می گفت : هیچ می دانی چرا قلب درد می گیرد؟
گفتم : تغذیه نامناسب و ...
خندید و گفت : نه! وقتی تراکم آدمها در قلبت زیاد می شود، آدمهایی که می آیند و میروند و هرکدام چیزی جا می گذارند. این چیزها کم کم جمع می شوند و قلبت را پر می کنند ... باید هر از گاهی دلت را خانه تکانی کنی تا قلبت به درد نیاید.
دست روی قلبم گذاشتم ... آرام میزد.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گفتم : تغذیه نامناسب و ...
خندید و گفت : نه! وقتی تراکم آدمها در قلبت زیاد می شود، آدمهایی که می آیند و میروند و هرکدام چیزی جا می گذارند. این چیزها کم کم جمع می شوند و قلبت را پر می کنند ... باید هر از گاهی دلت را خانه تکانی کنی تا قلبت به درد نیاید.
دست روی قلبم گذاشتم ... آرام میزد.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گاهی بهتر است فقط نگاهش کنی،
وقتی می خندد ...
نه لمسی و نه آغوشی، فقط نگاه خالص ... چشمانش را ببین.
نگاهش که همه ی هوسها را تازه می کند.
گاهی فقط باید نگاه کنی.
آه! که این چشمها چه جادویی در خود پنهان کرده اند.
+ از میان چشمهایت
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
وقتی می خندد ...
نه لمسی و نه آغوشی، فقط نگاه خالص ... چشمانش را ببین.
نگاهش که همه ی هوسها را تازه می کند.
گاهی فقط باید نگاه کنی.
آه! که این چشمها چه جادویی در خود پنهان کرده اند.
+ از میان چشمهایت
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
توی لوازم التحریری یکهو کودک میشوی, برمیگردی به یک جائی توی دهه شصت, لابلای کاغذ و دفترها, در میان هزارو یک مداد رنگی که آنموقع ها اگر خیلی خوش شانس بودی یک دوازده رنگش نصیبت میشد, بیست و چهار رنگ که جزء تخیلاتمان بود, گاهی میزنم توی لوازم التحریر فروشی و دوست دارم همه چیز بخرم, مداد رنگی, مداد سیاه و قرمز, اتود, خطکش, شابلن, پرگار و ... گاهی ایستاده ام همانجا گوشه فروشگاه و بوی دفتر و مداد و چیزهای دیگر را کشیده ام توی ریه ام. امسال سارا کلاس اول است و بهانه ای دیگر برای نخریدن لوازم التحریر نداریم, امروز دختری را بردم توی فروشگاه و برای خودم و خودش لوازم التحریر خریدم. حالم از این رو به آن رو شد.
گاهی که حوصله ام سر میرود, میروم فروشگاه شهرداری توی میدان ولیعصر کنار ساختمان سابق انتقال خون, لابلای لوازم التحریر دوباره میشوم همان کودک تخس و بازیگوش.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گاهی که حوصله ام سر میرود, میروم فروشگاه شهرداری توی میدان ولیعصر کنار ساختمان سابق انتقال خون, لابلای لوازم التحریر دوباره میشوم همان کودک تخس و بازیگوش.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
هرچیزی را نمیشود گفت, گاه باید توی چشمهایش خودت را رها کنی, بگذاری خودش بخواند, خودش بفهمد, خط به خط, سطر به سطر تو را بخواند ...
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan
پیرمرد عکس سیاه و سفیدی را از توی کیفش نشانم میدهد, زنی با دامنی زیر زانو, موهای کوتاه مشکی با پیرهن آستین کوتاه یقه داری که یک دکمه بالاییش هم باز است. زن ایستاده است کنار دوچرخه ای و دارد به یک جائی بیرون قاب عکس نگاه میکند. به عکاس نگاه نمیکند, لبخند میزند, عکاس عکس را از پائین گرفته است. پیرمرد می گوید همه چیز رو یادم رفته الا سودابه. به عکس اشاره میکند. الانم نشستم اینجا نوه ام بیاد دنبالم. نشسته ایم توی لابی آزمایشگاه بیمارستان پارس. عکس توی دستهای من است. خم شده ام به جلو. یک لحظه چشمهایم را میبندم. تصور میکنم یک جائی هستیم توی تهران, سالهای میانی دهه چهل, زن و مرد جوانی از آنطرف خیابان پیاده می آیند, زن فرمان دوچرخه ای را توی دستش دارد, مرد کنارش حرکت میکند. میخندند, من دوربینی لوبیتل توی دستهایم دارم, میروم سمتشان.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
+ ببین جک تو الان بزرگ شدی پنج سالته من قبلن برات داستان سر هم میکردم درباره دنیا دروغ میگفتم ولی الان دارم بهت حقیقت رو میگم. اون بیرون یه دنیای دیگه ست با کلی آدم دیگه.
