هرکسی رفیق نمیشود, هرکسی نمیتواند جای او را توی دلت بگیرد, رفیق همانی ست که روح تو را سبک میکند, تو را وا میدارد از میان انبوه رنجها سرت را بالا بگیری و هوای تازه را بریزی توی ریه هایت. رفیق همانی ست که تو را اولویت میدهد بر همه چیزش, بر احساسش. این رفیق میتواند زن یا مردی باشد که دل تو را سبک میکند. تو را رها نمیکند ...
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan
روز اول مدرسه برای من بیش از هرچیزی یادآور آن سکه دو تومنی بزرگیست که مادر گذاشت کف دستم و گفت : گشنه ات شد ی کیک و نوشابه بگیر بخور!
کل خاطره من از روز اول مدرسه همین کیک مارپیچی پنزاری و آن نوشابه مشکی یک تومن و پنزاریست! توی همین چند خط این یادآوری، آنقدر نوستالژی کف کرده دارم که هربار به سرم میزند بروم جلوی مدرسه ای که دیگر وجود ندارد و جلوی پله مغازه ای که دیگر وجود ندارد، بنشینم و نوشابه با کیک مارپیچی سق بزنم!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
کل خاطره من از روز اول مدرسه همین کیک مارپیچی پنزاری و آن نوشابه مشکی یک تومن و پنزاریست! توی همین چند خط این یادآوری، آنقدر نوستالژی کف کرده دارم که هربار به سرم میزند بروم جلوی مدرسه ای که دیگر وجود ندارد و جلوی پله مغازه ای که دیگر وجود ندارد، بنشینم و نوشابه با کیک مارپیچی سق بزنم!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
اولین جنازه ای را که دیدم روی دست میبردند و رویش گل میپاشیدند سال شصت و دو بود بعد از عملیات خیبر. بعدش هرچند هفته یکبار شهیدی می آمد و روی دست میرفت تا گلزار شهدای یافت آباد. آن آدمها را یادم هست. خیلی هاشان را یادم هست. جوانهائی بودند محجوب و سر به زیر. یادم نمی آید کسی از آنها حرف درشتی شنیده باشد یا آزاری دیده باشد. یک سریشان ریش تنک و کم پشتی داشتند. ریش نمیزدند, بچه رزمنده های آنموقع را قطعن یادتان هست. همه همین شکلی بودند. لبخندهایشان را یادتان هست. شلوار خاکی و پیراهن روی شلوار. با خانواده شان که حرف میزدی میدیدی اینها توی خانواده هم تک بودند, از آنهائی که احترام پدر و مادر برایشان از نماز هم واجب تر بود. از آنهائی که میرفتند و جای فلان کس تو باغ کار میکردند چون طرف پایش شکسته بود و ممکن بود کارش را از دست بدهد. از آنهائی که کمک حال خلق الله بودند. آدمهای عادی بودند ولی عادی نبودند. من یادم نمی آید از آن تیپ پانکی توی محل هم شنیده باشم که درباره شان بد بگوید یا بگوید اینها ما را آزار دادند. اینها توی شهر نماندتد تا بشوند طلبکار ملت. اینها رفتند و سینه سپر کردند تا گلوله ها از مرز رد نشود.
اینها را با آنهائی که ماندند و هنوز هم خود را جیره خوار خون شهدا میدانند و هر روز یک چیز را بهانه خون شهید میکنند مقایسه نکنید. اینها به حق اسطوره اند. هنوز هم هروقت دلم خرد میشود, تنگ میشود, خون توی تنم منجمد میشود میروم سر قبرشان, میروم سر قبر ممد جهان آرا, میروم سر قبر آن سرباز وظیفه شهیدی که سالهاست انگار مادرش مرده و دیگر کسی سراغش را نمیگیرد. میروم آنجا و در یک تنهائی ابدی غرق میشوم.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
اینها را با آنهائی که ماندند و هنوز هم خود را جیره خوار خون شهدا میدانند و هر روز یک چیز را بهانه خون شهید میکنند مقایسه نکنید. اینها به حق اسطوره اند. هنوز هم هروقت دلم خرد میشود, تنگ میشود, خون توی تنم منجمد میشود میروم سر قبرشان, میروم سر قبر ممد جهان آرا, میروم سر قبر آن سرباز وظیفه شهیدی که سالهاست انگار مادرش مرده و دیگر کسی سراغش را نمیگیرد. میروم آنجا و در یک تنهائی ابدی غرق میشوم.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
نرده را می گیرم و از پنجره آشپزخانه می پرم داخل!
