هوا امروز بده. از من فاصله بگیر گراز نر. من از خط اتوی شلوار بابای صادق هم صافترم.
مامان داره باهام در مورد یکی از همسفرهای مکهش حرف میزنه و لبخند میزنه. دلم میخواد بهش بگم اصلا گوش نمیدم مامان، حواسم جای دیگهست. دلم میخواد برم سر بذارم رو سینهش عین همون موقعی که جلال ماشین کنترلیم رو شکوند زوزه بکشم.
قلبم قبره و میخوام یه آدم جدید واردش شه.
طبق موازین شرعی و اسلامی، تقریباً سی سال دیگه!
طبق موازین شرعی و اسلامی، تقریباً سی سال دیگه!
خواب دیدم با عقل و تجربه و خاطرات الانم برگشتم به سال۱۳۸۲، نشستم روبهروی بابابزرگ مرحومم و بهش میگم شما سال ۸۴ میمیری. بعدش مامانبزرگ میمیره. بعدش اون ازدواج میکنه، این به دنیا میاد، دایی میمیره. خاله مامانبزرگ میشه. خاله دوباره مامانبزرگ میشه. و سهبار دیگه بعدش. بعدش کرونا میاد. بعد ایران به هم میریزه، بعد همه پیر میشن، بعد... به اینجای آپدیتم که میرسم یهو وحشت برم میداره که چرا اینها رو گفتم بهش؟! نکنه تاب نیاره! نکنه همین الان سکته کنه و دو سال زودتر بمیره؟! لبخند میزنه. لبخندش انگار میگه «تازه کجاش رو دیدی!»
Forwarded from مغموم
آدم امن یعنی چی؟ واقعیت اینه آدمها همیشه در تلاشن برای کسی که دوستش دارن قابلاعتماد و پناه باشن، حالا چه برای رفیقشون باشه، چه برای معشوقهشون، هرکدوم رو به یهشکلی میخوان. تا یکجاهایی هم جواب میده اگه بلوغ فکری و اون پختگی لازم برای واکنش نشونندادن در لحظه و توانایی گوشدادن جای شنیدن اون هم فقط برای جوابدادن رو داشته باشن. ما به آدمهایی میگیم امن که شونهی گرمی برای تکیهکردن و گریههای بیدلیل داشته باشن، توانایی آرومکردن و آرامشدادن در لحظههای خشم و استرس و بگایی رو داشته باشن، رفتارها و تغییرات روحی و هورمونی رو درک کنن و سرزنش و یادآوری اشتباهات و گذشته رو انجام ندن و خب بعد از همهی اینها چیزهایی رو بگن که هرکسی لازم داره بشنوه تا همهچی با گذشت زمان بهتر بشه. ولی چرا گفتم تا یهجاهایی جواب میده؟ چون هیچکس تا ابد موظف نیست امنبودن رو با همون کیفیت ارائه بده. آدمها خسته میشن، آدمها ممکنه فکرشون عوض بشه، آدمها حتی ممکنه دلشون زده بشه از اخلاق شما و حق دارن که دیگه نباشن و بخوان برن! پس اگه کسی امروز به شما حس امنیت میده، اگه کنارش احساسات واقعیتون رو بیان میکنید بدون ترس، نه قطعا ولی احتمال همین فردا نبودنش رو هم بدید و ذهنتون رو شرطی نکنید. شما مسئول حال و احوال خودتونید و اگه حرفی هم از امنبودن زده میشه، در واقع خودتون باید برای خودتون همچین آدمی باشید در درجهی اول. خلاص.
سال ۲۰۱۶ ، یار در بغل، لالالند رو پلی کردم. ده پونزده دقیقهش گذشت و جفتمون خوابمون گرفت و بیخیالش شدیم. ندیدیم دیگه. به نظرم امشب شب خوبیه برای دیدنش. خیلی چیزها عوض شده. اگه به همهی کارهام برسم ساعت ۸ توی خونهم اکرانش میکنم با چیپس و ماست.
خیلی جالبن پسرهایی که میخوان دختره آفتابومهتاب رو ندیده باشه ولی سردوگرم روزگار رو چشیده باشه. چطوری؟ از نظر فیزیکی غیرممکنه برادر من.
آره یه معیاری هست به اسم نجابت. دختر و پسر هم نداره و هرکسی یه جوری تعریفش میکنه. برای من اینطوریه که باریکلا. خوب کردی دیدی. حالا انتظار دارم چون آفتاب و مهتاب رو دیدی مثل یه آدم سردوگرم چشیده رفتار کنی!
Forwarded from دلقک تمام وقت
تو هر لحظه و هر ثانیه داری بزرگ میشی. موقع چایی خوردن، موقع گریه کردن، موقع زمین خوردن، موقع بلند شدن و خندیدن، موقع فرار کردن، موقع موهات رو سشوار کردن، موقع تصمیم گرفتن واسه خونه موندن یا دانشگاه رفتن. تو هرلحظه داری بزرگ میشی حتی اگه حواست نباشه عزیزکم.
جنگ بین قلب و منطق رو قلب برد، جنگ بین منطق و نیاز ولی به جایی رسیده که باید گفت یرهگه کار مو و تو
دِره بالا میگیره!
دِره بالا میگیره!
یه روزهایی دلم میخواد هرچی حدومرز و احترامی رو که باعث تنهاییم شده بذارم کنار، و زندگیم رو به کثافت بکشم!
میگم: «چه مرگته مرد؟»
میگه: «دوسش دارم. ولی نمیتونم تو دلم باهاش باشم. با کسی که نمیتونی تو دلش باهاش باشی نرو تو رابطه سپهر!»
میگه: «دوسش دارم. ولی نمیتونم تو دلم باهاش باشم. با کسی که نمیتونی تو دلش باهاش باشی نرو تو رابطه سپهر!»
فکر کنم امیدم به همین اتفاقهای بیمقدمهی زندگیه. من قرار بود امشب فیلم ببینم ولی مسبب ترافیک امشب اتوبان وکیلآباد از هفتتیر به سمت میدون پارک من بودم، ببخشید. بعدش هم رفتم آبسیب خوردم و دو کیلومتر دویدم که نوشدارو رو به موقع به سهراب برسونم.