دوات – Telegram
دوات
17.5K subscribers
192 photos
14 videos
316 links
سپهرم. صدام کنین دوات.
شعبه دیگری ندارم.

ادمین تبلیغات @Sepkaism_1
Download Telegram
پلی لیست دهه هفتاد رو برام گذاشت اصلا نفهمیدم کی همه‌ی ظرف‌ها رو خودم شستم. مارمولک.
دوتا پیشنهاد پروژه رو رد کردم. یکیشون ترجمه بود و وسوسه‌انگیز. خیلی دلم می‌خواست قبول کنم اما زمانش رو نداشتم. چیزهایی هست که باید تکلیفشون خیلی زود توی زندگیم روشن شه. به‌ یه برنامه‌ریزی خیلی گسترده نیاز دارم که اگه ستار خواست به هفتاد درصدش بخنده، سی درصد باقی‌مونده‌ش تا حدی کار رو جلو ببره. تراس رو شستم. قبلا این کار رو دوست نداشتم. رفتن توی اون تراس یا حتی اون اتاق رو دوست نداشتم. چقدر همه‌چیز می‌تونه عوض شه. فیلم امروز رو من انتخاب می‌کنم. کارهای خونه هنوز تموم نشده. چایی دارچین دم می‌کنم. فردا، هفت ماهه که زندگی من زیر و رو شده.
1
تا حالا نشده برای کارفرمام طرحی زده باشم که دوستش داشته باشم.

یه روز تمام کار می‌کنم روی یه تصویر. بهترین‌های فری‌پیک رو‌ درمیارم و توی فتوشاپ و ایلاستریتور باهاشون کلنجار می‌رم‌ و ویدیو می‌بینم و یاد می‌گیرم و با آدم‌هایی که ترکیب‌رنگ و تبلیغات رو ده برابر بهتر از خودم می‌شناسن مشورت می‌کنم که آخرش یه طرح مینی‌مال مدرن تمیز تحویل بدم.

فایل رو می‌گیره ده دقیقه بعد برمی‌گردونتش می‌بینم با PowerPoint و Paint *ـیده توش زیرش نوشته «این را بگذار»

خب مرگ.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کاری که دلم می‌خواد با حقوقم بکنم ولی نه:
«مگه می‌شه تو رو دید و...
به قبل دیدنت برگشت؟»
سه تا قانون‌و یادم بمونه که عشق بدون عمل هیچه،اعتماد بدون ثابت کردن هیچه،عذر خواهی بدون تغییر هیچه.
صبح‌هایی که قهوه نمی‌خورم از اولش باخته.
Forgotten
Vadim Kisele
از خواب برگشتم به اضطراب.
نمی‌دونم ساعت کاری چندمم‌ حساب میشه. توی محله‌ای که نمی‌شناسم، از باد و طوفان ۲۹ بهمن ۱۴۰۲ پناه می‌برم به کافه‌ای که نمی‌شناسم. من تنها مشتریشم. یه پاپ به خیال خودش جوون‌پسند ایرانی انتخاب می‌کنه و ولوم می‌ده. خیره می‌شم به لاته. خاطراتم از جلوی چشمم می‌گذرن. همه‌شون. ببین... همه‌شون! از همون روزهایی که کلاغ سیاه توی کابوس‌های پنج سالگیم اوج می‌گرفت تا یازده‌سالگی که مشتری سرکه‌ی مامان بزرگ رو پروندم. از اون بیماری به این مرگ و از این مرگ به اون بیماری. از اون احساس و این احساس و اون‌ آدم‌ها و رفاقت‌ها و جمله‌ها. جمله‌ها. جمله‌هایی که حک شدن. با میخ کوبیده شدن توی صورتم انگار. تا امروز. تا همین امروز و همین لحظه که پام رو از در این کافه بذارم بیرون دیگه وقتی برای فکر کردن ندارم.
این موسیقی از اول تا آخر متن همراهم بود و از بهنام بانی کافه نجاتم داد. اگه میثم بدونه پلی‌لیست چتش چه روزهایی کنارم بوده، هرگز نمی‌گه فقط یه آهنگه و یه لایک.
یه چیزهایی حتی شنیدنش هم دل آدم رو می‌شکنه. چیزهای خیلی خیلی ساده و معمولی. نه دردهای پیچیده و روابط عاطفی عمیق الزاما یا خیانت‌های بزرگ!
یه درددل ساده از پیرزنی که گفت: «دخترم گفته از ظاهر من خجالت می‌کشه.»
بابا دمتون گرم. اینا که دیگه روشن‌فکری در برابر اقلیت‌های جنسی و پذیرش عقاید اجتماعی متفاوت و مذاهب گوناگون نیست! این دیگه کلاسِ اولِ انسانیته.
این هم نه؟
جذابیت موسیقی بی‌کلام، تو روایت ناگفته‌‌ایه که ذهن ما موقع شنیدنش برامون به تصویر می‌کشه. یک متنِ صامت و منحصر به فرد.
توی این دنیا هیچ‌چیز برای هیچکس از عمرش ارزشمندتر نیست و عمر یعنی وقت.

ما وقتی کارمندیم‌ یعنی داریم استراحت و سفر رو محدود می‌کنیم به مرخصی و عمرمون رو به رئیس می‌فروشیم که اون مدت بیشتری از عمرش رو بذاره برای ریلکس کردن و لذت بردن از سفرش.

اگه فریلنسریم یعنی داریم عمرمون رو می‌فروشیم و از خونواده‌مون می‌زنیم که کارفرما عمرش رو نذاره پای پروژه و با خونوادش وقت بگذرونه‌‌.

وقتی راننده اسنپیم یعنی داریم عمرمون رو می‌فروشیم که مسافرمون به موقع برسه.

وقتی اینطوری نگاهش می‌کنی کمی شبیه معامله‌کردن با شیطانه ولی تا بوده همین بوده که انسان‌ها در ازای فروختن عمر و وقتشون، پول گرفتن.
وقت انسان‌ها ارزشمنده، عمرشونه. باید صرف آدم‌ها و کارهایی بشه که دوست دارن. اگه ناچارن بفروشنش، دست‌کم بیاین همون‌قدری از وقتشون رو بگیریم که داریم بابتش پول می‌دیم، نه بیشتر.
از وقتی یادمه بهم این حس رو دادن که من زیادی سخت می‌گیرم زمان رو و زیادی خشکم. حالا یه دقیقه این‌ور و اون‌ور چی می‌شه مگه. چیکار می‌خوای بکنی با اون یه دقیقه؟
مطمئنم وقتی برگردین به اون نقطه عطف‌های زندگیتون فکر کنین، می‌بینین همه‌شون توی یک دقیقه و یا کمتر اتفاق افتادن.
آدمیزاد می‌تونه توی یک دقیقه به رحم بشینه و توی یک دقیقه از دنیا بره.
به نظرم یه کودک هیچ حسی رو به اندازه‌ی «حسادت» واضح نشون نمی‌ده. وقتی یه بچه حسودی می‌کنه به اسباب‌بازی یه بچه‌ی دیگه، به وضوح اعلام می‌کنه که «منم می‌خوام!»

و خب سگ این کودک شرف داره به بزرگسالی که توی محل کار زیرآب همکار رو می‌زنه، توی خانواده پشت طرف رو خالی می‌کنه، توی جمع رفیق‌ها از روش رد می‌شه، توی ناشناس فحاشی می‌کنه ولی توی روی طرف قربون صدقه و چاکرم مخلصم، توی خلوت خودش اما یه «منم می‌خوام!» بزرگ داره.
۹ خرداد ۴۰۲ متوجه شدم. دولتمند خواننده تاجیک مورد علاقم مشهد اجرا داره.
هر طور بود با ایشون و اوشون به تک اجرای غیرقابل تکرار دولتمند رفتیم.

حالا ۳۰ بهمن ۴۰۲ این صدای برای همیشه دور شد، دور دور شد. به معنای واقعی دور شد.
یادش گرامی🖤
1
دور مشو
دولتمند خلف
من از وقتی آوای هِق‌هِق دولتمند خلف رو از نزدیک شنیدم، دیگه گریه نکردم. همین آهنگ برای یک سال باران‌های موسمی آسمونِ جنوب آسیا کافیه. سپهرِ مشهد کی باشه؟
حالا می‌شه بغض کرد.
خودت رو سرزنش نکن که توی قصه‌ی زندگی این و اون شدی آدم بده. قصه‌ها همیشه واقعی نیستن. گاهی واسه خودمون قصه‌ای رو‌ می‌گیم که خواب شبمون رو راحت‌تر کنه.
چقدر «به تو چه» توی دلم دارم.
تعاملات اجتماعیم با دنیا، فعلا محدود شده به یک روز گروه‌درمانی در هفته. یه مشت آدمیم که نشستیم دورهم و داریم تمام تلاشمون رو می‌کنیم که یاد بگیریم چطوری توی یه جامعه‌ی پر از چاقو، زخم نخوریم و زخم نزنیم.
الزاما همیشه هم موفق نیستیم.
ولی خب.
عمو بِن راست می‌گفت.
قدرت زیاد، مسئولیت زیاد رو به همراه میاره.
میخ گذاشتن روی صندلیم انگار. آروم و قرار ندارم. همیشه باید کاری باشه که انجامش بدم. استراحت تعریف نشده برام. استراحت توی سر من مساویه با به خطر افتادن بقام. مساویه با مرگ. چیکار کردم با خودم توی این سه چهار سال من؟