مکان، یا دو هویت و شاید مرز بین گذشته و آینده رو خیلی‌ها ازش رد می‌شن و بعدش نسخهٔ قوی‌تری ازشون ساخته میشه. نکته آخر و مهم این هست که گاهی شرم فرهنگی هم شکل میگیره در این میان و این یک ضعف شخصی نیست و عادت کردن به فرهنگ جدید نیاز به زمان داره.

دکتر موریس ستودگان
برداشت از نوشته و کتاب های استاد بی نظیرم Karl Heinz Brisch در مورد تروما مهاجرت و دلبستگی

🟠پ.ن. من از این دوره لیمینال مینویسم چون ۵ بار مهاجرت کردم و میدونم‌ از چی مینویسم و چه احساسی میتونه ما رو تسخیر کنه، مخصوصا اگه زبان هم به عنوان یک عامل فرهنگی نقش بازی کنه...


تقدیم به همه اونهایی که مهاجرت رو به عنوان یک شانس جدید برای استقلال و رشد انتخاب کردند.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍3
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
👂👂👂👂مدل چهارگوش
شولتس فُن‌ تون (Schulz von Thun)

یا "چهار ضلع یک پیام"
Vier-Seiten-Modell /
Kommunikatioدnsquadrat


یا
Four Dimension of Communication Model

یکی از مهم‌ترین مدل‌های روان‌شناسی ارتباطاته. این مدل توضیح میده هر جمله‌ای که ما میگیم، هم‌زمان ۴ تا پیام مختلف داره — و شنونده هم اونو با ۴ تا گوش👂🦻👂🦻 مختلف میشنوه.

مدل چهارگوش شولتز فُن‌تون میگه هر پیام ۴ تا لایه داره! تو تصویر بالا میشه دید. یعنی  هنگام صحبت کردن، یک پیام دارای ۴ بُعد گوناگونه یا از کانالهای مختلف ارسال و دریافت میشه:

👂۱) وجه محتوا (Sachinhalt) — "چه چیزی می‌گویم؟"
این بخش شامل اطلاعات، داده، واقعیت، خبره.
مثال: به راننده میگه: چراغ سبز شد
وجه محتوا یعنی: الان چراغ سبزه.

👂۲) وجه خودافشایی (Selbstoffenbarung) — "من در مورد خودم چه می‌گویم؟"
هر حرف ما ناخواسته چیزی درباره‌ی حالت درونی، نگرش، احساس، شخصیت یا نیازهای ما آشکار میکنه.
مثال: به راننده میگه "چراغ سبز شد."
خودافشایی پنهان میتونه باشه:
من عجله دارم. من حواسم به مسیر هست. من کنترلم کم شده و عصبی‌ام. شنونده معمولاً از این لایه سریع برداشت می‌کند.

🦻۳) وجه رابطه (Beziehung) — "تو در نظر من چه کسی هستی؟ رابطهٔ ما چیست؟"
در هر جمله‌ای پیام رابطه وجود داره: اینکه من تو رو چطور میبینم، چطور ارزیابی میکنم، با چه لحنی با تو حرف میزنم، چه جایگاهی برای تو قائلم.

مثال: به راننده میگه: "چراغ سبز شد!"
پیام رابطه میتونه این باشه:
تو حواست نیست. تو راننده ناشی هستی. من اجازه دارم به تو امر کنم. من از تو توقع دارم سریع‌تر عمل کنی.
گاهی دعواها دقیقا از برداشت رابطه‌ای شروع میشه.

🦻۴) وجه درخواست (Appell) — "می‌خواهم تو چه کار کنی؟"
هر پیام معمولاً یک دستور، خواهش، انتظار یا دعوت در خودش داره.

مثال: به راننده: "چراغ سبز شد."
وجه درخواست: حرکت کن!
گاز بده! دیگه وای نستا!

نتیجهٔ کلیدی مدل
✔️ ما هم‌زمان با ۴ تا دهان حرف میزنیم.

✔️ شنونده هم با ۴ تا گوش میشنوه.

