Think+ with us Dr. Morris Setudegan Est. 2015 – Telegram
Think+ with us Dr. Morris Setudegan Est. 2015
613 subscribers
1.91K photos
19 videos
43 files
557 links
Dr. Morris Setudega
استاد دانشگاه، رواندرمانگر سیستمی,
عضو انجمن روانشناسان APA
عضو مشاوران و سوپر ویژن سویس BSO
عضو انجمن systemis سویس

نوشته های خودم از صفحه اصلی +Think# و مطالب آموزشی ترجمه شده از جزوات تدریس در
دانشگاه
#dr_morris_setudegan
Download Telegram
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
خرگوش آرزو داره اگر زرافه خطر رو حس کرد آون رو از رو زمین بلند کنه که در دسترس نباشه ...
Forwarded from zeinab mohammadi
اون کورنلیا رو حمایتگر خودش میبینه اوقاتی که به نزدش میرفت و به اون دلگرمی میداد
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
کورنلیا این گرگ رو به همراه خودش همیشه نگه میداره از تراپی قبلی ما.
کورنلیا معتقده این گرگ بهش قدرت خاصی میده (طرحواره باور ها در خانواده). پدر کورنلیا تو باغ وحش مسول گرگها بود و کورنلیا میگه گرگ حیوان مورد علاقه آون هستش.

من تو تراپی با خاطرات مثبت تونستم گرگ رو با شرطی سازی همراه کورنلیا کنم که هیچوقت احساس تنهایی و خودکشی نکنه. شیما گرگ کورنلیا همیشه در سختیها همراهش هست و تو تمام تراپی ها شرکت میکنه ... کورنلیا نیاز به این داره

به این روش میگیم لنگر زدن خاطرات مثبت در بدن و یک شی خارجی ... در کودکان و جوانان معجزه میکنه
Forwarded from zeinab mohammadi
استاد چرا فرمودین که نیاز به گرگ داره ؟ ایا کورنلیا هم رنجی داره؟
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
نویسنده رو میشناسید؟ انگلیسی یا آلمانی یا فرانسوی هستش
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
بله بسیار پدرش رو دو سالگی از دست داده و همراه مادرش و شوهر مادرش بزرگ شده و متاسفانه تجربه های تلخ جنسی داشته و میخواست به همین دلیل خودکشی کنه ...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
دقیقا ... کورنلیا سمبل دفاع هستش
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
نوشتم چند مورد در باره کورنلیا بالا
Forwarded from zeinab mohammadi
چون احساس تنهایی ازارش میده نیاز به قدرت داره که حمایتش کنه
Forwarded from 🤎
همین هم که فکر میکنه خودش انرژی مثبته قانون جاذبست
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
و احساس ضعیف بودن و قربانی بودن و میخواد مثل گرگ درنده و بی رحم باشه از قول خودش ... و شیما بچه گرگ دختر میتونه بهش کمک کنه و الان یکسال شده تقریبا باهاش زندگی میکنه....
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
ما باید کوین رو در مرحله اول ببینیم یک انسان هست و نیاز به رابطه داره. قرار نیست ازدواج کنند فعلا با هم تو یک خونه میخوان زندگی کنند
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
کورنلیا قرار نیست چیزی رو تغییر بده جز اهداف خودش رو دنبال کنه و اهداف مشترک با هم زندگی کردن رو. من دارم تو داستان مینویسم بالا که چه اهدافی دارند و این از وظایف من هست اینها رو همراهی کنم.
مهم این هست کسی نمیخواد کسی رو تغییر بده و یا نقش عصا رو به عهده بگیره ....
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
نامه چندین صفحه ای اک گول که کوین به من برگرداند ☝️☝️☝️
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
بسیار نکات جالبی رو اشاره کردن هر دو در واقع ... خیلی پخته و با مهارت
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
اینطور قراردادها وجود داره که دو نفر با هم قبل از با هم زندگی کردن میبندند و باید عمل کنند و شکل قانونی میشه بهش داد.
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
میدونید اگر ما دو چیز در رابطه رو رعایت کنیم بیشتر خوشبخت میشیم
۱. شخص رو قبول کنیم آنطور که هست و سعی در تغییرش نداشته باشیم
۲. سعی نکنیم تحت تاثیر کارهامون و نفوذ خودمون قرارش بدیم
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#kevin

ادامه گفتگو با کوین
قرار ما بر این بود که کوین فردا با کورنلیا نکاتی رو که گفته بودند رو بهش متقابلا فکر کنند و ما باهم پنجشنبه صحبت کنیم. چون کورنلیا باید بزودی از جایی که هست بره و جای جدید پیدا کنه. قبلا هم گفتم کورنلیا از کلینیک به یک خونه هایی هستش که زنان جوان میتونن تو اونجا در یک گروه زندگی کنند. تا یک راه چاره برای زندگی کردن پیدا کنند.
کورنلیا نمیخواست برگرده خونه مادرش چون خاطرات جالبی از پدر خونده نداره و با همین دلیل باید دید که واقعا این راه رو بخاطر فقط رفتن از اون خونه جمعی زنان نمیخواد.
من با کوین این رو مطرح کردم که آگاه باشه و اگر مسایل مادی رو میخواد بررسی کنه حتما این موضوع رو در نطر داشته باشه در بودجه بندی شخصی که کورنلیا میتونه آخر هر ماه معمولا بره اگر قرارداد خونه به نام هر دو نباشه.
کوین با چیزهای قانونی زیاد وارد نیست و نیاز به یک راهنما داره و همانطور که گفتیم مادرش خواسته بود که براش یک قیوم از نظر قانونی در نطر بگیریم.
کوین این موضوع را نمیخواد و منم زیاد با این موضوع شخصا موافق نیستم چون‌ نمیخواستم نظر خودم رو بگم. خواستم که کوین دلیل داشته باشه. من میبینم که کوین نیاز به کمک داره چون بیرو کراسی اینجا زیاده در بعضی چیزها و کمی تجربه میخواد و ما گاهی در مشاوره به این نکات هم اشاره میکنیم.
امروز کوین گفت دکتر من قبلا تو کلینیک بودم با دکتر حرف زیاد میزدم در مورد خودم ولی هیچوقت احساسی نداشتم به گفته هام و فقط حس میکردم باید حرف بزنم که زمان بگذره...
گفتم چیزی هست که میخواین در موردش حرف بزنید ...
کوین گفت من از دیروز احساس میکنم چیزی منو ناراحت میکنه ...
پرسیدم چی ناراحتتان میکنه؟
گفت دلم میخواست بیشتر با مامانم بودم قبل از اینکه میرفت.
گفتم فکر میکنید مادر کجاست؟
گفت باید همه جا باشه ولی دلم میخواست میدیدمش. دلم میخواست براش یک زندگی خوب بسازم.
گفتم اگر مادرت از زندگیش راضی بود و دوست داشت که زنده نمونه چی؟
گفت دکتر کسی که دوست نداره بمیره؟
پرسیدم پس چرا شما میخواستید خودکشی کنید کوین؟ چرا دوست داشته بمیری؟
گفت چون من از خودم متنفر بودم و اعتماد به نفسم پایین بود.
پرسیدم حالا ؟
گفت دکتر الان احساس میکنم خیلی بهترم. اصلا دلم نمیخواد بمیرم. میخوام با کورنلیا تشکیل زندگی بدم.
میخوام زندگی مادرم تکرار نشه. میخوام زندگی خوب داشته باشم.
گفتم کوین چه چیزی بیشتر شما رو ناراحت میکنه در حال حاضر؟
گفت دکتر نبودن مادرم در کنار من و نداشتن پدری که بتونم بهش اتکا کنم و ازش کمک بگیرم.
گفتم‌ چند سال تنها زندگی میکنی تو این خونه؟
گفت حدودا یک سال!
پرسیدم؛ چند بار نیاز مبرم به کمک داشتید از طرف پدرتون؟
فکر کرد ...گفت: نیاز مبرم نداشتم هیچوقت ولی دلم میخواست لعنتی روز تشیع مادرم در کنارم بود‌.
پرسیدم چرا؟ تو که هیچ رابطه عاطفی با اون نداری.
گفت دکتر اون تنها عشق مادرم بود.
پرسیدم فکر میکنی اون واقعا عشق مادرت بود و یا بیشتر ازش استفاده میکرد.
گفت دکتر من اصلا پدر ندارم. پدری که دنبال من نیست، چرا من دنبالش باشم. چرا فکر میکنم پدرم دوستم داره؟ دکتر به نظر شما اصلا اون دلش میخواد منو ببینه و یا فراموش کرده منو. اصلا زنده پدرم؟ این رو گفت و اشکهاش اروم بدون هیچ صدایی ریخت رو شلوارش ...گفت دکتر تو مطب شما مردها گریه میکنند؟
گفتم بله ...همه حداقل بعد از چند جلسه.
گفت شما هم گریه میکنید؟
گفتم همه انسانها گریه میکنند...حداقل وقتی دنیا میان. گفت دکتر ما همه با گریه دنیا میاییم ، یعنی با ناراحتی زندگی رو شروع میکنیم.
گفتم کوین اون اولین گریه قطع رابطه ما به معنی واقعی هستش. اولین با سمبولیک ما از مادر جدا میشیم. یادتون روز فوت مادرتون میگفتید درد دارین تو دور ناف و داخل بدنتان. گویا کسی داره سیخ میزنه تو دلتون...
درست این احساس رو دومین بار تجربه کردین و این قطع رابطه فیزیکی ...
کوین گفت دکتر یک‌ چیز بگم باورتان نمیشه. دیشب دنبال چیزی میگشتم که دست‌ خورد به گلدان خاک مردم ... احساس کردم ساعت‌ها به فکر بودم که تمام خاطرات با هم بودن از جلو چشم من ظاهر شد و احساس کردم یکی زد تو پشتم یا تکونم داد که بیدار شم.
دکتر عجیب بود و فکر نکنید که من بیماری جدیدی دارم، و عین واقعیت هستش دکتر. حتما شما میگید واقعیت ساخته ذهن ماست...
ولی میدونید دکتر هر وقت به مادرم فکر میکنم، احساس میکنم در نزدیکی منه و گاهی احساس میکنم که حتی قابل لمس هستش و رویت میشه. برای همین احساس میکنم همیشه با منه . امیدوارم از اینکه کورنلیا با من زندگی میکنه مامانم حسودی نکنه...ولی فکر نکنم!
گفتم منم مطمینم که حسودی نخواهد کرد.
کوین یا یک‌ نیروی جدیدی گفت، دکتر من باید برم درسته؟ گفت از کجا فهمیدبن؟ گفت ۵۰ دقیقه شد و شما تغییر کردین احساس میکنم.
بسبار جالب بود برام که به این زودی تغییرات رو حس کرد.
ادامه 👇👇
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#kevin

کوین حس کرد من تغییر کردم ولی جالب اینجاست که در تراپی اشخاص تغییر می‌کنند و فکر میکنند که تراپیست تغییر کرده.
ازش پرسیدم چرا فکر کردی که من تغییر کردم، گفت به ساعتتون نگاه کردید. گرچه من همیشه به ساعت کلیسا از پنجره نگاه میکنم و بر عکس همکارم ساعت دیواری ندارم... و اکثرا ساعت مچی هم در میارم که با مراجع این احساس رو ندم که تو سترس زمانی هستیم.
سعی کردم برای کوین توضیح بدم تفاوت ساعت تراپی یا بازتاب ما و ساعاتی که همراش بخاطر مادرش بودم. گرچه سوالها و صحبت‌ها عالی بودن ولی تو تراپی کمی عمیق تر تو احساس میریم. و شما باید بازتاب کنید که چه ارزشی رو میتونید بشناسید و حاضرین برای کیفیت بهتر زندگی آون ارزشها رو غربال کنید.
کوین ریزبین تر مراجعی هست که شاید تا حالا داشتم. به چیزهای خاصی دقت میکنه. مثل گل روی میز. دقت رنگ لباس که تناسب داره با اطاق و یا کلی چیزها که جالب هستش.

یکی از سوالهایی که من از کوین کردم و جواب نداد و احتمالا جواب خواهد داد این بود که؛ وقتی گفت دلم میخواست از مادرم مراقبت کنم و خوشبختش کنم...
گفتم: کوین شما چرا فکر میکنید مسول خوشبختی مادرتون هستید و آیا فکر میکنید مادرتون همین فکر رو داشت‌ ...
فکر میکنید شما همچنین مسول خوشبختی کورنلیا هستید؟
یا کورنلیا مسول خوشبختی شما.؟...
در این مورد قبلا صحبت کردیم ولی خواستم تو کنتکست تراپی تنها با کوبن نگاش کنم و حتما به این سوال جواب خواهد داد.
قبل از اینکه کوین بره. گفت دکتر دلم واسه سمارت سگ شما تنگ شده. میتونم ببینمش. در کنارش احساس آرامش میکنم و امنیت، گویا مراقب منه وقتی نزدیکم با آرامش میخوابه.

گفتم حتما‌ کوین!
کوین با یک نیروی جدید به من دست داد و تو چشمام نگاه کرد که گویا تمام اتکا بنفسش برگشته. طوری عمیق نگاه میکرد که گویا دنبال گمشده ای میگرده و مطمین نیست و وقتی وارد آسانسور شده قبل از اینکه در بسته شه، گفتش دکتر خوشحالم که شما هستید.
من لبخند زدم به عادت همیشگی و گفتم مراقب خودت باش.

ادامه دارد ....