اینایی که میان خونهم به فرش خیره میشن و میگن «موی گربهس؟» خیلی خوبن. نه. پشم منه.
این اماراتیه رو دیدین با یه طبق اسکناس میره توی نمایشگاه اتومبیل، عین سیبزمینی و پیاز، سه چهارتا مرسدس و رولز رویس و آئودی دستچین میکنه و آخرش برای یه ردبول مجانی هم پول میده؟
ندیدین؟
نبینین.
ندیدین؟
نبینین.
انیمهی موریارتی وطنپرست جز زیبایی بصری، هیچ جذابیتی نداره. همهچی روئه. هم از سمت شرلوک، هم از سمت موریارتی، بیننده دانای کله. رو مخمه. ترجیح میدم توی انیمههای کارآگاهی یک نادان جز باشم!
ولی هیچ انیمهای رو، دقت کنید: هیچ انیمهای رو ندیدم به اندازهی انیمه سریالی Yuru camp حال خوب کن و آرامشبخش باشه.
تو دوراهی رفتن یا نرفتن به جمعی هستم که یک ماه و نیمه من رو ندیدن. عجیبه ولی توی همین مدت کوتاه خیلی تغییر کردم. یکی از اساسیترین تغییرهام بیمیلیم به جمعهاست.
پارهم. یه جوری پارهم انگار تن و روان و قلبم با زانو سر خوردن روی فرش ایرانی. قطعا یه پینهی سرزانویی طرح جمجمه و خفن پیدا میکنم واسه این پارگی تا فردا. ولی آخ که زخمش حالاحالاها میسوزه اون زیر.
Ways to make a person fall in love with you:
Don't.
That shit ain't mandatory.
Don't make a fool out of yourself.
That shit ain't mandatory.
Don't make a fool out of yourself.
غم از فقدان میاد. فقدان تا به وصال نرسه آروم نمیگیره. وصال تو گاهی شاید پذیرش فقدانه.
ظاهراً اسم فرشتهای که مسئول روابط عاطفی انسانهاست راگولـه. البته که برای من گاگوله.
بیستسالگیها را نمیشود جمع کرد. بوسهها و آغوشها و اشکها و عشقها را ذبح کرده و در هم آمیخته و چون چهار مرغ سلیمان بر سر کوههایی نهادهاند که دیگر زیر سایهی سیاه سی سالگی، فوران نخواهند کرد.
من پیامبر نیستم. لاشههای درهم روی قلهها خواهند پوسید. من سوارم. خواهم رفت و خواهی خواند: رفت آن سوار، کولی، با خود تو را نبرده.
من پیامبر نیستم. لاشههای درهم روی قلهها خواهند پوسید. من سوارم. خواهم رفت و خواهی خواند: رفت آن سوار، کولی، با خود تو را نبرده.
فصل سوم پایاننامه رو تموم کردم. ۴۲ صفحه رو در دو هفته نوشتم. روزها اگه سرد میشد بغل من گرم بود و با باقالی و گلپر میومدم. حالا این شهر جهنمه و میدوئم تا سرد کنم.