یکم - اگر حداقل بیست کتاب در سال میخوانید باید به شما تبریک گفت شما شخصیت فرهیخته ای دارید البته الزامن اخلاقتان خوب نیست.
دوم - اگر برایتان مهم نیست همسایه تان دوستتان رفیقتان یا هرکس دیگری چه خاکی دارد توی خلوت خودش توی سرش میریزد باز باید به شما تبریک گفت, شما انسان باشعوری هستید هرچند باز ممکن است اخلاقتان خوب نباشد.
سوم - اگر از انتقاد ناراحت نمیشوید اگر از نقد درست منقلب نمیشوید اگر از اینکه بگویند ایرادتان کجاست خشمگین نمیشوید باز باید به شما تبریک گفت شما شخصیت آرامی دارید ولی الزامن باز خوش اخلاق نیستید.
چهارم - اگر در برابر بدترین حملات لفظی خرد نمیشوید و فرو نمیریزید باید به شما تبریک گفت شما انسان صبوری هستید ولی الزامن خوش اخلاق نیستید.
پنجم - اگر در بحرانها خودتان را جمع و جور میکنید و میتوانید اتفاقات اطرافتان را مدیریت کنید باید به شما تبریک گفت شما یک ژنرال هستید ولی الزامن خوش اخلاق نیستید.
خوش اخلاقی برآمده از یک سری پارامترهای رفتاری از قبیل طلبکار نبودن از خلق الله است, خوش اخلاقی به معنای کوتاه آمدن و حرف نزدن نیست خوش اخلاقی یعنی بدانی انسانها برده تو نیستند هرکجا هستی هر طبقه ای هستی بفهمی همه یکسانند و هیچ کس را بر شخص دیگری برتری نیست.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
دوم - اگر برایتان مهم نیست همسایه تان دوستتان رفیقتان یا هرکس دیگری چه خاکی دارد توی خلوت خودش توی سرش میریزد باز باید به شما تبریک گفت, شما انسان باشعوری هستید هرچند باز ممکن است اخلاقتان خوب نباشد.
سوم - اگر از انتقاد ناراحت نمیشوید اگر از نقد درست منقلب نمیشوید اگر از اینکه بگویند ایرادتان کجاست خشمگین نمیشوید باز باید به شما تبریک گفت شما شخصیت آرامی دارید ولی الزامن باز خوش اخلاق نیستید.
چهارم - اگر در برابر بدترین حملات لفظی خرد نمیشوید و فرو نمیریزید باید به شما تبریک گفت شما انسان صبوری هستید ولی الزامن خوش اخلاق نیستید.
پنجم - اگر در بحرانها خودتان را جمع و جور میکنید و میتوانید اتفاقات اطرافتان را مدیریت کنید باید به شما تبریک گفت شما یک ژنرال هستید ولی الزامن خوش اخلاق نیستید.
خوش اخلاقی برآمده از یک سری پارامترهای رفتاری از قبیل طلبکار نبودن از خلق الله است, خوش اخلاقی به معنای کوتاه آمدن و حرف نزدن نیست خوش اخلاقی یعنی بدانی انسانها برده تو نیستند هرکجا هستی هر طبقه ای هستی بفهمی همه یکسانند و هیچ کس را بر شخص دیگری برتری نیست.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
رشت،
بوی خاک
که می پیچد در آغوش باران،
احساسی که میرفت در جوی آب،
و زنی که هرگز نیامد!
#ای_لیا
@boiereihan
بوی خاک
که می پیچد در آغوش باران،
احساسی که میرفت در جوی آب،
و زنی که هرگز نیامد!
