Forwarded from مَرد سانفرانسیسکویی
از آدمها فرار میکنم برای فرار از حس تنهایی. نه صرفا حس تنهایی، بلکه تجربهی حس بعد از تنهایی.
آدمی که از درون بمیره، دیگه هیچ چیزی نمیتونه باعث مرگ دوبارهاش بشه حتی مرگ.
Saba Sparkle
آناتومی دیوونهم کرده. دیگه کلمه مجاورت و قدامی و خلفی و تحتانی رو میبینم کهیر میزنم.
من هم همینطور صبا جان، من هم همینطور.
یه وقتایی دلم میخواد روحم چند ساعت از تنم جدا شه،
بره یه گوشهای دور از من بشینه،
فقط واسه اینکه این حس بیحسی مطلقو یه کم ول کنه.
نه دنبال خوشیام، نه آرامش.
فقط میخوام از این حالت خالی و بیجون بودن خلاص شم، حتی واسه یه مدت کوتاه.
بره یه گوشهای دور از من بشینه،
فقط واسه اینکه این حس بیحسی مطلقو یه کم ول کنه.
نه دنبال خوشیام، نه آرامش.
فقط میخوام از این حالت خالی و بیجون بودن خلاص شم، حتی واسه یه مدت کوتاه.
این خلا ّبیحسی رو جوری تو وجودم حس میکنم که انگار هر لحظه ممکنه سرریز شه و بالا بیارمش.
Forwarded from Rei
شدم اون ساعت خرابی که تصادفا دو بار در روز زمان رو درست نشون میده. اندک شرری هم نیست دیگه.
Forwarded from مخفیگاه من (Agent 30na)
کسی نمیتونه تواناییهاتو کامل بفهمه، جز تو که نویسندهی اونی.
Forwarded from Coeurvide
زمان که بگذره، جبران معناشو از دست میده؛چون فرصتِ دیده شدن، همون اول بود.
Forwarded from Rei
شکاف بزرگی بین دنیام با همین چهارتا آدم دور و اطرافم ایجاد شده. انگار هیچ رشتهای نمونده که به بقیه وصلم کنه.
ممکنه آهنگها جای آدمهای رفته رو بگیرن ولی هیچ چیز جای خاطرهها رو نمیگیره.