"مثل آدم نمی تونی از در بیای تو؟"
"خره! هنوز نفهمیدی من جسمیت ندارم! من ذهنیت خودتم. همینجوری ولم میکنی اینور و اونور مثل بچه های سر راهی!"
تازه از حموم اومدم و هنوز حوله تنمه. نشستم پشت میز آشپزخانه و نبات داخل چای رو هم میزنم. ی نگاهی میکنم به گلدونای پشت پنجره!
"بیا بشین ی چای برات بریزم!"
می پرد و می نشیند روی پذیرائی کابینت، چهارزانو، کانهو میمونی دست اموز خیره میشود به من و لبخندی هم میزند!
" اون خانمه دیگه نمیاد رو ایوون؟"
دست دراز میکند و چای را از جلوی من بر می دارد و بو میکند و دوباره میگذارد روی میز!
"کدوم خانم؟"
"همون خانم ساختمون روبروئی دیگه! اسکل نکن مارو"
در قندان را پرت میکنم طرفش، جا خالی میدهد، میخورد به گلدان آنطرف هال و واژگون میشود!
از روی سر من می پرد و میرود روی نرده پنجره و یک جست بلند میزند روی بالکن همسایه روبروئی! دست تکان میدهم که یعنی نکن جان مادرت!
نیشخندی میزند و چند ضربه به در شیشه ای همسایه میزند و از همانجا می پرد روی سقف ماشین داخل کوچه و مثل همیشه گورش را گم میکند!
زنی پرده را کنار میزند و نگاه میکند ....
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
"مثل آدم نمی تونی از در بیای تو؟"
"خره! هنوز نفهمیدی من جسمیت ندارم! من ذهنیت خودتم. همینجوری ولم میکنی اینور و اونور مثل بچه های سر راهی!"
تازه از حموم اومدم و هنوز حوله تنمه. نشستم پشت میز آشپزخانه و نبات داخل چای رو هم میزنم. ی نگاهی میکنم به گلدونای پشت پنجره!
"بیا بشین ی چای برات بریزم!"
می پرد و می نشیند روی پذیرائی کابینت، چهارزانو، کانهو میمونی دست اموز خیره میشود به من و لبخندی هم میزند!
" اون خانمه دیگه نمیاد رو ایوون؟"
دست دراز میکند و چای را از جلوی من بر می دارد و بو میکند و دوباره میگذارد روی میز!
"کدوم خانم؟"
"همون خانم ساختمون روبروئی دیگه! اسکل نکن مارو"
در قندان را پرت میکنم طرفش، جا خالی میدهد، میخورد به گلدان آنطرف هال و واژگون میشود!
از روی سر من می پرد و میرود روی نرده پنجره و یک جست بلند میزند روی بالکن همسایه روبروئی! دست تکان میدهم که یعنی نکن جان مادرت!
نیشخندی میزند و چند ضربه به در شیشه ای همسایه میزند و از همانجا می پرد روی سقف ماشین داخل کوچه و مثل همیشه گورش را گم میکند!
زنی پرده را کنار میزند و نگاه میکند ....
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
به لحظه ای فکر کن که او را دیدی و ته دلت سوزشی خفیف حس کردی و احساس کردی سرت داغ می شود و گونه هایت به سرخی در می آیند و ... همین !
روزی که عاشق شدی ... لحظه ای که عشق در سینه ات بالا و پائین می پرید ...
یادت هست ؟!
#ای_لیا
@boiereihan
روزی که عاشق شدی ... لحظه ای که عشق در سینه ات بالا و پائین می پرید ...
یادت هست ؟!
#ای_لیا
@boiereihan
یادش بخیر، روز اولی که سال 63 مادرم من رو برد و در شکنجه گاه! علم و دانش رها کرد ...
یادش بخیر، سالهایی که هر روز یکی رو می آوردن رو دست تا گلزار شهدای محل ...
یادش بخیر، نوشابه سیاه ی ِ تومنی و کیک مارپیج پنزاری!
یادش بخیر، همه ی دفترهای سیاه شده از بابا آب داد تا جنگل های گیلان و کودکی که پطرس بود!
یادش بخیر دختر پشت کنکوری همسایه که گاهی روی ایوان حیاط موهایش را شانه میکرد و من بچه دبستانی، سیاهی موهایش را در دفترم رنگ می کردم.
یادش بخیر زندگی ...
+ بخوام بنویسم مثنوی هفتاد من میشه، بگذریم تا چشمهایت!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
یادش بخیر، سالهایی که هر روز یکی رو می آوردن رو دست تا گلزار شهدای محل ...
