Forwarded from für va (Mirai)
فازیبل انگار داره صحنههای یه فیلم رو توصیف میکنه توی نظرسنجیهاش و ازم میپرسه دوست داشتی الان تو کدوم سکانس بودی.
Leave a Light On
Tom Walker
اگه گم و گور شدین، قبلش مطمئن شین یه فائزه دارین که حواسش باشه و از این چیزا تحویلتون بده.
اون موقع البته میخواین خودتونو جِر بدید وقتی در آرامش نشسته هی میگه همه چی خوب میشه.درست میشه.کوفت میشه و زهرمار میشه ولی خب، فائزه همینه دیگه.چیکارش میشه کرد؟
همیشه کاملا عنتروار میگه دووم بیار...گم نشو.من یه چراغو واسه تو روشن میذارم.برگرد..برگرد...
زهرمار بابا
@platforism
اون موقع البته میخواین خودتونو جِر بدید وقتی در آرامش نشسته هی میگه همه چی خوب میشه.درست میشه.کوفت میشه و زهرمار میشه ولی خب، فائزه همینه دیگه.چیکارش میشه کرد؟
همیشه کاملا عنتروار میگه دووم بیار...گم نشو.من یه چراغو واسه تو روشن میذارم.برگرد..برگرد...
زهرمار بابا
@platforism
چه ابر تیرهای گرفته سینه تو را؟
که با هزار سال بارش شبانه روز هم دل تو وا نمیشود!
هوشنگ ابتهاج
که با هزار سال بارش شبانه روز هم دل تو وا نمیشود!
هوشنگ ابتهاج
(اعلام وضعیت پراکنده)
گردن درد چیز متفاوتیه!
آدم رو مجبور میکنه یک مدل خاصی دراز بکشه و بعد همونطور بمونه!
برای همین دیروز تو اون پوزیشن خسته کننده زنگ زدم به مریم و واسش شعر خوندم یک عالمه شعر
و مریم گفت شبیه سجاد افشاریان شعر میخونی!
و من همیشه از شعر خوندن خجالت میکشم!
امروز اما بهتر شدم برای همین آشپزی کردم
ناهارم رو کشیدم تو بشقاب و bloodstream پلی کردم
یاد جمله ی در مورد نمک افتادم و خواستم نمک بپاشم روی غذا
چند ثانیه بعد به بشقاب سفید و نمک و رد نمک روی میز نگاه کردم!
محتویات بشقاب رو ریختم توی سطل زباله
و ادامه ی bloodstream رو گوش دادم!
پی نوشت: این صفحه از دفتر نیاز به رسیدگی داره.
پی نوشت بعدی: دیشب نیمه شب یکی از بچه های کلاس نقاشی با گوشی مامانش بهم پیاد داد خانوم دلم واستون تنگ شده.
و من دلم دریا میخواد.
گردن درد چیز متفاوتیه!
آدم رو مجبور میکنه یک مدل خاصی دراز بکشه و بعد همونطور بمونه!
برای همین دیروز تو اون پوزیشن خسته کننده زنگ زدم به مریم و واسش شعر خوندم یک عالمه شعر
و مریم گفت شبیه سجاد افشاریان شعر میخونی!
و من همیشه از شعر خوندن خجالت میکشم!
امروز اما بهتر شدم برای همین آشپزی کردم
ناهارم رو کشیدم تو بشقاب و bloodstream پلی کردم
یاد جمله ی در مورد نمک افتادم و خواستم نمک بپاشم روی غذا
چند ثانیه بعد به بشقاب سفید و نمک و رد نمک روی میز نگاه کردم!
محتویات بشقاب رو ریختم توی سطل زباله
و ادامه ی bloodstream رو گوش دادم!
پی نوشت: این صفحه از دفتر نیاز به رسیدگی داره.
پی نوشت بعدی: دیشب نیمه شب یکی از بچه های کلاس نقاشی با گوشی مامانش بهم پیاد داد خانوم دلم واستون تنگ شده.
و من دلم دریا میخواد.
بنده واقعا از چشم درد رنج میبرم
سرما ریشه دوانده توی تنم و چشم هام سرماخوردن!
نمیشود نقاشی کشید کتاب خوند یا چیزی نوشت..
احساس میکنم دلم از یک نفر که وجود خارجی ندارد گرفته،
پدیده ی غریبی ست.
صبح میخواستم مطلب مهمی از چخوف بفرستم
و چیز های مهمی باهاتون به اشتراک بذارم
اما الان از ذهنم این میگذره که آیا همسایه ی مکس(در انیمیشن مری و مکس)واقعا بوی چایی شیرین میداد؟
و چرا الکی کمی ذوق پاییز دارم؟
چرا انقدر ویدیوهای مربوط به کار با چوب و تبر و ساختن چیزهایی چوبی میبینم؟
سرما ریشه دوانده توی تنم و چشم هام سرماخوردن!
نمیشود نقاشی کشید کتاب خوند یا چیزی نوشت..
احساس میکنم دلم از یک نفر که وجود خارجی ندارد گرفته،
پدیده ی غریبی ست.
صبح میخواستم مطلب مهمی از چخوف بفرستم
و چیز های مهمی باهاتون به اشتراک بذارم
اما الان از ذهنم این میگذره که آیا همسایه ی مکس(در انیمیشن مری و مکس)واقعا بوی چایی شیرین میداد؟
و چرا الکی کمی ذوق پاییز دارم؟
چرا انقدر ویدیوهای مربوط به کار با چوب و تبر و ساختن چیزهایی چوبی میبینم؟