بابا خود صاحب شرکت نوتلا هم بیشتر اوقات برای صبحونه نون بربری با پنیر لیقوان میخوره، شما این پولا رو از کجا میارید هر روز صبح نوتلا میخورین؟
خواهر برادر داشتن اینجوریه که داری ظرف میشوری، میاد یه لیوان تمیز برمیداره باهاش یه قولوپ آب میخوره و دوباره میده بشوری
فقط میخواستم بدونی «کنار تو بودن»
بهترین چیزی بود که تا حالا برام اتفاق افتاده...
بهترین چیزی بود که تا حالا برام اتفاق افتاده...
انقدر تنوع موضوع برای عصبانی و غمگین بودن دارم که وقتی کشوی افکارمو باز میکنم و میخوام غصه یکیشونو بخورم میمونم کدومو انتخاب کنم.
تو قسمت saved اینستای ما دخترا کلی مدل مو و ناخن هست که هیچوقت اجرا نشدن.
آدما یا حالشون بَده و شروع میکنن درباره مشکلاتشون حرف زدن،
یا حالشون انقدر بَده که حتی نمیتونن حرف بزنن.
یا حالشون انقدر بَده که حتی نمیتونن حرف بزنن.
آدم خوب و ساده و دوست داشتنی بود ، آنقدر که میتوانستید با یک برخورد مطمئن باشید که میتوانید سال های سال به وجودش اعتماد کنید ، کم حرف بود اما زمانی که چیزی برای تعریف کردن داشت ، شما انگار به هیجان انگیز ترین اتفاق روزهای اخیرتان داشتید گوش میکردید !
مهم ترین بخش وجودی اش چشمانش بود ، میدانید آدم ها را میشود از چشم هایشان شناخت ، چشم ها هرگز نمیتوانند دروغ بگویند ، به غایت چشمانش آرام بود ، آنقدر که در بدترین حالتت هم میتوانست آرامت کند ...
اتفاقی که افتاده بود باعث ناراحتی اش شده بود ،
این را کاملا میشد احساس کرد که ناراحتی درونش قُل قُل میکند ، شاید چیزی فهمیده بود ، اما به ضرس قاطع همه چیز را نمیدانست ، ولی انگار تصمیم گرفته بود و من کاملا می توانستم ناراحتی اش را حس کنم و دست به کار شوم ..
میتوانستم جلویش را بگیرمو بگویم فُلانی اینطور که تو رفتی تا ته ماجرا درست نیست ، خیلی جاهایش را اشتباه رفتی ، مثلا سر آن دوراهی اوله باید میرفتی چپ ، نه راست !
باید برایش دلیل میاوردم ، باید قانع ش میکردم !
میتوانستم مجابش کنم که دارد راه را اشتباه میرود !
باید میگفتم من نمیخواهم حضورت را از دست بدهم ، مثل تو آدم کم است ، تو غنیمت برای روزهای سختی آخر فلانی جان ، نباید اینگونه پیش بروی !
باید میگفتم ببین فراموشی که نباید اینقدر سریع و تند باشد ، من به تو بدهکارم ، حداقل چندین روز خوش به تو بدهکارم و باید بدهی ام را با تو صاف کنم !
باید خیلی کارها میکردم ، اما نکردم ..
نکردم که نکردم ..
میدانی چرا ؟
چون من همه ی آمدن ها و بودن ها را قرار به رفتن گذاشته ام ..
برای همه بلیط رفتن را رزرو شده میدانم ، فقط تاریخشان نا معلوم است ..
برای همین بعد از آن روز ظهر ساکت و ساکن ماندم ، و به وضوح میدیدم که تقدیر چگونه میرفت تا روزهای خوب آینده را زنده به گور کند ..
و من چنان دنده عوض میکردم و سیگار میکشیدم که آن سرهنگ تپله در کیلومتر بیست جاده ی ناکجاآباد هم میدانست که در مرد پشت فرمان چیزی در حال نابودی است ...
مهم ترین بخش وجودی اش چشمانش بود ، میدانید آدم ها را میشود از چشم هایشان شناخت ، چشم ها هرگز نمیتوانند دروغ بگویند ، به غایت چشمانش آرام بود ، آنقدر که در بدترین حالتت هم میتوانست آرامت کند ...
اتفاقی که افتاده بود باعث ناراحتی اش شده بود ،
این را کاملا میشد احساس کرد که ناراحتی درونش قُل قُل میکند ، شاید چیزی فهمیده بود ، اما به ضرس قاطع همه چیز را نمیدانست ، ولی انگار تصمیم گرفته بود و من کاملا می توانستم ناراحتی اش را حس کنم و دست به کار شوم ..
میتوانستم جلویش را بگیرمو بگویم فُلانی اینطور که تو رفتی تا ته ماجرا درست نیست ، خیلی جاهایش را اشتباه رفتی ، مثلا سر آن دوراهی اوله باید میرفتی چپ ، نه راست !
باید برایش دلیل میاوردم ، باید قانع ش میکردم !
میتوانستم مجابش کنم که دارد راه را اشتباه میرود !
باید میگفتم من نمیخواهم حضورت را از دست بدهم ، مثل تو آدم کم است ، تو غنیمت برای روزهای سختی آخر فلانی جان ، نباید اینگونه پیش بروی !
باید میگفتم ببین فراموشی که نباید اینقدر سریع و تند باشد ، من به تو بدهکارم ، حداقل چندین روز خوش به تو بدهکارم و باید بدهی ام را با تو صاف کنم !
باید خیلی کارها میکردم ، اما نکردم ..
نکردم که نکردم ..
میدانی چرا ؟
چون من همه ی آمدن ها و بودن ها را قرار به رفتن گذاشته ام ..
برای همه بلیط رفتن را رزرو شده میدانم ، فقط تاریخشان نا معلوم است ..
برای همین بعد از آن روز ظهر ساکت و ساکن ماندم ، و به وضوح میدیدم که تقدیر چگونه میرفت تا روزهای خوب آینده را زنده به گور کند ..
و من چنان دنده عوض میکردم و سیگار میکشیدم که آن سرهنگ تپله در کیلومتر بیست جاده ی ناکجاآباد هم میدانست که در مرد پشت فرمان چیزی در حال نابودی است ...