یادش بخیر، نوشابه سیاه ی ِ تومنی و کیک مارپیج پنزاری!
یادش بخیر، همه ی دفترهای سیاه شده از بابا آب داد تا جنگل های گیلان و کودکی که پطرس بود!
یادش بخیر دختر پشت کنکوری همسایه که گاهی روی ایوان حیاط موهایش را شانه میکرد و من بچه دبستانی، سیاهی موهایش را در دفترم رنگ می کردم.
یادش بخیر زندگی ...
+ بخوام بنویسم مثنوی هفتاد من میشه، بگذریم تا چشمهایت!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
می گفت : هیچ می دانی چرا قلب درد می گیرد؟
گفتم : تغذیه نامناسب و ...
خندید و گفت : نه! وقتی تراکم آدمها در قلبت زیاد می شود، آدمهایی که می آیند و میروند و هرکدام چیزی جا می گذارند. این چیزها کم کم جمع می شوند و قلبت را پر می کنند ... باید هر از گاهی دلت را خانه تکانی کنی تا قلبت به درد نیاید.
دست روی قلبم گذاشتم ... آرام میزد.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گفتم : تغذیه نامناسب و ...
خندید و گفت : نه! وقتی تراکم آدمها در قلبت زیاد می شود، آدمهایی که می آیند و میروند و هرکدام چیزی جا می گذارند. این چیزها کم کم جمع می شوند و قلبت را پر می کنند ... باید هر از گاهی دلت را خانه تکانی کنی تا قلبت به درد نیاید.
دست روی قلبم گذاشتم ... آرام میزد.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گاهی بهتر است فقط نگاهش کنی،
وقتی می خندد ...
نه لمسی و نه آغوشی، فقط نگاه خالص ... چشمانش را ببین.
نگاهش که همه ی هوسها را تازه می کند.
گاهی فقط باید نگاه کنی.
آه! که این چشمها چه جادویی در خود پنهان کرده اند.
+ از میان چشمهایت
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
وقتی می خندد ...
نه لمسی و نه آغوشی، فقط نگاه خالص ... چشمانش را ببین.
نگاهش که همه ی هوسها را تازه می کند.
گاهی فقط باید نگاه کنی.
آه! که این چشمها چه جادویی در خود پنهان کرده اند.
+ از میان چشمهایت
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
توی لوازم التحریری یکهو کودک میشوی, برمیگردی به یک جائی توی دهه شصت, لابلای کاغذ و دفترها, در میان هزارو یک مداد رنگی که آنموقع ها اگر خیلی خوش شانس بودی یک دوازده رنگش نصیبت میشد, بیست و چهار رنگ که جزء تخیلاتمان بود, گاهی میزنم توی لوازم التحریر فروشی و دوست دارم همه چیز بخرم, مداد رنگی, مداد سیاه و قرمز, اتود, خطکش, شابلن, پرگار و ... گاهی ایستاده ام همانجا گوشه فروشگاه و بوی دفتر و مداد و چیزهای دیگر را کشیده ام توی ریه ام. امسال سارا کلاس اول است و بهانه ای دیگر برای نخریدن لوازم التحریر نداریم, امروز دختری را بردم توی فروشگاه و برای خودم و خودش لوازم التحریر خریدم. حالم از این رو به آن رو شد.
گاهی که حوصله ام سر میرود, میروم فروشگاه شهرداری توی میدان ولیعصر کنار ساختمان سابق انتقال خون, لابلای لوازم التحریر دوباره میشوم همان کودک تخس و بازیگوش.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گاهی که حوصله ام سر میرود, میروم فروشگاه شهرداری توی میدان ولیعصر کنار ساختمان سابق انتقال خون, لابلای لوازم التحریر دوباره میشوم همان کودک تخس و بازیگوش.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
هرچیزی را نمیشود گفت, گاه باید توی چشمهایش خودت را رها کنی, بگذاری خودش بخواند, خودش بفهمد, خط به خط, سطر به سطر تو را بخواند ...
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan
پیرمرد عکس سیاه و سفیدی را از توی کیفش نشانم میدهد, زنی با دامنی زیر زانو, موهای کوتاه مشکی با پیرهن آستین کوتاه یقه داری که یک دکمه بالاییش هم باز است. زن ایستاده است کنار دوچرخه ای و دارد به یک جائی بیرون قاب عکس نگاه میکند. به عکاس نگاه نمیکند, لبخند میزند, عکاس عکس را از پائین گرفته است. پیرمرد می گوید همه چیز رو یادم رفته الا سودابه. به عکس اشاره میکند. الانم نشستم اینجا نوه ام بیاد دنبالم. نشسته ایم توی لابی آزمایشگاه بیمارستان پارس. عکس توی دستهای من است. خم شده ام به جلو. یک لحظه چشمهایم را میبندم. تصور میکنم یک جائی هستیم توی تهران, سالهای میانی دهه چهل, زن و مرد جوانی از آنطرف خیابان پیاده می آیند, زن فرمان دوچرخه ای را توی دستش دارد, مرد کنارش حرکت میکند. میخندند, من دوربینی لوبیتل توی دستهایم دارم, میروم سمتشان.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
+ ببین جک تو الان بزرگ شدی پنج سالته من قبلن برات داستان سر هم میکردم درباره دنیا دروغ میگفتم ولی الان دارم بهت حقیقت رو میگم. اون بیرون یه دنیای دیگه ست با کلی آدم دیگه.
- مامان من میخوام دوباره چهارساله بشم.
فیلم اتاق room
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
- مامان من میخوام دوباره چهارساله بشم.
فیلم اتاق room
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
توی تمرینات ورزشی نقطه ای هست که من دوست دارم بهش بگم دروازه جهنم. مربی ای داشتم که این اسم رو گذاشته بود روش. یه سری هم میگن نقطه بی بازگشت.
تمرینات فوتبال رو پانزده سالگی شروع کردم. چند روز از تمرینات که گذشت هنوز نمیتونستم از قله تنفسی رد بشم. اونجایی که سینه هات شروع به سوختن میکنن، طعم خون میپیچه تو گلوت. پهلوهام درد میگرفت بعد شل میکردم و می ایستادم. مربیم پسرعموم بود. اومد گفت تا از دروازه جهنم رد نشی هیچ پخی نمیشی!
"دروازه جهنم کجاست؟"
"دروازه جهنم جاییه که اوشکولا ازش رد نمیشن!"
دو هفته بعد ول کردم تمرینات رو. یه روز عصر پسرعمو با موتور گازیش اومد دنبالم رفتیم زمین خاکی. گفت بدو. جا خوردم. کمربندشو در آورد و کشید به پاهام. با همون شلوار و پیراهن دوییدم. دمپایی ها رو کندم و پابرهنه رو خاک رس میدوییدم. اونم با کمربند دنبالم! موتورو برداشته بود و افتاده بود دنبالم. مثل اسب میدوییدم. اصلن نفهمیدم چی شد. یک ربعی میدوییدم. سینه ام میسوخت خون جمع شده بود تو گلوم ولی میدوییدم. چند دقیقه بعد انگار همه چیز آروم شد. نه سوزش سینه ای نه خونی توی گلو. پهلوهام درد نمیکرد. پسرعمو دیگه دنبالم نمیکرد. از دروازه جهنم رد شده بودم. موتورو روشن کرد و رفت، داد زد : فردا مثل بچه آدم بیا سر تمرین.
توی زندگی واقعی هم از این نقاط بدون بازگشت هست. از این دروازه های جهنم. یه جاهایی هست کم میاریم. میخوایم ول کنیم ولی اگر ادامه بدیم، سوختن سینه رو ندیده بگیریم، خون توی گلو رو تف کنیم، چند دقیقه بعد همه چیز آروم میشه. سرازیری میشه ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
تمرینات فوتبال رو پانزده سالگی شروع کردم. چند روز از تمرینات که گذشت هنوز نمیتونستم از قله تنفسی رد بشم. اونجایی که سینه هات شروع به سوختن میکنن، طعم خون میپیچه تو گلوت. پهلوهام درد میگرفت بعد شل میکردم و می ایستادم. مربیم پسرعموم بود. اومد گفت تا از دروازه جهنم رد نشی هیچ پخی نمیشی!
"دروازه جهنم کجاست؟"
"دروازه جهنم جاییه که اوشکولا ازش رد نمیشن!"
دو هفته بعد ول کردم تمرینات رو. یه روز عصر پسرعمو با موتور گازیش اومد دنبالم رفتیم زمین خاکی. گفت بدو. جا خوردم. کمربندشو در آورد و کشید به پاهام. با همون شلوار و پیراهن دوییدم. دمپایی ها رو کندم و پابرهنه رو خاک رس میدوییدم. اونم با کمربند دنبالم! موتورو برداشته بود و افتاده بود دنبالم. مثل اسب میدوییدم. اصلن نفهمیدم چی شد. یک ربعی میدوییدم. سینه ام میسوخت خون جمع شده بود تو گلوم ولی میدوییدم. چند دقیقه بعد انگار همه چیز آروم شد. نه سوزش سینه ای نه خونی توی گلو. پهلوهام درد نمیکرد. پسرعمو دیگه دنبالم نمیکرد. از دروازه جهنم رد شده بودم. موتورو روشن کرد و رفت، داد زد : فردا مثل بچه آدم بیا سر تمرین.
توی زندگی واقعی هم از این نقاط بدون بازگشت هست. از این دروازه های جهنم. یه جاهایی هست کم میاریم. میخوایم ول کنیم ولی اگر ادامه بدیم، سوختن سینه رو ندیده بگیریم، خون توی گلو رو تف کنیم، چند دقیقه بعد همه چیز آروم میشه. سرازیری میشه ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
پائیز آمد خودش را انداخت در بغل جملات، همه شاعر شدند، عاشقی از درو دیوار بالا رفت.
...
می خوام ادامه بدم ولی متاسفانه با پائیز خیلی نمی تونم ارتباط برقرار کنم. بهارو بیشتر دوس دارم. مخصوصن باران های گاه به گاهش را ... و سبزی نگاهش را!
+ به هر حال ببخشید
#ای_لیا
@boiereihan
...
می خوام ادامه بدم ولی متاسفانه با پائیز خیلی نمی تونم ارتباط برقرار کنم. بهارو بیشتر دوس دارم. مخصوصن باران های گاه به گاهش را ... و سبزی نگاهش را!
+ به هر حال ببخشید
#ای_لیا
@boiereihan
در این شهر هنوز کسانی هستند که وقتی از روبرو می آیند چهره شان در هم نیست و چین بر پیشانی ندارند و چشمانشان را هم پشت سیاهی شیشه عینک مخفی نکرده اند ...
چشم در چشم که می شوند لبخندی تحویلت می دهند ... و چه خوب می شود وقتی آرامش را در صورتشان می بینی هرچند ممکن است در دلشان آشوبی باشد ولی شادی ظاهرشان را از دیگران نیز دریغ نمی کنند ...
مصیبت بالا تا پائین این شهر را فرا گرفته و انگار ارواحی سرگردان صبح به صبح از خانه ها بیرون می آیند و شب نشده دوباره می خزند داخل لانه هایشان و چه خوش می شود وقتی بین این ارواح سرگردان کسی را ببینی که هنوز لبخند می زند ...
چه خوب می شد اگر همدیگر را می دیدیم و لبخندی می زدیم . چه انرژی سرشاری هست در این لبخند ... زنی را می دیدی و بدون هیچ نیتی به او می گفتی : شما امروز زیباتر شده اید و او هم لبخندی می زد و یا مردی را می دیدی و می گفتی : امروز از همیشه برازنده ترید و ...
ایکاش در شهر من هیچکس گوشه خالی صندلی اتوبوس را انتخاب نمی کرد ، ایکاش در پیاده رو آدمها به همدیگر لبخند می زدند و ایکاش ...
و ایکاش زندگی را همیشه در روی خوشش می دیدیم !
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
چشم در چشم که می شوند لبخندی تحویلت می دهند ... و چه خوب می شود وقتی آرامش را در صورتشان می بینی هرچند ممکن است در دلشان آشوبی باشد ولی شادی ظاهرشان را از دیگران نیز دریغ نمی کنند ...
مصیبت بالا تا پائین این شهر را فرا گرفته و انگار ارواحی سرگردان صبح به صبح از خانه ها بیرون می آیند و شب نشده دوباره می خزند داخل لانه هایشان و چه خوش می شود وقتی بین این ارواح سرگردان کسی را ببینی که هنوز لبخند می زند ...
چه خوب می شد اگر همدیگر را می دیدیم و لبخندی می زدیم . چه انرژی سرشاری هست در این لبخند ... زنی را می دیدی و بدون هیچ نیتی به او می گفتی : شما امروز زیباتر شده اید و او هم لبخندی می زد و یا مردی را می دیدی و می گفتی : امروز از همیشه برازنده ترید و ...
ایکاش در شهر من هیچکس گوشه خالی صندلی اتوبوس را انتخاب نمی کرد ، ایکاش در پیاده رو آدمها به همدیگر لبخند می زدند و ایکاش ...
و ایکاش زندگی را همیشه در روی خوشش می دیدیم !
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan