Think+ with us Dr. Morris Setudegan Est. 2015 – Telegram
Think+ with us Dr. Morris Setudegan Est. 2015
612 subscribers
1.91K photos
19 videos
43 files
557 links
Dr. Morris Setudega
استاد دانشگاه، رواندرمانگر سیستمی,
عضو انجمن روانشناسان APA
عضو مشاوران و سوپر ویژن سویس BSO
عضو انجمن systemis سویس

نوشته های خودم از صفحه اصلی +Think# و مطالب آموزشی ترجمه شده از جزوات تدریس در
دانشگاه
#dr_morris_setudegan
Download Telegram
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
ما باید کوین رو در مرحله اول ببینیم یک انسان هست و نیاز به رابطه داره. قرار نیست ازدواج کنند فعلا با هم تو یک خونه میخوان زندگی کنند
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
کورنلیا قرار نیست چیزی رو تغییر بده جز اهداف خودش رو دنبال کنه و اهداف مشترک با هم زندگی کردن رو. من دارم تو داستان مینویسم بالا که چه اهدافی دارند و این از وظایف من هست اینها رو همراهی کنم.
مهم این هست کسی نمیخواد کسی رو تغییر بده و یا نقش عصا رو به عهده بگیره ....
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
نامه چندین صفحه ای اک گول که کوین به من برگرداند ☝️☝️☝️
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
بسیار نکات جالبی رو اشاره کردن هر دو در واقع ... خیلی پخته و با مهارت
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
اینطور قراردادها وجود داره که دو نفر با هم قبل از با هم زندگی کردن میبندند و باید عمل کنند و شکل قانونی میشه بهش داد.
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
میدونید اگر ما دو چیز در رابطه رو رعایت کنیم بیشتر خوشبخت میشیم
۱. شخص رو قبول کنیم آنطور که هست و سعی در تغییرش نداشته باشیم
۲. سعی نکنیم تحت تاثیر کارهامون و نفوذ خودمون قرارش بدیم
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#kevin

ادامه گفتگو با کوین
قرار ما بر این بود که کوین فردا با کورنلیا نکاتی رو که گفته بودند رو بهش متقابلا فکر کنند و ما باهم پنجشنبه صحبت کنیم. چون کورنلیا باید بزودی از جایی که هست بره و جای جدید پیدا کنه. قبلا هم گفتم کورنلیا از کلینیک به یک خونه هایی هستش که زنان جوان میتونن تو اونجا در یک گروه زندگی کنند. تا یک راه چاره برای زندگی کردن پیدا کنند.
کورنلیا نمیخواست برگرده خونه مادرش چون خاطرات جالبی از پدر خونده نداره و با همین دلیل باید دید که واقعا این راه رو بخاطر فقط رفتن از اون خونه جمعی زنان نمیخواد.
من با کوین این رو مطرح کردم که آگاه باشه و اگر مسایل مادی رو میخواد بررسی کنه حتما این موضوع رو در نطر داشته باشه در بودجه بندی شخصی که کورنلیا میتونه آخر هر ماه معمولا بره اگر قرارداد خونه به نام هر دو نباشه.
کوین با چیزهای قانونی زیاد وارد نیست و نیاز به یک راهنما داره و همانطور که گفتیم مادرش خواسته بود که براش یک قیوم از نظر قانونی در نطر بگیریم.
کوین این موضوع را نمیخواد و منم زیاد با این موضوع شخصا موافق نیستم چون‌ نمیخواستم نظر خودم رو بگم. خواستم که کوین دلیل داشته باشه. من میبینم که کوین نیاز به کمک داره چون بیرو کراسی اینجا زیاده در بعضی چیزها و کمی تجربه میخواد و ما گاهی در مشاوره به این نکات هم اشاره میکنیم.
امروز کوین گفت دکتر من قبلا تو کلینیک بودم با دکتر حرف زیاد میزدم در مورد خودم ولی هیچوقت احساسی نداشتم به گفته هام و فقط حس میکردم باید حرف بزنم که زمان بگذره...
گفتم چیزی هست که میخواین در موردش حرف بزنید ...
کوین گفت من از دیروز احساس میکنم چیزی منو ناراحت میکنه ...
پرسیدم چی ناراحتتان میکنه؟
گفت دلم میخواست بیشتر با مامانم بودم قبل از اینکه میرفت.
گفتم فکر میکنید مادر کجاست؟
گفت باید همه جا باشه ولی دلم میخواست میدیدمش. دلم میخواست براش یک زندگی خوب بسازم.
گفتم اگر مادرت از زندگیش راضی بود و دوست داشت که زنده نمونه چی؟
گفت دکتر کسی که دوست نداره بمیره؟
پرسیدم پس چرا شما میخواستید خودکشی کنید کوین؟ چرا دوست داشته بمیری؟
گفت چون من از خودم متنفر بودم و اعتماد به نفسم پایین بود.
پرسیدم حالا ؟
گفت دکتر الان احساس میکنم خیلی بهترم. اصلا دلم نمیخواد بمیرم. میخوام با کورنلیا تشکیل زندگی بدم.
میخوام زندگی مادرم تکرار نشه. میخوام زندگی خوب داشته باشم.
گفتم کوین چه چیزی بیشتر شما رو ناراحت میکنه در حال حاضر؟
گفت دکتر نبودن مادرم در کنار من و نداشتن پدری که بتونم بهش اتکا کنم و ازش کمک بگیرم.
گفتم‌ چند سال تنها زندگی میکنی تو این خونه؟
گفت حدودا یک سال!
پرسیدم؛ چند بار نیاز مبرم به کمک داشتید از طرف پدرتون؟
فکر کرد ...گفت: نیاز مبرم نداشتم هیچوقت ولی دلم میخواست لعنتی روز تشیع مادرم در کنارم بود‌.
پرسیدم چرا؟ تو که هیچ رابطه عاطفی با اون نداری.
گفت دکتر اون تنها عشق مادرم بود.
پرسیدم فکر میکنی اون واقعا عشق مادرت بود و یا بیشتر ازش استفاده میکرد.
گفت دکتر من اصلا پدر ندارم. پدری که دنبال من نیست، چرا من دنبالش باشم. چرا فکر میکنم پدرم دوستم داره؟ دکتر به نظر شما اصلا اون دلش میخواد منو ببینه و یا فراموش کرده منو. اصلا زنده پدرم؟ این رو گفت و اشکهاش اروم بدون هیچ صدایی ریخت رو شلوارش ...گفت دکتر تو مطب شما مردها گریه میکنند؟
گفتم بله ...همه حداقل بعد از چند جلسه.
گفت شما هم گریه میکنید؟
گفتم همه انسانها گریه میکنند...حداقل وقتی دنیا میان. گفت دکتر ما همه با گریه دنیا میاییم ، یعنی با ناراحتی زندگی رو شروع میکنیم.
گفتم کوین اون اولین گریه قطع رابطه ما به معنی واقعی هستش. اولین با سمبولیک ما از مادر جدا میشیم. یادتون روز فوت مادرتون میگفتید درد دارین تو دور ناف و داخل بدنتان. گویا کسی داره سیخ میزنه تو دلتون...
درست این احساس رو دومین بار تجربه کردین و این قطع رابطه فیزیکی ...
کوین گفت دکتر یک‌ چیز بگم باورتان نمیشه. دیشب دنبال چیزی میگشتم که دست‌ خورد به گلدان خاک مردم ... احساس کردم ساعت‌ها به فکر بودم که تمام خاطرات با هم بودن از جلو چشم من ظاهر شد و احساس کردم یکی زد تو پشتم یا تکونم داد که بیدار شم.
دکتر عجیب بود و فکر نکنید که من بیماری جدیدی دارم، و عین واقعیت هستش دکتر. حتما شما میگید واقعیت ساخته ذهن ماست...
ولی میدونید دکتر هر وقت به مادرم فکر میکنم، احساس میکنم در نزدیکی منه و گاهی احساس میکنم که حتی قابل لمس هستش و رویت میشه. برای همین احساس میکنم همیشه با منه . امیدوارم از اینکه کورنلیا با من زندگی میکنه مامانم حسودی نکنه...ولی فکر نکنم!
گفتم منم مطمینم که حسودی نخواهد کرد.
کوین یا یک‌ نیروی جدیدی گفت، دکتر من باید برم درسته؟ گفت از کجا فهمیدبن؟ گفت ۵۰ دقیقه شد و شما تغییر کردین احساس میکنم.
بسبار جالب بود برام که به این زودی تغییرات رو حس کرد.
ادامه 👇👇
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#kevin

