ای‌لیا – Telegram
ای‌لیا
1.48K subscribers
765 photos
50 videos
36 files
59 links
دو خط چایی یک فنجان خاطره ...
و خاطره ای که دیگر نیست.
Download Telegram
بهشت زهرا جای عجیبی ست، مخصوصن روزهای وسط هفته، خلوت، میتوانی بروی گوشه ای، بنشینی و به عالم خفتگان و یا به قولی بیداران چشم بدوزی و کمی هم در خودت مچاله شوی.
تلخ که میشوم، آشوب که میشوم، قبر شهید گمنامیست که آرامم میکند. حرف زدن با کسی که نه تو میدانی کیست و نه او! چه فرقی دارد معتقد باشی دنیای بعد از مرگ هست یا نیست! برای اوئی که زیر خاک است زندگی از هرچیز دیگری واقعی تر است.

پیرمرد کیسه ای را دراز میکند، چندتائی سیب داخل کیسه است، یکی را برمیدارم، می نشیند کنارم.چاقوی تاشوئی قدیمی را از جیب خارج میکند و سیب را پوست میکند!
"با پوست نخور، اینارو واکس میزنن!"

چاقو را دراز میکند سمت من، چاقو را میگیرم . دسته استخوانیست، چاقوی اصیل، چاقو قدیمیست، شاید به قدمت خود پیرمرد! پرت میشوم به خیابانی در سالهای دهه سی، مردی با کت و شلوار مشکی که پاشنه کفش را هم خوابانده است.

دستم به پوست کندن سیب نمیرود، چاقو را برمیگردانم، تکه ای ا سیب را چاقو میزند و به سمت من تعارف میکند، میزنم پشت دست پیرمرد و سیب را برمیدارم.
"ادا در نیار بابا! اینا واسه تو فیلماست!"

خنده ام میگیرد، سیب را گاز میزنم! هوا سرد و گرم است! تکلیفش با خودش روشن نیست، مثل بیشتر ما.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
میگه شما مردا چرا اینقدر مریضید آخه! البته بلانسبت شما ولی اینکه تحت هر شرایطی میخواید زن رو لمس کنید واقعن بیماریه خب! بقیه پولو میخواید بدید، چیزی میخواید از آدم بگیرید، تو تاکسی، تو خیابون و ... چی بهتون میدن؟

یه چیزی هست بهش میگن فانتزی، زنها یک جور استفاده میکنن ازش مردها یک جور دیگه، مردهای این شکلی بعدها اون لمس کردن رو هزاربار دیگه و به شکلهای دیگه تصور میکنن!

+ البته لمس کردن این شکلی کاملن مشمیز کننده ست برای خانمها. حتی تا وقتی خودشون هم نخواستن نباید دست دراز کرد برای دست دادن.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
"اصلن به توچه!"

آدم عاقل دیگه ادامه نمیده، چون دیگه اون بحث تموم شده ست. اما احمق میمونه و هی چاله ای که دور خودش کنده رو عمیقتر میکنه.
زن عبور میکند
از میان خاطرات پراکنده مرد
بوی عطری سبک
میدود روی چشمهای مرد
خیابانی تکرار میشود.

#ای_لیا
مادر گلدانها را میگذاشت روی میز آشپزخانه، برگهایشان را تمیز میکرد. بعد شروع میکرد به حرف زدن. با گیاه حرف میزد. حین تمیز کردن حرف میزد. برایمان جالب بود. امروز توی شرکت یکی از گلدانها را گذاشتم روی میزم، داشتم برگها را تمیز میکردم، حواسم نبود، برگشتم گلدان را بگذارم سرجایش دیدم همکار خانممان دارد یک جورهایی نگاه میکند، بهت زده. پرسید : با گلدون حرف میزدید؟
"جدی! داشتم حرف میزدم؟"
"اولش فکر کردم با تلفن حرف میزنید، ولی با گلدون داشتید حرف میزدید."

خلاصه که ما رد کرده گان!

+ از میان همینطوری های روزانه
مفید و مختصر از فیسبوک شادی بیضایی

توى شهرى كه ما زندگى مى‌کنیم، یک پسر بچه‌ی دو ساله توی مهدکودک خانگی که استخر با حصار داشته، وسط روز در نرده‌ها را باز کرده و افتاده توی آب. معلم که احتمالا شوک شده نتوانسته درس‌های کمک‌های اولیه را اجرا کنه و به محض بیرون کشیدن بچه، دویده به خانه همسایه که مامور آتش‌نشانی است خواسته که بیاید کمک. همسایه تا آمدن آمبولانس تنفس مصنوعی می‌دهد و بچه را نگه می‌دارد. پسرک را به بیمارستان کودکان می‌برند و بعد از دو روز جدال با مرگ، او را از دست می‌دهند. نامه‌ای که خانواده او بعد از مرگش منتشر کرده‌اند محشر است. بجای تنفر از معلم مهد از عشقی که بچه‌شان به او داشته گفته‌اند و از دو روزی که کنار بچه در بیمارستان گذرانده. از تاثیر مثبت او در زندگی کوتاه پسرشان و از محبتی که بین‌شان است. تنها درخواست‌شان این که در قانون استانداردهای ایمنی مهدکودک تجدید نظر شود تا کسی مثل پسرشان قربانی نشود.
این یعنی گذشت.

+ تا رسیدن به اینجا خیلی راه داریم. اینکه حس تنفر رو توی خودمون کم کنیم. ببخشیم. خوبی هارو ببینیم.
فوتوشاپ چیز خوبی ست. میشود بعضی ها را که دوست نداریم از توی عکس پاک کرد. میشود خطوط پیری را پاک کرد. میشود خیلی چیزها را از روی صورت پاک کرد. میشود کاری کرد که ماست سیاه بشود، یا بیست کیلو لاغرتر شوی؛ یا برآمدگی ها برآمده تر شوند و دیگر نیاز به ابر و پنبه نباشد. با فوتوشاپ میشود به ماه هم سفر کرد ولی یک کار است که فوتوشاپ انجام نمیدهد. با فوتوشاپ نمیتوانیم ذات خرابمان را راست و ریس کنیم. فوتوشاپ زورش به اخلاق گندمان نمیرسد، به مثل سگ پاچه گرفتنمان. فوتوشاپ فقط ظاهرت را درست میکند. باطنت را حریف نیست. باطنمان را.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
والا اگر سرمونو از زندگی هم در بیاریم بکنیم تو زندگی خودمون، خیلی از طلاقها اتفاق نمی اوفته، خیلی از دعواها رخ نمیده، خیلی از حسرتها بابت نداشتن ها بوجود نمی یاد، دور هم میشینیم چای میریزیم میخوریم یه تیپا میزنیم توی ماتحت دنیا و خلاص!

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
تهران امروز
چهارشنبه بیست آبان
دوست داشتن یعنی ،دستت را بگیرم و روی جدول های خیابان راه بروی و یکهو دستانت را باز کنی بلند بخندی و من هم بگویم : دختر کمی آرامتر ... و تو بلندتر بخندی و بگویی : دختر بلند می خندد .
دختر بلند می خندد تا شکوفه ها هم یادشان بی

اید بهار در راه است و باید به خنده وا کنند گلبرگ های عاشقی را. شکوفه های گیلاس می ریزند در آغوش باد و پشت این منظره لبخند توست که روی جدول هنوز راه می روی و می خندی و دستانت هم در آغوش باد رها شده اند... دوست داشتن به قدر همین چندصد متر راه رفتن روی جدول های تنهایی ست و دیدن خنده ی تو .
دوست داشتن دست گرم توست که ضربان قلب زندگی را تندتر می کند و گردش خون را به نفس نفس می رساند از بس تند می رود!

سر خیابان جدول تمام می شود ... دوست ندارم تمام شود ، دوست دارم خنده هایت را. دوست دارم این چند لحظه های زیبای رها شده در آغوش زندگی را ، همین یک خط در میان های بودن و نبودن را ، همین لمس پوست تر با تو بودن را !

کاش خیابان تمام نمی شد ... کاش همیشه جدول ها را ادامه می دادند ...کاش تقاطعی نبود ، کاش چهار راهی سکته نمی انداخت بین این طعم گس ِ خنده هایت .

دختری باشد روی جدول راه برود و باران هم ببارد و مضاعف می شود این همه ی بودن ها ، این همه ی دوستت دارم ها.
باران ببارد ،باشی و ببینی .... زیباترین چیز را ، دختری خیس را که زیر باران می چرخید ، تاب می خورد ... طره ی موهایش روی پیشانی می چسبید

کاش فقط یکبار ... فقط یکبار
باران از زمین به آسمان می بارید ! چه می شد مگر! اینبار ما گریه می کردیم و فرشتگان خیس می شدند ... فرشته ای روی جدول راه می رفت شاید دنیا تمام می شد از این همه شیرینی.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
چیزی دارد یک جای زندگی جان می کند ...و تکرار می شود

و ما به همه چیز عادت می کنیم ، حتی همین عادت !

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
شعر است دیگر ،
گاهی لبانت را می بوسد
و گاهی دهانت را می دوزد!

#ای_لیا
انسان به ذات شاد متولد میشود، یک قابلمه بردارید رویش رینگ بگیرید، هر بچه ای آن دورو بر باشد به قِر دادن می اوفتد ... دست میزند و می خندد!

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
"من نمیدانستم که بیشتر دانستن خودش یعنی گمراهی، همرنگ جماعت شدن حسنش این است که تنها نمی مانی"

اینها را برایم می نویسد، یعنی دارد تایپ میکند، می خوانم و برایش چیزی می نویسم، سِند نمیکنم، همه را پاک میکنم عوضش یک شکلک لبخند می فرستم. دوباره می نویسد و آه و ناله میکند از نفهمی خلق الله، چیزی ندارم برایش بنویسم، خودم هم قاطی همان خلق الله نفهم هستم، با همان ها حشر و نشر دارم، یکی از همان هام، درکشان میکنم، با هم نفس می کشیم، من چیزی بیشتر از بقیه خلق الله نمیدانم ...

هنوز دارد تایپ میکند، اینترنت گوشی را قطع میکنم، وایبر نفس راحتی می کشد!

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
قضاوت نکنیم، همدیگرو ...
بشنویم و رد بشیم. تحلیل اضافه نکنیم. من و تو جای اون آدم نیستیم. خودمونم شاید همینکارو میکردیم اگر جاش بودیم.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
دختر بچه ای که در یکی از روزهای پائیزی سال 1387 روی صندلی E ردیف 14 هواپیمای فوکر-100 خط تهران - شیراز - عسلویه نشسته و برای ابرها دست تکان می دهد!

برگشت ... نگاهی کرد و گفت : عمو! شما هم برای اون خانم دست تکون بده!
بچه ها دنیایی دارند شبیه دنیای "آلیس در سرزمین عجایب "

نگاه کردم. خانمی توی ابرها نبود! دختربچه هنوز دست تکان می داد! سرم سنگین خواب بود. شیراز پیاده شدند.
کنار پنجره نشستم. جای دستی روی شیشه بیرون مانده بود!

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
گاه فراموش میشوی،
گاه دچار فراموشی میشوی،
هربار یکی را توی ذهنت میکشی!

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
زن صبح زود بیدار میشود، مرد هنوز خوابیده است. لبه تخت مینشیند، نگاه میکند به مرد، به خرخرهای گاه و بیگاهش، لبخندی میزند، به ساعت نگاه میکند، هنوز چند دقیقه ای مانده، خودش را جا میکند توی پهلوی مرد، مرد تکانی میخورد، خرخرش قطع میشود، خرناسی میکشد و میچرخد به سمت زن، زن را توی خواب و بیدار میکشد توی آغوش. زن دست مرد را جمع میکند توی سینه اش.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
یکبار هم در پرواز تهران - اصفهان عاشق دختری شدم ...
زیبا و پیچیده در ناز!
شعر می خواند
صدای خوبی هم داشت
البته نمی دانم تار می ساخت یا نه،
موهای قهوه ای
به قرمزی میزد گاهی
و چشمانی سبز
همانی که در خواب هایم گاه به گاه می دیدم
می خندید و هوا تازه تر می شد

دختر پنج سال داشت ... من هم کودکی شده بودم
شاید پنج ساله
دیگر ندیدمش
نه در خواب و نه در هیچ کجای این ناکجا آباد!
هنوز هم دوستش دارم.
ولی همان یکبار بود ... کودکی یعنی : عاشق باشی با چشمانی بسته.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
من حلب تو پاریس
من جسدکودک پاشیده بر سقف
تو ضجه زنی بالای سر یک مرد
من ناله یک مادر کنار یک ساحل و کودکی غرق
تو گریه خاموش یک پلیس در کناره یک تراژدی
من پناهنده ای ترسیده در مرز مجارستان
تو یک دانشجوی عاشق با صورتی خون گرفته کف پیاده روهای پاریس
من ...
من هیچ، تو هیچ ... من انسان و تو انسان.

زخم همه جا زخم است، جنسش فرق ندارد. درد دارد ...

#ای_لیا