زندگیِ اشتباهی – Telegram
زندگیِ اشتباهی
499 subscribers
394 photos
48 videos
4 files
114 links
زندگیِ اشتباهی، همان جایی است که واقعیت‌ها از دل اشتباهات بیرون می‌آیند.
https://telegram.me/TeIeCommentBot?start=sc-889791-gCgCweN
Download Telegram
ما ایستادیم. همون جایی که باید می‌بودیم یا همون جایی که نباید می‌بودیم. بودن و نبودن رو، هم خودمون رقم می‌زنیم هم نمی‌زنیم. تراژدیه سنگینیه، نمی‌شه با چند کلمه نوشت فقط می‌شه فهمید یاهم نفهمید و رد شد.
ایستادم کنار واژه‌ها و رغبتی به هل دادن کلمات برای کنار هم نشوندنشون ندارم. انگار زور سکوت و شلوغی روز خیلی به من رسیده.
من زورم به سکوت درونم نمی‌رسه، سکوتی که هر لحظه‌اش بوی حرف‌های ناگفته می‌ده.
آدمی که می‌گه "چای دم کردم، منتظرتم تا با هم بخوریم" ده هیچ از بقیه جلو تره.
Forwarded from Coeurvide
رها کردن چیزیه که به شما امکان میده به اونچه که لیاقتش رو داری برسی.
Forwarded from 13:13
من یافارم|
واقعا همیشه برای هر مشکلی یه راه‌حلی هست؟!
راه حل و نتیجش میتونه باب میل ما نباشه اما درست باشه.
Forwarded from مخفیگاه من (Agent 30na)
اهل حرف‌های بی‌پشتوانه نیستم؛ ولی اگه دیدی یه روز دستتو گرفتم، بدون قبلش هزار بار اون لحظه رو توی ذهنم زندگی کرده بودم.
کسی که با عمل ثابت نشه هیچ وجودیتی در زندگی نداره. صرفا چندتا حرفِ که این روزها مردم خیلی زیاد حرف می‌زنن.
پرده‌پرده آن قدر از هم دریدم خویش را
تا که تصویری ورای خویش دیدم خویش را
خویشِ خویشِ من مرا و هرچه من‌ها بود سوخت
کُشتم آن خویش و زِ خاکش پروریدم خویش را

-معینی کرمانشاهی.
چیز بی‌خودی که تورو به آدم‌ها وصل کرده رو کنار بذار و ببین چندنفر برات باقی می‌مونن. اون‌هایی که برات باقی می‌مونن اصلن، بدون هیچ نگه‌دارنده‌ای.
Forwarded from Rei
جون آدمیزاد رو همین چیزها می‌گیره. همین ذر‌ه‌ذره اضطراب‌های نیم‌روزی. همین غم‌های ادامه‌دار. همین ناکامی‌های دائمی.
یه کافه جدید پیدا کردم که تم و دیزاینش کلا ماشین‌های کلاسیک‌ان. یه سبک ایده جالب، از بدو ورودش یه فولکس واگن کمپر زرد رنگ به چشم می‌خوره و حس می‌کنی وارد نمایشگاه ماشین‌های سال1970 شدی. فرصت نشد از محیط کافه عکس تهیه کنم.
(منو کافه پلاک ماشینه)
باز هم حق با پرفسور دامبلدور بود. این توانایی‌های ما نیست که حقیقت باطنی‌مون رو نشون می‌ده، بلکه انتخاب‌هامونه.
Forwarded from Deja Vu
حس زندگی! 🍠🌶️🫑🍅🥒
زبان بدن، انگار همه‌چیز رو می‌گفت جز حنجره‌هامون. صداها خواب بودن، ولی دل‌ها داشتن داد می‌زدن.
زندگیِ اشتباهی
زبان بدن، انگار همه‌چیز رو می‌گفت جز حنجره‌هامون. صداها خواب بودن، ولی دل‌ها داشتن داد می‌زدن.
دست کرد توی کیفش، انگار دنبال چیزی گم‌شده، چیزی مهم‌تر از یک کاغذ. بالاخره یه برگ کوچیک درآورد، با خودکاری که زود از ته دلش فرمان می‌گرفت، چیزی نوشت. برگشت سمتم، چشم‌هاش یه چیزی بین امید و ترس رو فریاد می‌زد.
آروم گفت: این شمارمه... کاری داشتی، بدون رودربایستی بهم بگو. خوشحال می‌شم کمکت کنم.
کاغذ رو گرفتم، با احتیاط تا کردم، گذاشتمش تو جیبم، جایی نزدیک به دلم. لبخندی زدم، شاید یه‌جور پنهون کردن آشفتگی، شاید یه‌جور تشکر از همه‌ی اون نگاهی که حرف می‌زد. رد شدم...
ولی ته دلم غوغا بود. اون حجم التماس بی‌صدا، که فقط می‌خواست چند دقیقه بیشتر بمونه، اون دلشوره‌ی پنهان که دنبال بهونه‌ای ساده می‌گشت برای نرفتن، برای گفتن: هنوز نرو...
چشم‌هاش، خدا خدا می‌کردن که زودتر برسم خونه و یه پیام، یه نشونه، یه جمله‌ بفرستم، فقط برای باز موندن راه، برای دل‌قرصی...
بدنمون، انگار همه‌چیز رو می‌گفتن... جز حنجره‌هامون. صداها خواب بودن، ولی دل‌ها داشتن داد می‌زدن.