Problems! – Telegram
Problems!
950 subscribers
2.48K photos
232 videos
4 files
883 links
Download Telegram
‏بابا خود صاحب شرکت نوتلا هم بیشتر اوقات برای صبحونه نون بربری با پنیر لیقوان میخوره، شما این پولا رو از کجا میارید هر روز صبح نوتلا میخورین؟
خواهر برادر داشتن اینجوریه که داری ظرف میشوری، میاد یه لیوان تمیز برمیداره باهاش یه قولوپ آب میخوره و دوباره میده بشوری
یکی هم نیس بهش پیعم بدم
bidari?!
از بعضی آدما زیاد انتظار داری چون خودت حاضری براشون خیلی کارا کنی ...
از روزی ک دیگ اذیتتون نکردم یعنی منو از دست دادین
فقط می‌خواستم بدونی «کنار تو بودن»
بهترین چیزی بود که تا حالا برام اتفاق افتاده...
‏حس خوب یعنی انقد دیر سین کنی که مسیجشو دیلیت کنه
‏انقدر تنوع موضوع برای عصبانی و غمگین بودن دارم که وقتی کشوی افکارمو باز میکنم و میخوام غصه یکیشونو بخورم میمونم کدومو انتخاب کنم.
‏تو قسمت saved اینستای ما دخترا کلی مدل مو و ناخن هست که هیچوقت اجرا نشدن.
تو saved اینستای ما پسرا کلی عکس کوبص هس ک هنوز باهاشون نزدیم.
آدما یا حالشون بَده و شروع میکنن درباره مشکلاتشون حرف زدن،
یا حالشون انقدر بَده که حتی نمیتونن حرف بزنن.
‏هالووین فقط وقتی که اولین بار بدون فیلترای اینستاگرام میبینیش.
:)))))))
یه گوشی وقتی هوشمنده که بعد از گم شدن از سایلنتی دربیاد
‏هیجان فقط وقتی که واسه بار اول میخوای باهاش ویدیوکال کنی.
آدم خوب و ساده و دوست داشتنی بود ، آنقدر که میتوانستید با یک برخورد مطمئن باشید که میتوانید سال های سال به وجودش اعتماد کنید ، کم حرف بود اما زمانی که چیزی برای تعریف کردن داشت ، شما انگار به هیجان انگیز ترین اتفاق روزهای اخیرتان داشتید گوش میکردید !
مهم ترین بخش وجودی اش چشمانش بود ، میدانید آدم ها را میشود از چشم هایشان شناخت ، چشم ها هرگز نمیتوانند دروغ بگویند ، به غایت چشمانش آرام بود ، آنقدر که در بدترین حالتت هم میتوانست آرامت کند ...
اتفاقی که افتاده بود باعث ناراحتی اش شده بود ،
این را کاملا میشد احساس کرد که ناراحتی درونش قُل قُل میکند ، شاید چیزی فهمیده بود ، اما به ضرس قاطع همه چیز را نمیدانست ، ولی انگار تصمیم گرفته بود و من کاملا می توانستم ناراحتی اش را حس کنم و دست به کار شوم ..
میتوانستم جلویش را بگیرمو بگویم فُلانی اینطور که تو رفتی تا ته ماجرا درست نیست ، خیلی جاهایش را اشتباه رفتی ، مثلا سر آن دوراهی اوله باید میرفتی چپ ، نه راست !
باید برایش دلیل میاوردم ، باید قانع ش میکردم !
میتوانستم مجابش کنم که دارد راه را اشتباه میرود !
باید میگفتم من نمیخواهم حضورت را از دست بدهم ، مثل تو آدم کم است ، تو غنیمت برای روزهای سختی آخر فلانی جان ، نباید اینگونه پیش بروی !
باید میگفتم ببین فراموشی که نباید اینقدر سریع و تند باشد ، من به تو بدهکارم ، حداقل چندین روز خوش به تو بدهکارم و باید بدهی ام را با تو صاف کنم !
باید خیلی کارها میکردم ، اما نکردم ..
نکردم که نکردم ..
میدانی چرا ؟
چون من همه ی آمدن ها و بودن ها را قرار به رفتن گذاشته ام ..
برای همه بلیط رفتن را رزرو شده میدانم ، فقط تاریخشان نا معلوم است ..
برای همین بعد از آن روز ظهر ساکت و ساکن ماندم ، و به وضوح میدیدم که تقدیر چگونه میرفت تا روزهای خوب آینده را زنده به گور کند ..
و من چنان دنده عوض میکردم و سیگار میکشیدم که آن سرهنگ تپله در کیلومتر بیست جاده ی ناکجاآباد هم میدانست که در مرد پشت فرمان چیزی در حال نابودی است ...
بیاین خودمونو الکی توجیه نکنیم که بدعکسیم، قبول کنیم که واقعا زشتیم
اگر افسرده هستید و فکر میکنید دنیا به آخر رسیده، فقط به این فکر کنید که یه احمقی تازه با اِکستون آشنا شده و فکر میکنه
نیمه گمشده اش رو پیدا کرده ‏:))
راه‌ حل بگین
عنقد مهم بودی که دورت خط کشیدم
‏دایرکت اینستا اینجوریه که اگه تو همون یه ساعت اول پیامو سین کردی و جواب دادی که هیچی وگرنه دیگه هیچوقت دست و دلت به باز کردن پیام نمیره.