Think+ with us Dr. Morris Setudegan Est. 2015 – Telegram
Think+ with us Dr. Morris Setudegan Est. 2015
612 subscribers
1.91K photos
19 videos
43 files
557 links
Dr. Morris Setudega
استاد دانشگاه، رواندرمانگر سیستمی,
عضو انجمن روانشناسان APA
عضو مشاوران و سوپر ویژن سویس BSO
عضو انجمن systemis سویس

نوشته های خودم از صفحه اصلی +Think# و مطالب آموزشی ترجمه شده از جزوات تدریس در
دانشگاه
#dr_morris_setudegan
Download Telegram
Forwarded from 🤎
خوشبحالتون ولی من باور کرده بودم ک فقط با کورنلیا میرسه😂
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
حتی با جولیا هم زیاد طول نمیکشه ... از یک رابطه به رابطه دیگه پریدن اکثرا ناموفق هستس
Forwarded from Deleted Account
👌👌👌 موافقم . گاهی برخی خداحافظی های به موقع زیباتره ...بدون قربانی...
Forwarded from Deleted Account
میشه گفت تا وقتی دنبال مادرش بین زنا میگرده نمیتونه رابطه پایداری و داشته باشه ؟
Forwarded from Deleted Account
اگه کارش رو با شما ادامه بده و واقعا بخواد که تراپی بشه بالاخره به جایی می رسه که می تونه خودش رو پیدا کنه و عشقش رو هم...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#Kevin نقاشی جولیا از کوین
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#kevin
فوریه ۱۵ کوین از اطریش شهر وین برگشت
دوستان قبلا گفته بودم که کوین رفته مسافرت (مثل هاچ زنبور عسل دنبال مادرش)
کوین از دوست مادرش یک جعبه بهش رسید که توش چند تا عکس از خانواده اک گول بود و یک عکس پدر کوین که روش نوشته بود ارایشگاه مردانه و کنارش تابلوی خیلابون بود و اسم خیابان.
پشت عکس نوشته شده بود. "برای پسرم کوین"
همین جمله باعث شد که از ۲۷ ژانویه تا دیروز ۱۴ فوریه کوین تو وین بمونه.
جولیا دوست دختر کوین یک خواهر داره که تو وین زندگی میکنه و اینها میتونستند با هم یک مدت اونجا باشند.
کوین مطمین بود که پدرش رو پیدا میکنه و میخواد با اون حرف بزنه. میخواد بیشتر در باره این بدونه که چطور دنیا اومده.
کوین به جایی رفت که تو عکس پدرش دیده بود و اون ادرس رو پیدا کرد. در حالیکه شدیدا سرما خورده بود صبح زود راهی اون منطقه شد.
اون ارایشگاهی که ۱۷ سال پیش تو عکس بود امروز تبدیل به یک ساختمان مدرن شده بود ولی کوین باهوش با عکس به دفتری در وین مراجعه کرد که ادرط و اسم افراد د اونجا ثبت میشه و تونست در اون دفتر اسم شخص رو پیدا کنه. هارالد کلرنل Harald klernl متولد ۱۹۴۵. تقریبا پیر مردی ۷۲ ساله. بهترین دوست پدر کوین.
کوین بعد از سه روز تحقیق از ادرس به ادرس و نهایتا از بیمه درمانی هارالد ادرس محل زندگی اون رو پیدا کرد. در ۶۵ کیلومتری وین در شمال وین در زک مرکز افراد پیر زندگی میکرد.
و کوین بی قرار سراغ هارالد در ادرس جدیدش رفت. وقتی با اون ادرس رسید از جولیا خواست که بیرون منتظرش باشه. یک خانه سالمندان قدیمی.
کوین به مرکز اطلاع اونجا مراجعه کرد و خواهش کرد که هارالد رو کوتاه ملاقات کنه. و یک خواهر روحانی که از پرستاران مرکز بود با کوین به ته راهرو به اطاقی وارد شد و موقع ورود به کوین گفت امیدوارم متوجه بشی چی میگه.
چون مدتی هارالد دچار سکته مغزی و التزهایمر شده ولی گذشته ها رو خوب به یاد داره. الکل نابودش کرد، خواهر روحانی با دلسوزی ابراز کرد.
کوین لرزان وارد اطاق شد. برام توضیح میداد که اطاق یک بوی خاصی داشت فکر میکرد به یاد بیمارستان میفتاد. یک بوی بد با الکل و بوی ادرار مخلوط بود. ولی کوین میگفت. دکتر مجبور بودم تحمل کنم.
کوین سراغ پیر مرد رفت و دید بالای تخت روی کارد اسم هارالد نوشته شده و یک خرس در کنار اسمش. بیاد عکس پدرش افتاد همون لحظه میگفت.
کوین سلام کرد. پیر مرد نگاهی کرد و از پنجره به بیرون خیره شد.
کوین میگفت. نمیدونستم چی بگم.
عکس پدرم رو در اوردم و گفتم این رو میشناسین. پیر مرد که فقط دستش به سختی به عکس میرسید پرسید شما پرستار جدید من هستید. من رو ببر بیرون و اشاره کرد با ویل چیر و با زحمت خواست بشینه. هوای بیرون سرد بود ولی حداقل از بوی گند اطاق بهتر بود، کوین میگفت.
کوین گفت نه پدستار نیستم ولی پسر بهترین دوست شما هستم.
کوین میگفت؛ پیر مرد رو گذاشتم رو ویل چیر و فقط امیدوار بودم که خواهر روحانی اشتباه کرده باشه که هارالد نمیتونه چیزی یادش بیتد.
هارالد نشست رو صندلی چرخ دار ولی گویا روی رویز رویز سوار شده و کلز خوشحال بود که با پرستار جدیدش به حیاط برای گردش میره. ما از جلوی نگهبانی رد شدیم و گرارش دادیم که ما میریم قدم بزنیم.
جولیا ارام مثل همیشه با لبخند ملیح به هارالد نزدیک شد و گفت سلام، من دوست کوین هستم.
پیر مرد؛ کوین کی هست؟ جولیا با چشم درشت و ابیش به من نگاهی انداخت و نمیدونست چی بگه و من گفتم منظورش منم، اسمم کوین هستش.
پیر مرد با تعجب منو نگاه کرد و به عکس نگاه کرد و باز منو نگاه کرد و گفت تو باید پسر البرت باشی؟
گفتم البرت. گفت اره من اسم این حرومزاده رو گذاشته بودم البرت. چون هم اسم پدرم بود و من از پدرم متنفر بودم و بعد اینکه سرم رو کلاه گذاشت رابطه خودم رو باهاش قطع کردم.
من پاهام میلرزید از ترس و از خجالت و امیدوار بودم که هارالد التز هایمر داشته باشه.
هارالد گفت فقط میدونم بعد از اینکه از من پول دزدید و من را نابود کرد به مونیخ رفت. تازه دوستام میگفتن با زن‌ منم رابطه داشت.
من گفتم بیرون سرده بریم داخل ... شما مریض نشین. جولیا نشست رو نیمکت چند متر اونورتر. گویا نمیخواست که شاهد باشه من از پدرم خجالت میکشم.
هارالد گفت فقط میدونم تو gidor coiffeur تو پیرایشگاه گیدود تو مونیخ کار میکرد یک زمان.
من فوری نوشتم که مبادا اسم مکانش یادم بره.
وقتی به در ورودی رسبدیم هارالد رو سپردم دست خواهر روحانی و با جولیا رفتیم. کوین تعریف میکرد. رفتن خونه خواهر جولیا که وسایل رو جمع کنند و برن طرف مونیخ.
چیزی نداشت کوین جز یک اسم و یک عکس. جولیا خواست که شر بمونند و روز بعد با اولین قطار برن.
کوین اصرار داشت کا نه تو وین دیگه کاری نداریم. جولیا و کوین راهی ایستگاه قطار شدن و با سوی مونیخ.
همانطور که هارالد گفت ۱۲ سال پیش پدرش از وین به مونبخ مهاجرت کرد...
ادامه دارد ...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
# Kevin ادامه ۱۵ فوریه
کوین حساب میکرد که تقریبا ده ساله پدرش مهاجرت کرد و یک سال قبلش این عکس رو فرستاد "برای پسرم کوین" و مادرش هیچوقت این عکس رو بهش نداده بود.
در حال فکر کردن بود کوین که جولیا افکارش رو قیچی میکنه و میپرسه چرا رنگت پریده بود مگه پیر مرده بهت چی گفت. کوین فوری جواب داد، چیز خاصی نگفت و چشمش رو رو هم گذاشت تا خوابش ببره. قطار به نظر کوین اروم میومد گرچه پول زیادی برای بلیط قطار مرز پیما پرداخته بودن. مامور کنترل پاسپورت وارد گیشه شد و پرسید جوانان کجا میرن، جشن باغ ابجو چند ماه دیگه هستش با خنده ... جولیا گفت ما میریم مونیخ دنبال بابای گمشده دوستم کوین بگردیم. پلیس به کوین نگاهی کرد، گفت بابات گم شده؟
کوین گفت نه ولی رابطه ای با هم نداریم. نه که من نمیخواستم بلکه تشد.
مرزبان گفت چرا مونیخ حالا. گفت ما از کسی شنیدیم که تو Gidor Vienna کار میکنه. پلیس خندید، گلت نزدیک ایستگاه قطاره؟
کوین گفت مگه چند تا هستند. مدزبان گفت ۷ شعبه داره تو مونیخ.
پدرت اونجا چیکار میکنه؟
کوین گفت نمیدونم. مرزبان گفت چه پسری که از کار باباش خبر نداره. بیخود نیست من بچه نخواستم. و سری تکون داد و خارج شد از گیشه.
جولیا گفت کوین؛ دلت برای بابات تنگ شده.
کوین گفت نمیدونم اصلا بابا یعنی چی. گفت پس چرا دنبالش میگردی. گفت میخوام بدونم چرا منو ساختند و مامانم میگفت علتش ابنکه منو فرستادن خانه کودک بابام بود. گویا مادرم چی هایی دیده و نمیتونست بگه و شرمش میشد.
من حق منه پدرم رو ببینم و بدونم کیه وگرنه همیشه فکر میکنم یا یک جانی کثیف بود و یا تو ذهنم یک سوپر من با هارلی دیویدسون.
به هر حال بخشی از من هست و داستان من جولیا.
مادرم خیلی عذاب کشید ...و حقش نبود که به تین زودی بمیره. مادرم فدایی مواد مخدد و در واقع خانواده خودش شد. دد واقع فدایی مهاجرت و رابطه های ناخوشایند. از یک طرف ناراحتم که پیشم نیست ولی از طرفی خوشحالم که درد نمیکشه و غصه نداره. شاید فقط دلش برای من تنگ بشه. من مادرم رو خیلی دوست دارم جولیا. مصرف موادش فقط یک قسمتی از زندگیش بود نه تمام زندگی مادرم. پشت اون مواد یک قلب نیازمند زنی میتپید که از بچگی رنگ خوشبختی و زیبایی زندگی رو ندید. همیشه ازش سو استفاده شد. من گاهی از مرد بودن متاسف میشم وقتی به مادرم فکر میکنم که چقدر از شوهر و پدر و برتدر و دیگران ستم دید. همیشه در حسرت بود و جسرت دیدن پدرش یا پدر من. نمیدونم زندگی یعنی چی.
گاهی فکر میکنم شاید منم مثل پدرم هست که کورنلیا رو سعی کردم بدست بیارم و وقتب مطمبن شدم عاشق تو شدم.
جولیا پرسید؛ یعنی اگه با منم مطمین شی منو رها میکنی.
کوین گفت نه! احساس به تو فرق داره. به تو احساس عشق دا م ولی به کورنلیا احساس ترحم بیشتر بود. گاهی احساسهابی شبیه به مادرم داشتم. و مادرم یکبار به من گفت، بخاطر ترحم با کسی دوست بشی، همیشه ان شخص رو مثل یک قربانی و خودت رو مثل فرشته نجات میبینی. این رابطه ار اولش اخرش بر نامه ریری شده هستش.
گفتم کوین کلی اتفاق تو شما افتاده. خوشحالم.
گفت دکتر اگر زنده موندم باید از تجربه ها استفاده کنم. وقتی نیست همه چیز رو خودم‌ تجربه گنم.
کوین رسید به مونیخ و در صبح ۲ فوریه شروع به جستجوی پدرش کرد. سرفه های شدید و تب هنوز کوین رو تنها نزاشته بودن.
امشب تمام داستان کوبن رو کپی کردم تو یک دوک و جمع اوری کردم و تا تابستان ویرایش میکنم و به صورت pdf در اختیار همه قرار میدم.

ادامه دارد ...
Forwarded from Deleted Account
از کوین چه خبر؟ دیگه نیومد؟
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
رفت اطریش با دوست دخترش برا زندگی ...نزدیک پدرش
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
👆👆👆همه دوستانی که کوین رو میشناسند. این نقاشی رو برای من فرستاد و نوشت که بابا شده دیروز و با کلی سپاس.
در پایین داستان تراپی خانم مولر رو میتونید بخونید ...
Forwarded from Dr. Morris Setudegan

(قسمت اول #خانم_مولر)

"من نیاز به یک تمرین خوشبختی دارم"

گفتگو با خانم مولر:
تلفنم زنگ زد ساعت ۷.۴۵ دقیقه صبح روز پنجشنبه بود. تلفن رو جواب دادم و فقط ۱۵ دقیقه وقت داشتم تا تراپی بعدی شروع بشه.
خودم رو معرفی کردم و اونطرف کیلومترها سیم تلفن خانمی با صدای لرزان گفت مولر هستم، خوشحالم که جواب دادید انتظار نداشتم این وقت صبح یک روانشناس کار کنه.
گفتم؛ در خدمتم بفرمایید.
گفت دکتر میتونم فقط یک جلسه پیش شما برای گفتگو بیام.
گفتم؛ طبیعتا شما میتونید حتی نصف جلسه بیاین.
گفتن مگه میشه: گفتم جلسه های من ابتدا و انتهاش رو با هم تعیین میکنیم.
خانم مولر خندید و گفت سحر خیز و خوش اخلاق، پس سویسی نیستید. (جواب ندادم چون نمیخواستم نژادپرستی مثبتشون رو تثبیت کنم)
گفتم در مورد چی میخواین صحبت کنید.
خانم م. میخواستم یک تمرین به من یاد بدین مثل باربارا که ایشون اعتماد به نفسش اینقدر بالا رفته تمام همکارا فهمیدن و من میخوام یک تمرینم به من بدین من احساس خوشبختی کنم. من احساس خوشبختی نمیکنم! همه چیز یکنواخت شده. دلخوشی ندارم.
( پیش خودم فکر کردم چقدر خودش رو خوب شناخته، پس کلی بازتاب کرده)

گفتم چقدر خوشبختید خانم م.؟
گفت چطور؟
گفتم میتونید تا دوشنبه آینده صبر کنید؟
گفت اگه امروز وقت بدین که عالی میشه.
گفتم اگر امروز وقت بدم احساس خوشبختی خواهید کرد؟
خندید خانم م. و گفت من شانس ندارم دکتر. چون معمولا روانشناسها وقت نمیدن به این زودی. (جواب نداد که احساس خوشبختی خواهد کرد!)
گفتم تجربه دارین با روانشناسها؟
گفت سه بار از پارسال وقت گرفتم و همه منو به یک ماه تا دو ماه بعد موکول کردن و گفتن ضروری نیست.
(پیش خودم گفتم، چطور یک روانشناس میتونه به یک نفر بگه موقعیت شما ضروری نبست وقتی مراجع تصمیم به تراپی گرفته)
گفتم فکر میکنید چرا وقت ندادن سریع؟
گفت چون من گفتم یک جلسه وقت میخوام و اونها فوری فکر کردن که ارزش نداره. ولی من در واقع میترسم از تراپی. همه میگن درد داره، خطرناکه، بعضی ها بعدش کلا از کار افتادن.
من خندیدم، گفتم اینها که شما میگین معمولا به دندانپزشکها میچسبونن.
شما امروز ساعت ۶ تشریف بیارین.

ادامه دارد....
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
👆👆👆👆

دوستان عزیز گروه +Think
هدفم از جلسه های تراپی با خانم مولر که براتون مینویسم و بازگو میکنم این هست که؛

الف) نقش اثر گذاری یک خانواده (نگرش سیستمی) در یک زندگی رو نشون بدم. و عمق و تاثیر باورها و اموخته ها در زندگی روزمره.

ب) برداشت نسبی افراد از اتفاقات

پ) نحوه کار با یک مراجع و بررسی سیستمی مشکل و راهکار ان


دوستان عزیز هر سوالی دارید در هر زمینه، در مورد نحوه کار، علت مداخله، نخوه مداخله، ژنوگرام، هدف و غیره حتما جواب خواهم داد.

ستودگان
Forwarded from Dr. Morris Setudegan


(قسمت دوم #خانم_مولر)
معرفی خانم مولر و سیستم: ۴۰ ساله پرستار
ازدواج با یک مهندس کامپیوتر ۵۰ ساله. صاحب دو فرزند پسر ۹ ساله و دختر ۱۳ ساله. مدت ۲۳ سال در بیمارستان کار میکنن و مدت ۱۵ ساله ازدواج کردن. از یک خانواده مادر پرستار و پدر نجار و یک خواهر کوچکتر معلم که در استرالیا با دوست دخترش زندگی میکنند. خانم مولر با خانواده خود در نزدیکی روستای امنتال در استان برن کشور سویس بدنیا امده و تا ۱۹ سالگی در انجا زندگی کرده. از ۱۹ سالگی به برن رفته و با دوست پسر اولش یک خانه اجاره کردند. دوست پسرش را در مدرسه پرستاری شناخت و این به درازا نیانجامید. و دو سال بعد در سن ۲۳ سالگی با پاتریک مولر اشنا شده و در سن ۲۵ سالگی با پاتریک ازدواج کرد.
خانم مولر در ۲۷ سالگی یک دختر انیتا و ۳۱ سالگی نیکول را بدنیا اورد.
بعد از ازدواج فامیل شوهرش را انتخاب کرد. فامیلی خودش قبلا بریتا مایر بود.
(اسامی تغییر داده شده) ژنو گرام در پایین👇

ادامه دارد