ای‌لیا – Telegram
ای‌لیا
1.48K subscribers
765 photos
50 videos
36 files
59 links
دو خط چایی یک فنجان خاطره ...
و خاطره ای که دیگر نیست.
Download Telegram
...
میدانی ؟!
یکی از دردهای عمیق ِ زن بودن ، زنی که دوست دارد این است که
دلتنگی اش اصلن برطرف نمیشود !
نشسته ای رو به رویش و حرف میزنی " برای گوش کردن به حرفهایت دلتنگ است "
زل زده ای توی ِ چشمهایش "برای نگاه کردنت دلتنگ است "
داری برایش شعر می‌خوانی " برای صدایت دلتنگ است "
دستهایش را توی دستهایت گرفته ای وکنارش هستی " برای با تو بودن لتنگ است "
گیج شدی ؟!
حق داری ! مهم نیست !
فقط همین را به خاطر داشته باش " یک زن همیشه دلش تنگ است "
.
#سارا_وحدتی
@boiereihan
در زندگی،
آدمهائی هستند که در وسعت هیچ خاطره ای نمیگنجند ...

#ای_لیا
@boiereihan
صدای تَن عرق کرده ای
قاب میشود روی ضربان احساس اتاق
بوی یک صدای خیس
بوسه ای ترد
طعم پائیز
از میان دهان اتاق
آوار میشود روی تن عریان تخت.

#ای_لیا
@boiereihan
مجید رکابی خیس عرق را از توی تنش بیرون کشید و سرش را گرفت زیر لوله شش اینچ موتورآب چاه, حشمت از ته باغ داد زد : مجید اون موتورآبو خاموش کن.
مجید دکمه روی تخته را زد و تِرتِر موتور خوابید, آمد نشست کنار من و رکابی را پهن کرد روی سکو, هندوانه را کوبید روی سکو.
"نکن گوساله, چاقو میارم الان" این را من گفتم ولی شیره هندوانه که پخش شد روی سکو هندوانه شکسته را از هم باز کرد گفتم بی خیال. نصف هندوانه را گذاشت کنار من و سرش را کرد توی آن یکی نصفه و بعدش که تمام سرو صورتش را توی هندوانه غسل داد گفت :" علی دلم ترکید به خدا, چکار کنم, تقی بفهمه خشتکم رو جر میده" مجید یکبار نرگس را دیده بود کنار وانت تقی که برایش نهار آورده بود, من و مجید نشسته بودیم کنار وانت تقی, سرظهر بود و تقی هم خانه نمیرفت, نرگس خواهر تقی نهار را می آورد همانجا پیش تقی, مجید هم یک نگاه چشمش افتاده بود توی چشمهای نرگس و بعدش شده بود مجنون.
دستهایم را توی حوضچه آب زیر لوله موتورآب شستم و بعد دستهایم را کشیدم توی موهایم و گردنم, نگاه کردم به حشمت که داشت از ته باغ می آمد. مجید رکابی خیس را کشید توی تنش بلند شد سوئیچ نیسان را برداشت, من نشستم جلو, حشمت پرید عقب وانت و زد روی سقف وانت, مجید گذاشت توی دو و گاز داد.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
این کلمه است
که روی انحنای تن تو می شود شعر

#ای_لیا
@boiereihan
آغوش، بغل
اولی سرشار از احساس
دومی ولی، گرم است!

#ای_لیا
@yekbashar
بدترین کار این است وارد رابطه ای میشوی و به عمد کسی را وابسته خودت میکنی، برایش از آینده حرف میزنی و روزهای خوب و خوش را ترسیم میکنی زمان میگذرد خوشحالی او خوشحالتر ولی یکهو که ماجرا گرم شد و ان طرف دوم ماجرا حسابی توی رابطه غرق شد، یادت می اوفتد بودن توی رابطه هزارو یک مسولیت دارد، هزارو یک تعهد دارد، ترس می افتد توی جانت لابد که یکهو از یک جائی سرد میشوی و به آن نفر دوم که شبیه ماهی توی ماهیتابه دارد جلز و ولز میکند هم یک کلمه نمی گوئی چه مرگت است، تماسها را درست جواب نمیدهی، پیامها را بی پاسخ میگذاری، فکر میکنی آن نفر دوم هم مثل خودت یکهو میفهمد تو چه آدم بزدل و ترسوئی (شاید هم هوسران) هستی و اصلن عین خیالش نیست و میرود سراغ نفر دیگر و آینده دیگرذی که بریاش ترسیم شود، ولی آن نفر دوم شده است گاه شب و روز خواب نداشته است که بفهمد تو چه مرگت است، بیمار شده است، افسرده شده است، پیغام پشت پیغام میرود و می آید ولی خب شما چپیده ای توی پیله ات و به گمانت داری کار درستی میکنی و زمان هم همه چیز را حل خواهد کرد! نه عزیز من آن نفر دوم ( که در بیشتر مواقع یک زن است) نه ربات است نه یک ماشین قابل برنامه ریزی مجدد، خنج میخورد روی احساسش و ممکن است جای آن خنج بماند تا ابد.

کاش آنقدر جربزه داشتیم عینهو آدم میگفتیم چه مرگمان است و از آن بهتر قبل از اینکه کسی را وابسته کنیم به این روزها هم فکر کنیم.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
هرکسی رفیق نمیشود, هرکسی نمیتواند جای او را توی دلت بگیرد, رفیق همانی ست که روح تو را سبک میکند, تو را وا میدارد از میان انبوه رنجها سرت را بالا بگیری و هوای تازه را بریزی توی ریه هایت. رفیق همانی ست که تو را اولویت میدهد بر همه چیزش, بر احساسش. این رفیق میتواند زن یا مردی باشد که دل تو را سبک میکند. تو را رها نمیکند ...

#ای_لیا
@boiereihan
روز اول مدرسه برای من بیش از هرچیزی یادآور آن سکه دو تومنی بزرگیست که مادر گذاشت کف دستم و گفت : گشنه ات شد ی کیک و نوشابه بگیر بخور!
کل خاطره من از روز اول مدرسه همین کیک مارپیچی پنزاری و آن نوشابه مشکی یک تومن و پنزاریست! توی همین چند خط این یادآوری، آنقدر نوستالژی کف کرده دارم که هربار به سرم میزند بروم جلوی مدرسه ای که دیگر وجود ندارد و جلوی پله مغازه ای که دیگر وجود ندارد، بنشینم و نوشابه با کیک مارپیچی سق بزنم!

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
اولین جنازه ای را که دیدم روی دست میبردند و رویش گل میپاشیدند سال شصت و دو بود بعد از عملیات خیبر. بعدش هرچند هفته یکبار شهیدی می آمد و روی دست میرفت تا گلزار شهدای یافت آباد. آن آدمها را یادم هست. خیلی هاشان را یادم هست. جوانهائی بودند محجوب و سر به زیر. یادم نمی آید کسی از آنها حرف درشتی شنیده باشد یا آزاری دیده باشد. یک سریشان ریش تنک و کم پشتی داشتند. ریش نمیزدند, بچه رزمنده های آنموقع را قطعن یادتان هست. همه همین شکلی بودند. لبخندهایشان را یادتان هست. شلوار خاکی و پیراهن روی شلوار. با خانواده شان که حرف میزدی میدیدی اینها توی خانواده هم تک بودند, از آنهائی که احترام پدر و مادر برایشان از نماز هم واجب تر بود. از آنهائی که میرفتند و جای فلان کس تو باغ کار میکردند چون طرف پایش شکسته بود و ممکن بود کارش را از دست بدهد. از آنهائی که کمک حال خلق الله بودند. آدمهای عادی بودند ولی عادی نبودند. من یادم نمی آید از آن تیپ پانکی توی محل هم شنیده باشم که درباره شان بد بگوید یا بگوید اینها ما را آزار دادند. اینها توی شهر نماندتد تا بشوند طلبکار ملت. اینها رفتند و سینه سپر کردند تا گلوله ها از مرز رد نشود.
اینها را با آنهائی که ماندند و هنوز هم خود را جیره خوار خون شهدا میدانند و هر روز یک چیز را بهانه خون شهید میکنند مقایسه نکنید. اینها به حق اسطوره اند. هنوز هم هروقت دلم خرد میشود, تنگ میشود, خون توی تنم منجمد میشود میروم سر قبرشان, میروم سر قبر ممد جهان آرا, میروم سر قبر آن سرباز وظیفه شهیدی که سالهاست انگار مادرش مرده و دیگر کسی سراغش را نمیگیرد. میروم آنجا و در یک تنهائی ابدی غرق میشوم.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
نرده را می گیرم و از پنجره آشپزخانه می پرم داخل!

"مثل آدم نمی تونی از در بیای تو؟"
"خره! هنوز نفهمیدی من جسمیت ندارم! من ذهنیت خودتم. همینجوری ولم میکنی اینور و اونور مثل بچه های سر راهی!"

تازه از حموم اومدم و هنوز حوله تنمه. نشستم پشت میز آشپزخانه و نبات داخل چای رو هم میزنم. ی نگاهی میکنم به گلدونای پشت پنجره!

"بیا بشین ی چای برات بریزم!"

می پرد و می نشیند روی پذیرائی کابینت، چهارزانو، کانهو میمونی دست اموز خیره میشود به من و لبخندی هم میزند!

" اون خانمه دیگه نمیاد رو ایوون؟"

دست دراز میکند و چای را از جلوی من بر می دارد و بو میکند و دوباره میگذارد روی میز!

"کدوم خانم؟"
"همون خانم ساختمون روبروئی دیگه! اسکل نکن مارو"

در قندان را پرت میکنم طرفش، جا خالی میدهد، میخورد به گلدان آنطرف هال و واژگون میشود!
از روی سر من می پرد و میرود روی نرده پنجره و یک جست بلند میزند روی بالکن همسایه روبروئی! دست تکان میدهم که یعنی نکن جان مادرت!
نیشخندی میزند و چند ضربه به در شیشه ای همسایه میزند و از همانجا می پرد روی سقف ماشین داخل کوچه و مثل همیشه گورش را گم میکند!

زنی پرده را کنار میزند و نگاه میکند ....

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
لابلای دوست داشتن ها
همیشه
استخوانی هست
که زخمها را تازه می کند !

#ای_لیا
@boiereihan
به لحظه ای فکر کن که او را دیدی و ته دلت سوزشی خفیف حس کردی و احساس کردی سرت داغ می شود و گونه هایت به سرخی در می آیند و ... همین !

روزی که عاشق شدی ... لحظه ای که عشق در سینه ات بالا و پائین می پرید ...
یادت هست ؟!

#ای_لیا
@boiereihan
یادش بخیر، روز اولی که سال 63 مادرم من رو برد و در شکنجه گاه! علم و دانش رها کرد ...
یادش بخیر، سالهایی که هر روز یکی رو می آوردن رو دست تا گلزار شهدای محل ...
یادش بخیر، نوشابه سیاه ی ِ تومنی و کیک مارپیج پنزاری!
یادش بخیر، همه ی دفترهای سیاه شده از بابا آب داد تا جنگل های گیلان و کودکی که پطرس بود!
یادش بخیر دختر پشت کنکوری همسایه که گاهی روی ایوان حیاط موهایش را شانه میکرد و من بچه دبستانی، سیاهی موهایش را در دفترم رنگ می کردم.
یادش بخیر زندگی ...

+ بخوام بنویسم مثنوی هفتاد من میشه، بگذریم تا چشمهایت!

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
می گفت : هیچ می دانی چرا قلب درد می گیرد؟
گفتم : تغذیه نامناسب و ...
خندید و گفت : نه! وقتی تراکم آدمها در قلبت زیاد می شود، آدمهایی که می آیند و میروند و هرکدام چیزی جا می گذارند. این چیزها کم کم جمع می شوند و قلبت را پر می کنند ... باید هر از گاهی دلت را خانه تکانی کنی تا قلبت به درد نیاید.

دست روی قلبم گذاشتم ... آرام میزد.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گاهی بهتر است فقط نگاهش کنی،
وقتی می خندد ...
نه لمسی و نه آغوشی، فقط نگاه خالص ... چشمانش را ببین.
نگاهش که همه ی هوسها را تازه می کند.
گاهی فقط باید نگاه کنی.
آه! که این چشمها چه جادویی در خود پنهان کرده اند.

+ از میان چشمهایت
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
توی لوازم التحریری یکهو کودک میشوی, برمیگردی به یک جائی توی دهه شصت, لابلای کاغذ و دفترها, در میان هزارو یک مداد رنگی که آنموقع ها اگر خیلی خوش شانس بودی یک دوازده رنگش نصیبت میشد, بیست و چهار رنگ که جزء تخیلاتمان بود, گاهی میزنم توی لوازم التحریر فروشی و دوست دارم همه چیز بخرم, مداد رنگی, مداد سیاه و قرمز, اتود, خطکش, شابلن, پرگار و ... گاهی ایستاده ام همانجا گوشه فروشگاه و بوی دفتر و مداد و چیزهای دیگر را کشیده ام توی ریه ام. امسال سارا کلاس اول است و بهانه ای دیگر برای نخریدن لوازم التحریر نداریم, امروز دختری را بردم توی فروشگاه و برای خودم و خودش لوازم التحریر خریدم. حالم از این رو به آن رو شد.

گاهی که حوصله ام سر میرود, میروم فروشگاه شهرداری توی میدان ولیعصر کنار ساختمان سابق انتقال خون, لابلای لوازم التحریر دوباره میشوم همان کودک تخس و بازیگوش.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
هرچیزی را نمیشود گفت, گاه باید توی چشمهایش خودت را رها کنی, بگذاری خودش بخواند, خودش بفهمد, خط به خط, سطر به سطر تو را بخواند ...

#ای_لیا
@boiereihan
پیرمرد عکس سیاه و سفیدی را از توی کیفش نشانم میدهد, زنی با دامنی زیر زانو, موهای کوتاه مشکی با پیرهن آستین کوتاه یقه داری که یک دکمه بالاییش هم باز است. زن ایستاده است کنار دوچرخه ای و دارد به یک جائی بیرون قاب عکس نگاه میکند. به عکاس نگاه نمیکند, لبخند میزند, عکاس عکس را از پائین گرفته است. پیرمرد می گوید همه چیز رو یادم رفته الا سودابه. به عکس اشاره میکند. الانم نشستم اینجا نوه ام بیاد دنبالم. نشسته ایم توی لابی آزمایشگاه بیمارستان پارس. عکس توی دستهای من است. خم شده ام به جلو. یک لحظه چشمهایم را میبندم. تصور میکنم یک جائی هستیم توی تهران, سالهای میانی دهه چهل, زن و مرد جوانی از آنطرف خیابان پیاده می آیند, زن فرمان دوچرخه ای را توی دستش دارد, مرد کنارش حرکت میکند. میخندند, من دوربینی لوبیتل توی دستهایم دارم, میروم سمتشان.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
درد را
کودکی می فهمد
که شلوارش خیس است و گوشَش هم سرخ!

#ای_لیا
@boiereihan