Grahamanswers – Telegram
Grahamanswers
6 subscribers
460 photos
96 videos
181 links
Download Telegram
505
Arctic Monkeys
💘1
Forwarded from Written by Graham (Graham)
*. این پیام و فور کنید چنلاتون و:
-اسم کارکتر یا سلبریتی موردعلاقتون و بگید
-اسم‌خودتون(یا کسی و که باهاش شیپ میکنید) و بگید
-ژانر موردعلاقتون و بگید
تا من ازتون یه سناریوکوتاه بسازم
پرایوت

ظرفیت: تکمیل
در حال قدم زدن تو جنگلی سوت و کور و سرسبز، درحالی که نور خورشید به چمن ها میتابید و فضارو زیباتر میکرد بودند...
پسر بزرگتر دستهای پسر کوچک‌تر و محکم در دست گرفته بود و چیزی در اعماق وجودش به لرزه افتاد. ناگهان ایستاد و رو کرد به پسر کوچک‌تر...حالا وقتش رسیده بود تا دلیل بی‌قراری‌های هرشب و روزش و همه ی احساساتی که داخل وجودش لونه کرده بودند را بگوید! دیگر از ترسیدن و فرار از آنها خسته شده بود!
با صدای مردانه و مصممش رو کرد به پسر محبوبش، با انگشت اشاره‌اش جایی بین فاصله درخت ها را نشان داد و گفت:«شاهزاده...اونجا رو میبینی؟ دقیقا منظورم همون قصر با عظمتیه که توش بزرگ شدی! همونجایی که برای اولین بار دیدمت»
پسر کوچک‌تر سری به نشانه تایید تکان داد.
پسر بزرگتر ادامه داد:«دقیقا از همونجا به بعد قلبمو سند به نام خودت کردی»
گونه های شاهزاده از خجالت سرخ شدن:«م...منظورت چیه ژنرال؟»
ژنرال گفت:«منظورم واضحه، واضح تر از اینکه بگم عاشقت شدم و وقتی از دور دیدمت که سوار بر اسبی و موهای سیاهت و باد پریشون کرده دلم برات رفته؟»
پسرک که جاخورده بود از حرف‌های مردی که همیشه به چشم حامی و پشتیبان بهش نگاه میکرده، به این فکر کرد که چقدر میتونه جذاب باشه وقتی به احساسش اعتراف میکنه.
پسر‌بزرگتر میدونست اگه کسی بویی ببره از احساسش قطعا اعدام میشه، اونم درحالی که عشق پسر شاه تو سینشه!
اما چی میشد اگه کمی شیطنت کنه و اون لبای قرمز رنگ و ببوسه؟!
@gaytimie
لوکی که حوصلش سر رفته بود و شرارت خونش هم افتاده بود پایین، تصمیم گرفت بره سراغ موبیوس و برای همین وارد اتاقش شد و انتظار داشت اونو درحالی که غرق شده قاطی پرونده های زیدستش ببینه. اما خلاف انتظارش کسی داخل اتاق نبود. میزکارش هم خیلی مرتب بود و خبری از چیزی برای فضولی کردن نبود...اما یه دفتر شکلاتی رنگ توجهش و جلب کرد، دودل بود که بره نگاهی بهش بندازه یا نه، اما بلاخره به صدای درونش گوش کرد و دفتر و برداشت. موبیوس از کجا قرار بود متوجهش بشه؟ خیلی اتفاقی دفتر و باز کرد و با تعجب مشغول خوندن شد:
شیرین بود! نگاه کردن به شیطنت‌ها و بالا و پایین پریدناش شیرین بود...حتی وقتایی که میخواست از دستم قسر در بره و حتی وقتایی که داره خودش و خدا معرفی میکنه، همه ی کاراش برای من شیرینه!
مدل نگاه کردنش، کراوات بستنش، وقتایی که میگه بهم اعتماد کن اما بعدش آدم و پشیمون میکنه...
لوکی! شاید خدای شرارت باشه. اما من همیشه از جایی از اعماق وجودم دوسش دارم.
همیشه حواسم بهش بوده.
از یجایی به بعد حتی بیشتر بهش علاقه مند شدم.
تا جایی که بزارید بهتون بگم، بوسیدن یه دوست هیچ اشکالی نداره:)
یه دوست؟...خب نه، خیلی بیشتر از این چیزا، خودتون که در جریانید...لوکی تنها دارایی و قسمتی از وجود منه که هیچوقت ازم جدا نمیشه !
میدونم هیچوقت قرار نیست بفهمه وقتی از شدت خستگی پشت میز خوابش برده بود من یواشکی بوسیدمش، اما لوکیِ عزیزم امیدوارم یروزی بفهمی که زندگیم بدون تو خسته کننده و بی معنیه، و اینکه چقد برام مهمی :)
من همیشه اینجام تا به حرفات گوش بدم و حمایتت کنم.
امضا،موبیوس
تاریخ: اکتبر ۱۹۹۷
@beingcinephilee
درحالی که تو یه روز برفی جلوی شومینه نشستی و به بیرون نگاه میکنی، یه لیوان قهوه دستته که دیگه موقع خوردنشه! مشغول خوردن میشی که یهو یاد یه خاطره شیرین میوفتی که تلخی قهوه توی دستت و خنثی میکنه.
درست سال پیش بود که با عجله درحال رفتن به محل کار بودی و انقدری استرس داشتی که حواست نبود که با سرعت خوردی به پسر قدبلند و مو مشکی که درحال خوردن قهوه بود، انقدری برخوردتون باهم شدت داشت که کمی از قهوه توی دست اندرو روی لباس توهم میریزه. تو که هم شوکه شده بودی و هم عصبانی سعی میکنی خودت و کنترل کنی اما نمیتونی و سر پسر مقابلت داد میزنی: مگه کوری؟ اما اون با یه لبخند و خیلی آروم جوابت و میده: البته که شما حواستون نبود، اما بازم ببخشید...میتونم کمکتون کنم؟انگار خیلی عجله دارید؟
تو هم جوابشو میدی: اممم...اره...راستش باید زودتر برم به کارام برسم، امروز اولین روز کاریمه و اصلا خوب نیست که دیر برسم. اما با این وضعیت...
به لباست که لکه های قهوه روشه نگاه میندازی. اندرو ژاکت تنش و درمیاره و با اینکه هوا پاییزی و سرد بود اما میندازتش دورت و بهت میگه: امیدوارم اینجوری بتونی راحت تر بری و کسی هم متوجه لکه ها نشه، بازم معذرت میخوام خانومه...اسمتون چیه؟
تو درحالی که داری ژاکت و تنت میکنی و از سخاوتمندی پسر مقابلت تعجب کردی و داری وانمود میکنی که تحت تاثیر قرار نگرفتی میگی: هانا...اسمم هاناست، و شما؟
اندرو میگه: هانا...چه اسم زیبایی، منم اندرو هستم، خوشبتم.
بعد با چشمکی از مقابلت رد میشه و به راهش ادامه میده. تو به قدری محوش میشی که یادت میره ازش بپرسی چجوری و کجا ژاکت و بهش برگردونی. هنوزم دنبالشی و امیدواری یروزی دوباره از کنارش رد بشی، شاید اینبار اتفاقات بهتری رقم بخوره:)
ویل شبانه، تنهایی، درحالی که داشت به سمت خونه هانیبال رانندگی میکرد، متوجه صدای شلیکی از اطراف میشه. ماشین و نگه میداره و میره دنبال صدا. میرسه به جنگلی که اون اطراف بود و چندباری گذرش بهش افتاده بود. ناگهان متوجه رد خونی زیر پاش میشه، چراغ قوه شو درمیاره و رد خون و میگیره. با نهایت تعجب هانیبال و میبینه که خیلی آروم درحال قدم برداشتنه.
میره سمتش: هانیبال؟
هانیبال که هم میترسه و هم تعجب میکنه از دیدنش برمیگرده طرفش: ویل، اینجا چیکار میکنی؟
ویل براش تعریف میکنه که چجوری سر از اینجا دراورده: خب حالا نمیخوای بگی خودت اینجا چیکار میکنی؟
هانیبال با کمال خونسردی میگه: خونه مشغول آشپزی بودم که تلفن زنگ خورد، وقتی جوابشو دادم یه دختر بچه پشت خط بود که ازم کمک میخواست. یه آدرس بهم داد و الانم دارم میرم تا پیداش کنم. اتفاقا چه خوب که اینجایی،همراهم میای؟
ویل که همیشه از این حجم از خونسردی و آرومی هانیبال میترسیده جوابشو میده:اممم...اره اره...حتما.
و بعد باهم دنبال آدرسی که به هانیبال داده شده، راه میوفتن و سر از یه خونه متروکه درمیارن که کسی داخلش نیست. ویل کلتش و درمیاره و جلوتر وارد خونه میشه، همه جا تاریک بود و فقط نور کمسو چراغ قوه موبایلش همراهیش میکرد تا از پله ها بالا بره. وارد طبقه دوم خونه شدن و متوجه صدایی شدن که از یکی از اتاق‌ها شنیده میشد. در اتاق قفل بود و با تلاش زیاد ویل که درو شکست، با احتیاط وارد اتاق شدن.
هانیبال که تا حالا این همه زور ویل و ندیده بود و انتظارشم نداشت لبخندی رو لباش نشست و چندباری پسر رو با چشاش آنالیز کرد و تو دلش تحسینش کرد.
ویل بی توجه به اون دنبال صدای ضعیفی که شبیه جیغ کشیدن بود گشت تا بلاخره رسید به صاحب صدا. دختر نوجوونی که به صندلی بسته شده بود و با پارچه ی داخل دهانش سعی داشت ترسش و با جیغ و داد خالی کنه، نگاهی بهش انداخت، چشمایی که زیرشون گود بودن و صورت زخمی با موهای پریشون بلند دور صورتش و البته نگاه عجیب و وحشت زده دختر بهش که دلیش و نمیدونست. رو به هانیبال گفت: حتما از چیزی خیلی ترسیده، برای چی انقد با نگرانی نگاهمون میکنه؟
و بعد دهان دختر و باز کرد. دختر با استرس رو به ویل گفت: تو...تو دیگه کی ای؟نکنه توهم میخوای منو بکشی؟اره؟برای همین باهاش اومدی؟
و بعد به هانیبال اشاره کرد.
ویل متعجب گفت: تو دکتر لکتر و میشناسی؟
هانیبال زودتر از دختر جواب داد: من تاحالا ندیدمش ویل.
دختر دوباره شروع به جیغ و داد کرد: دروووغ میگهههه دروغغغغغ میگه اون میخواد منو...
ناگهان با بیهوش شدن ویل حرف دختر قطع میشه. به سرم توی دست هانیبال خیره میشه و بهش میخنده.
هانیبال با لبخند همیشگیش ادامه میده: آفرین دختر، کارت خوب بود...حالا میتونی بری.
بعد دست و پای دختر و باز میکنه:نگرانش نباش، دوساعت دیگه بهوش میاد...بعد از اینکه کارم باهاش تموم شد.
دختر که هم ته دلش ترسیده بود و هم میدونست هانیبال کارش نداره و هدف اصلیش ویل بوده میاد تا از اون خونه ی مزخرف فرار کنه اما با صدای دکتر لکتر برمیگرده: حواسم نبود، کار اصلیم باهات مونده...
و بعد کلت ویل و از رو زمین برمیداره و به سمت دختر شلیک میکنه.
مطمئن که شد دختر مرده، از خونه میاد بیرون و زنگ میزنه به پلیس: سلام، میخوام گزارش یه قتل و اعلام کنم !
@Poughkeepsiee67
می خواست برای اولین بار تو را حضوری ببیند ... بلاخره بعد از آن همه دور بودن می توانست کستیل را ببیند ... خیلی دلش می خواست برای اولین قرار با او خوب به نظر برسد و با وسواس شروع کرد و کمد لباس هایش را گشت... پاییز بود و هوا سرد ... یک شلوار و دورس مشکی رنگ به تن کرد . با اینکه این قرار برایش مهم بود، اما باز هم سعی کرد لباس ساده ای به تن کند، دلش نمی خواست کستیل فکر کند خیلی برای دیدنش مشتاق است .... اما مگر نبود؟ مگر هر ثانیه از عمرش را با فکر دیدار او نمیگذراند؟
در آینه به خود خیره شد ، موهایش را مرتب کرد و سعی کرد ضربان قلبش را آرام کند ... مطمئن بود با این ضربان تند قلبش رسوا می شود ، جوری که
هر کسی از کنارش رد شود می فهمد عاشق و بی تاب کسی است!
کفش هایش را پوشید و از خانه بیرون رفت . میدانست باید دنبال مردی بگردد که پیراهن سفیدی پوشیده است و آن را داخل شلوارش داده و کت بلند کرمی به تن دارد ! مردی که از مانند خودش، چشمانی دارد که از حال دلش می گوید و رسوایش می کند ... مانند ضربان قلب خودش! دور تا دور خیابان را از نظر گذراند .... او گوشه ای از خیابان در ماشینش درحال لحظه شماری دیدن او به انتظار نشسته بود ... انتظاری شیرین
با نگاه مردانه اش به پرندگان مهاجر همایسه ابر ها نگاه می کرد ... چقدر مدل نگاه کردنش زیبا بود ... وقتی با آن دو چشم تیله ای مردانه اش نگاه می کرد باعث میشد که
ضربان قلبش روی هزار برود
الحق که مردی زیباتر از او ندیده بود که چنین با چشمانش جادو کند! وقت را تلف نکرد ... راه افتاد به سمت خیابان و در ماشین را باز کرد و با سلام گرم و چهره ی خجالت زده اش نشست .... کستیل نگاه پر عشقش را به او دوخت و بعد از جواب سلام، چیزی زیر لب با خودش گفت که گونه هایش را سرخ کرد .... سرش پایین بود... هنوز به آن چهره مجذوب کننده ی لعنتی نمی‌توانست نگاه کند ... پسر که حال او را دید لبخندی زد دستانش را داخل موهای صاف و خوش عطر دین فرو کرد و نوازشش کرد...! استارت ماشین را زد و حرکت کرد به سوی مقصدی ابدی ... جایی که بتواند ساعت ها با خیال آسوده بنشیند و به چشمانش خیره شود و چهره زیبایش را رصد کند ... جایی که خبر از بی رحمی نباشد.... جایی که کسی نباشد تا قضاوتشان کند.... جایی که شاید تا ابد فقط خودش باشد و او
خودش باشد و او و احساسات بی مرز و رهایشان ! :)
Angel
تام رو به ایینه و ایستاده بود و توی فکر این بود که چطوری رقص تانگو یاد بگیره تا بتونه با دیکاپریو برقصه ، توی فکر بود که روی گوشیش پیام اومد ، از طرف دیکاپریو بود: امشب ساعت 12 توی کوچه ی x بيا
با خودش فکر کرد چرا اونموقع شب؟ شب که شد و تام رفت جایی که دیکاپریو ادرس فرستاده بود برای اولین قرار با کت و شلوار خیلی شیک پشت به تام ایستاده بود، تام صداش زد و دیکاپریو برگشت و گفت: بالاخره اومدی ، خیلی منتظرت بودم جذابِ من!
تام لبخند زد و گفت: این موقع شب با این خوشتیپی با من چیکار داری؟
دیکاپریو یک دستش رو گرفت و اون یکی دستش رو گذاشت روی شونش و یک دستش رو پشت کمر تام گذاشت و گفت : با من پیش برو...
تام با تعجب گفت: اوووو نمیدونستم که تانگو بلدی
دیکاپریو در جوابش گفت: پس چی فکر کردی
اما این قسمت از حرفش و تو دلش زد که: من برای با تو بودن حاضرم حتی تانگو یاد بگیرم:)
و زیر نور ماه شروع کردند به رقصیدن !
@hearmewell
💘2