Forwarded from Rei
جون آدمیزاد رو همین چیزها میگیره. همین ذرهذره اضطرابهای نیمروزی. همین غمهای ادامهدار. همین ناکامیهای دائمی.
یه کافه جدید پیدا کردم که تم و دیزاینش کلا ماشینهای کلاسیکان. یه سبک ایده جالب، از بدو ورودش یه فولکس واگن کمپر زرد رنگ به چشم میخوره و حس میکنی وارد نمایشگاه ماشینهای سال1970 شدی. فرصت نشد از محیط کافه عکس تهیه کنم.
(منو کافه پلاک ماشینه)
(منو کافه پلاک ماشینه)
Forwarded from یادداشتهایشِلبی.
باز هم حق با پرفسور دامبلدور بود. این تواناییهای ما نیست که حقیقت باطنیمون رو نشون میده، بلکه انتخابهامونه.
زبان بدن، انگار همهچیز رو میگفت جز حنجرههامون. صداها خواب بودن، ولی دلها داشتن داد میزدن.
زندگیِ اشتباهی
زبان بدن، انگار همهچیز رو میگفت جز حنجرههامون. صداها خواب بودن، ولی دلها داشتن داد میزدن.
دست کرد توی کیفش، انگار دنبال چیزی گمشده، چیزی مهمتر از یک کاغذ. بالاخره یه برگ کوچیک درآورد، با خودکاری که زود از ته دلش فرمان میگرفت، چیزی نوشت. برگشت سمتم، چشمهاش یه چیزی بین امید و ترس رو فریاد میزد.
آروم گفت: این شمارمه... کاری داشتی، بدون رودربایستی بهم بگو. خوشحال میشم کمکت کنم.
کاغذ رو گرفتم، با احتیاط تا کردم، گذاشتمش تو جیبم، جایی نزدیک به دلم. لبخندی زدم، شاید یهجور پنهون کردن آشفتگی، شاید یهجور تشکر از همهی اون نگاهی که حرف میزد. رد شدم...
ولی ته دلم غوغا بود. اون حجم التماس بیصدا، که فقط میخواست چند دقیقه بیشتر بمونه، اون دلشورهی پنهان که دنبال بهونهای ساده میگشت برای نرفتن، برای گفتن: هنوز نرو...
چشمهاش، خدا خدا میکردن که زودتر برسم خونه و یه پیام، یه نشونه، یه جمله بفرستم، فقط برای باز موندن راه، برای دلقرصی...
بدنمون، انگار همهچیز رو میگفتن... جز حنجرههامون. صداها خواب بودن، ولی دلها داشتن داد میزدن.
آروم گفت: این شمارمه... کاری داشتی، بدون رودربایستی بهم بگو. خوشحال میشم کمکت کنم.
کاغذ رو گرفتم، با احتیاط تا کردم، گذاشتمش تو جیبم، جایی نزدیک به دلم. لبخندی زدم، شاید یهجور پنهون کردن آشفتگی، شاید یهجور تشکر از همهی اون نگاهی که حرف میزد. رد شدم...
ولی ته دلم غوغا بود. اون حجم التماس بیصدا، که فقط میخواست چند دقیقه بیشتر بمونه، اون دلشورهی پنهان که دنبال بهونهای ساده میگشت برای نرفتن، برای گفتن: هنوز نرو...
چشمهاش، خدا خدا میکردن که زودتر برسم خونه و یه پیام، یه نشونه، یه جمله بفرستم، فقط برای باز موندن راه، برای دلقرصی...
بدنمون، انگار همهچیز رو میگفتن... جز حنجرههامون. صداها خواب بودن، ولی دلها داشتن داد میزدن.
زندگی، نفسیست گرفته در میان پژواک وهمآلود آدمهای غریبه؛ درخششی لرزان در دل سکوت خویش.
نمیدانم کدام را باید به جان بشنوم؛
این سکوت کشدار صادق را،
یا همهمهی پر زرق و برق خوشبختیهای ظاهری را.
نمیدانم کدام را باید به جان بشنوم؛
این سکوت کشدار صادق را،
یا همهمهی پر زرق و برق خوشبختیهای ظاهری را.
Forwarded from مَرد سانفرانسیسکویی
قهر نیستم، فقط هزارپله از نگاهم لیز خوردی.
امروز فهمیدم مسیر، چیزی جز قدمزدن نیست.
هر قدمی که برمیداری، جادهایه که روبهروت ساخته میشه.
راه رو با رفتن میسازی،مثل بولدوزری که بیتردید پیش میره.
هر قدمی که برمیداری، جادهایه که روبهروت ساخته میشه.
راه رو با رفتن میسازی،مثل بولدوزری که بیتردید پیش میره.
شبی که توی سکوت ذهن بگذره، مثل یه شب تابستونه وسط کلی درخت. یه نسیم خنک میخوره به صورتت، انگار آرومت میکنه و میگه: بخواب، من هستم، امشب میتونی راحت بخوابی.
برای من، خواستهها و رسیدنها هیچوقت کافی نیستند؛ اما تو… حتی گوشهچشمی از تو برایم کافیست.