- مامان من میخوام دوباره چهارساله بشم.
فیلم اتاق room
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
- مامان من میخوام دوباره چهارساله بشم.
فیلم اتاق room
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
توی تمرینات ورزشی نقطه ای هست که من دوست دارم بهش بگم دروازه جهنم. مربی ای داشتم که این اسم رو گذاشته بود روش. یه سری هم میگن نقطه بی بازگشت.
تمرینات فوتبال رو پانزده سالگی شروع کردم. چند روز از تمرینات که گذشت هنوز نمیتونستم از قله تنفسی رد بشم. اونجایی که سینه هات شروع به سوختن میکنن، طعم خون میپیچه تو گلوت. پهلوهام درد میگرفت بعد شل میکردم و می ایستادم. مربیم پسرعموم بود. اومد گفت تا از دروازه جهنم رد نشی هیچ پخی نمیشی!
"دروازه جهنم کجاست؟"
"دروازه جهنم جاییه که اوشکولا ازش رد نمیشن!"
دو هفته بعد ول کردم تمرینات رو. یه روز عصر پسرعمو با موتور گازیش اومد دنبالم رفتیم زمین خاکی. گفت بدو. جا خوردم. کمربندشو در آورد و کشید به پاهام. با همون شلوار و پیراهن دوییدم. دمپایی ها رو کندم و پابرهنه رو خاک رس میدوییدم. اونم با کمربند دنبالم! موتورو برداشته بود و افتاده بود دنبالم. مثل اسب میدوییدم. اصلن نفهمیدم چی شد. یک ربعی میدوییدم. سینه ام میسوخت خون جمع شده بود تو گلوم ولی میدوییدم. چند دقیقه بعد انگار همه چیز آروم شد. نه سوزش سینه ای نه خونی توی گلو. پهلوهام درد نمیکرد. پسرعمو دیگه دنبالم نمیکرد. از دروازه جهنم رد شده بودم. موتورو روشن کرد و رفت، داد زد : فردا مثل بچه آدم بیا سر تمرین.
توی زندگی واقعی هم از این نقاط بدون بازگشت هست. از این دروازه های جهنم. یه جاهایی هست کم میاریم. میخوایم ول کنیم ولی اگر ادامه بدیم، سوختن سینه رو ندیده بگیریم، خون توی گلو رو تف کنیم، چند دقیقه بعد همه چیز آروم میشه. سرازیری میشه ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
تمرینات فوتبال رو پانزده سالگی شروع کردم. چند روز از تمرینات که گذشت هنوز نمیتونستم از قله تنفسی رد بشم. اونجایی که سینه هات شروع به سوختن میکنن، طعم خون میپیچه تو گلوت. پهلوهام درد میگرفت بعد شل میکردم و می ایستادم. مربیم پسرعموم بود. اومد گفت تا از دروازه جهنم رد نشی هیچ پخی نمیشی!
"دروازه جهنم کجاست؟"
"دروازه جهنم جاییه که اوشکولا ازش رد نمیشن!"
دو هفته بعد ول کردم تمرینات رو. یه روز عصر پسرعمو با موتور گازیش اومد دنبالم رفتیم زمین خاکی. گفت بدو. جا خوردم. کمربندشو در آورد و کشید به پاهام. با همون شلوار و پیراهن دوییدم. دمپایی ها رو کندم و پابرهنه رو خاک رس میدوییدم. اونم با کمربند دنبالم! موتورو برداشته بود و افتاده بود دنبالم. مثل اسب میدوییدم. اصلن نفهمیدم چی شد. یک ربعی میدوییدم. سینه ام میسوخت خون جمع شده بود تو گلوم ولی میدوییدم. چند دقیقه بعد انگار همه چیز آروم شد. نه سوزش سینه ای نه خونی توی گلو. پهلوهام درد نمیکرد. پسرعمو دیگه دنبالم نمیکرد. از دروازه جهنم رد شده بودم. موتورو روشن کرد و رفت، داد زد : فردا مثل بچه آدم بیا سر تمرین.