کوین حس کرد من تغییر کردم ولی جالب اینجاست که در تراپی اشخاص تغییر می‌کنند و فکر میکنند که تراپیست تغییر کرده.
ازش پرسیدم چرا فکر کردی که من تغییر کردم، گفت به ساعتتون نگاه کردید. گرچه من همیشه به ساعت کلیسا از پنجره نگاه میکنم و بر عکس همکارم ساعت دیواری ندارم... و اکثرا ساعت مچی هم در میارم که با مراجع این احساس رو ندم که تو سترس زمانی هستیم.
سعی کردم برای کوین توضیح بدم تفاوت ساعت تراپی یا بازتاب ما و ساعاتی که همراش بخاطر مادرش بودم. گرچه سوالها و صحبت‌ها عالی بودن ولی تو تراپی کمی عمیق تر تو احساس میریم. و شما باید بازتاب کنید که چه ارزشی رو میتونید بشناسید و حاضرین برای کیفیت بهتر زندگی آون ارزشها رو غربال کنید.
کوین ریزبین تر مراجعی هست که شاید تا حالا داشتم. به چیزهای خاصی دقت میکنه. مثل گل روی میز. دقت رنگ لباس که تناسب داره با اطاق و یا کلی چیزها که جالب هستش.

یکی از سوالهایی که من از کوین کردم و جواب نداد و احتمالا جواب خواهد داد این بود که؛ وقتی گفت دلم میخواست از مادرم مراقبت کنم و خوشبختش کنم...
گفتم: کوین شما چرا فکر میکنید مسول خوشبختی مادرتون هستید و آیا فکر میکنید مادرتون همین فکر رو داشت‌ ...
فکر میکنید شما همچنین مسول خوشبختی کورنلیا هستید؟
یا کورنلیا مسول خوشبختی شما.؟...
در این مورد قبلا صحبت کردیم ولی خواستم تو کنتکست تراپی تنها با کوبن نگاش کنم و حتما به این سوال جواب خواهد داد.
قبل از اینکه کوین بره. گفت دکتر دلم واسه سمارت سگ شما تنگ شده. میتونم ببینمش. در کنارش احساس آرامش میکنم و امنیت، گویا مراقب منه وقتی نزدیکم با آرامش میخوابه.

گفتم حتما‌ کوین!
کوین با یک نیروی جدید به من دست داد و تو چشمام نگاه کرد که گویا تمام اتکا بنفسش برگشته. طوری عمیق نگاه میکرد که گویا دنبال گمشده ای میگرده و مطمین نیست و وقتی وارد آسانسور شده قبل از اینکه در بسته شه، گفتش دکتر خوشحالم که شما هستید.
من لبخند زدم به عادت همیشگی و گفتم مراقب خودت باش.

ادامه دارد ....
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
یک نقاشی از کوین که امروز همراه آورده بود kevin#

اسم تابلو رو گذاشته کهکشان برای مادرم

Galaxy for you...

ایشون میگن مادر من در این ستاره ها مخفی شده و مراقب من ...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
میز مشاوره امروز با کوین



ادامه دارد ....
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
.....#kevin

آگه یادتون باشه قرار ما بود که کوین و کورنلیا با هم به خواسنه هایی که رو کاغذ نوشته بودن فکر کنند و بعد در مورد با هم زندگی کردن اونها صحبت کنیم.متاسفانه چون من چند روز کار نمیکردم ملاقات من با کوین با تاخیر افتاد.
امروز کوین اومد و برام کلی خبرهای تازه اورد. اونهایی که داسنان رو تعقیب کردن حتما یادشون هست که کوین در واقع به من مراجعه کرد چون با کورنلیا به مشکل برخورده بود.
کورنلیا هفته گذشته برام پیام نوشت دکتر من نمیتونیم جمعه برای مشاوره بیام. کوین براتون تعریف میکنه.
من پرسیدم چرا؟
نوشت من برگشتم کلینیک حالم خوب نیست. روز چهارم هستش.
من وقتی کوین اومد پیشم، از من پرسید نمیخواین بدونین چرا کورنلیا نیومده.
چرا فقط دو تا لیوان رو میز گذاشتید. مطلع هستید.
گفتم کورنلیا به من پیام داد که نمیاد امرور و شما برام تعریف خواهید کرد.
گفت من نگرانم ۴ روزه جواب نمیده به تلفنم. گفتم به من گفت کلینیک هستش و به شما اطلاع بدم اگه خواستید بدونید.
کوین نگران شد و پرسید دکتر حالش خوبه؟
گفتم اطلاعی ندارم کوین چه اتفاقی افتاده.
گفت دکتر شما به من پیشنهاد کردید وارد یک گروه یا کلوب یا جایی بشم که با مردم‌بتونم در تماس باشم. من یکی از دوستهای قدیمی که با هم تو خانه جوانان بودیم رو دیدم و گفت میره تیاتر و من خیلی دوست داشتم همیشه تیاتر بازی کنم. و یا هنر پیشه بشم.
گفتم فیلم مورد علاقه شما چیه کوین.
بدون درنگ گفت فیلم شیطان پرادا میپوشد (امیدوارم درست ترجمه کرده باشم) با مرلین ستریپ...
The devil wears prada...
گفتم کدوم نقش رو دوست داری، گفت نقش منشی مرلین رو! صورتش من رو یاد مامانم میندازه.
گفتم‌ میفهمم!
گفت اره تو تیاتر با یکی اشنا شدم با اسم جولیا Julia ...دکتر خیلی شاداب و مهربون و توجه به من میکنه. و من باهاش قرار گذاشتم برم بیرون قهوه و همون زمان کورنلیا زنگ زد. گفت کجابی و گفتم با جولیا دارم قهوه میخورم.
قطع کرد!
من پشتبند اون زنگ زدم ولی جواب نداد. رفتم بعد نوشیدنی خونه...یک لحظه ترسیده بودم که اشتباه کردم. وقتی دیدمش تو اطاقش مثل مادرم نشسته بود و منتظر بود. افسرده و با چشمان قرمز اشک الوده.
گفتم سلام کورنلیا. گفت من رو دیگه دوست نداری. عاشق جولیا شدی...
کوین گفت دکتر من فقط عقب به همون حالت برگشتم و فقط دویدم ...نمیدونستم کجا. احساس گناه منو پر کرده بود و فکر کردم هر بار که با مادرم قرار گذاشته بودم و نرفتم چیزی رو از دست دادم و شاید غصه دار شد.
نمیدونم چرا ولی رفتم اونجایی که مامانم دوست داشت لب اب و تنها گریه کردم. دیر وقت بود که برگشتم خونه خودم.
خوشحالم که شما گفتید یک هفته فکر کنیم در مورد با هم زندگی کردن با کورنلیا. و دکتر فکر کنم ایده خوبی نبود، نظر شما چیه؟
گفتم‌ کوین در اون زمان اون ایده به شما اطمینان خاطر میداد و شما در موردش فکر کردید و حالا میفهمید که چیزی در شما تغییر کرده. فکر میکنید چی تغییر کرده؟
کوین گفت دکتر کورنلیا کاملا متفاوت بود، پر از ترس بود، و احساس کردم فقط با نگاهش و جمله های کوتاه منو محکوم کرد. من در واقع عاشق جولیا نبودم ولی وقتی این اتفاق افتاد احساس کردم به جولیا نزدیک تر شدم.
بارها سعی کردم‌ به کورنلیا بفهمونم که من دوستش دارم. ولی همیشه یک احساس به من میگفت کمی صبر کن.
حالا دکتر کورنلیا برگشت به کلینیک چی میشه؟
گفتم فکر میکنی چه اتفاقی بیفته؟
کوین گفت فکر کنم خودکشی کنه دکتر. چون به من میگفت من فقط بخاطر تو این کار رو نمیکنم چون میخوام تنها نباشی.
ولی دکتر تو همین ۱۲ هفته دوستی ما همیشه احساس میکردم که من رو فقط برای خودش میخواد.
بیاد روزهایی میفتادم که مادرم مواد مصرف میکرد و من ۵ سالم بود و من رو محکم بغل میکرد و طوریکه هوای تنفس نداشتم. میترسید منو ول کنه.
مامانم از تنهایی وحشت داشت ولی همیشه تنها بود.
وقتی گاهی یادم میاد با چه زوری منو بغل میکرد که من در نرم و من تلاش میکردم ولی نمیتونستم از زیر دستهاش بیام بیرون... نفسم بند میومد.
وقتی کورنلیا منو نگاه میکرد درست اون احساس رو داشتم.
احساس کردم همه چیز تنگ شد و همه چیز منو احاطه کرد و راه فرار ندارم و برای همین فقط خواستم بدوم.
گفت دکتر فکر میکنید من مریضم؟
قبل از اینکه من جواب بدم خودش گفت الان ۸ هفته هستش که افسرده نیستم و دارو هم نمیخورم و لبخندی زد. و خودش گفت یعنی حداقل هشت هفته مریض نیستم.
گفتم کوین کی به شما گفته شما مریض هستید؟
گفت دکتر مامانم همیشه میگفت ما اعتیاد و دپرسیون تو ژن ما هست. ما همه مریضیم. حتی پدرش و مادربزرگش افسردگی داشتن.
فکر میکنید منم دپرس به ارث بردم.
گفتم‌ کوین شما چاله های احساسی از کودکی در شما بوجود اومده و باعث میشه که در رابطه ها کمی با مشکل برخورد کنید ولی این هم نیاز به زمان داره و چیزی که شما شناختید و بهش در این مدت کوتاه اگاه شدید دیگران
ادامه دارد...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#kevin
گاهی سالها نیاز دارند.
شما قدرت تحلیل و انالیز بالایی دارین. و میتونید براحتی با کمی توضیح به مسایل پی ببرید.
کوین پرسید دکتر میتونید یک کتاب خوب به من معرفی کنید که خودم رو بشناسم که من کی هستم و چی میخوام از زندگی.
گفتم کتابی که همه اینها توش باشه که شما نیاز دارید باید دوباره نوشته شه.
ولی هستند کتابهایی که میتونید درک کنید. و کتاب رابطه ها و بیماریهای سایکو سوماتیک (روان بدنی) که بسیار برای کوین در این مرحله عالیه.
کوین گفت دکتر یک کتاب هم معرفی میکنید بدم به کورنلیا. میخوام برم کلینیک.
گفتم حتما قبلا با بخش تماس بگیر و بپرس که ایا میخواد شما رو ببینه یا خیر.
کوین پرسید؛ دکتر بهش بگم که دیگه باهاش نمیخوام باهم باشم.
گفتم کوین تصمیم رو شما باید بگیرین و در موردش فکر کنید.
کوین گفت دکتر میترسم خودکشی کنه اگه من بهش بگم.
گفتم کوین دوست داری مهم باشی؟
گفت چرا؟
گفتم من کورنلیا رو میشناسم در شرایط بسیار بدترین از این بود که امروز هستش.
شما مسولیت برای خودتون و کارهایی که انجام میدی رو به عهده بگیرین. و برای کورنلیا تصمیم نگیرین.
گفت دکتر کورنلیا خیلی شخصیت وابسته ای داره.
من به خودم گفتم چرا کورنلیا کوین رو فرستاد پیش من؟
گفتم کوین به ابن فکر نکن که کورنلیا چه هست هر شخصی داستانی داره برای خودش که زندکیش رو میسازه. شما که بهتر میدونید.
کوین یک شغل جدید دیده و میره امروز عصری در موردش صحبت کنه...
کوین از من چندین نکته در مورد حالت ایستادن و نشستن در مصاحبه کاری و چطور باید خودش رو اماده کنه و چه چیزی نیاز داره سوال کرد و تشکر کرد و رفت.
کوین با خنده وارد اسانسور شد و دستم را محکم به عنوان تشکر فشرد. چیزی جدید اتفاق افتاده.
به خودم گفتم چندین انفاق مهم؛
کوین دوباره شروع کرد به نقاشی
کوین با یک شخص جدید اشنا شد
کوین کورنلیا رو نمیخواد و
کوین دنبال کار میگرده بعد سه سال
کوین میره تیاتر
کوین میره شنا هفته ای دو بار
کوین دارو رو قطع کرده

همه اینها به خودباوری کوین مربوط میشه چون میدونه که دیگه وابسته به مادرش نیست و نباید مادرش رو نجات بده و شروع کرده خودش رو نجات بده؟!؟
ایا کوین استقامت این همه تغییرات رو به یکباره خواهد داشت.؟!؟ من معتقدم بله!
گاهی خود باوری موقعی شروع میشه که ادم تنها میشه و باید رو پای خودش بایسته. یا میشکنه زیر فشار یا قوی تر میشه.
سویسیها میگن؛ هر چی منو نکشه قویترم میکنه...

ادامه دارد...هفته بعد
Forwarded from 🤎
عالی بود استاد دقیقا مثل همیشه..فقط یچیزی ناراحتم کرده چرا دیگ کورلینارو دوس نداره؟؟وقتی انقد دوسش داشت؟😒
Forwarded from 🤎
ینی تا الان فقط حس ترحم بهش داشته و دوست داشته فقط کمکش کنه؟؟؟
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
احتمالا کورنلیا جانشین چیزی بوده که تو اون زمان نیاز داشته
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
کلا طرحواره کوین نجات دادن مادر (زن) بود از روی ترحم.
حالا دیده مادرش مرده و چیزی در واقع عوض نشده ... و به بازسازی این طرحواره میپردازیم
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
ناراحت نباشید ... بهتر شد که الان متوجه شد. برای هر دو سالم تره
Forwarded from 🤎
کاملا درسته بهتر شده