#ای_لیا
@boiereihan
بیشتر آدمها را که میبینی دارند درباره رئیس بی شعورشان حرف میزنند, اینکه نمیفهمد, اینکه قدرشان را نمیداند, اینکه آنطور که باید برایشان احترام قائل نیست. تجربه این سالهای کار کردن و دیدن این حجم نارضایتی از مدیر بالادستی یک نکته را برایم پررنگ کرده است و همیشه جلوی چشمم قرار دارد. اگر زیر دست از بالادستی نارضایتی دارد یکی از دلایلش ممکن است این باشد که آن بالادستی راه و رسم مدیریت را بلد نیست. وقتی کارمند رضایت ندارد, وقتی کارمند پشت سر توی مدیر حرف میزند یعنی یک جای کارت دارد لنگ میرند. اداره و شرکت پادگان نیست, آدمها هستند که ثبات یک سازمان را میسازند, شبیه بلوکهائی که اگر یکیشان درست سرجایش نباشد سازمان لنگ میرند. هرچند متاسفانه اینجا توی ایران اینطور جاافتاده که خب به جهنم که راضی نیست برود یک نفر دیگر را می آوریم یک نفر دیگر که مهم نیست تجربه ندارد همین که حقوق کمتری میگیرد کفایت میکند.
همیشه این توی ذهنم بوده که اگر زیردستت ناراضی ست باید بفهمی چرا, وقت بگذاری چون ممکن است واقعن ایراد از خودت باشد و متاسفانه عمده بالادستی ها, روسا و مدیر پروژه ها این را نمیفهمند و میخواهند شبیه یک فرمانده پادگان همه چیز را مدیریت کنند و من اینجا به آن زیردست حق میدهم که بالادستی اش را احمق و بی شعور بداند.
یک تبصره بزنم که در برخی موارد خود کارمند آدم بدرد بخوری نیست ولی وقتی تعداد این کارمندهای ناراضی زیاد شد باید یقه مدیر را گرفت.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
همیشه این توی ذهنم بوده که اگر زیردستت ناراضی ست باید بفهمی چرا, وقت بگذاری چون ممکن است واقعن ایراد از خودت باشد و متاسفانه عمده بالادستی ها, روسا و مدیر پروژه ها این را نمیفهمند و میخواهند شبیه یک فرمانده پادگان همه چیز را مدیریت کنند و من اینجا به آن زیردست حق میدهم که بالادستی اش را احمق و بی شعور بداند.
یک تبصره بزنم که در برخی موارد خود کارمند آدم بدرد بخوری نیست ولی وقتی تعداد این کارمندهای ناراضی زیاد شد باید یقه مدیر را گرفت.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
این لحظه برای توست اگر رفت دیگه ممکنه هیچوقت دستت نیاد پس دودِل نباش, انجامش بده .... همین لحظه.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
اگر میخواهید نظر یک مرد را جلب کنید برای یک رابطه عاطفی-احساسی درباره خودش بپرسید, راه ایجاد کنید تا بتواند حرف بزند, درباره خودش درباره زندگی آینده اش برنامه هایش هدفش ... وقت بگذارید, یکهو نمیشود زمان میبرد,آرام آرام.
اگر هم نمیخواهید عاطفی جلب کنید که بماند! کار سختی نیست.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
اگر هم نمیخواهید عاطفی جلب کنید که بماند! کار سختی نیست.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
از آن آدمهای دعوایی بودم, نترس بودم, معطل نمیکردم با کشیده شروع میکردم, کشیده چیز عجیبی ست,آدم را خرد میکند, غرور طرف مقابل را از هم میپاشاند, سر همین بود ترجیح میدادم پدرم با سگک کمربند مرا بزند ولی کشیده وپس گردنی نزند. گاهی هم کتک میخوردم, هرچند وقت یکبار یک جای تنم زخم و کوفته میشد, این حالت بود تا آخرین روزهای دبیرستان, قبل کنکور یک جایی با یکی که دوم دبیرستان بود دعوایم شد, چندتایی زدم توی صورتش, افتاد و شبیه این قهرمان فیلمها خون دهانش را با دست پاک کرد و دست کرد توی شلوار شش جیبش و یکی از آن چاقو ضامن دارهای