💘1
•you are both hannibal
https://news.1rj.ru/str/kumarstanakojaabad
https://news.1rj.ru/str/kiwisarusshitsss
https://news.1rj.ru/str/kumarstanakojaabad
https://news.1rj.ru/str/kiwisarusshitsss
💘1
•youre vibe is micraft and Sherlock
http://t.me/beingcinephilee
http://t.me/beingcinephilee
Forwarded from Written by Graham (Graham)
*. این پیام و فور کنید چنلاتون و:
-اسم کارکتر یا سلبریتی موردعلاقتون و بگید
-اسمخودتون(یا کسی و که باهاش شیپ میکنید) و بگید
-ژانر موردعلاقتون و بگید
تا من ازتون یه سناریوکوتاه بسازم
پرایوت
ظرفیت:تکمیل
-اسم کارکتر یا سلبریتی موردعلاقتون و بگید
-اسمخودتون(یا کسی و که باهاش شیپ میکنید) و بگید
-ژانر موردعلاقتون و بگید
تا من ازتون یه سناریوکوتاه بسازم
پرایوت
ظرفیت:
در حال قدم زدن تو جنگلی سوت و کور و سرسبز، درحالی که نور خورشید به چمن ها میتابید و فضارو زیباتر میکرد بودند...
پسر بزرگتر دستهای پسر کوچکتر و محکم در دست گرفته بود و چیزی در اعماق وجودش به لرزه افتاد. ناگهان ایستاد و رو کرد به پسر کوچکتر...حالا وقتش رسیده بود تا دلیل بیقراریهای هرشب و روزش و همه ی احساساتی که داخل وجودش لونه کرده بودند را بگوید! دیگر از ترسیدن و فرار از آنها خسته شده بود!
با صدای مردانه و مصممش رو کرد به پسر محبوبش، با انگشت اشارهاش جایی بین فاصله درخت ها را نشان داد و گفت:«شاهزاده...اونجا رو میبینی؟ دقیقا منظورم همون قصر با عظمتیه که توش بزرگ شدی! همونجایی که برای اولین بار دیدمت»
پسر کوچکتر سری به نشانه تایید تکان داد.
پسر بزرگتر ادامه داد:«دقیقا از همونجا به بعد قلبمو سند به نام خودت کردی»
گونه های شاهزاده از خجالت سرخ شدن:«م...منظورت چیه ژنرال؟»
ژنرال گفت:«منظورم واضحه، واضح تر از اینکه بگم عاشقت شدم و وقتی از دور دیدمت که سوار بر اسبی و موهای سیاهت و باد پریشون کرده دلم برات رفته؟»
پسرک که جاخورده بود از حرفهای مردی که همیشه به چشم حامی و پشتیبان بهش نگاه میکرده، به این فکر کرد که چقدر میتونه جذاب باشه وقتی به احساسش اعتراف میکنه.
پسربزرگتر میدونست اگه کسی بویی ببره از احساسش قطعا اعدام میشه، اونم درحالی که عشق پسر شاه تو سینشه!
اما چی میشد اگه کمی شیطنت کنه و اون لبای قرمز رنگ و ببوسه؟!
@gaytimie
پسر بزرگتر دستهای پسر کوچکتر و محکم در دست گرفته بود و چیزی در اعماق وجودش به لرزه افتاد. ناگهان ایستاد و رو کرد به پسر کوچکتر...حالا وقتش رسیده بود تا دلیل بیقراریهای هرشب و روزش و همه ی احساساتی که داخل وجودش لونه کرده بودند را بگوید! دیگر از ترسیدن و فرار از آنها خسته شده بود!
با صدای مردانه و مصممش رو کرد به پسر محبوبش، با انگشت اشارهاش جایی بین فاصله درخت ها را نشان داد و گفت:«شاهزاده...اونجا رو میبینی؟ دقیقا منظورم همون قصر با عظمتیه که توش بزرگ شدی! همونجایی که برای اولین بار دیدمت»
پسر کوچکتر سری به نشانه تایید تکان داد.
پسر بزرگتر ادامه داد:«دقیقا از همونجا به بعد قلبمو سند به نام خودت کردی»
گونه های شاهزاده از خجالت سرخ شدن:«م...منظورت چیه ژنرال؟»
ژنرال گفت:«منظورم واضحه، واضح تر از اینکه بگم عاشقت شدم و وقتی از دور دیدمت که سوار بر اسبی و موهای سیاهت و باد پریشون کرده دلم برات رفته؟»
پسرک که جاخورده بود از حرفهای مردی که همیشه به چشم حامی و پشتیبان بهش نگاه میکرده، به این فکر کرد که چقدر میتونه جذاب باشه وقتی به احساسش اعتراف میکنه.
پسربزرگتر میدونست اگه کسی بویی ببره از احساسش قطعا اعدام میشه، اونم درحالی که عشق پسر شاه تو سینشه!
اما چی میشد اگه کمی شیطنت کنه و اون لبای قرمز رنگ و ببوسه؟!
@gaytimie