Forwarded from Dr. Morris Setudegan
.....#kevin
آگه یادتون باشه قرار ما بود که کوین و کورنلیا با هم به خواسنه هایی که رو کاغذ نوشته بودن فکر کنند و بعد در مورد با هم زندگی کردن اونها صحبت کنیم.متاسفانه چون من چند روز کار نمیکردم ملاقات من با کوین با تاخیر افتاد.
امروز کوین اومد و برام کلی خبرهای تازه اورد. اونهایی که داسنان رو تعقیب کردن حتما یادشون هست که کوین در واقع به من مراجعه کرد چون با کورنلیا به مشکل برخورده بود.
کورنلیا هفته گذشته برام پیام نوشت دکتر من نمیتونیم جمعه برای مشاوره بیام. کوین براتون تعریف میکنه.
من پرسیدم چرا؟
نوشت من برگشتم کلینیک حالم خوب نیست. روز چهارم هستش.
من وقتی کوین اومد پیشم، از من پرسید نمیخواین بدونین چرا کورنلیا نیومده.
چرا فقط دو تا لیوان رو میز گذاشتید. مطلع هستید.
گفتم کورنلیا به من پیام داد که نمیاد امرور و شما برام تعریف خواهید کرد.
گفت من نگرانم ۴ روزه جواب نمیده به تلفنم. گفتم به من گفت کلینیک هستش و به شما اطلاع بدم اگه خواستید بدونید.
کوین نگران شد و پرسید دکتر حالش خوبه؟
گفتم اطلاعی ندارم کوین چه اتفاقی افتاده.
گفت دکتر شما به من پیشنهاد کردید وارد یک گروه یا کلوب یا جایی بشم که با مردمبتونم در تماس باشم. من یکی از دوستهای قدیمی که با هم تو خانه جوانان بودیم رو دیدم و گفت میره تیاتر و من خیلی دوست داشتم همیشه تیاتر بازی کنم. و یا هنر پیشه بشم.
گفتم فیلم مورد علاقه شما چیه کوین.
بدون درنگ گفت فیلم شیطان پرادا میپوشد (امیدوارم درست ترجمه کرده باشم) با مرلین ستریپ...
The devil wears prada...
گفتم کدوم نقش رو دوست داری، گفت نقش منشی مرلین رو! صورتش من رو یاد مامانم میندازه.
گفتم میفهمم!
گفت اره تو تیاتر با یکی اشنا شدم با اسم جولیا Julia ...دکتر خیلی شاداب و مهربون و توجه به من میکنه. و من باهاش قرار گذاشتم برم بیرون قهوه و همون زمان کورنلیا زنگ زد. گفت کجابی و گفتم با جولیا دارم قهوه میخورم.
قطع کرد!
من پشتبند اون زنگ زدم ولی جواب نداد. رفتم بعد نوشیدنی خونه...یک لحظه ترسیده بودم که اشتباه کردم. وقتی دیدمش تو اطاقش مثل مادرم نشسته بود و منتظر بود. افسرده و با چشمان قرمز اشک الوده.
گفتم سلام کورنلیا. گفت من رو دیگه دوست نداری. عاشق جولیا شدی...
کوین گفت دکتر من فقط عقب به همون حالت برگشتم و فقط دویدم ...نمیدونستم کجا. احساس گناه منو پر کرده بود و فکر کردم هر بار که با مادرم قرار گذاشته بودم و نرفتم چیزی رو از دست دادم و شاید غصه دار شد.
نمیدونم چرا ولی رفتم اونجایی که مامانم دوست داشت لب اب و تنها گریه کردم. دیر وقت بود که برگشتم خونه خودم.
خوشحالم که شما گفتید یک هفته فکر کنیم در مورد با هم زندگی کردن با کورنلیا. و دکتر فکر کنم ایده خوبی نبود، نظر شما چیه؟
گفتم کوین در اون زمان اون ایده به شما اطمینان خاطر میداد و شما در موردش فکر کردید و حالا میفهمید که چیزی در شما تغییر کرده. فکر میکنید چی تغییر کرده؟
کوین گفت دکتر کورنلیا کاملا متفاوت بود، پر از ترس بود، و احساس کردم فقط با نگاهش و جمله های کوتاه منو محکوم کرد. من در واقع عاشق جولیا نبودم ولی وقتی این اتفاق افتاد احساس کردم به جولیا نزدیک تر شدم.
بارها سعی کردم به کورنلیا بفهمونم که من دوستش دارم. ولی همیشه یک احساس به من میگفت کمی صبر کن.
حالا دکتر کورنلیا برگشت به کلینیک چی میشه؟
گفتم فکر میکنی چه اتفاقی بیفته؟
کوین گفت فکر کنم خودکشی کنه دکتر. چون به من میگفت من فقط بخاطر تو این کار رو نمیکنم چون میخوام تنها نباشی.
ولی دکتر تو همین ۱۲ هفته دوستی ما همیشه احساس میکردم که من رو فقط برای خودش میخواد.
بیاد روزهایی میفتادم که مادرم مواد مصرف میکرد و من ۵ سالم بود و من رو محکم بغل میکرد و طوریکه هوای تنفس نداشتم. میترسید منو ول کنه.
مامانم از تنهایی وحشت داشت ولی همیشه تنها بود.
وقتی گاهی یادم میاد با چه زوری منو بغل میکرد که من در نرم و من تلاش میکردم ولی نمیتونستم از زیر دستهاش بیام بیرون... نفسم بند میومد.
وقتی کورنلیا منو نگاه میکرد درست اون احساس رو داشتم.
احساس کردم همه چیز تنگ شد و همه چیز منو احاطه کرد و راه فرار ندارم و برای همین فقط خواستم بدوم.
گفت دکتر فکر میکنید من مریضم؟
قبل از اینکه من جواب بدم خودش گفت الان ۸ هفته هستش که افسرده نیستم و دارو هم نمیخورم و لبخندی زد. و خودش گفت یعنی حداقل هشت هفته مریض نیستم.
گفتم کوین کی به شما گفته شما مریض هستید؟
گفت دکتر مامانم همیشه میگفت ما اعتیاد و دپرسیون تو ژن ما هست. ما همه مریضیم. حتی پدرش و مادربزرگش افسردگی داشتن.
فکر میکنید منم دپرس به ارث بردم.
گفتم کوین شما چاله های احساسی از کودکی در شما بوجود اومده و باعث میشه که در رابطه ها کمی با مشکل برخورد کنید ولی این هم نیاز به زمان داره و چیزی که شما شناختید و بهش در این مدت کوتاه اگاه شدید دیگران
ادامه دارد...
آگه یادتون باشه قرار ما بود که کوین و کورنلیا با هم به خواسنه هایی که رو کاغذ نوشته بودن فکر کنند و بعد در مورد با هم زندگی کردن اونها صحبت کنیم.متاسفانه چون من چند روز کار نمیکردم ملاقات من با کوین با تاخیر افتاد.
امروز کوین اومد و برام کلی خبرهای تازه اورد. اونهایی که داسنان رو تعقیب کردن حتما یادشون هست که کوین در واقع به من مراجعه کرد چون با کورنلیا به مشکل برخورده بود.
کورنلیا هفته گذشته برام پیام نوشت دکتر من نمیتونیم جمعه برای مشاوره بیام. کوین براتون تعریف میکنه.
من پرسیدم چرا؟
نوشت من برگشتم کلینیک حالم خوب نیست. روز چهارم هستش.
من وقتی کوین اومد پیشم، از من پرسید نمیخواین بدونین چرا کورنلیا نیومده.
چرا فقط دو تا لیوان رو میز گذاشتید. مطلع هستید.
گفتم کورنلیا به من پیام داد که نمیاد امرور و شما برام تعریف خواهید کرد.
گفت من نگرانم ۴ روزه جواب نمیده به تلفنم. گفتم به من گفت کلینیک هستش و به شما اطلاع بدم اگه خواستید بدونید.
کوین نگران شد و پرسید دکتر حالش خوبه؟
گفتم اطلاعی ندارم کوین چه اتفاقی افتاده.
گفت دکتر شما به من پیشنهاد کردید وارد یک گروه یا کلوب یا جایی بشم که با مردمبتونم در تماس باشم. من یکی از دوستهای قدیمی که با هم تو خانه جوانان بودیم رو دیدم و گفت میره تیاتر و من خیلی دوست داشتم همیشه تیاتر بازی کنم. و یا هنر پیشه بشم.
گفتم فیلم مورد علاقه شما چیه کوین.
بدون درنگ گفت فیلم شیطان پرادا میپوشد (امیدوارم درست ترجمه کرده باشم) با مرلین ستریپ...
The devil wears prada...
گفتم کدوم نقش رو دوست داری، گفت نقش منشی مرلین رو! صورتش من رو یاد مامانم میندازه.
گفتم میفهمم!
گفت اره تو تیاتر با یکی اشنا شدم با اسم جولیا Julia ...دکتر خیلی شاداب و مهربون و توجه به من میکنه. و من باهاش قرار گذاشتم برم بیرون قهوه و همون زمان کورنلیا زنگ زد. گفت کجابی و گفتم با جولیا دارم قهوه میخورم.
قطع کرد!
من پشتبند اون زنگ زدم ولی جواب نداد. رفتم بعد نوشیدنی خونه...یک لحظه ترسیده بودم که اشتباه کردم. وقتی دیدمش تو اطاقش مثل مادرم نشسته بود و منتظر بود. افسرده و با چشمان قرمز اشک الوده.
گفتم سلام کورنلیا. گفت من رو دیگه دوست نداری. عاشق جولیا شدی...
کوین گفت دکتر من فقط عقب به همون حالت برگشتم و فقط دویدم ...نمیدونستم کجا. احساس گناه منو پر کرده بود و فکر کردم هر بار که با مادرم قرار گذاشته بودم و نرفتم چیزی رو از دست دادم و شاید غصه دار شد.
نمیدونم چرا ولی رفتم اونجایی که مامانم دوست داشت لب اب و تنها گریه کردم. دیر وقت بود که برگشتم خونه خودم.
خوشحالم که شما گفتید یک هفته فکر کنیم در مورد با هم زندگی کردن با کورنلیا. و دکتر فکر کنم ایده خوبی نبود، نظر شما چیه؟
گفتم کوین در اون زمان اون ایده به شما اطمینان خاطر میداد و شما در موردش فکر کردید و حالا میفهمید که چیزی در شما تغییر کرده. فکر میکنید چی تغییر کرده؟
کوین گفت دکتر کورنلیا کاملا متفاوت بود، پر از ترس بود، و احساس کردم فقط با نگاهش و جمله های کوتاه منو محکوم کرد. من در واقع عاشق جولیا نبودم ولی وقتی این اتفاق افتاد احساس کردم به جولیا نزدیک تر شدم.
بارها سعی کردم به کورنلیا بفهمونم که من دوستش دارم. ولی همیشه یک احساس به من میگفت کمی صبر کن.
حالا دکتر کورنلیا برگشت به کلینیک چی میشه؟
گفتم فکر میکنی چه اتفاقی بیفته؟
کوین گفت فکر کنم خودکشی کنه دکتر. چون به من میگفت من فقط بخاطر تو این کار رو نمیکنم چون میخوام تنها نباشی.
ولی دکتر تو همین ۱۲ هفته دوستی ما همیشه احساس میکردم که من رو فقط برای خودش میخواد.
بیاد روزهایی میفتادم که مادرم مواد مصرف میکرد و من ۵ سالم بود و من رو محکم بغل میکرد و طوریکه هوای تنفس نداشتم. میترسید منو ول کنه.
مامانم از تنهایی وحشت داشت ولی همیشه تنها بود.
وقتی گاهی یادم میاد با چه زوری منو بغل میکرد که من در نرم و من تلاش میکردم ولی نمیتونستم از زیر دستهاش بیام بیرون... نفسم بند میومد.
وقتی کورنلیا منو نگاه میکرد درست اون احساس رو داشتم.
احساس کردم همه چیز تنگ شد و همه چیز منو احاطه کرد و راه فرار ندارم و برای همین فقط خواستم بدوم.
گفت دکتر فکر میکنید من مریضم؟
قبل از اینکه من جواب بدم خودش گفت الان ۸ هفته هستش که افسرده نیستم و دارو هم نمیخورم و لبخندی زد. و خودش گفت یعنی حداقل هشت هفته مریض نیستم.
گفتم کوین کی به شما گفته شما مریض هستید؟
گفت دکتر مامانم همیشه میگفت ما اعتیاد و دپرسیون تو ژن ما هست. ما همه مریضیم. حتی پدرش و مادربزرگش افسردگی داشتن.
فکر میکنید منم دپرس به ارث بردم.
گفتم کوین شما چاله های احساسی از کودکی در شما بوجود اومده و باعث میشه که در رابطه ها کمی با مشکل برخورد کنید ولی این هم نیاز به زمان داره و چیزی که شما شناختید و بهش در این مدت کوتاه اگاه شدید دیگران
ادامه دارد...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#kevin
گاهی سالها نیاز دارند.
شما قدرت تحلیل و انالیز بالایی دارین. و میتونید براحتی با کمی توضیح به مسایل پی ببرید.
کوین پرسید دکتر میتونید یک کتاب خوب به من معرفی کنید که خودم رو بشناسم که من کی هستم و چی میخوام از زندگی.
گفتم کتابی که همه اینها توش باشه که شما نیاز دارید باید دوباره نوشته شه.
ولی هستند کتابهایی که میتونید درک کنید. و کتاب رابطه ها و بیماریهای سایکو سوماتیک (روان بدنی) که بسیار برای کوین در این مرحله عالیه.
کوین گفت دکتر یک کتاب هم معرفی میکنید بدم به کورنلیا. میخوام برم کلینیک.
گفتم حتما قبلا با بخش تماس بگیر و بپرس که ایا میخواد شما رو ببینه یا خیر.
کوین پرسید؛ دکتر بهش بگم که دیگه باهاش نمیخوام باهم باشم.
گفتم کوین تصمیم رو شما باید بگیرین و در موردش فکر کنید.
کوین گفت دکتر میترسم خودکشی کنه اگه من بهش بگم.
گفتم کوین دوست داری مهم باشی؟
گفت چرا؟
گفتم من کورنلیا رو میشناسم در شرایط بسیار بدترین از این بود که امروز هستش.
شما مسولیت برای خودتون و کارهایی که انجام میدی رو به عهده بگیرین. و برای کورنلیا تصمیم نگیرین.
گفت دکتر کورنلیا خیلی شخصیت وابسته ای داره.
من به خودم گفتم چرا کورنلیا کوین رو فرستاد پیش من؟
گفتم کوین به ابن فکر نکن که کورنلیا چه هست هر شخصی داستانی داره برای خودش که زندکیش رو میسازه. شما که بهتر میدونید.
کوین یک شغل جدید دیده و میره امروز عصری در موردش صحبت کنه...
کوین از من چندین نکته در مورد حالت ایستادن و نشستن در مصاحبه کاری و چطور باید خودش رو اماده کنه و چه چیزی نیاز داره سوال کرد و تشکر کرد و رفت.
کوین با خنده وارد اسانسور شد و دستم را محکم به عنوان تشکر فشرد. چیزی جدید اتفاق افتاده.
به خودم گفتم چندین انفاق مهم؛
✨کوین دوباره شروع کرد به نقاشی
✨ کوین با یک شخص جدید اشنا شد
✨ کوین کورنلیا رو نمیخواد و
✨کوین دنبال کار میگرده بعد سه سال
✨ کوین میره تیاتر
✨ کوین میره شنا هفته ای دو بار
✨ کوین دارو رو قطع کرده
همه اینها به خودباوری کوین مربوط میشه چون میدونه که دیگه وابسته به مادرش نیست و نباید مادرش رو نجات بده و شروع کرده خودش رو نجات بده؟!؟
ایا کوین استقامت این همه تغییرات رو به یکباره خواهد داشت.؟!؟ من معتقدم بله!
گاهی خود باوری موقعی شروع میشه که ادم تنها میشه و باید رو پای خودش بایسته. یا میشکنه زیر فشار یا قوی تر میشه.
سویسیها میگن؛ هر چی منو نکشه قویترم میکنه...
ادامه دارد...هفته بعد
گاهی سالها نیاز دارند.
شما قدرت تحلیل و انالیز بالایی دارین. و میتونید براحتی با کمی توضیح به مسایل پی ببرید.
کوین پرسید دکتر میتونید یک کتاب خوب به من معرفی کنید که خودم رو بشناسم که من کی هستم و چی میخوام از زندگی.
گفتم کتابی که همه اینها توش باشه که شما نیاز دارید باید دوباره نوشته شه.
ولی هستند کتابهایی که میتونید درک کنید. و کتاب رابطه ها و بیماریهای سایکو سوماتیک (روان بدنی) که بسیار برای کوین در این مرحله عالیه.
کوین گفت دکتر یک کتاب هم معرفی میکنید بدم به کورنلیا. میخوام برم کلینیک.
گفتم حتما قبلا با بخش تماس بگیر و بپرس که ایا میخواد شما رو ببینه یا خیر.
کوین پرسید؛ دکتر بهش بگم که دیگه باهاش نمیخوام باهم باشم.
گفتم کوین تصمیم رو شما باید بگیرین و در موردش فکر کنید.
کوین گفت دکتر میترسم خودکشی کنه اگه من بهش بگم.
گفتم کوین دوست داری مهم باشی؟
گفت چرا؟
گفتم من کورنلیا رو میشناسم در شرایط بسیار بدترین از این بود که امروز هستش.
شما مسولیت برای خودتون و کارهایی که انجام میدی رو به عهده بگیرین. و برای کورنلیا تصمیم نگیرین.
گفت دکتر کورنلیا خیلی شخصیت وابسته ای داره.
من به خودم گفتم چرا کورنلیا کوین رو فرستاد پیش من؟
گفتم کوین به ابن فکر نکن که کورنلیا چه هست هر شخصی داستانی داره برای خودش که زندکیش رو میسازه. شما که بهتر میدونید.
کوین یک شغل جدید دیده و میره امروز عصری در موردش صحبت کنه...
کوین از من چندین نکته در مورد حالت ایستادن و نشستن در مصاحبه کاری و چطور باید خودش رو اماده کنه و چه چیزی نیاز داره سوال کرد و تشکر کرد و رفت.
کوین با خنده وارد اسانسور شد و دستم را محکم به عنوان تشکر فشرد. چیزی جدید اتفاق افتاده.
به خودم گفتم چندین انفاق مهم؛
✨کوین دوباره شروع کرد به نقاشی
✨ کوین با یک شخص جدید اشنا شد
✨ کوین کورنلیا رو نمیخواد و
✨کوین دنبال کار میگرده بعد سه سال
✨ کوین میره تیاتر
✨ کوین میره شنا هفته ای دو بار
✨ کوین دارو رو قطع کرده
همه اینها به خودباوری کوین مربوط میشه چون میدونه که دیگه وابسته به مادرش نیست و نباید مادرش رو نجات بده و شروع کرده خودش رو نجات بده؟!؟
ایا کوین استقامت این همه تغییرات رو به یکباره خواهد داشت.؟!؟ من معتقدم بله!
گاهی خود باوری موقعی شروع میشه که ادم تنها میشه و باید رو پای خودش بایسته. یا میشکنه زیر فشار یا قوی تر میشه.
سویسیها میگن؛ هر چی منو نکشه قویترم میکنه...
ادامه دارد...هفته بعد
Forwarded from 🤎
عالی بود استاد دقیقا مثل همیشه..فقط یچیزی ناراحتم کرده چرا دیگ کورلینارو دوس نداره؟؟وقتی انقد دوسش داشت؟😒
Forwarded from 🤎
ینی تا الان فقط حس ترحم بهش داشته و دوست داشته فقط کمکش کنه؟؟؟
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
احتمالا کورنلیا جانشین چیزی بوده که تو اون زمان نیاز داشته
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
کلا طرحواره کوین نجات دادن مادر (زن) بود از روی ترحم.
حالا دیده مادرش مرده و چیزی در واقع عوض نشده ... و به بازسازی این طرحواره میپردازیم
حالا دیده مادرش مرده و چیزی در واقع عوض نشده ... و به بازسازی این طرحواره میپردازیم
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
ناراحت نباشید ... بهتر شد که الان متوجه شد. برای هر دو سالم تره
Forwarded from 🤎
دکتر شما اینو حس کرده بودین؟؟؟یا مثل ما فک میکردین
Forwarded from Deleted Account
همیشه با مادرش مقایسه میکرد
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
حس نکرده بودم ...مطمین بود زیاد طول نمیکشه.
اولین زن بعد مادرش بود ...
اولین زن بعد مادرش بود ...
Forwarded from 🤎
خوشبحالتون ولی من باور کرده بودم ک فقط با کورنلیا میرسه😂
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
حتی با جولیا هم زیاد طول نمیکشه ... از یک رابطه به رابطه دیگه پریدن اکثرا ناموفق هستس
Forwarded from Deleted Account
👌👌👌 موافقم . گاهی برخی خداحافظی های به موقع زیباتره ...بدون قربانی...
Forwarded from Deleted Account
میشه گفت تا وقتی دنبال مادرش بین زنا میگرده نمیتونه رابطه پایداری و داشته باشه ؟
Forwarded from Deleted Account
اگه کارش رو با شما ادامه بده و واقعا بخواد که تراپی بشه بالاخره به جایی می رسه که می تونه خودش رو پیدا کنه و عشقش رو هم...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#Kevin نقاشی جولیا از کوین
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#kevin
فوریه ۱۵ کوین از اطریش شهر وین برگشت
دوستان قبلا گفته بودم که کوین رفته مسافرت (مثل هاچ زنبور عسل دنبال مادرش)
کوین از دوست مادرش یک جعبه بهش رسید که توش چند تا عکس از خانواده اک گول بود و یک عکس پدر کوین که روش نوشته بود ارایشگاه مردانه و کنارش تابلوی خیلابون بود و اسم خیابان.
پشت عکس نوشته شده بود. "برای پسرم کوین"
همین جمله باعث شد که از ۲۷ ژانویه تا دیروز ۱۴ فوریه کوین تو وین بمونه.
جولیا دوست دختر کوین یک خواهر داره که تو وین زندگی میکنه و اینها میتونستند با هم یک مدت اونجا باشند.
کوین مطمین بود که پدرش رو پیدا میکنه و میخواد با اون حرف بزنه. میخواد بیشتر در باره این بدونه که چطور دنیا اومده.
کوین به جایی رفت که تو عکس پدرش دیده بود و اون ادرس رو پیدا کرد. در حالیکه شدیدا سرما خورده بود صبح زود راهی اون منطقه شد.
اون ارایشگاهی که ۱۷ سال پیش تو عکس بود امروز تبدیل به یک ساختمان مدرن شده بود ولی کوین باهوش با عکس به دفتری در وین مراجعه کرد که ادرط و اسم افراد د اونجا ثبت میشه و تونست در اون دفتر اسم شخص رو پیدا کنه. هارالد کلرنل Harald klernl متولد ۱۹۴۵. تقریبا پیر مردی ۷۲ ساله. بهترین دوست پدر کوین.
کوین بعد از سه روز تحقیق از ادرس به ادرس و نهایتا از بیمه درمانی هارالد ادرس محل زندگی اون رو پیدا کرد. در ۶۵ کیلومتری وین در شمال وین در زک مرکز افراد پیر زندگی میکرد.
و کوین بی قرار سراغ هارالد در ادرس جدیدش رفت. وقتی با اون ادرس رسید از جولیا خواست که بیرون منتظرش باشه. یک خانه سالمندان قدیمی.
کوین به مرکز اطلاع اونجا مراجعه کرد و خواهش کرد که هارالد رو کوتاه ملاقات کنه. و یک خواهر روحانی که از پرستاران مرکز بود با کوین به ته راهرو به اطاقی وارد شد و موقع ورود به کوین گفت امیدوارم متوجه بشی چی میگه.
چون مدتی هارالد دچار سکته مغزی و التزهایمر شده ولی گذشته ها رو خوب به یاد داره. الکل نابودش کرد، خواهر روحانی با دلسوزی ابراز کرد.
کوین لرزان وارد اطاق شد. برام توضیح میداد که اطاق یک بوی خاصی داشت فکر میکرد به یاد بیمارستان میفتاد. یک بوی بد با الکل و بوی ادرار مخلوط بود. ولی کوین میگفت. دکتر مجبور بودم تحمل کنم.
کوین سراغ پیر مرد رفت و دید بالای تخت روی کارد اسم هارالد نوشته شده و یک خرس در کنار اسمش. بیاد عکس پدرش افتاد همون لحظه میگفت.
کوین سلام کرد. پیر مرد نگاهی کرد و از پنجره به بیرون خیره شد.
کوین میگفت. نمیدونستم چی بگم.
عکس پدرم رو در اوردم و گفتم این رو میشناسین. پیر مرد که فقط دستش به سختی به عکس میرسید پرسید شما پرستار جدید من هستید. من رو ببر بیرون و اشاره کرد با ویل چیر و با زحمت خواست بشینه. هوای بیرون سرد بود ولی حداقل از بوی گند اطاق بهتر بود، کوین میگفت.
کوین گفت نه پدستار نیستم ولی پسر بهترین دوست شما هستم.
کوین میگفت؛ پیر مرد رو گذاشتم رو ویل چیر و فقط امیدوار بودم که خواهر روحانی اشتباه کرده باشه که هارالد نمیتونه چیزی یادش بیتد.
هارالد نشست رو صندلی چرخ دار ولی گویا روی رویز رویز سوار شده و کلز خوشحال بود که با پرستار جدیدش به حیاط برای گردش میره. ما از جلوی نگهبانی رد شدیم و گرارش دادیم که ما میریم قدم بزنیم.
جولیا ارام مثل همیشه با لبخند ملیح به هارالد نزدیک شد و گفت سلام، من دوست کوین هستم.
پیر مرد؛ کوین کی هست؟ جولیا با چشم درشت و ابیش به من نگاهی انداخت و نمیدونست چی بگه و من گفتم منظورش منم، اسمم کوین هستش.
پیر مرد با تعجب منو نگاه کرد و به عکس نگاه کرد و باز منو نگاه کرد و گفت تو باید پسر البرت باشی؟
گفتم البرت. گفت اره من اسم این حرومزاده رو گذاشته بودم البرت. چون هم اسم پدرم بود و من از پدرم متنفر بودم و بعد اینکه سرم رو کلاه گذاشت رابطه خودم رو باهاش قطع کردم.
من پاهام میلرزید از ترس و از خجالت و امیدوار بودم که هارالد التز هایمر داشته باشه.
هارالد گفت فقط میدونم بعد از اینکه از من پول دزدید و من را نابود کرد به مونیخ رفت. تازه دوستام میگفتن با زن منم رابطه داشت.
من گفتم بیرون سرده بریم داخل ... شما مریض نشین. جولیا نشست رو نیمکت چند متر اونورتر. گویا نمیخواست که شاهد باشه من از پدرم خجالت میکشم.
هارالد گفت فقط میدونم تو gidor coiffeur تو پیرایشگاه گیدود تو مونیخ کار میکرد یک زمان.
من فوری نوشتم که مبادا اسم مکانش یادم بره.
وقتی به در ورودی رسبدیم هارالد رو سپردم دست خواهر روحانی و با جولیا رفتیم. کوین تعریف میکرد. رفتن خونه خواهر جولیا که وسایل رو جمع کنند و برن طرف مونیخ.
چیزی نداشت کوین جز یک اسم و یک عکس. جولیا خواست که شر بمونند و روز بعد با اولین قطار برن.
کوین اصرار داشت کا نه تو وین دیگه کاری نداریم. جولیا و کوین راهی ایستگاه قطار شدن و با سوی مونیخ.
همانطور که هارالد گفت ۱۲ سال پیش پدرش از وین به مونبخ مهاجرت کرد...
ادامه دارد ...
فوریه ۱۵ کوین از اطریش شهر وین برگشت
دوستان قبلا گفته بودم که کوین رفته مسافرت (مثل هاچ زنبور عسل دنبال مادرش)
کوین از دوست مادرش یک جعبه بهش رسید که توش چند تا عکس از خانواده اک گول بود و یک عکس پدر کوین که روش نوشته بود ارایشگاه مردانه و کنارش تابلوی خیلابون بود و اسم خیابان.
پشت عکس نوشته شده بود. "برای پسرم کوین"
همین جمله باعث شد که از ۲۷ ژانویه تا دیروز ۱۴ فوریه کوین تو وین بمونه.
جولیا دوست دختر کوین یک خواهر داره که تو وین زندگی میکنه و اینها میتونستند با هم یک مدت اونجا باشند.
کوین مطمین بود که پدرش رو پیدا میکنه و میخواد با اون حرف بزنه. میخواد بیشتر در باره این بدونه که چطور دنیا اومده.
کوین به جایی رفت که تو عکس پدرش دیده بود و اون ادرس رو پیدا کرد. در حالیکه شدیدا سرما خورده بود صبح زود راهی اون منطقه شد.
اون ارایشگاهی که ۱۷ سال پیش تو عکس بود امروز تبدیل به یک ساختمان مدرن شده بود ولی کوین باهوش با عکس به دفتری در وین مراجعه کرد که ادرط و اسم افراد د اونجا ثبت میشه و تونست در اون دفتر اسم شخص رو پیدا کنه. هارالد کلرنل Harald klernl متولد ۱۹۴۵. تقریبا پیر مردی ۷۲ ساله. بهترین دوست پدر کوین.
کوین بعد از سه روز تحقیق از ادرس به ادرس و نهایتا از بیمه درمانی هارالد ادرس محل زندگی اون رو پیدا کرد. در ۶۵ کیلومتری وین در شمال وین در زک مرکز افراد پیر زندگی میکرد.
و کوین بی قرار سراغ هارالد در ادرس جدیدش رفت. وقتی با اون ادرس رسید از جولیا خواست که بیرون منتظرش باشه. یک خانه سالمندان قدیمی.
کوین به مرکز اطلاع اونجا مراجعه کرد و خواهش کرد که هارالد رو کوتاه ملاقات کنه. و یک خواهر روحانی که از پرستاران مرکز بود با کوین به ته راهرو به اطاقی وارد شد و موقع ورود به کوین گفت امیدوارم متوجه بشی چی میگه.
چون مدتی هارالد دچار سکته مغزی و التزهایمر شده ولی گذشته ها رو خوب به یاد داره. الکل نابودش کرد، خواهر روحانی با دلسوزی ابراز کرد.
کوین لرزان وارد اطاق شد. برام توضیح میداد که اطاق یک بوی خاصی داشت فکر میکرد به یاد بیمارستان میفتاد. یک بوی بد با الکل و بوی ادرار مخلوط بود. ولی کوین میگفت. دکتر مجبور بودم تحمل کنم.
کوین سراغ پیر مرد رفت و دید بالای تخت روی کارد اسم هارالد نوشته شده و یک خرس در کنار اسمش. بیاد عکس پدرش افتاد همون لحظه میگفت.
کوین سلام کرد. پیر مرد نگاهی کرد و از پنجره به بیرون خیره شد.
کوین میگفت. نمیدونستم چی بگم.
عکس پدرم رو در اوردم و گفتم این رو میشناسین. پیر مرد که فقط دستش به سختی به عکس میرسید پرسید شما پرستار جدید من هستید. من رو ببر بیرون و اشاره کرد با ویل چیر و با زحمت خواست بشینه. هوای بیرون سرد بود ولی حداقل از بوی گند اطاق بهتر بود، کوین میگفت.
کوین گفت نه پدستار نیستم ولی پسر بهترین دوست شما هستم.
کوین میگفت؛ پیر مرد رو گذاشتم رو ویل چیر و فقط امیدوار بودم که خواهر روحانی اشتباه کرده باشه که هارالد نمیتونه چیزی یادش بیتد.
هارالد نشست رو صندلی چرخ دار ولی گویا روی رویز رویز سوار شده و کلز خوشحال بود که با پرستار جدیدش به حیاط برای گردش میره. ما از جلوی نگهبانی رد شدیم و گرارش دادیم که ما میریم قدم بزنیم.
جولیا ارام مثل همیشه با لبخند ملیح به هارالد نزدیک شد و گفت سلام، من دوست کوین هستم.
پیر مرد؛ کوین کی هست؟ جولیا با چشم درشت و ابیش به من نگاهی انداخت و نمیدونست چی بگه و من گفتم منظورش منم، اسمم کوین هستش.
پیر مرد با تعجب منو نگاه کرد و به عکس نگاه کرد و باز منو نگاه کرد و گفت تو باید پسر البرت باشی؟
گفتم البرت. گفت اره من اسم این حرومزاده رو گذاشته بودم البرت. چون هم اسم پدرم بود و من از پدرم متنفر بودم و بعد اینکه سرم رو کلاه گذاشت رابطه خودم رو باهاش قطع کردم.
من پاهام میلرزید از ترس و از خجالت و امیدوار بودم که هارالد التز هایمر داشته باشه.
هارالد گفت فقط میدونم بعد از اینکه از من پول دزدید و من را نابود کرد به مونیخ رفت. تازه دوستام میگفتن با زن منم رابطه داشت.
من گفتم بیرون سرده بریم داخل ... شما مریض نشین. جولیا نشست رو نیمکت چند متر اونورتر. گویا نمیخواست که شاهد باشه من از پدرم خجالت میکشم.
هارالد گفت فقط میدونم تو gidor coiffeur تو پیرایشگاه گیدود تو مونیخ کار میکرد یک زمان.
من فوری نوشتم که مبادا اسم مکانش یادم بره.
وقتی به در ورودی رسبدیم هارالد رو سپردم دست خواهر روحانی و با جولیا رفتیم. کوین تعریف میکرد. رفتن خونه خواهر جولیا که وسایل رو جمع کنند و برن طرف مونیخ.
چیزی نداشت کوین جز یک اسم و یک عکس. جولیا خواست که شر بمونند و روز بعد با اولین قطار برن.
کوین اصرار داشت کا نه تو وین دیگه کاری نداریم. جولیا و کوین راهی ایستگاه قطار شدن و با سوی مونیخ.
همانطور که هارالد گفت ۱۲ سال پیش پدرش از وین به مونبخ مهاجرت کرد...
ادامه دارد ...