کشویی را بیرون کشید, همانهایی که توی یک فیلم آلن دلون به طرف گفت دهانش را باز کند و چاقو را گذاشت توی دهانش و بعد تق دکمه را زد و از پس گردن طرف خون فواره زد, از همانها. پسرک دکمه را زد و با صدای جرینگی باریکه چاقو روی ریلها خودش را کشید و پرت شد بیرون, نور خورشید که افتاد روی تیغه چاقو و برقش توی چشمهایم جا گرفت ترس از توی دلم آمد پایین و رسید به پاهایم, اولین بار بود توی دعوا ترس افتاد توی جانم, میشد با همان آجری که توی دستم بود بزنم و چاقو را بگیرم, اینکاره نبود ولی همیشه ناشی ها زخم را عمیقتر میزنند, خودم هم ناشی بودم, دست به چاقو نبودم, مشت و لگد (لقت) بود و گاهی هم سنگ ولی چاقو نه, پسرک فهمید انگار ترسیده ام, چاقو را جلوتر آورد, آجر را نشانش دادم, فهمید, من هم فهمیدم, عقب رفتیم و از کادر خارج شدیم. دیگر دعوا نکردم, آمدم دانشگاه رویه ام عوض شد, شدم اهل عقل و منطق, به جایی رسیده ام بعد از بیست سال که توی خیابان بدوبیراه هم میگویند سعی میکنم لبخند احمقانه ای تحویل بدهم, رد میشوم, صبرم بیشتر شده, تحملم بیشتر شده هرچند هنوز یک تشت پر از شن دارم و گاهی مشتهایم را تویش می مالم, اعصاب را آرام میکند. آن تشت شن میگذارد فکر کنم هنوز همان کله خر دوران نوجوانی و جوانی هستم.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from محمدعلی محمدپور
اگه میخواین قربون صدقهی «ایز تایپینگ» کسی برین، قربون ایزتایپینگِ مامان باباتون برین که یک «حالت چطوره؟» نوشتنشون یه ربع طول میکشه.
@m_mohamadpour
@m_mohamadpour
میگم یکی از دلایلی که میخوام زنده بمونم دخترمه. میگه پس خودت چی؟ آدم نیستی؟ میگم منم وقتی بچه نداشتم همین فکر تورو میکردم و میگفتم ملت چقدر احمقن!
گاهی بچه جان به لبت میرساند، توی از بین بردن وسایل خودش و شما کوشاست و تبحر خاصی دارد، حرف گوش نمیکند، گیج میزند، ممکن است به خودش آسیب بزند، به بقیه آسیب بزند،بخش اعظم مغزت را درگیر و متوجه خودش میکند و گاهی هم پیش خودت میگوئی عجب غلطی کردم ولی وقتی صبح خواب آلود بلندش میکنی و لبه تختش می نشیند و با چشمهای خواب وبیدار نگاهت میکند و چشمهایش را میمالد و خودش را توی بغلت جا میکند میفهمی باید زنده بمانی برای اینکه خوشبختش کنی، همین!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گاهی بچه جان به لبت میرساند، توی از بین بردن وسایل خودش و شما کوشاست و تبحر خاصی دارد، حرف گوش نمیکند، گیج میزند، ممکن است به خودش آسیب بزند، به بقیه آسیب بزند،بخش اعظم مغزت را درگیر و متوجه خودش میکند و گاهی هم پیش خودت میگوئی عجب غلطی کردم ولی وقتی صبح خواب آلود بلندش میکنی و لبه تختش می نشیند و با چشمهای خواب وبیدار نگاهت میکند و چشمهایش را میمالد و خودش را توی بغلت جا میکند میفهمی باید زنده بمانی برای اینکه خوشبختش کنی، همین!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
...
میدانی ؟!
یکی از دردهای عمیق ِ زن بودن ، زنی که دوست دارد این است که
دلتنگی اش اصلن برطرف نمیشود !
نشسته ای رو به رویش و حرف میزنی " برای گوش کردن به حرفهایت دلتنگ است "
زل زده ای توی ِ چشمهایش "برای نگاه کردنت دلتنگ است "
داری برایش شعر میخوانی " برای صدایت دلتنگ است "
دستهایش را توی دستهایت گرفته ای وکنارش هستی " برای با تو بودن لتنگ است "
گیج شدی ؟!
حق داری ! مهم نیست !
فقط همین را به خاطر داشته باش " یک زن همیشه دلش تنگ است "
.
#سارا_وحدتی
@boiereihan
میدانی ؟!
