Forwarded from من یافارم|
هنوزم یک کمی عشق با خودم آوردم و این همه سال نگهش داشتم توی خودم. مثل اون چند میل آخر ادکلنی که دلت نمیاد توی هر مهمونی و روی هر لباسی بزنیش.
تصمیمها کمکم دارن توی سرم میچرخن و قد میکشن، مثل کوزهای توی دست اوستا که از گِل شکل میگیره.
تصویر تهران امروز برای من، تصویر جغد چوبی روی سر عصای یک مسافره که داره زیر آرنج خستهی پنجاهسالهش له میشه.
نیاز به «تغییر» مثل نیاز به آب و غذاست. خودش رو نشون میده. نه با خشکشدن گلو یا قاروقور شکم. با خستگی. خستگی از قصهگویی که دیگه روایت تازهای نداره و وقتشه بره سفر.
Forwarded from پلی لیستمان. (Amir Amirlatifi)
این اواخر خرداد چقدر کش آمد. پولم تمام شد برو دیگر.
Forwarded from مثلاً روانشناسم! (Hadis)
خوابیدن اینجوریه که انگار خدا بغلش رو برات باز میکنه و تو رو در آغوش میگیره.
اگه از هر زاویهی منطقی که نگاه کنی میبینی پدر/ مادر/ خواهر/ برادر/ همسر هیچکاری نمیکنه که کارهات سادهتر شه، توی ذهنت حذفش کن.
ببین کار ادامه داره یا نه؟
اگه داشت، حق با توئه.
اگه نداشت، دقیقتر نگاه کن. جایی آرامش مالی، جانی و عاطفیت تامین شده که داری گلادیاتوروار و پرقدرت، تنها میجنگی!
ببین کار ادامه داره یا نه؟
اگه داشت، حق با توئه.
اگه نداشت، دقیقتر نگاه کن. جایی آرامش مالی، جانی و عاطفیت تامین شده که داری گلادیاتوروار و پرقدرت، تنها میجنگی!
«حقوقِ ثابتِ خوب» میارزه به ندیدن روز؟ به چشم و بلههای بیدلیل؟ به این بردگی مداوم؟
جایی شنیدم افکارت مثل مسافران یک اتوبوسن که تو رانندهشی. سوار و پیاده میشن. نظر بقیه هم همینه. بخوای به هر ایدهای واکنش مثبت و منفی و خنثی بدی تویی و هفت میلیارد مسافر که اصرار داری همشون رو تا پایانه با خودت بکشونی. رها کن رئیس.