⚡️اگه گوش‌های ما با گوینده هماهنگ نباشه، سوتفاهم شروع میشه.

🔥 یک مثال واقعی
مریم به شوهرش میگه: " رضا کف آشپزخونه خیسه!"

هر چهار تا پیام:
محتوا: کف خیسه.
خودافشایی: من ناراحتم، من تمیزی برام مهمه، من نیاز به کمک دارم.
رابطه: تو مسئول اینجا هستی، تو باید کمک کنی، من بهت یادآوری میکنم.
درخواست: زمین رو خشک کن!

ولی شوهر ممکنه فقط گوش محتوایی بشنوه: خب خیسه، که چی؟
یا از گوش رابطه‌ای بشنوه: الان داری منو سرزنش می‌کنی؟
و دعوا شروع میشه.


چرا این مدل تو زوج‌درمانی و کار بالینی مهمه؟
✔️ توضیح میده چرا سوء تفاهم‌ها طبیعی‌ هستند

✔️ کمک میکنه دیدگاه فرد از رابطه و قدرت در پیام‌ها رو تحلیل کنیم

✔️ برای کار با عقده‌های رابطه‌ای، فرافکنی، و حساسیت‌های دوران کودکی عالیه

✔️ در درمان‌های سیستمی و ارتباطی پایه کلیدی کاره

✔️  به مراجع کمک میکنه بدونه چطور میتونه پیام‌هاش رو شفاف‌تر بفرسته و از چه گوش‌هایی داره میشنوه

🌈 یک تمرین کاربردی
هر بار کسی چیزی گفت از خودتون بپرسین:
"من الان با کدوم گوش شنیدم؟ محتوا؟ رابطه؟ خودافشا؟ درخواست؟"

من با وجه محتوا فرستادم!

دکتر موریس ستودگان

منبع؛ Miteinander reden 1" — Friedemann Schulz von Thun

ارتباط با یکدیگر – جلد اول چون این کتاب کتاب مادر این مدل چهارگوش هست که شولتز فون‌تون دقیقاً در همین کتاب اونو توضیح داده و تو دانشگاه ها تدریس میشه.


#مدل_چهارگوش
#شولتز_فن_تون


Think+
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍21
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
درود بر زنان و دوستان بزرگوار

به مناسبت روز زن، خواستم چند خطی خطاب به همه‌ی زنان این جمع و همه‌ی زنانی که در زندگی‌ ما نقش ساخته‌گر و الهام‌بخش دارند بنویسم:

روز زن؛ بزرگداشت نیرویی که جهان را نگه می‌دارد
روز زن یادآور این حقیقت است که هیچ تحول روانی، هیچ رابطه سالم و هیچ جامعه‌ای بدون حضور نیروی زنانه—چه درون ما و چه در میان ما—ممکن نمی‌شود.
زن فقط یک "جنسیت" نیست؛ یک اصل است:
اصل پیوند، آفرینش، شهود، ظرافت، استقامت و معنا.

در این جمع بارها دیدیم که چگونه حضور زنان، صدای صادقانه‌شان، روایت‌های درد و رشدشان و توانایی شگفت‌انگیزشان برای دوباره ایستادن، چطور فضای روانی همه‌ی ما را غنی‌تر کرده و به کار در این گروه عمق داده است.

برای تمام زنانی که…
روشنایی کوچک درون‌شان را—even when tired—خاموش نکردند،
میان ویرانی‌ها ایستادند و دوباره ساختند،
در سکوت رنج کشیدند اما در صدا دادن به رنج دیگران سخاوتمند بودند،
به جهان امکان دادند مهربان‌تر و آگاه‌تر باشد،
و در این مسیر، گاهی خودشان فراموش شدند.
امروز روز یادآوری است:
ارزش شما به نقش‌هایتان نیست؛ به بودن‌تان است.
به همان نیروی آرام تغییری که با حضور شما در هر جمعی جاری می‌شود.

و برای مردان گروه
روز زن فرصتی است برای دیدن نیروی زنانه در درون خودمان:
توان پذیرش، لطافت، مراقبت، تحمل تنش بین ایگو و عقده، و تمایل به فهمیدن.
نیرویی که رشد ما بدون آن ممکن نیست.

سخن پایانی
برای همه‌ی زنان این گروه:
بودنتان، صدایتان، مسیر رشدتان و شجاعت‌تان الهام‌بخش است.
امید که در این راه، نور درون‌تان نه‌فقط بماند، بلکه جهان‌های تازه‌ای را روشن کند.

روز شما فرخنده و پربار

با افتخار از طرف گروه ما +Think
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
7🦄2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
.
📌دکتر آذرخش مکری

📚🧠 رشد شناختی محصول فرد نیست، محصول محیط است

🔹️توانایی شناختی انسان در خلأ شکل نمی‌گیرد؛ بلکه در بستر یک Epistemic Environment یا «محیط شناختی» رشد می‌کند—مجموعه‌ای از تعاملات اجتماعی، منابع معرفتی، نهادهای آموزشی، هنجارهای فکری و فناوری‌های انتقال اطلاعات.
به‌واسطه همین محیط، انسان در معرض دانش تجمعی (Cumulative Knowledge) قرار می‌گیرد؛ دانشی که طی نسل‌ها انباشته شده و از طریق زبان، فرهنگ، همکاری و یادگیری اجتماعی منتقل می‌شود.

🔹️از منظر علوم شناختی و فلسفهٔ معرفت، ذهن انسان یک سیستم بسته نیست؛ بلکه سیستمی توزیع‌شده است که بخشی از پردازش و یادگیری خود را به جامعه، فناوری و ساختارهای اپیستمیک واگذار می‌کند.

🔹️بنابراین، نبود تعامل، گفت‌وگو و دسترسی به شبکهٔ دانش، نه‌تنها رشد را کند می‌کند بلکه ظرفیت‌های شناختی را محدود می‌سازد. انسان تنها، امکان تولید و نگه‌داری معرفت پیچیده را ندارد.
💯4🔥2🦄1
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
🍉

یلدا فقط بلندترین شب سال نیست؛
شب ماندن با تاریکیست،
بی‌آنکه عجله کنیم آن را انکار یا روشن کنیم.

در روان ما هم یلداهایی هست؛
شب‌هایی که معنا عقب می‌نشیند،
و امید هنوز به زبان نیامده
اما زنده است.

یلدا (چلّه) یادآور این حقیقت روانکاوانه است:
رنج، اگر دیده و تحمل شود،
خود به‌ خود به روشنایی راه می‌دهد.
نه با شتاب،
بلکه با ماندن.

امشب، کنار هم می‌نشینیم
نه برای فرار از تاریکی
بلکه برای تحمل مشترک آن؛
و همین اشتراک
اولین شکل نور است.

یلدایتان آرام و چلّه شما پربار

موریس ستودگان +Think
5🍓2
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
"انسان با نادیده‌گرفتن عقده‌هایش آزاد نمی‌شود؛ آزادی زمانی آغاز می‌شود که با آن‌ها به سازگاری برسد. زیرا همین عقده‌ها هستند که بی‌صدا، مسیر رفتارهای ما را در جهان ترسیم می‌کنند."

م. ستودگان
👍4💯4😍2
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
انقلاب واقعی آن لحظه‌ای‌ست که انسان جرأت می‌کند آینده را از دل ترس‌ها و عادت‌های کهنه بیرون بکشد و به جهان بگوید: "می‌شود طور دیگری هم زیست، انگونه که در شان انسان است."

موریس ستودگان‌
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👏3💯3
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
سال نو میلادی رو به همه دوستان تبریک میگم؛

سالی که آرزو دارم پایان سرکوب، سکوت و تحمیل باشه. به امید آزادی ایران از خشونت، دروغ و تبعیض، و روزی که زندگی، زن، مرد و آینده، گروگان یک عده مذهبی اشغالگر نباشه، ارزوی ماست.

امیده که این سال، سال بازپس‌گیری کرامت، صدا و حق انتخاب مردم ایران و بازگشت به وطن باشه.

نور بر تاریکی پیروزه، موریس ستودگان
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
9🍓1