یکی از دردهای عمیق ِ زن بودن ، زنی که دوست دارد این است که
دلتنگی اش اصلن برطرف نمیشود !
نشسته ای رو به رویش و حرف میزنی " برای گوش کردن به حرفهایت دلتنگ است "
زل زده ای توی ِ چشمهایش "برای نگاه کردنت دلتنگ است "
داری برایش شعر میخوانی " برای صدایت دلتنگ است "
دستهایش را توی دستهایت گرفته ای وکنارش هستی " برای با تو بودن لتنگ است "
گیج شدی ؟!
حق داری ! مهم نیست !
فقط همین را به خاطر داشته باش " یک زن همیشه دلش تنگ است "
.
#سارا_وحدتی
@boiereihan
صدای تَن عرق کرده ای
قاب میشود روی ضربان احساس اتاق
بوی یک صدای خیس
بوسه ای ترد
طعم پائیز
از میان دهان اتاق
آوار میشود روی تن عریان تخت.
#ای_لیا
@boiereihan
قاب میشود روی ضربان احساس اتاق
بوی یک صدای خیس
بوسه ای ترد
طعم پائیز
از میان دهان اتاق
آوار میشود روی تن عریان تخت.
#ای_لیا
@boiereihan
مجید رکابی خیس عرق را از توی تنش بیرون کشید و سرش را گرفت زیر لوله شش اینچ موتورآب چاه, حشمت از ته باغ داد زد : مجید اون موتورآبو خاموش کن.
مجید دکمه روی تخته را زد و تِرتِر موتور خوابید, آمد نشست کنار من و رکابی را پهن کرد روی سکو, هندوانه را کوبید روی سکو.
"نکن گوساله, چاقو میارم الان" این را من گفتم ولی شیره هندوانه که پخش شد روی سکو هندوانه شکسته را از هم باز کرد گفتم بی خیال. نصف هندوانه را گذاشت کنار من و سرش را کرد توی آن یکی نصفه و بعدش که تمام سرو صورتش را توی هندوانه غسل داد گفت :" علی دلم ترکید به خدا, چکار کنم, تقی بفهمه خشتکم رو جر میده" مجید یکبار نرگس را دیده بود کنار وانت تقی که برایش نهار آورده بود, من و مجید نشسته بودیم کنار وانت تقی, سرظهر بود و تقی هم خانه نمیرفت, نرگس خواهر تقی نهار را می آورد همانجا پیش تقی, مجید هم یک نگاه چشمش افتاده بود توی چشمهای نرگس و بعدش شده بود مجنون.
دستهایم را توی حوضچه آب زیر لوله موتورآب شستم و بعد دستهایم را کشیدم توی موهایم و گردنم, نگاه کردم به حشمت که داشت از ته باغ می آمد. مجید رکابی خیس را کشید توی تنش بلند شد سوئیچ نیسان را برداشت, من نشستم جلو, حشمت پرید عقب وانت و زد روی سقف وانت, مجید گذاشت توی دو و گاز داد.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
مجید دکمه روی تخته را زد و تِرتِر موتور خوابید, آمد نشست کنار من و رکابی را پهن کرد روی سکو, هندوانه را کوبید روی سکو.
"نکن گوساله, چاقو میارم الان" این را من گفتم ولی شیره هندوانه که پخش شد روی سکو هندوانه شکسته را از هم باز کرد گفتم بی خیال. نصف هندوانه را گذاشت کنار من و سرش را کرد توی آن یکی نصفه و بعدش که تمام سرو صورتش را توی هندوانه غسل داد گفت :" علی دلم ترکید به خدا, چکار کنم, تقی بفهمه خشتکم رو جر میده" مجید یکبار نرگس را دیده بود کنار وانت تقی که برایش نهار آورده بود, من و مجید نشسته بودیم کنار وانت تقی, سرظهر بود و تقی هم خانه نمیرفت, نرگس خواهر تقی نهار را می آورد همانجا پیش تقی, مجید هم یک نگاه چشمش افتاده بود توی چشمهای نرگس و بعدش شده بود مجنون.
دستهایم را توی حوضچه آب زیر لوله موتورآب شستم و بعد دستهایم را کشیدم توی موهایم و گردنم, نگاه کردم به حشمت که داشت از ته باغ می آمد. مجید رکابی خیس را کشید توی تنش بلند شد سوئیچ نیسان را برداشت, من نشستم جلو, حشمت پرید عقب وانت و زد روی سقف وانت, مجید گذاشت توی دو و گاز داد.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
بدترین کار این است وارد رابطه ای میشوی و به عمد کسی را وابسته خودت میکنی، برایش از آینده حرف میزنی و روزهای خوب و خوش را ترسیم میکنی زمان میگذرد خوشحالی او خوشحالتر ولی یکهو که ماجرا گرم شد و ان طرف دوم ماجرا حسابی توی رابطه غرق شد، یادت می اوفتد بودن توی رابطه هزارو یک مسولیت دارد، هزارو یک تعهد دارد، ترس می افتد توی جانت لابد که یکهو از یک جائی سرد میشوی و به آن نفر دوم که شبیه ماهی توی ماهیتابه دارد جلز و ولز میکند هم یک کلمه نمی گوئی چه مرگت است، تماسها را درست جواب نمیدهی، پیامها را بی پاسخ میگذاری، فکر میکنی آن نفر دوم هم مثل خودت یکهو میفهمد تو چه آدم بزدل و ترسوئی (شاید هم هوسران) هستی و اصلن عین خیالش نیست و میرود سراغ نفر دیگر و آینده دیگرذی که بریاش ترسیم شود، ولی آن نفر دوم شده است گاه شب و روز خواب نداشته است که بفهمد تو چه مرگت است، بیمار شده است، افسرده شده است، پیغام پشت پیغام میرود و می آید ولی خب شما چپیده ای توی پیله ات و به گمانت داری کار درستی میکنی و زمان هم همه چیز را حل خواهد کرد! نه عزیز من آن نفر دوم ( که در بیشتر مواقع یک زن است) نه ربات است نه یک ماشین قابل برنامه ریزی مجدد، خنج میخورد روی احساسش و ممکن است جای آن خنج بماند تا ابد.
کاش آنقدر جربزه داشتیم عینهو آدم میگفتیم چه مرگمان است و از آن بهتر قبل از اینکه کسی را وابسته کنیم به این روزها هم فکر کنیم.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
کاش آنقدر جربزه داشتیم عینهو آدم میگفتیم چه مرگمان است و از آن بهتر قبل از اینکه کسی را وابسته کنیم به این روزها هم فکر کنیم.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
هرکسی رفیق نمیشود, هرکسی نمیتواند جای او را توی دلت بگیرد, رفیق همانی ست که روح تو را سبک میکند, تو را وا میدارد از میان انبوه رنجها سرت را بالا بگیری و هوای تازه را بریزی توی ریه هایت. رفیق همانی ست که تو را اولویت میدهد بر همه چیزش, بر احساسش. این رفیق میتواند زن یا مردی باشد که دل تو را سبک میکند. تو را رها نمیکند ...
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan
روز اول مدرسه برای من بیش از هرچیزی یادآور آن سکه دو تومنی بزرگیست که مادر گذاشت کف دستم و گفت : گشنه ات شد ی کیک و نوشابه بگیر بخور!
کل خاطره من از روز اول مدرسه همین کیک مارپیچی پنزاری و آن نوشابه مشکی یک تومن و پنزاریست! توی همین چند خط این یادآوری، آنقدر نوستالژی کف کرده دارم که هربار به سرم میزند بروم جلوی مدرسه ای که دیگر وجود ندارد و جلوی پله مغازه ای که دیگر وجود ندارد، بنشینم و نوشابه با کیک مارپیچی سق بزنم!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
کل خاطره من از روز اول مدرسه همین کیک مارپیچی پنزاری و آن نوشابه مشکی یک تومن و پنزاریست! توی همین چند خط این یادآوری، آنقدر نوستالژی کف کرده دارم که هربار به سرم میزند بروم جلوی مدرسه ای که دیگر وجود ندارد و جلوی پله مغازه ای که دیگر وجود ندارد، بنشینم و نوشابه با کیک مارپیچی سق بزنم!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan