ترافیک گیر کرده است. چند دقیقه ایست ماشین ها هیچ حرکتی نمیکنند. مازبار فلاحی توی ضبط ماشین خسته و تنها میخواند. لباسهایش هم گویا چروک است.
توی دویست و شش جلوئی زن آرام آرام خم میشود به سمت مرد. مرد را می بوسد(شاید لبهایش. یا حداقل من دوست دارم اینطور بوده باشد) زمان متوقف میشود. ناخودآگاه لبخندی میزنم.
طعم فضا عوض میشود ...
ترافیک هنوز گیر کرده است.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
توی دویست و شش جلوئی زن آرام آرام خم میشود به سمت مرد. مرد را می بوسد(شاید لبهایش. یا حداقل من دوست دارم اینطور بوده باشد) زمان متوقف میشود. ناخودآگاه لبخندی میزنم.
طعم فضا عوض میشود ...
ترافیک هنوز گیر کرده است.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
کل ثروتش اعم از منقول و غیر منقول و مستغلات و ملک و فلان را جمع و تفریق میکردی چهارصد میلیاری میشد. کارخانه دار بود.
همکاری تعریف میکرد : برای انجام کار طراحی توی کارخانه اش قراردادی بستیم. البته نه خیلی سفت و محکم. ته کار برایش هفتادو پنج میلیون صورت وضعیت کردم. سه ماه رفتم و آمدم و آخرسر یک روز توی دفتر بلند شد از پشت میز و آمد شروع کرد به داد و بیداد که مگر چکار کرده ای و اینها و اینقدر نمیشود و ته تهش هفتاد میلیون بیشتر نمیدهم و ... رگهای گردنش بیرون زده بود. رفتم یک لیوان آب برایش ریختم و آوردم. گفتم همان هفتاد میلیون شما! صورتش کبود شده بود. گفتم سکته میکند. همان هفتاد میلیون را هم آنقدر تکه تکه کرد که پول از برکت افتاد.
چندسال پیش در سن چهل و هشت سالگی فوت کرد. کارخانه ای را به همراه کلی ثروت به جا گذاشت برای ورثه که لگدی هم نثار تابوتش کردند!. تا آخرشب توی کارخانه بود. صبح زود توی کارخانه بود.
مرد. به همین سادگی ... زندگی ارزشش را ندارد. ندارد. باور کن ندارد.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
همکاری تعریف میکرد : برای انجام کار طراحی توی کارخانه اش قراردادی بستیم. البته نه خیلی سفت و محکم. ته کار برایش هفتادو پنج میلیون صورت وضعیت کردم. سه ماه رفتم و آمدم و آخرسر یک روز توی دفتر بلند شد از پشت میز و آمد شروع کرد به داد و بیداد که مگر چکار کرده ای و اینها و اینقدر نمیشود و ته تهش هفتاد میلیون بیشتر نمیدهم و ... رگهای گردنش بیرون زده بود. رفتم یک لیوان آب برایش ریختم و آوردم. گفتم همان هفتاد میلیون شما! صورتش کبود شده بود. گفتم سکته میکند. همان هفتاد میلیون را هم آنقدر تکه تکه کرد که پول از برکت افتاد.
چندسال پیش در سن چهل و هشت سالگی فوت کرد. کارخانه ای را به همراه کلی ثروت به جا گذاشت برای ورثه که لگدی هم نثار تابوتش کردند!. تا آخرشب توی کارخانه بود. صبح زود توی کارخانه بود.
مرد. به همین سادگی ... زندگی ارزشش را ندارد. ندارد. باور کن ندارد.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
بیست و پنج سال دارد. یک پسر هفت ساله هم دارد. کلاس دوم ابتدایی. شوهرش پنجسال پیش مرده است. روی موتور کار میکرده. پیک بوده. توی یک تصادف. مقصر هم بوده. نه بیمه ای نه دیه ای. بی گواهینامه و ... داستان بدبختی این مدل آدمها را شنیده ایم. زن مدتی آواره میماند ولی کاری محدود پیدا میکند. به عنوان نظافت چی. بدون هیچ مزایایی. چهار سال پیش دوره های فراگیر پیام نور در رشته صنایع ثبت نام میکند. سال آخر است. معرفی کرده اند به صورت پاره وقت توی شرکت کار کنترل پروژه انجام بدهد. چندماه بعدش که سرصحبت باز میشود میگوید : خیلی جاها دنبال کار میرفتم ولی بیشترشون تقاضاهای اضافه داشتن. یکیشون حتی گفت صیغه خودم بشو. چرا کار بکنی؟ برا خودت و پسرت خونه میگیرم! آخر سر یه پدربیامرزی یه کار نظافت ساختمون برام پیدا کرد. بعد گفتم مهری آخرش که چی؟ گفتم درس بخونم.
