Forwarded from The Harmonic Mind (Hasti Shapouri)
ما را به رنج فراخواندند
و گفتند اگر هنوز میخندی،
اگر شبها خوابت میبرد،
اگر گاهی دستت به زندگی بند است،
پس خیانت کردهای.
اما حقیقت این است:
این صدا، صدای آزادی نبود؛
اکوی همان گلولهای بود
که میخواست نه فقط بدنها،
که ذهنها را هم زمین بزند.
سرکوب فقط کشتن نیست.
سرکوب یعنی فرسودهکردن.
یعنی کاری کند که زنده بمانی
اما دیگر نتوانی فکر کنی،
نتوانی دوست بداری،
نتوانی پیوند بسازی،
نتوانی آینده را تصور کنی.
آنها میدانستند
بدنی که نخوابد،
ذهنی که امن نباشد،
روانی که مدام در حالت بقا بماند،
دیگر سیاست نمیسازد؛
فقط واکنش نشان میدهد،
فقط میترسد،
فقط میسوزد.
و چه پیروزی بزرگی برای سرکوبگر
اگر ما خودمان
به نام وفاداری
به نام اخلاق
به نام خون
همان کاری را با هم بکنیم
که او با ما کرد.
رنج اگر معنا نداشته باشد،
آدم را رادیکال نمیکند؛
آدم را خالی میکند.
خالی از امید،
خالی از صدا،
خالی از توان ایستادن.
جنبشهایی که مراقبت را خیانت دانستند،
نه با شکست دشمن،
که با خستگی خودشان فرو ریختند.
جنبشهایی که بدن را تحقیر کردند،
سیاستی ساختند
که دیگر توان دموکراسی نداشت.
بدن سیاسی است.
روان سیاسی است.
خواب، نفس، لمس، خنده،
اینها تزئین زندگی نیستند؛
زیرساخت مقاومتاند.
خودمراقبتی،
وقتی برای فراموشی نباشد،
وقتی برای بازگشت باشد،
وقتی برای حفظ توان فکر کردن،
توان گفتوگو،
توان باهمماندن باشد،
لیبرالی نیست؛
سپر است.
سپر در برابر فرسایشی
که میخواهد ما را
به قربانیان خاموش بعدی تبدیل کند.
جانهای از دسترفته
به مجسمههای غمگین نیاز ندارند.
به انسانهای شکستهای که فقط دوام میآورند، نه.
آنها به ما نیاز دارند
زنده بمانیم،
فکر کنیم،
پیوند بسازیم،
روایت کنیم،
یادآوری کنیم،
و اجازه ندهیم مرگشان
به سکوت ختم شود.
جنبشی که روان بازماندگانش را میشکند،
حتی اگر پیروز شود،
جامعهای خسته،
بیحوصله،
و مستعدِ تکرار خشونت تحویل میدهد.
اما جنبشی که از روانش مراقبت میکند،
حافظه میسازد،
عدالت را ممکن میکند،
و آینده را قابل تصور نگه میدارد.
زنده ماندن خیانت نیست.
خندیدن انکار نیست.
نفس کشیدن عبور از خون نیست.
زنده ماندن یعنی
نپذیرفتن سیاست مرگ.
فکر کردن یعنی
مقاومت در برابر تحریف.
باهمماندن یعنی
نه گفتن به فراموشی.
و شاید
وفادارترین شکل مبارزه همین باشد:
اینکه نگذاریم
آنها بعد از کشتن،
ما را هم بشکنند.
و گفتند اگر هنوز میخندی،
اگر شبها خوابت میبرد،
اگر گاهی دستت به زندگی بند است،
پس خیانت کردهای.
اما حقیقت این است:
این صدا، صدای آزادی نبود؛
اکوی همان گلولهای بود
که میخواست نه فقط بدنها،
که ذهنها را هم زمین بزند.
سرکوب فقط کشتن نیست.
سرکوب یعنی فرسودهکردن.
یعنی کاری کند که زنده بمانی
اما دیگر نتوانی فکر کنی،
نتوانی دوست بداری،
نتوانی پیوند بسازی،
نتوانی آینده را تصور کنی.
آنها میدانستند
بدنی که نخوابد،
ذهنی که امن نباشد،
روانی که مدام در حالت بقا بماند،
دیگر سیاست نمیسازد؛
فقط واکنش نشان میدهد،
فقط میترسد،
فقط میسوزد.
و چه پیروزی بزرگی برای سرکوبگر
اگر ما خودمان
به نام وفاداری
به نام اخلاق
به نام خون
همان کاری را با هم بکنیم
که او با ما کرد.
رنج اگر معنا نداشته باشد،
آدم را رادیکال نمیکند؛
آدم را خالی میکند.
خالی از امید،
خالی از صدا،
خالی از توان ایستادن.
جنبشهایی که مراقبت را خیانت دانستند،
نه با شکست دشمن،
که با خستگی خودشان فرو ریختند.
جنبشهایی که بدن را تحقیر کردند،
سیاستی ساختند
که دیگر توان دموکراسی نداشت.
بدن سیاسی است.
روان سیاسی است.
خواب، نفس، لمس، خنده،
اینها تزئین زندگی نیستند؛
زیرساخت مقاومتاند.
خودمراقبتی،
وقتی برای فراموشی نباشد،
وقتی برای بازگشت باشد،
وقتی برای حفظ توان فکر کردن،
توان گفتوگو،
توان باهمماندن باشد،
لیبرالی نیست؛
سپر است.
سپر در برابر فرسایشی
که میخواهد ما را
به قربانیان خاموش بعدی تبدیل کند.
جانهای از دسترفته
به مجسمههای غمگین نیاز ندارند.
به انسانهای شکستهای که فقط دوام میآورند، نه.
آنها به ما نیاز دارند
زنده بمانیم،
فکر کنیم،
پیوند بسازیم،
روایت کنیم،
یادآوری کنیم،
و اجازه ندهیم مرگشان
به سکوت ختم شود.
جنبشی که روان بازماندگانش را میشکند،
حتی اگر پیروز شود،
جامعهای خسته،
بیحوصله،
و مستعدِ تکرار خشونت تحویل میدهد.
اما جنبشی که از روانش مراقبت میکند،
حافظه میسازد،
عدالت را ممکن میکند،
و آینده را قابل تصور نگه میدارد.
زنده ماندن خیانت نیست.
خندیدن انکار نیست.
نفس کشیدن عبور از خون نیست.
زنده ماندن یعنی
نپذیرفتن سیاست مرگ.
فکر کردن یعنی
مقاومت در برابر تحریف.
باهمماندن یعنی
نه گفتن به فراموشی.
و شاید
وفادارترین شکل مبارزه همین باشد:
اینکه نگذاریم
آنها بعد از کشتن،
ما را هم بشکنند.
❤3
Forwarded from I hear you 🤍
سلام آیناز عزیزم امیدوارم در امنیت کامل باشی
من به مدت 3 ماهه که علاوه براینکه اتفاقات عجیبی برای کشورم داره رخ میده پدربزرگم سرطان داره و حتی قبل از اینکه بخواهیم درمان رو شروع کنیم داره درد میکشه و نابود میشه و منم امسال کنکور دارم واقعا هیچ انرژی و توانی برای درس خواندن و حتی کارای عادیم ندارم بماند که سه ماهه از وقتی مریض شد هیچ کاری نمیکنم انگاری دارم از درون نابود میشم
میشه یه راهنمایی بکنی که حداقل برای چند ماه باقی مونده به چه انگیزه ای ادامه بدم؟ ( حداقلش خانواده ام برای من آنقدر اذیت نشن همینجوریش زیر این فشارها دارن له میشن💔💔)
من به مدت 3 ماهه که علاوه براینکه اتفاقات عجیبی برای کشورم داره رخ میده پدربزرگم سرطان داره و حتی قبل از اینکه بخواهیم درمان رو شروع کنیم داره درد میکشه و نابود میشه و منم امسال کنکور دارم واقعا هیچ انرژی و توانی برای درس خواندن و حتی کارای عادیم ندارم بماند که سه ماهه از وقتی مریض شد هیچ کاری نمیکنم انگاری دارم از درون نابود میشم
میشه یه راهنمایی بکنی که حداقل برای چند ماه باقی مونده به چه انگیزه ای ادامه بدم؟ ( حداقلش خانواده ام برای من آنقدر اذیت نشن همینجوریش زیر این فشارها دارن له میشن💔💔)
❤1💘1
I hear you 🤍
سلام آیناز عزیزم امیدوارم در امنیت کامل باشی من به مدت 3 ماهه که علاوه براینکه اتفاقات عجیبی برای کشورم داره رخ میده پدربزرگم سرطان داره و حتی قبل از اینکه بخواهیم درمان رو شروع کنیم داره درد میکشه و نابود میشه و منم امسال کنکور دارم واقعا هیچ انرژی و توانی…
سلام عزیزم🫂
متاسفم که اینقدر از همه جهت تحت فشار قرار گرفتی... این روزا حتی برای کسایی که کنکور ندارن یا عزیزانشون بیمار نیستن هم بشدت میتونه سخت باشه، چه برسه به شما...❤️🩹
میدونم درس خوندن چقدر میتونه بیمعنی باشه وقتی دلت اینقدر سنگینه
میخوام از تجربهی دانشگاهم برات بگم
من اصلا قصد اینو نداشتم که دانشگاه برم و از کنکور متنفر بودم... و اصلا سال کنکورم یهویی درس رو گذاشتم کنار چون فشارش روی دوشم خیلی زیاد بود (در کنار کرونا و سختیهای دیگه)
و رفتم سر جلسه و تقریبا همهی درسارو خراب کردم اما بخاطر درصد بالای زبانم روانشناسی قبول شدم
و میدونی عزیزم، دانشگاه تبدیل شد به یکی از مهمترین تجربههای زندگی من. تجربه ای که به شخصیتم شکل تازه ای داد. اونجا دوستای فوقالعاده پیدا کردم و چیزایی رو تجربه کردم که تا ابد قدردانم براشون.
پس این رو گوشهی قلبت داشته باش که توی دانشگاه فقط مدرک تحصیلی نیست، بلکه یه عالمه در جدید و تجربهی جدید به روت باز میشه. اون دنیا قراره برای تو پر از شروعهای تازه باشه، از همه نظر. بنظرم اگه این ایده برات قشنگه، میارزه براش تلاش کنی توی دورهی تاریکی که توش هستیم...🤍
حالا در ادامه، میخوام اینو بهت بگم که من اگه سال کنکورم میدونستم دانشگاه قراره اینقدر برام تجربهی فوقالعادهای بشه و اینقدر روانشناسی رو دوست داشته باشم، شاید بیشتر میخوندم و تلاش میکردم. منظورم اصلا این نیست که ساعت های زیاد بخونم یا تمام زندگیم رو وقفش کنم، ولی به این نتیجه رسیدم که حتی اگه روزی ۱ ساعت هم میخوندم، نتیجه در آخر خیلی میتونست متفاوت باشه.
این چیزیه که خیلی مهمه.
البته من اصلا پشیمونیای بابت گذشته ندارم ولی چرا اینو اینجا گفتم؟ بخاطر اینکه یادآوری کنم کمالگرایی رو بذاری کنار و از کمترین حد ممکن شروع کنی اما همونو ادامه بدی. :) حتی اگه اون کمترین حد ممکن برای تو توی این شرایط یه ربعه.
شاید کمالگرای ذهنت بهت بگه ' یه ربع به چه دردم میخوره مثلا! اینهمه درس، بعد من بشینم روزی یه ربع بخونم؟ فایده نداره! نمیرسم! '
ولی من میخوام بگم که اون یه ربع یه ربع ها در طی زمان نتیجشون خیلی بهتر میشه از هیچی نخوندن. خیلی.
و تازه میتونی با توجه به حالت و شرایطتت، این زمان رو برای خودت کم و زیاد کنی.
و لطفا به خودت سخت نگیر، و سمج باش. سمج ولی کمی بیخیال.
درس امروز رو نخوندی چون حالت خوب نبود؟ فدای سرت. فردا بخونش.
منظورم از سماجت همراه بیخیالی اینه که اگه نخوندی خودتو ببخشی و خیلی راحت بذاریش برای روز بعد؛ و روز بعد هم وقتی حس کردی آمادگیشو داری بری سراغش. [ روز بعد آمادگیشو نداشتی؟ بازم فدای سرت. با خودت قرار بذار: «من مسئولیت درس خوندن خودمو میپذیرم و اگه روزی هست که نمیرسم درس بخونم، بخاطر تنبلی نیست، بخاطر اینه که انرژی روانیم جای دیگهای صرف شده. من به خودم اطمینان دارم و میدونم زمانی که بتونم، تلاشم رو میکنم. پس خودم رو سرزنش نمیکنم.» ]
تو این شرایط تو اصلا نباید به خودت سخت بگیری عزیزم🫂 همینجوریش کلی سخته، پس دیگه تو به بار روی دوشت چیزی اضافه نکن و با خودت مهربون باش و ذره ذره پیش برو.
در ادامه یه تمرین گام به گام هم برای شما و هرکسی که بهش نیاز داره میذارم اینجا.❤️
متاسفم که اینقدر از همه جهت تحت فشار قرار گرفتی... این روزا حتی برای کسایی که کنکور ندارن یا عزیزانشون بیمار نیستن هم بشدت میتونه سخت باشه، چه برسه به شما...❤️🩹
میدونم درس خوندن چقدر میتونه بیمعنی باشه وقتی دلت اینقدر سنگینه
میخوام از تجربهی دانشگاهم برات بگم
من اصلا قصد اینو نداشتم که دانشگاه برم و از کنکور متنفر بودم... و اصلا سال کنکورم یهویی درس رو گذاشتم کنار چون فشارش روی دوشم خیلی زیاد بود (در کنار کرونا و سختیهای دیگه)
و رفتم سر جلسه و تقریبا همهی درسارو خراب کردم اما بخاطر درصد بالای زبانم روانشناسی قبول شدم
و میدونی عزیزم، دانشگاه تبدیل شد به یکی از مهمترین تجربههای زندگی من. تجربه ای که به شخصیتم شکل تازه ای داد. اونجا دوستای فوقالعاده پیدا کردم و چیزایی رو تجربه کردم که تا ابد قدردانم براشون.
پس این رو گوشهی قلبت داشته باش که توی دانشگاه فقط مدرک تحصیلی نیست، بلکه یه عالمه در جدید و تجربهی جدید به روت باز میشه. اون دنیا قراره برای تو پر از شروعهای تازه باشه، از همه نظر. بنظرم اگه این ایده برات قشنگه، میارزه براش تلاش کنی توی دورهی تاریکی که توش هستیم...🤍
حالا در ادامه، میخوام اینو بهت بگم که من اگه سال کنکورم میدونستم دانشگاه قراره اینقدر برام تجربهی فوقالعادهای بشه و اینقدر روانشناسی رو دوست داشته باشم، شاید بیشتر میخوندم و تلاش میکردم. منظورم اصلا این نیست که ساعت های زیاد بخونم یا تمام زندگیم رو وقفش کنم، ولی به این نتیجه رسیدم که حتی اگه روزی ۱ ساعت هم میخوندم، نتیجه در آخر خیلی میتونست متفاوت باشه.
این چیزیه که خیلی مهمه.
البته من اصلا پشیمونیای بابت گذشته ندارم ولی چرا اینو اینجا گفتم؟ بخاطر اینکه یادآوری کنم کمالگرایی رو بذاری کنار و از کمترین حد ممکن شروع کنی اما همونو ادامه بدی. :) حتی اگه اون کمترین حد ممکن برای تو توی این شرایط یه ربعه.
شاید کمالگرای ذهنت بهت بگه ' یه ربع به چه دردم میخوره مثلا! اینهمه درس، بعد من بشینم روزی یه ربع بخونم؟ فایده نداره! نمیرسم! '
ولی من میخوام بگم که اون یه ربع یه ربع ها در طی زمان نتیجشون خیلی بهتر میشه از هیچی نخوندن. خیلی.
و تازه میتونی با توجه به حالت و شرایطتت، این زمان رو برای خودت کم و زیاد کنی.
و لطفا به خودت سخت نگیر، و سمج باش. سمج ولی کمی بیخیال.
درس امروز رو نخوندی چون حالت خوب نبود؟ فدای سرت. فردا بخونش.
منظورم از سماجت همراه بیخیالی اینه که اگه نخوندی خودتو ببخشی و خیلی راحت بذاریش برای روز بعد؛ و روز بعد هم وقتی حس کردی آمادگیشو داری بری سراغش. [ روز بعد آمادگیشو نداشتی؟ بازم فدای سرت. با خودت قرار بذار: «من مسئولیت درس خوندن خودمو میپذیرم و اگه روزی هست که نمیرسم درس بخونم، بخاطر تنبلی نیست، بخاطر اینه که انرژی روانیم جای دیگهای صرف شده. من به خودم اطمینان دارم و میدونم زمانی که بتونم، تلاشم رو میکنم. پس خودم رو سرزنش نمیکنم.» ]
تو این شرایط تو اصلا نباید به خودت سخت بگیری عزیزم🫂 همینجوریش کلی سخته، پس دیگه تو به بار روی دوشت چیزی اضافه نکن و با خودت مهربون باش و ذره ذره پیش برو.
در ادامه یه تمرین گام به گام هم برای شما و هرکسی که بهش نیاز داره میذارم اینجا.❤️
❤7
اگه این روزا خیلی سخته که بتونی درس بخونی یا به کارهای روزمره برسی، این روش میتونه بهت کمک کنه🫂❤️:
وقتی فشار روانی از حد تحمل مغز بالاتر میره، سیستم عصبی برای حفظ بقا، همه چی رو خاموش میکنه و ممکنه حس کنی برای هیچکدوم از کارهای روزمره انگیزه نداری. به این حالت توی روانشناسی میگن «پاسخ انجماد» (Freeze Response).🧊 پس اول از همه: تو تنبل نیستی، تو در حال بقا هستی.
این یه برنامهی گامبهگام بر اساس رویکرد «فعالسازی رفتاری» (Behavioral Activation) هست که یکی از موثرترین بخشهای درمان شناختی-رفتاری (CBT) برای درمان بیانگیزگی و افسردگیه.
اسم این برنامه رو میذاریم: «روشِ روشن کردنِ ماشینِ یخزده»
اصلِ علمیِ ماجرا (رازِ کلیدی)
ما معمولاً فکر میکنیم اول باید «حس و حالش» بیاد تا کاری رو انجام بدیم (انگیزه ← عمل).
اما علم CBT میگه: «عمل ← انگیزه». یعنی اول باید بدنه رو تکون بدی، بعد انگیزه کمکم دنبالش میاد. منتظر حس و حال نباش، چون توی سوگ و تروما، اون حس و حالِ خوب ممکنه خود به خود نیاد.
• مرحله ۱: توقفِ شلاقزنی
الان یه چرخه معیوب داری: کار نمیکنی ← عذاب وجدان میگیری ← انرژی روانیت کمتر میشه ← کمتر کار میکنی.
- تکنیک: «پذیرش رادیکال».
- تمرین: همین الان به خودت بگو: «من توی شرایط عادی نیستم، پس انتظار عملکرد عادی هم از خودم ندارم.» اون صدای سرزنشگر توی سرت که میگه "خاک تو سرت عقب افتادی" رو ساکت کن و بهش بگو: "فعلاً شرایط اضطراریه، داریم با موتور برق اضطراری کار میکنیم."
• مرحله ۲: تکهتکه کردنِ فیل
وقتی میگی «باید درس بخونم»، مغزت یه کوه میبینه و میترسه. باید اونقدر کار رو کوچیک کنی که مغزت بگه «اوه، این که کاری نداره».
- تکنیک: «ریز-عادتها» (Micro-habits).
- تمرین: هدفت رو از «خوندن یک فصل» تبدیل کن به «باز کردن کتاب و خوندن یک پاراگراف».
- ننویس: "نوشتن پروپوزال".
- بنویس: "باز کردن لپتاپ و ساختن یه فایل Word".
- قانون: هدف باید اونقدر مسخره و کوچیک باشه که نتونی بگی نه!
• مرحله ۳: قانون ۵ دقیقه (طلاییترین بخش)
سختترین اصطکاک، لحظهی شروعه.
- تکنیک: فریب دادن مغز.
- تمرین: به خودت بگو: «من فقط و فقط ۵ دقیقه درس میخونم/کار میکنم. اگر بعد از ۵ دقیقه حالم بد بود، مجازم که ولش کنم.»
- نکته علمی: معمولاً بعد از ۵ دقیقه، اون سدِ اولیه میشکنه و تو ادامه میدی. اگر هم ادامه ندادی، عیب نداره؛ تو ۵ دقیقه کار کردی که از صفر خیلی جلوتره.
• مرحله ۴: «افتضاح انجام دادن» (مبارزه با کمالگرایی)
توی این شرایط، کمالگرایی سمه. فکر میکنی یا باید عالی بخونی یا اصلاً نخونی.
- تکنیک: Good Enough
- شعار: «هر کاری که ارزش انجام دادن داره، ارزشِ بد انجام دادن رو هم داره.»
- تمرین: روزنامهوار بخون. الکی بنویس. فقط انجامش بده. یه درس خوندنِ دست و پا شکسته با تمرکز ۲۰٪، هزار برابر بهتر از منتظر موندن برای تمرکز ۱۰۰ درصدیه که شاید هیچوقت نیاد. به خودت مجوز بده که «ناقص» باشی.
• مرحله ۵: ساندویچ کردنِ کارها (مدیریت پاداش)
سیستم دوپامین مغزت الان داغونه. باید دستی بهش پاداش بدی.
- تکنیک: اصل پریماک (Premack Principle).
- تمرین: کار سخت (درس) رو بذار وسط دو تا کار آسون یا لذتبخش.
۱. لایه اول (نون): یه موزیک بیکلام بذار و یه چای بریز.
۲. لایه وسط (همبرگر): ۱۰ دقیقه درس بخون.
۳. لایه آخر (نون): برو ۵ دقیقه توی گوشی یا دراز بکش.
• مرحله ۶: ثبتِ موفقیتهای کوچک (تغییر نگرش)
مغزت الان فیلتر منفی داره و فقط کارهایی که نکردی رو میبینه.
- تکنیک: لیست «انجام دادم» (Done List) به جای لیست «باید انجام بدم» (To-Do List).
- تمرین: آخر شب، حتی کوچیکترین کارها رو بنویس.
"امروز ۱۰ دقیقه زبان خوندم."
"امروز تختم رو مرتب کردم."
"امروز به دوستم زنگ زدم."
دیدن این لیست به مغزت ثابت میکنه که تو ناتوان نیستی و این باور به کارآمدی رو ذرهذره برمیگردونه.
📅 برنامه پیشنهادی برای فردا (نمونه)
- صبح: بیدار شو و فقط تختت رو مرتب کن (موفقیت اول).
- ساعت ۱۰: تایمر بذار روی ۵ دقیقه. فقط ۵ دقیقه اون کتابی که ازش میترسی رو ورق بزن. (اگر خواستی ادامه بده، نخواستی ببند).
- ظهر: به خودت بگو «دمت گرم که با این حال بد، اون ۵ دقیقه رو خوندی».
- عصر: یه کارِ «افتضاح» انجام بده. مثلاً ۱۰ تست بزن بدون اینکه برات مهم باشه درستن یا غلط.
یادت باشه: توی طوفان، هیچ کشتیای دنبال رکورد سرعت نیست؛ هدف فقط غرق نشدنه. همین که داری تلاش میکنی راهی پیدا کنی، یعنی زندهای و امید داری. قدمهای مورچهای بردار.🐜
❤8
میتونید هر مشکلی که این روزا دغدغتونه رو بهم بگید که من با کمک هوش مصنوعی براش راهحلهای ساده و کوچیک و عملی پیدا کنم.🫂 @AihearyouBot
❤4
Forwarded from نائــۆرا☀️ (گِلاره)
در طبیعت، هیچ اکوسیستمی بعد از شوک بزرگ فوراً شکوفا نمیشه.
اکوسیستمها اول زنده میمونن، بعد دوباره شکل میگیرن=)
مثل من و تو…
بعد از آتشسوزی جنگل، زیر خاک، بذرها فعال میمونن
بعد از یخبندان، حیات میره به لایههای عمیقتر
بعد از خشکسالی، سیستم فقط پنهان میشه، نه نابود
اکوسیستمها اول زنده میمونن، بعد دوباره شکل میگیرن=)
مثل من و تو…
❤3
Forwarded from I hear you 🤍
سلام عزیزم خیلی ممنون بخاطره کمکت 💟💟💟💛💛💛💛
۲۴ سالمه هیچ سالی اندازه امسال بهم سخت نگذشت اصلا دوست ندارم امسال رو به یاد بیارم
من آخرهای شهریور سنگ کلیه گرفتم
شاید بدونی دردش چجوریه
خیلی شوک بزرگی بهم وارد شد .بدنم از اون روز رفته توی ترس و اضطراب
من اصلا اینجوری نبودم دائم توی اضطراب بی دلیلم ،بدنم رو دائم چک میکنم میترسم مریضی چیزی بگیرم
همه اینها اون موقع اتفاق افتاد که من ۵۰ روز منتظر موندم سنگم بیفته ،الان از کوچیک ترین درد بدنم میترسم
عزیزم رفتم روانپزشک دارو آسنترا داد نساخت بهم قطع کردم
نمیدونم بااین اضطراب چیکنم
اصلا نمیدونم روزام چجوری داره میگذره
من تصمیم گرفته بودم ادامه تحصیل بدم
برم سمت خواسته هام ولی این اضطراب اومد الان نمیدونم چیکنم
۲۴ سالمه هیچ سالی اندازه امسال بهم سخت نگذشت اصلا دوست ندارم امسال رو به یاد بیارم
من آخرهای شهریور سنگ کلیه گرفتم
شاید بدونی دردش چجوریه
خیلی شوک بزرگی بهم وارد شد .بدنم از اون روز رفته توی ترس و اضطراب
من اصلا اینجوری نبودم دائم توی اضطراب بی دلیلم ،بدنم رو دائم چک میکنم میترسم مریضی چیزی بگیرم
همه اینها اون موقع اتفاق افتاد که من ۵۰ روز منتظر موندم سنگم بیفته ،الان از کوچیک ترین درد بدنم میترسم
عزیزم رفتم روانپزشک دارو آسنترا داد نساخت بهم قطع کردم
نمیدونم بااین اضطراب چیکنم
اصلا نمیدونم روزام چجوری داره میگذره
من تصمیم گرفته بودم ادامه تحصیل بدم
برم سمت خواسته هام ولی این اضطراب اومد الان نمیدونم چیکنم
I hear you 🤍
سلام عزیزم خیلی ممنون بخاطره کمکت 💟💟💟💛💛💛💛 ۲۴ سالمه هیچ سالی اندازه امسال بهم سخت نگذشت اصلا دوست ندارم امسال رو به یاد بیارم من آخرهای شهریور سنگ کلیه گرفتم شاید بدونی دردش چجوریه خیلی شوک بزرگی بهم وارد شد .بدنم از اون روز رفته توی ترس و اضطراب من اصلا…
سلام عزیزم🫂💗 خواهش میکنم :)🌷
متاسفم بابت فشار زیادی که توی این مدت طولانی بهت وارد شده و میشه.🥲🫂
خوب شد که این پیام رو دادی چون الان یه نکتهای توی ذهنم اومد که خیلی مهمه ازش آگاه باشن همه.
متاسفم بابت فشار زیادی که توی این مدت طولانی بهت وارد شده و میشه.🥲🫂
خوب شد که این پیام رو دادی چون الان یه نکتهای توی ذهنم اومد که خیلی مهمه ازش آگاه باشن همه.
اگر حال روحیتون خوب نیست یا مشکلی رو توی خودتون متوجه میشین [ از نظر روانی ]، خیلی مهمه که حتما اول به روانشناس مراجعه کنید؛ و بعد در صورتی که روانشناستون صلاح دید و متوجه شد که نیاز به درمان دارویی دارید، اون موقعق خودش شما رو ارجاع میده به روانپزشک! این جزو اصول مهمه که اگه سلامت روانتون براتون مهمه باید حواستون بهش باشه.🥲🫂
از طرفی تعداد قابل توجهی از روانپزشکهای کشور ما (نه همشون)، طبق توصیفی که من از اساتیدم شنیدم، مثل اینکه خیلی از مواقع تشخیصهای دقیقی ندارن و زرت و زرت دارو تجویز میکنن!🫠
و تحقیقات بسیاااار زیادی نشون دادن که دارودرمانی در کنار تراپی احتمال درمان رو خیلی بالاتر میبره تا اینکه صرفا دارو مصرف بشه.
از طرفی تعداد قابل توجهی از روانپزشکهای کشور ما (نه همشون)، طبق توصیفی که من از اساتیدم شنیدم، مثل اینکه خیلی از مواقع تشخیصهای دقیقی ندارن و زرت و زرت دارو تجویز میکنن!🫠
و تحقیقات بسیاااار زیادی نشون دادن که دارودرمانی در کنار تراپی احتمال درمان رو خیلی بالاتر میبره تا اینکه صرفا دارو مصرف بشه.
❤3👍2
I hear you 🤍
سلام عزیزم خیلی ممنون بخاطره کمکت 💟💟💟💛💛💛💛 ۲۴ سالمه هیچ سالی اندازه امسال بهم سخت نگذشت اصلا دوست ندارم امسال رو به یاد بیارم من آخرهای شهریور سنگ کلیه گرفتم شاید بدونی دردش چجوریه خیلی شوک بزرگی بهم وارد شد .بدنم از اون روز رفته توی ترس و اضطراب من اصلا…
و برگردیم به شما دوست عزیز من🫂
این نشونههایی که توصیف کردی چیزای مهمی هستن که نیاز به توجه و مراقبت اصولی دارن. واسه همین مراجعه به روانشناس باید جزو اولویتهای شما باشه قشنگم❤️
در آخر، بغلت میکنم و این اطمینان رو بهت میدم که این حالتهایی که توصیف کردی با رواندرمانی میتونن کنترل و حتی درمان بشن و بتونی برگردی به تلاش برای ساختن زندگیای که دوست داری! :)🫂
این رو از خودت دریغ نکن و اولویت خودت قرار بده.
روانشناسها سالها راجع به چیزهایی که تو تجربه میکنی درس خوندن و میدونن چجوری بهت کمک کنن و حتی منِ دانشجو هم با نشانههایی که توصیف کردی از قبل توی کتابام آشنا شدم، پس بدون تنها نیستی و مشکلت مشکل غیر قابل حلی نیست و اتفاقا شناختهشدهست. اولویتت این باشه که روانشناس خوب پیدا کنی.🫂
این نشونههایی که توصیف کردی چیزای مهمی هستن که نیاز به توجه و مراقبت اصولی دارن. واسه همین مراجعه به روانشناس باید جزو اولویتهای شما باشه قشنگم❤️
در آخر، بغلت میکنم و این اطمینان رو بهت میدم که این حالتهایی که توصیف کردی با رواندرمانی میتونن کنترل و حتی درمان بشن و بتونی برگردی به تلاش برای ساختن زندگیای که دوست داری! :)🫂
این رو از خودت دریغ نکن و اولویت خودت قرار بده.
روانشناسها سالها راجع به چیزهایی که تو تجربه میکنی درس خوندن و میدونن چجوری بهت کمک کنن و حتی منِ دانشجو هم با نشانههایی که توصیف کردی از قبل توی کتابام آشنا شدم، پس بدون تنها نیستی و مشکلت مشکل غیر قابل حلی نیست و اتفاقا شناختهشدهست. اولویتت این باشه که روانشناس خوب پیدا کنی.🫂
💘1
Forwarded from نائــۆرا☀️ (گِلاره)
در هر سیستم انسانی "چه یک فرد باشد، چه یک خانواده، یک جامعه یا حتی یک ملت" تعصب مثل یک «گره» یا «نقطهی فشار» عمل میکند.
این نقطه، باعث میشود جریان طبیعی عدالت [یعنی تعادل و هماهنگی بین انرژیها و حقوق مختلف] کُند یا ضعیف شود.
این نقطه، باعث میشود جریان طبیعی عدالت [یعنی تعادل و هماهنگی بین انرژیها و حقوق مختلف] کُند یا ضعیف شود.
🍓1
Forwarded from نائــۆرا☀️ (گِلاره)
در سطح فردی، انسانها موجوداتی هستند که به گروهها، هویتها و تعلقات نیاز دارند.
این نیاز طبیعی است، اما وقتی بدون آگاهی و انتخاب خودآگاه، به تعصب بدل میشود، باعث سنگینی یک کفه و برهم خوردن تعادل روانی میشود.
🤩 سوال: علت نیاز انسان به گروهها و هویتها؟! بقا.
[تعلق به گروه، در طول میلیونها سال تکاملی، معادل بقا بوده است]
ترس از طرد شدن یا تنها ماندن، افراد را مجبور میکند تا خود را با گروه همسو کنند حتی اگر معنای واقعی هویت فردی خودشان را سرکوب کنند.
شخصی ممکناست درونن بسیار مهربان و همدل باشد ولی وقتی کسی به فرهنگ، نژاد یا گروهاش بیاحترامی میکند، حتی اگر واقعی نباشد، مغزش آن را بهعنوان تهدید میشناسد.
این ترس باعث میشود ذهن دفاعی شود و به جای تحلیل، سریعاً به سمت «ما درستیم، شما اشتباه، پس شما باید از بین برید» برود یعنی همان تعصب! و اکثرا جنگ و خونریزی را در پی دارد!
در حقیقت ، تقویت تعصب بهعنوان ابزاری برای «قبول شدن» یا «حفظ جایگاه» در گروه بوده!
اگر گروه تایید کند=زنده میمانم.
اگر قبیله زنده بماند=زنده میمانم
زنده ماندن قبیله=زنده ماندن ساختارها و دیتاها
ترس…
🗝️ذهن اجدادی!!!!
مولادهارا(چاکرایریشهیجمعی!)
ناخوداگاه جمعی…
این نیاز طبیعی است، اما وقتی بدون آگاهی و انتخاب خودآگاه، به تعصب بدل میشود، باعث سنگینی یک کفه و برهم خوردن تعادل روانی میشود.
[تعلق به گروه، در طول میلیونها سال تکاملی، معادل بقا بوده است]
ترس از طرد شدن یا تنها ماندن، افراد را مجبور میکند تا خود را با گروه همسو کنند حتی اگر معنای واقعی هویت فردی خودشان را سرکوب کنند.
شخصی ممکناست درونن بسیار مهربان و همدل باشد ولی وقتی کسی به فرهنگ، نژاد یا گروهاش بیاحترامی میکند، حتی اگر واقعی نباشد، مغزش آن را بهعنوان تهدید میشناسد.
این ترس باعث میشود ذهن دفاعی شود و به جای تحلیل، سریعاً به سمت «ما درستیم، شما اشتباه، پس شما باید از بین برید» برود یعنی همان تعصب! و اکثرا جنگ و خونریزی را در پی دارد!
در حقیقت ، تقویت تعصب بهعنوان ابزاری برای «قبول شدن» یا «حفظ جایگاه» در گروه بوده!
اگر گروه تایید کند=زنده میمانم.
اگر قبیله زنده بماند=زنده میمانم
زنده ماندن قبیله=زنده ماندن ساختارها و دیتاها
ترس…
🗝️ذهن اجدادی!!!!
مولادهارا(چاکرایریشهیجمعی!)
ناخوداگاه جمعی…
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🍓1
Forwarded from نائــۆرا☀️ (گِلاره)
تعصب انرژی را متمرکز بر یک نقطه میکند، در حالی که عدالت “تعادل و هماهنگی” تضعیف میشود!⚖️
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🍓1
Forwarded from نائــۆرا☀️ (گِلاره)
وقتی تعصب از سطح فردی به سطح جمعی میرود، ساختارهای اجتماعی و فرهنگی شکل میگیرند که «ابرهای تعصب» را تثبیت میکنند.
نسلها باورها را بدون آگاهی منتقل میکنند، و این باعث میشود عدالت اجتماعی یعنی توزیع متوازن حقوق، فرصتها و منابع، به شدت کمرنگ شود.
جامعهای که در آن باورها و هویتها بدون بازبینی و انتخاب خودآگاه منتقل میشوند، همانند سیستمی است که ترازوهایش به طور سیستماتیک کج شدهاند.
تعصب، قدرت سیستم را به سمت مرکز خاصی سوق میدهد و عدالت را به گوشهها میراند!!!
نسلها باورها را بدون آگاهی منتقل میکنند، و این باعث میشود عدالت اجتماعی یعنی توزیع متوازن حقوق، فرصتها و منابع، به شدت کمرنگ شود.
جامعهای که در آن باورها و هویتها بدون بازبینی و انتخاب خودآگاه منتقل میشوند، همانند سیستمی است که ترازوهایش به طور سیستماتیک کج شدهاند.
تعصب، قدرت سیستم را به سمت مرکز خاصی سوق میدهد و عدالت را به گوشهها میراند!!!
🍓2
Forwarded from نائــۆرا☀️ (گِلاره)
نائــۆرا☀️
وقتی تعصب از سطح فردی به سطح جمعی میرود، ساختارهای اجتماعی و فرهنگی شکل میگیرند که «ابرهای تعصب» را تثبیت میکنند
وقتی تعصب فقط در یک فرد باشد، مثل یک سنگ کوچک است که روی کفه ترازو افتاده!
تأثیرش محدود است، فقط همان فرد و شاید اطرافیان نزدیکش را تحت تأثیر قرار میدهد.
اما وقتی همان تعصب از سطح فردی به سطح جمعی منتقل شود، یعنی تعداد زیادی از افراد یک جامعه یا گروه، همان باورها و تعصبات را بدون بازبینی و آگاهی پذیرفته باشند، آن وقت قوانین، سنتها و فرهنگ شکل میگیرد!
باورها و تعصبات فردی وقتی در طول زمان جمعی شوند، تبدیل به هنجار، قانون یا انتظار اجتماعی میشوند.
مثلاً «این گروه برتر است» تبدیل میشود به باور اجتماعی که نژاد، قوم یا جنس خاصی را بالاتر میداند.
«باید به بزرگتر احترام گذاشت» میتواند به یک ساختار سلسلهمراتبی اجتماعی بدل شود که هر مخالفتی را سرکوب میکند.
وقتی تعداد زیادی از افراد یک جامعه با همان تعصب زندگی کنند، این تعصب دیگر فقط فردی نیست، بلکه مثل یک «ابر» روی کل جامعه سایه میاندازد. این ابر محدودیت ایجاد میکند، عدالت را کمرنگ میکند و باعث میشود انرژی هماهنگی و همدلی میان افراد کاهش یابد.
این ابر، یعنی باورها و قوانین جمعی، باعث میشود تعصب نسل به نسل منتقل شود. افراد جدید بدون تجربه مستقیم یا تحلیل مستقل، همان باورها را میپذیرند، و چرخه تعصب ادامه پیدا میکند…
تأثیرش محدود است، فقط همان فرد و شاید اطرافیان نزدیکش را تحت تأثیر قرار میدهد.
اما وقتی همان تعصب از سطح فردی به سطح جمعی منتقل شود، یعنی تعداد زیادی از افراد یک جامعه یا گروه، همان باورها و تعصبات را بدون بازبینی و آگاهی پذیرفته باشند، آن وقت قوانین، سنتها و فرهنگ شکل میگیرد!
باورها و تعصبات فردی وقتی در طول زمان جمعی شوند، تبدیل به هنجار، قانون یا انتظار اجتماعی میشوند.
مثلاً «این گروه برتر است» تبدیل میشود به باور اجتماعی که نژاد، قوم یا جنس خاصی را بالاتر میداند.
«باید به بزرگتر احترام گذاشت» میتواند به یک ساختار سلسلهمراتبی اجتماعی بدل شود که هر مخالفتی را سرکوب میکند.
وقتی تعداد زیادی از افراد یک جامعه با همان تعصب زندگی کنند، این تعصب دیگر فقط فردی نیست، بلکه مثل یک «ابر» روی کل جامعه سایه میاندازد. این ابر محدودیت ایجاد میکند، عدالت را کمرنگ میکند و باعث میشود انرژی هماهنگی و همدلی میان افراد کاهش یابد.
این ابر، یعنی باورها و قوانین جمعی، باعث میشود تعصب نسل به نسل منتقل شود. افراد جدید بدون تجربه مستقیم یا تحلیل مستقل، همان باورها را میپذیرند، و چرخه تعصب ادامه پیدا میکند…
خوب و بدش هم فرقی نداره، سیستم به آپدیت نیاز داره!
🍓2
Forwarded from نائــۆرا☀️ (گِلاره)
کمبود عدالت جمعی به تولید تعصبات فردی کمک میکند و تعصبات فردی، ترازوهای جمعی را کجتر میکند.
وقتی جامعه عادلانه عمل نمیکند، یعنی فرصتها، حقوق و منابع بین افراد بهطور منصفانه تقسیم نمیشود، افراد احساس تهدید، بیعدالتی یا نابرابری میکنند.
مغز و روان انسان به دنبال امنیت و کنترل است، پس واکنش دفاعی نشان میدهد.
فرد برای محافظت از خود یا گروهش، شروع به تعصب میکند: «اگر من یا گروه من از حق خود محافظت نکنیم، ضعیف و بازنده میشویم.» این تعصب میتواند روی نژاد، جنسیت، طبقه اجتماعی، خانواده یا حتی سرگرمیها بنشیند.
وقتی عدالت جمعی ضعیف است، ترازوهای انرژی اجتماعی متعادل نیستند. افراد برای بازیابی تعادل، انرژی خود را به سمت «سنگینی یک کفه» هدایت میکنند و این همان تعصب فردی است.
حالا این تعصبات فردی دوباره به سطح جمعی بازمیگردند!
وقتی تعداد زیادی از افراد دارای تعصب باشند، این باورها و رفتارها به ساختارهای اجتماعی و فرهنگی منتقل میشوند.
قوانین، سنتها، هنجارها و حتی رفتارهای روزمره با این تعصبات همسو میشوند.
ترازوهای جمعی بیش از پیش کج میشوند و عدالت جمعی باز هم کاهش مییابد.
وقتی جامعه عادلانه عمل نمیکند، یعنی فرصتها، حقوق و منابع بین افراد بهطور منصفانه تقسیم نمیشود، افراد احساس تهدید، بیعدالتی یا نابرابری میکنند.
مغز و روان انسان به دنبال امنیت و کنترل است، پس واکنش دفاعی نشان میدهد.
فرد برای محافظت از خود یا گروهش، شروع به تعصب میکند: «اگر من یا گروه من از حق خود محافظت نکنیم، ضعیف و بازنده میشویم.» این تعصب میتواند روی نژاد، جنسیت، طبقه اجتماعی، خانواده یا حتی سرگرمیها بنشیند.
وقتی عدالت جمعی ضعیف است، ترازوهای انرژی اجتماعی متعادل نیستند. افراد برای بازیابی تعادل، انرژی خود را به سمت «سنگینی یک کفه» هدایت میکنند و این همان تعصب فردی است.
حالا این تعصبات فردی دوباره به سطح جمعی بازمیگردند!
وقتی تعداد زیادی از افراد دارای تعصب باشند، این باورها و رفتارها به ساختارهای اجتماعی و فرهنگی منتقل میشوند.
قوانین، سنتها، هنجارها و حتی رفتارهای روزمره با این تعصبات همسو میشوند.
ترازوهای جمعی بیش از پیش کج میشوند و عدالت جمعی باز هم کاهش مییابد.
🍓2❤1
Forwarded from نائــۆرا☀️ (گِلاره)
وقتی یک جامعه در آستانه یک تغییر عظیم و بنیادین است، اوضاع واقعاً پیچیده میشود، چون انسداد جمعی، نقص عدالت، و تعصبات تثبیتشده همزمان با هم عمل میکنند.
در چنین شرایطی «درست بودن» و «آگاهانه عمل کردن» معناهای خاصی پیدا میکند.
اولین گام هم شناخت دینامیکهای جمعی و فردی است.
در بحرانها، ترس و اضطراب فردی و جمعی افزایش مییابد. این باعث میشود تعصبها قویتر و ترازوهای عدالت کجتر شوند.
آگاهانهترین کار در این مرحله : شناخت اینکه چرخهها چگونه کار میکنند و اینکه همه این واکنشها طبیعیاند، اما لزوماً درست یا سازنده نیستند.
در چنین شرایطی «درست بودن» و «آگاهانه عمل کردن» معناهای خاصی پیدا میکند.
اولین گام هم شناخت دینامیکهای جمعی و فردی است.
در بحرانها، ترس و اضطراب فردی و جمعی افزایش مییابد. این باعث میشود تعصبها قویتر و ترازوهای عدالت کجتر شوند.
آگاهانهترین کار در این مرحله : شناخت اینکه چرخهها چگونه کار میکنند و اینکه همه این واکنشها طبیعیاند، اما لزوماً درست یا سازنده نیستند.
🍓2
Forwarded from نائــۆرا☀️ (گِلاره)
تکامل زمانی رخ میدهد که یک سیستم زیستی از وضعیت قفلشده و محدودش «آزاد» شود و اجازهٔ جهش، تنوع و انتخاب پیدا کند. “
و آیا الان داریم قفل هارو میشکونیم؟ داریم از ذهنِ قدیمی یک ظرف نو خلق میکنیم تا محیط جدید مناسب رشد و شکوفایی باشه؟سیستم عصبی ما هنوز فریزه یا دوباره داره بیدار میشه؟
و آیا الان داریم قفل هارو میشکونیم؟ داریم از ذهنِ قدیمی یک ظرف نو خلق میکنیم تا محیط جدید مناسب رشد و شکوفایی باشه؟سیستم عصبی ما هنوز فریزه یا دوباره داره بیدار میشه؟
🍓2