توی زندگی واقعی هم از این نقاط بدون بازگشت هست. از این دروازه های جهنم. یه جاهایی هست کم میاریم. میخوایم ول کنیم ولی اگر ادامه بدیم، سوختن سینه رو ندیده بگیریم، خون توی گلو رو تف کنیم، چند دقیقه بعد همه چیز آروم میشه. سرازیری میشه ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
پائیز آمد خودش را انداخت در بغل جملات، همه شاعر شدند، عاشقی از درو دیوار بالا رفت.
...
می خوام ادامه بدم ولی متاسفانه با پائیز خیلی نمی تونم ارتباط برقرار کنم. بهارو بیشتر دوس دارم. مخصوصن باران های گاه به گاهش را ... و سبزی نگاهش را!
+ به هر حال ببخشید
#ای_لیا
@boiereihan
...
می خوام ادامه بدم ولی متاسفانه با پائیز خیلی نمی تونم ارتباط برقرار کنم. بهارو بیشتر دوس دارم. مخصوصن باران های گاه به گاهش را ... و سبزی نگاهش را!
+ به هر حال ببخشید
#ای_لیا
@boiereihan
در این شهر هنوز کسانی هستند که وقتی از روبرو می آیند چهره شان در هم نیست و چین بر پیشانی ندارند و چشمانشان را هم پشت سیاهی شیشه عینک مخفی نکرده اند ...
چشم در چشم که می شوند لبخندی تحویلت می دهند ... و چه خوب می شود وقتی آرامش را در صورتشان می بینی هرچند ممکن است در دلشان آشوبی باشد ولی شادی ظاهرشان را از دیگران نیز دریغ نمی کنند ...
مصیبت بالا تا پائین این شهر را فرا گرفته و انگار ارواحی سرگردان صبح به صبح از خانه ها بیرون می آیند و شب نشده دوباره می خزند داخل لانه هایشان و چه خوش می شود وقتی بین این ارواح سرگردان کسی را ببینی که هنوز لبخند می زند ...
چه خوب می شد اگر همدیگر را می دیدیم و لبخندی می زدیم . چه انرژی سرشاری هست در این لبخند ... زنی را می دیدی و بدون هیچ نیتی به او می گفتی : شما امروز زیباتر شده اید و او هم لبخندی می زد و یا مردی را می دیدی و می گفتی : امروز از همیشه برازنده ترید و ...
ایکاش در شهر من هیچکس گوشه خالی صندلی اتوبوس را انتخاب نمی کرد ، ایکاش در پیاده رو آدمها به همدیگر لبخند می زدند و ایکاش ...
و ایکاش زندگی را همیشه در روی خوشش می دیدیم !
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
چشم در چشم که می شوند لبخندی تحویلت می دهند ... و چه خوب می شود وقتی آرامش را در صورتشان می بینی هرچند ممکن است در دلشان آشوبی باشد ولی شادی ظاهرشان را از دیگران نیز دریغ نمی کنند ...
مصیبت بالا تا پائین این شهر را فرا گرفته و انگار ارواحی سرگردان صبح به صبح از خانه ها بیرون می آیند و شب نشده دوباره می خزند داخل لانه هایشان و چه خوش می شود وقتی بین این ارواح سرگردان کسی را ببینی که هنوز لبخند می زند ...
چه خوب می شد اگر همدیگر را می دیدیم و لبخندی می زدیم . چه انرژی سرشاری هست در این لبخند ... زنی را می دیدی و بدون هیچ نیتی به او می گفتی : شما امروز زیباتر شده اید و او هم لبخندی می زد و یا مردی را می دیدی و می گفتی : امروز از همیشه برازنده ترید و ...
ایکاش در شهر من هیچکس گوشه خالی صندلی اتوبوس را انتخاب نمی کرد ، ایکاش در پیاده رو آدمها به همدیگر لبخند می زدند و ایکاش ...
و ایکاش زندگی را همیشه در روی خوشش می دیدیم !
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
نوشته آناهیتا ترکمن
چندسال پیش، همون اوایل که تازه اومده بودیم کانادا، دوستی که شهر دیگهای زندگی میکرد، ما رو دعوت کرد خونه شون و ما دو سه روزی مهمونشون بودیم.
اول فکر میکردم لطف داشتن و خواستن فشار غربت وارده در بدو ورود رو کم کنن! اما تو همون چند ساعت اول، از تلاش مستمر میزبان برای به رخ کشیدن داشته ها از ماشین و خونه تا لپ تاپ و تبلت و شیوه ی زندگی و کنسرت ها و مسافرت های خارجی فهمیدم ما برای انگشت به دهان گزیدن به این خانه خوانده شده ایم!!! در واقع استرسی که اون چند روز به من وارد شد تو تمام این چند سال نشد! ضمن اینکه خب خونه که اساسا برای تماشا چیده شده بود خیلی زیادی تمیز بود و ما برای اینکه جایی رو کثیف نکنیم جرات نمی کردیم از اتاقی که بهمون داده بودن بیرون بیایم! اون قدر که یه بار من طبق عادت موقع حرف زدن دستهام رو تکیه دادم به پیشخون سنگی آشپزخونه و بلافاصله خانوم خونه، با حوله و اسپری چندکاره اومدن جای دست من رو از روی سنگ پاک کردن!
اضافه می کنم این دوستان ما به جای از چیزی مطمئن باش می گن make sure کن! یا مثلا می گن hopefully که همین طور باشه و کلا یک جملهی فارسی کامل ندارن تو دست و بالشون!
گذشت و بعد از سالها این بزرگواران از شهر ما گذشتن و قرارگذاشتیم که ناهار مهمون ما باشن.
من به عادت همهی وقت هایی که مهمون داریم، از نصفه شب بیدار شدم و بساط غذا رو بار گذاشتم و بعد هم شروع به سابیدن خونه کردم! همهی تلاشم رو کردم که همه جای خونه برق بزنه و انصافا هم زیادی تمیز شد!
مهمونها که رسیدن خانوم محترم و وسواسی خونه از در وارد شدن و سلام و روبوسی و... بعد بدون اینکه کفش کتونی شون رو دربیارن داخل خونه ای شدن که تمامش فرشه و واقعا هیچ جایی برای با کفش راه رفتن نداره!
دو سه ساعتی موندن و من تمام مدت با خودم کلنجار رفتم! از هرچیزی که با خودم گفتم تو اون مدت صرفنظر می کنم! اما به خودم و هرکی که از این دغدغه ها داره این رو می گم: من چند ساله اینجا هستم و بارها مهمون خارجی داشتم، از دوست و همسایه گرفته تا رییس و همکارم و همه شون بدون استثنا همون لحظهی اول ورود به خونه کفششون رو درآوردن، چون عادت ها و رسوم ما ایرانیها رو می دونن. تو محل کار من صبحها تقریبا همهی همکارهای غیر ایرانیم به من میگن: سلام، خوبی؟ شاید چون می خوان حس خوبی از شنیدن زبان مادریم بهم بدن اول صبح... بعد منِ ایرانی فکر می کنم هرچی بیشتر کلمهی غیرفارسی استفاده کنم یا با کفش وارد خونهی مردم بشم، خارجیترم!!!
چقدر گاهی مضحک هستیم ما که دوست نداریم خودمون باشیم!
@boiereihan
چندسال پیش، همون اوایل که تازه اومده بودیم کانادا، دوستی که شهر دیگهای زندگی میکرد، ما رو دعوت کرد خونه شون و ما دو سه روزی مهمونشون بودیم.
اول فکر میکردم لطف داشتن و خواستن فشار غربت وارده در بدو ورود رو کم کنن! اما تو همون چند ساعت اول، از تلاش مستمر میزبان برای به رخ کشیدن داشته ها از ماشین و خونه تا لپ تاپ و تبلت و شیوه ی زندگی و کنسرت ها و مسافرت های خارجی فهمیدم ما برای انگشت به دهان گزیدن به این خانه خوانده شده ایم!!! در واقع استرسی که اون چند روز به من وارد شد تو تمام این چند سال نشد! ضمن اینکه خب خونه که اساسا برای تماشا چیده شده بود خیلی زیادی تمیز بود و ما برای اینکه جایی رو کثیف نکنیم جرات نمی کردیم از اتاقی که بهمون داده بودن بیرون بیایم! اون قدر که یه بار من طبق عادت موقع حرف زدن دستهام رو تکیه دادم به پیشخون سنگی آشپزخونه و بلافاصله خانوم خونه، با حوله و اسپری چندکاره اومدن جای دست من رو از روی سنگ پاک کردن!
اضافه می کنم این دوستان ما به جای از چیزی مطمئن باش می گن make sure کن! یا مثلا می گن hopefully که همین طور باشه و کلا یک جملهی فارسی کامل ندارن تو دست و بالشون!
گذشت و بعد از سالها این بزرگواران از شهر ما گذشتن و قرارگذاشتیم که ناهار مهمون ما باشن.