درد را میشود توی خطوط چهره اش که زیر آرایش پنهان شده دید. میشود فهمید تحقیر شدن را دیده و به جان نخریده. خلاصه که گاهی کمی دورتر را هم ببینیم. کمی بیشتر ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
درد را میشود توی خطوط چهره اش که زیر آرایش پنهان شده دید. میشود فهمید تحقیر شدن را دیده و به جان نخریده. خلاصه که گاهی کمی دورتر را هم ببینیم. کمی بیشتر ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
یکم - یکی از آشنایان میگفت اوایلی که مهاجرت کرده بودیم فرانسه توی یک فروشگاه پشت صندوق هرکاری کردیم نتوانستیم به متصدی بفهمانیم چه چیزی میخواهیم، نه ما فرانسه میدانستیم و نه او انگلیسی متوجه میشد. پنج دقیقه ای که گذشت افرادی که توی صف پشت سرما بودند، حتی یک نفرشان، برنگشت با لحن طلبکارانه یا توهین آمیز و یا حتی عادی ناراحتی اش را ابراز کند. اینکه چرا مثلن مارا علاف کرده ای، وقت ما فلان است و بهمان. یا حتی به خارجی بودنمان اشاره کند.
دوم- یکی از دوستان سه سال پیش در قرعه کشی لاتاری برنده شد و رفت هیوستون تگزاس و مشغول کار شد. تعریف میکرد همان اوایل رفته بودند توی فروشگاهی و با متصدی صندوقی مواجه شده بودند که روی پیراهنش اتیکت نیو(new) درج شده بود. یعنی تازه کار. میگفت با اینکه کارش کند بود کسی معترضش نشد. مشتری لبخندی هم تحویل میداد. او هم با لبخند گاهی به خاطر تاخیر عذرخواهی میکرد.
سوم - توی پمپ بنزین هروقت خواسته ام بنزین بزنم معمولن کسی جلوی ما هست که ناشی ست. یا خرد بنزین میزند (من خودم رند بنزین میزنم. بیست و پنج تومن. چهل تومن) یا دستپاچه است. گاهی شده صف کناری رفته است و برخی خواسته اند از صف بروند آن صف و صفهای داخل پمپ بنزین را به هم ریخته اند. یا گاهی دست گذاسته اند روی بوق و گاهی اوقات فحشی هم نثار آن بنده خدا کرده اند. همیشه منتظر میمانم. ته تهش پنج دقیقه وقت تلف شده است.
چهارم - درهای قطار که باز میشود همه میدوند، درهای قطار که میخواهد بسته شود عده ای هجوم می آورند و نمیگذارند در بسته شود. تفاوت قطار فعلی و بعدی نهایتن سه دقیقه است. گاهی شده ده دقیقه صبر کرده ام و پس از سه قطار قطار چهارم را سوار شده ام. خلوت و راحت. بی هیچ بوی تعفنی!
این عجله و عدم تمرکز لازم در اینطور مواقع را نمیفهمم. اینکه بروی توی زندگی آن آدمها میبینی در روز کلی وقت تلف میکنند اما سر این گلوگاههایی که در نهایت چند دقیقه از وقتشان را میخورد صبر ندارند. گاه حتی به زدو خورد میرسند. کمی تحمل بیشتر کمی آرامش بیشتر گاهی لبخند معجزه میکند.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
دوم- یکی از دوستان سه سال پیش در قرعه کشی لاتاری برنده شد و رفت هیوستون تگزاس و مشغول کار شد. تعریف میکرد همان اوایل رفته بودند توی فروشگاهی و با متصدی صندوقی مواجه شده بودند که روی پیراهنش اتیکت نیو(new) درج شده بود. یعنی تازه کار. میگفت با اینکه کارش کند بود کسی معترضش نشد. مشتری لبخندی هم تحویل میداد. او هم با لبخند گاهی به خاطر تاخیر عذرخواهی میکرد.
سوم - توی پمپ بنزین هروقت خواسته ام بنزین بزنم معمولن کسی جلوی ما هست که ناشی ست. یا خرد بنزین میزند (من خودم رند بنزین میزنم. بیست و پنج تومن. چهل تومن) یا دستپاچه است. گاهی شده صف کناری رفته است و برخی خواسته اند از صف بروند آن صف و صفهای داخل پمپ بنزین را به هم ریخته اند. یا گاهی دست گذاسته اند روی بوق و گاهی اوقات فحشی هم نثار آن بنده خدا کرده اند. همیشه منتظر میمانم. ته تهش پنج دقیقه وقت تلف شده است.
چهارم - درهای قطار که باز میشود همه میدوند، درهای قطار که میخواهد بسته شود عده ای هجوم می آورند و نمیگذارند در بسته شود. تفاوت قطار فعلی و بعدی نهایتن سه دقیقه است. گاهی شده ده دقیقه صبر کرده ام و پس از سه قطار قطار چهارم را سوار شده ام. خلوت و راحت. بی هیچ بوی تعفنی!
این عجله و عدم تمرکز لازم در اینطور مواقع را نمیفهمم. اینکه بروی توی زندگی آن آدمها میبینی در روز کلی وقت تلف میکنند اما سر این گلوگاههایی که در نهایت چند دقیقه از وقتشان را میخورد صبر ندارند. گاه حتی به زدو خورد میرسند. کمی تحمل بیشتر کمی آرامش بیشتر گاهی لبخند معجزه میکند.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
ما هممون یه امیرتتلوی درون داریم که هی به هر دری میرنه که بگه بابا منم بازی! منم نیگا!
یه جواد خیابانی درون هم داریم، که سوتی هامونو میندازیم گردنش.
یه نیکول کیدمن درون هم داریم که آرزوهامونو توش میبینیم خیلی چیزهای نداشته مونو.
یه جرج کلونی درون هم داریم. اینکه فکر میکنیم یه دونه ایم و دوست داریم ملت بگن بفرما اصلن همش مال تو!
یه ممد گریسی هم داریم. صبح تا شب تو چال سرویس داره روغن عوض میکنه. همه کمبودارو میندازبم گردن اون. خلاص.
این وسط یه پسربچه/دختر بچه شش ساله درون هم داریم. اصلن داریم؟
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
یه جواد خیابانی درون هم داریم، که سوتی هامونو میندازیم گردنش.
یه نیکول کیدمن درون هم داریم که آرزوهامونو توش میبینیم خیلی چیزهای نداشته مونو.
یه جرج کلونی درون هم داریم. اینکه فکر میکنیم یه دونه ایم و دوست داریم ملت بگن بفرما اصلن همش مال تو!
یه ممد گریسی هم داریم. صبح تا شب تو چال سرویس داره روغن عوض میکنه. همه کمبودارو میندازبم گردن اون. خلاص.
این وسط یه پسربچه/دختر بچه شش ساله درون هم داریم. اصلن داریم؟
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
بهشت زهرا جای عجیبی ست، مخصوصن روزهای وسط هفته، خلوت، میتوانی بروی گوشه ای، بنشینی و به عالم خفتگان و یا به قولی بیداران چشم بدوزی و کمی هم در خودت مچاله شوی.
تلخ که میشوم، آشوب که میشوم، قبر شهید گمنامیست که آرامم میکند. حرف زدن با کسی که نه تو میدانی کیست و نه او! چه فرقی دارد معتقد باشی دنیای بعد از مرگ هست یا نیست! برای اوئی که زیر خاک است زندگی از هرچیز دیگری واقعی تر است.
پیرمرد کیسه ای را دراز میکند، چندتائی سیب داخل کیسه است، یکی را برمیدارم، می نشیند کنارم.چاقوی تاشوئی قدیمی را از جیب خارج میکند و سیب را پوست میکند!
"با پوست نخور، اینارو واکس میزنن!"
چاقو را دراز میکند سمت من، چاقو را میگیرم . دسته استخوانیست، چاقوی اصیل، چاقو قدیمیست، شاید به قدمت خود پیرمرد! پرت میشوم به خیابانی در سالهای دهه سی، مردی با کت و شلوار مشکی که پاشنه کفش را هم خوابانده است.
دستم به پوست کندن سیب نمیرود، چاقو را برمیگردانم، تکه ای ا سیب را چاقو میزند و به سمت من تعارف میکند، میزنم پشت دست پیرمرد و سیب را برمیدارم.
"ادا در نیار بابا! اینا واسه تو فیلماست!"
خنده ام میگیرد، سیب را گاز میزنم! هوا سرد و گرم است! تکلیفش با خودش روشن نیست، مثل بیشتر ما.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
تلخ که میشوم، آشوب که میشوم، قبر شهید گمنامیست که آرامم میکند. حرف زدن با کسی که نه تو میدانی کیست و نه او! چه فرقی دارد معتقد باشی دنیای بعد از مرگ هست یا نیست! برای اوئی که زیر خاک است زندگی از هرچیز دیگری واقعی تر است.
پیرمرد کیسه ای را دراز میکند، چندتائی سیب داخل کیسه است، یکی را برمیدارم، می نشیند کنارم.چاقوی تاشوئی قدیمی را از جیب خارج میکند و سیب را پوست میکند!
"با پوست نخور، اینارو واکس میزنن!"
چاقو را دراز میکند سمت من، چاقو را میگیرم . دسته استخوانیست، چاقوی اصیل، چاقو قدیمیست، شاید به قدمت خود پیرمرد! پرت میشوم به خیابانی در سالهای دهه سی، مردی با کت و شلوار مشکی که پاشنه کفش را هم خوابانده است.
دستم به پوست کندن سیب نمیرود، چاقو را برمیگردانم، تکه ای ا سیب را چاقو میزند و به سمت من تعارف میکند، میزنم پشت دست پیرمرد و سیب را برمیدارم.
"ادا در نیار بابا! اینا واسه تو فیلماست!"
خنده ام میگیرد، سیب را گاز میزنم! هوا سرد و گرم است! تکلیفش با خودش روشن نیست، مثل بیشتر ما.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
میگه شما مردا چرا اینقدر مریضید آخه! البته بلانسبت شما ولی اینکه تحت هر شرایطی میخواید زن رو لمس کنید واقعن بیماریه خب! بقیه پولو میخواید بدید، چیزی میخواید از آدم بگیرید، تو تاکسی، تو خیابون و ... چی بهتون میدن؟
یه چیزی هست بهش میگن فانتزی، زنها یک جور استفاده میکنن ازش مردها یک جور دیگه، مردهای این شکلی بعدها اون لمس کردن رو هزاربار دیگه و به شکلهای دیگه تصور میکنن!
+ البته لمس کردن این شکلی کاملن مشمیز کننده ست برای خانمها. حتی تا وقتی خودشون هم نخواستن نباید دست دراز کرد برای دست دادن.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
یه چیزی هست بهش میگن فانتزی، زنها یک جور استفاده میکنن ازش مردها یک جور دیگه، مردهای این شکلی بعدها اون لمس کردن رو هزاربار دیگه و به شکلهای دیگه تصور میکنن!
+ البته لمس کردن این شکلی کاملن مشمیز کننده ست برای خانمها. حتی تا وقتی خودشون هم نخواستن نباید دست دراز کرد برای دست دادن.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
"اصلن به توچه!"
آدم عاقل دیگه ادامه نمیده، چون دیگه اون بحث تموم شده ست. اما احمق میمونه و هی چاله ای که دور خودش کنده رو عمیقتر میکنه.
آدم عاقل دیگه ادامه نمیده، چون دیگه اون بحث تموم شده ست. اما احمق میمونه و هی چاله ای که دور خودش کنده رو عمیقتر میکنه.
مادر گلدانها را میگذاشت روی میز آشپزخانه، برگهایشان را تمیز میکرد. بعد شروع میکرد به حرف زدن. با گیاه حرف میزد. حین تمیز کردن حرف میزد. برایمان جالب بود. امروز توی شرکت یکی از گلدانها را گذاشتم روی میزم، داشتم برگها را تمیز میکردم، حواسم نبود، برگشتم گلدان را بگذارم سرجایش دیدم همکار خانممان دارد یک جورهایی نگاه میکند، بهت زده. پرسید : با گلدون حرف میزدید؟
"جدی! داشتم حرف میزدم؟"
"اولش فکر کردم با تلفن حرف میزنید، ولی با گلدون داشتید حرف میزدید."
خلاصه که ما رد کرده گان!
+ از میان همینطوری های روزانه
"جدی! داشتم حرف میزدم؟"
"اولش فکر کردم با تلفن حرف میزنید، ولی با گلدون داشتید حرف میزدید."
خلاصه که ما رد کرده گان!
+ از میان همینطوری های روزانه
مفید و مختصر از فیسبوک شادی بیضایی
توى شهرى كه ما زندگى مىکنیم، یک پسر بچهی دو ساله توی مهدکودک خانگی که استخر با حصار داشته، وسط روز در نردهها را باز کرده و افتاده توی آب. معلم که احتمالا شوک شده نتوانسته درسهای کمکهای اولیه را اجرا کنه و به محض بیرون کشیدن بچه، دویده به خانه همسایه که مامور آتشنشانی است خواسته که بیاید کمک. همسایه تا آمدن آمبولانس تنفس مصنوعی میدهد و بچه را نگه میدارد. پسرک را به بیمارستان کودکان میبرند و بعد از دو روز جدال با مرگ، او را از دست میدهند. نامهای که خانواده او بعد از مرگش منتشر کردهاند محشر است. بجای تنفر از معلم مهد از عشقی که بچهشان به او داشته گفتهاند و از دو روزی که کنار بچه در بیمارستان گذرانده. از تاثیر مثبت او در زندگی کوتاه پسرشان و از محبتی که بینشان است. تنها درخواستشان این که در قانون استانداردهای ایمنی مهدکودک تجدید نظر شود تا کسی مثل پسرشان قربانی نشود.
این یعنی گذشت.
+ تا رسیدن به اینجا خیلی راه داریم. اینکه حس تنفر رو توی خودمون کم کنیم. ببخشیم. خوبی هارو ببینیم.
توى شهرى كه ما زندگى مىکنیم، یک پسر بچهی دو ساله توی مهدکودک خانگی که استخر با حصار داشته، وسط روز در نردهها را باز کرده و افتاده توی آب. معلم که احتمالا شوک شده نتوانسته درسهای کمکهای اولیه را اجرا کنه و به محض بیرون کشیدن بچه، دویده به خانه همسایه که مامور آتشنشانی است خواسته که بیاید کمک. همسایه تا آمدن آمبولانس تنفس مصنوعی میدهد و بچه را نگه میدارد. پسرک را به بیمارستان کودکان میبرند و بعد از دو روز جدال با مرگ، او را از دست میدهند. نامهای که خانواده او بعد از مرگش منتشر کردهاند محشر است. بجای تنفر از معلم مهد از عشقی که بچهشان به او داشته گفتهاند و از دو روزی که کنار بچه در بیمارستان گذرانده. از تاثیر مثبت او در زندگی کوتاه پسرشان و از محبتی که بینشان است. تنها درخواستشان این که در قانون استانداردهای ایمنی مهدکودک تجدید نظر شود تا کسی مثل پسرشان قربانی نشود.
این یعنی گذشت.
+ تا رسیدن به اینجا خیلی راه داریم. اینکه حس تنفر رو توی خودمون کم کنیم. ببخشیم. خوبی هارو ببینیم.
فوتوشاپ چیز خوبی ست. میشود بعضی ها را که دوست نداریم از توی عکس پاک کرد. میشود خطوط پیری را پاک کرد. میشود خیلی چیزها را از روی صورت پاک کرد. میشود کاری کرد که ماست سیاه بشود، یا بیست کیلو لاغرتر شوی؛ یا برآمدگی ها برآمده تر شوند و دیگر نیاز به ابر و پنبه نباشد. با فوتوشاپ میشود به ماه هم سفر کرد ولی یک کار است که فوتوشاپ انجام نمیدهد. با فوتوشاپ نمیتوانیم ذات خرابمان را راست و ریس کنیم. فوتوشاپ زورش به اخلاق گندمان نمیرسد، به مثل سگ پاچه گرفتنمان. فوتوشاپ فقط ظاهرت را درست میکند. باطنت را حریف نیست. باطنمان را.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
والا اگر سرمونو از زندگی هم در بیاریم بکنیم تو زندگی خودمون، خیلی از طلاقها اتفاق نمی اوفته، خیلی از دعواها رخ نمیده، خیلی از حسرتها بابت نداشتن ها بوجود نمی یاد، دور هم میشینیم چای میریزیم میخوریم یه تیپا میزنیم توی ماتحت دنیا و خلاص!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
دوست داشتن یعنی ،دستت را بگیرم و روی جدول های خیابان راه بروی و یکهو دستانت را باز کنی بلند بخندی و من هم بگویم : دختر کمی آرامتر ... و تو بلندتر بخندی و بگویی : دختر بلند می خندد .
دختر بلند می خندد تا شکوفه ها هم یادشان بی
اید بهار در راه است و باید به خنده وا کنند گلبرگ های عاشقی را. شکوفه های گیلاس می ریزند در آغوش باد و پشت این منظره لبخند توست که روی جدول هنوز راه می روی و می خندی و دستانت هم در آغوش باد رها شده اند... دوست داشتن به قدر همین چندصد متر راه رفتن روی جدول های تنهایی ست و دیدن خنده ی تو .
دوست داشتن دست گرم توست که ضربان قلب زندگی را تندتر می کند و گردش خون را به نفس نفس می رساند از بس تند می رود!
سر خیابان جدول تمام می شود ... دوست ندارم تمام شود ، دوست دارم خنده هایت را. دوست دارم این چند لحظه های زیبای رها شده در آغوش زندگی را ، همین یک خط در میان های بودن و نبودن را ، همین لمس پوست تر با تو بودن را !
کاش خیابان تمام نمی شد ... کاش همیشه جدول ها را ادامه می دادند ...کاش تقاطعی نبود ، کاش چهار راهی سکته نمی انداخت بین این طعم گس ِ خنده هایت .
دختری باشد روی جدول راه برود و باران هم ببارد و مضاعف می شود این همه ی بودن ها ، این همه ی دوستت دارم ها.
باران ببارد ،باشی و ببینی .... زیباترین چیز را ، دختری خیس را که زیر باران می چرخید ، تاب می خورد ... طره ی موهایش روی پیشانی می چسبید
کاش فقط یکبار ... فقط یکبار
باران از زمین به آسمان می بارید ! چه می شد مگر! اینبار ما گریه می کردیم و فرشتگان خیس می شدند ... فرشته ای روی جدول راه می رفت شاید دنیا تمام می شد از این همه شیرینی.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
دختر بلند می خندد تا شکوفه ها هم یادشان بی
اید بهار در راه است و باید به خنده وا کنند گلبرگ های عاشقی را. شکوفه های گیلاس می ریزند در آغوش باد و پشت این منظره لبخند توست که روی جدول هنوز راه می روی و می خندی و دستانت هم در آغوش باد رها شده اند... دوست داشتن به قدر همین چندصد متر راه رفتن روی جدول های تنهایی ست و دیدن خنده ی تو .
دوست داشتن دست گرم توست که ضربان قلب زندگی را تندتر می کند و گردش خون را به نفس نفس می رساند از بس تند می رود!
سر خیابان جدول تمام می شود ... دوست ندارم تمام شود ، دوست دارم خنده هایت را. دوست دارم این چند لحظه های زیبای رها شده در آغوش زندگی را ، همین یک خط در میان های بودن و نبودن را ، همین لمس پوست تر با تو بودن را !
کاش خیابان تمام نمی شد ... کاش همیشه جدول ها را ادامه می دادند ...کاش تقاطعی نبود ، کاش چهار راهی سکته نمی انداخت بین این طعم گس ِ خنده هایت .
دختری باشد روی جدول راه برود و باران هم ببارد و مضاعف می شود این همه ی بودن ها ، این همه ی دوستت دارم ها.
باران ببارد ،باشی و ببینی .... زیباترین چیز را ، دختری خیس را که زیر باران می چرخید ، تاب می خورد ... طره ی موهایش روی پیشانی می چسبید
کاش فقط یکبار ... فقط یکبار
باران از زمین به آسمان می بارید ! چه می شد مگر! اینبار ما گریه می کردیم و فرشتگان خیس می شدند ... فرشته ای روی جدول راه می رفت شاید دنیا تمام می شد از این همه شیرینی.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
چیزی دارد یک جای زندگی جان می کند ...و تکرار می شود
و ما به همه چیز عادت می کنیم ، حتی همین عادت !
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
و ما به همه چیز عادت می کنیم ، حتی همین عادت !
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
انسان به ذات شاد متولد میشود، یک قابلمه بردارید رویش رینگ بگیرید، هر بچه ای آن دورو بر باشد به قِر دادن می اوفتد ... دست میزند و می خندد!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه