من با هوش مصنوعی سلاموعلیک میکنم و آخر جملههام لطفاً میذارم و وقتی کارم تموم شد ازش تشکر میکنم. تو برای پیشگیری از تسلط کینهجویانهی ماشین بر انسان در عصر جدید چیکار کردی؟
خودم هم باورم نمیشه ولی همهی تیکهای برنامهی درسی امروز رو زدم و میتونم بالاخره یهکم لش کنم. ولی سکون خطر دلتنگی رو در پی داره. پس خونه رو میسابم.
Forwarded from دلقک تمام وقت
کمکم دارم میفهمم انگار هر لحظه زندگی، now or never عه. هیچ نشونهای نیست ک بهت بگه الان ک داری باهاش حرف میزنی بار آخریه ک میبینیش یا نه، بار آخریه ک از ویدئوگیم لذت میبری یا نه، بار آخریه ک پیش مامانت گریه میکنی یا نه.
تو یکی از بعدازظهرهای تابستونیِ دههی هشتاد، یکی از بچه محلها برای آخرینبار درِ خونه رو زد. برای آخرینبار از مامانم اجازه گرفت که من برم فوتبال. مامان برای آخرینبار اجازه داد. من برای آخرینبار توپ سهجلدی راهراه پلاستیکی رو شوت کردم توی دروازه و آخرین گلم رو زدم. آخرین «فردا هم میای؟» رو به هم گفتیم. آخرین «آره.» رو از هم شنیدیم و بعد از اون افتادیم توی دور گفتن آخرین نگفتنیها به مادر، آخرین لحظهی رفاقتی با پدر، آخرین کشتی با برادر، آخرین قصهی مادربزرگ، آخرین زنگ تفریح، آخرین دورهمی اکیپ، آخرین بوسه، آخرین دیدار و یه روزی هم، آخرین نفس.
خونه رو تمیز کردم و حالا حوصلهم سر رفته. الان دیدم سعید سیمرغ استوری گذاشته و مشهده. کاش ازش پر داشتم آتیش میزدم میومد باهم آسیموف میخوندیم.
واقعاً بین مقاطع تحصیلی فرق هست. مغزت رو ورز میده علم. به خودت بستگی داره که چقدر بار ببندی، ولی در کمترین حالت هم از ورژن خودت توی مقطع قبلی باسوادتری و توی رشتهت کارکشتهتر.
تقویمها رو که نگاه میکنم انگار تمام ددلاینها با برنامهی من هماهنگ شدن. انگار اتوبوسها جلوی پای من ترمز زدن، قطارها برای من در باز کردن و هواپیماها منتظر منن که بلند شن. من ولی هنوز حتی چمدونم رو هم نبستم. انگار منتظرم بگی نرو. بگی بمون. بگی «ما».
گاهیوقتها موقع آشپزی و سر گاز، یا وقت استفاده از چاقو، از خودم میپرسم کدوم نقطه از زندگی بود که مامان اجازه داد از اینها تنها استفاده کنم؟ الان عیبی نداره من دارم روی شعلهی گاز، جوجه کباب میکنم؟! عیبی نداره من با چاقو ارهای مرغ میبرم؟ عیبی نداره شبها خونه تنهام؟
بعد یادم میاد سالهاست که عیب نداره.
سالهاست که تنهام.
بعد یادم میاد سالهاست که عیب نداره.
سالهاست که تنهام.
دوات
خونه رو تمیز کردم و حالا حوصلهم سر رفته. الان دیدم سعید سیمرغ استوری گذاشته و مشهده. کاش ازش پر داشتم آتیش میزدم میومد باهم آسیموف میخوندیم.
بچهها کسی که میخواد بره یه مترجم بزرگ رو ببینه، یا حتی لفظش رو میاد که میخواد ببینتش، کسی که اهل ادبیاته، دزدی ادبی توی مرامش نیست. شمایی که اینو دزدیدی من مطمئنم یهدونه کتاب هم از ترجمههای این آدم نخوندی. آسیموفباز هم نیستی. اگه اهل کتاب بودی، دزدی نمیکردی.