من به عادت همهی وقت هایی که مهمون داریم، از نصفه شب بیدار شدم و بساط غذا رو بار گذاشتم و بعد هم شروع به سابیدن خونه کردم! همهی تلاشم رو کردم که همه جای خونه برق بزنه و انصافا هم زیادی تمیز شد!
مهمونها که رسیدن خانوم محترم و وسواسی خونه از در وارد شدن و سلام و روبوسی و... بعد بدون اینکه کفش کتونی شون رو دربیارن داخل خونه ای شدن که تمامش فرشه و واقعا هیچ جایی برای با کفش راه رفتن نداره!
دو سه ساعتی موندن و من تمام مدت با خودم کلنجار رفتم! از هرچیزی که با خودم گفتم تو اون مدت صرفنظر می کنم! اما به خودم و هرکی که از این دغدغه ها داره این رو می گم: من چند ساله اینجا هستم و بارها مهمون خارجی داشتم، از دوست و همسایه گرفته تا رییس و همکارم و همه شون بدون استثنا همون لحظهی اول ورود به خونه کفششون رو درآوردن، چون عادت ها و رسوم ما ایرانیها رو می دونن. تو محل کار من صبحها تقریبا همهی همکارهای غیر ایرانیم به من میگن: سلام، خوبی؟ شاید چون می خوان حس خوبی از شنیدن زبان مادریم بهم بدن اول صبح... بعد منِ ایرانی فکر می کنم هرچی بیشتر کلمهی غیرفارسی استفاده کنم یا با کفش وارد خونهی مردم بشم، خارجیترم!!!
چقدر گاهی مضحک هستیم ما که دوست نداریم خودمون باشیم!
@boiereihan
دوست داشتن ساده است . کودکی باید نشسته باشد در قلبت تا بدون هیچ چشمداشتی در اغوش بگیرد احساس بودن ها را.
دوست داشتن یعنی باران که می بارد دست کسی را بگیری و حس کنی که هنوز گرم است و طعم عادت نگرفته تکرارهای زندگی ...
دوست داشتن یعنی دست تو را بگیرم پرت شویم روی خیابان های باران زده خاطرات که سادگی داشت و احساس پیاده می رفت و دست در دست خیال داشت.
دوست داشتن یعنی چای خوردن بدون منت و دیدن لب های تو که می خندند و گرما می ریزد روی خط خطی های زندگی ...
دوست داشتن ساده است ... دوست داشتن آغوش تر یک تنهایی را پر کردن است . دوست داشتن دست پیچیده لابلای موهای توست. موهایت که می ریخت در آغوش باد ...
دوست داشتن یعنی زندگی را در رگ های عادت ببینم و سیر نشوم و دوباره در پی چشمان تر خیال باشم .
دوست داشتن همین است، لب های تو که طعم بغض تنهایی نگرفته ... طعم خاطره دارند و سیر نمی کنند لب های احساس را.
دوست داشتن یعنی من می نشینم و منتظر صدای پای آمدنت می مانم که روی برگ های خیابانی در پائیز می ریزند.
دوست داشتن ساده است ، بوئیدن نگاه تو ...
#ای_لیا
@boiereihan
دوست داشتن یعنی باران که می بارد دست کسی را بگیری و حس کنی که هنوز گرم است و طعم عادت نگرفته تکرارهای زندگی ...
دوست داشتن یعنی دست تو را بگیرم پرت شویم روی خیابان های باران زده خاطرات که سادگی داشت و احساس پیاده می رفت و دست در دست خیال داشت.
دوست داشتن یعنی چای خوردن بدون منت و دیدن لب های تو که می خندند و گرما می ریزد روی خط خطی های زندگی ...
دوست داشتن ساده است ... دوست داشتن آغوش تر یک تنهایی را پر کردن است . دوست داشتن دست پیچیده لابلای موهای توست. موهایت که می ریخت در آغوش باد ...
دوست داشتن یعنی زندگی را در رگ های عادت ببینم و سیر نشوم و دوباره در پی چشمان تر خیال باشم .
دوست داشتن همین است، لب های تو که طعم بغض تنهایی نگرفته ... طعم خاطره دارند و سیر نمی کنند لب های احساس را.
دوست داشتن یعنی من می نشینم و منتظر صدای پای آمدنت می مانم که روی برگ های خیابانی در پائیز می ریزند.
دوست داشتن ساده است ، بوئیدن نگاه تو ...
#ای_لیا
@boiereihan
پائین که آمدی, خودت را که ارزان فروختی, وقتی که دست یافتنی شدی تمام میشوی, میروی لابلای الباقی مصرف شده ها ...
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan