شکلاتهایی بسیار خوش بو از همکار خواهرم هدیه گرفتم.
:) بوی پاکت کاغذی و قهوه و کاکائو میدن و آخ
:) بوی پاکت کاغذی و قهوه و کاکائو میدن و آخ
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این دو روز روزای سختی بودن مجبور شدم با فوبیام رو به رو بشم(اینکه کسی آسیب جسمی ببینه)
استرس داشتم
همهی شب رو کابوس دیدم
اما میدونم که باید امید داشت که همه چیز خوب میشه.
مهم نیست آدم آخر شب چقدر زیر پتو مچاله بشه ولی وقتی هوا روشن میشه گاهی مجبوری که قوی بشی چون خودت و آدم ها به این منِ قوی نیاز دارین.✨
(این ویدیوم لابه لای این دو روز بود و ظاهر قضیه معمولا شبیه باطنش نیست)
استرس داشتم
همهی شب رو کابوس دیدم
اما میدونم که باید امید داشت که همه چیز خوب میشه.
مهم نیست آدم آخر شب چقدر زیر پتو مچاله بشه ولی وقتی هوا روشن میشه گاهی مجبوری که قوی بشی چون خودت و آدم ها به این منِ قوی نیاز دارین.✨
(این ویدیوم لابه لای این دو روز بود و ظاهر قضیه معمولا شبیه باطنش نیست)
حس آخرین جمعه ی تابستون..
Anonymous Poll
10%
ژولیدگان سبز
0%
انگشتر های عقیق
3%
لغزش ولرم لیموی لیز
9%
فکرِ انار از دست هاش
9%
پناه بردن به کتاب
27%
زیر دوش؛ شستن گذشته و خستگی
4%
آب دادن به گلدان های تشنه
13%
با پیراهنی از بابونه خوابیدن و فکر کردن
9%
روی دریا بودن و نوشتن برای ترمیم
16%
صدای ساز، صدای دعا، صدای نرم درختها
Forwarded from نامههای کیان (Armina Salemi)
«میشود، شدنیست، و راه این همه هم که میگویند دشوار نیست.»
و شب بهخیر.
و شب بهخیر.
https://news.1rj.ru/str/c/1074704320/6119
چند روز پیشا که اینو خوندم رقیق شدم، امشب داییم شونهم رو بوسید.
چند روز پیشا که اینو خوندم رقیق شدم، امشب داییم شونهم رو بوسید.
امروز تو ترافیک طولانی رفت و برگشت به انقلاب کتاب خوندم و گزارش بازی رو شنیدم و از برنده شدن تیمم خوشحال شدم.
کلاسای این ترمم همه از هفت و نیم صبح شروع میشه و مجبورم شبا زودتر بخوابم.
تو عمارت درونم یه مادر نگرانه و یه دختر بچه که از ترس هیولاهای واقعی زیر میز قایم شده و باید سرفرصت بشینم صبورانه به حرفاشون گوش بدم و سعی کنم ترمیم بشن.
قرار بود اگه تا آخر تابستون به کارام رسیدم به خودم چیزای خوبی بدم
و متاسفانه عملکردی که باید رو نداشتم و نمیتونم به خودم چیزی بدم، فقط میتونم بغلش کنم و امیدوار باشم دفعهی بعد بهتر عمل کنه.
کلاسای این ترمم همه از هفت و نیم صبح شروع میشه و مجبورم شبا زودتر بخوابم.
تو عمارت درونم یه مادر نگرانه و یه دختر بچه که از ترس هیولاهای واقعی زیر میز قایم شده و باید سرفرصت بشینم صبورانه به حرفاشون گوش بدم و سعی کنم ترمیم بشن.
قرار بود اگه تا آخر تابستون به کارام رسیدم به خودم چیزای خوبی بدم
و متاسفانه عملکردی که باید رو نداشتم و نمیتونم به خودم چیزی بدم، فقط میتونم بغلش کنم و امیدوار باشم دفعهی بعد بهتر عمل کنه.