ای‌لیا – Telegram
ای‌لیا
1.49K subscribers
765 photos
50 videos
36 files
59 links
دو خط چایی یک فنجان خاطره ...
و خاطره ای که دیگر نیست.
Download Telegram
برای اینکه ثابت کنی کسی را دوست داری، فقط دوستش داشته باش ...
هر کار اضافه دیگری شاید احساسش را خنج بیاندازد!
دوست داشتن ساده است ...

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گاه چیزی در خاطرت میگذرد
حالت را دگرگون میکند
لبخندی تازه میشود لابد
در میان خطوط خاطره ای دور.

#ای_لیا
@boiereihan
اعتماد به نفس خوب است، بیرحم بودن در شرایط سخت خوب است، اما گاهی باید ترسید. اینکه آدم اصلن نترسد خوب نیست. ترس یعنی احتیاط. ترس یعنی به کار گرفتن دقیقتر و بهتر حواس. ترس ضعف نیست. اتفاقن گاهی نترسیدن نشانه ضعف است، هرچند ترس جزء ذات آدمی ست، هرچقدر هم عده ای انکار کنند.

گاهی باید ترسید ...

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
شاعر الزامن درباره خودش نمینویسد, نویسنده الزامن درباره خودش نمینویسد درباره روابط خودش نمینویسد, درباره آدمهای اطرافش نمینویسد. درباره حسی مینویسد که ممکن است مخاطب را با خودش همراه کند. گاهی تو را مینشاند جای آدمهای ماجرا و تهش ممکن است توی قلبت حالی دگرگون شود. چیزی درونت جابجا شود. خاطره ای را روی لبهایت جان دهد, به حرکت وا بدارد جریان منجمد فراموش شده احساس خوشِ بودن ها را.
میپرسد: اینهائی که مینویسی سوژه یا سوژه های بیرونی دارند؟ میگویم : شما خودت را بگذار جای سوژه, فرض کن خودت هستی. اگر حالت را خوب کرد اگر لبخندی دوید روی لبهایت, اگر توی چشمهایت آتشی روشن کرد دعائی هم به حال این مسکین کن.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
میگوید کاش بشود فراموشش کرد, نمیشود ولی. شبیه مخدر است هی بیشتر میخواهی هی وابسته تر میشوی هی تشنه تر میشوی. میدانی نشدنی ست, میدانی سهم تو نیست میدانی همه اینها را, ولی نمیشود, نمیشود این لعنتی را فراموش کرد. نمیشود رهایش کرد ...
میگویم شبیه زخمی ست که هی تازه اش میکنی, دردت می آید ولی حال خوبی دارد این خراشیدن زخم. نمیخواهی خوب شود ولی یک جائی باید رهایش کنی. بگذاری زخم ببندد. هرچند جایش باقی میماند, گاهی نگاهش میکنی و دوباره خاطره تو را درون خلسه ای دردناک غوطه ور میکند.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
دوست داشتن شبیه باران است
میبارد و نمیپرسد که چرا کسی چتر ندارد ...

#ای_لیا
@boiereihan
گفت: وقت خدافظی نگاه کردم تو چشاش دستشو گرفتم صورتشو آورد جلو منم جای گوشه لبش لباشو بوسیدم. بعد رفت عقب دوباره سرمو بردم جلو لبشو بوسیدم و نگه داشتم. شیرین بود. خوشمزه بود. سرمو آوردم عقب. اینبار خودش سرشو آورد جلو لبامو بوسید. چشمامو بستم. یهو یادم افتاد توی خیابونیم, خلوت بود هرچند. رفت عقب. دستشو نمیخواستم ول کنم ولی ول کردم. رفت.

گفتم : اون سسِ انبه رو بده, نوشابه اضافه بگیرم؟ گفت: هوم! نوشابه رو گرفتم و گذاشتم جلوش و بعد گفتم: خب بعدش!
نگاه کرد به نصفه ساندویچ فلافل توی دستش و بعد گفت : هیچی همونجا گذاشتم بمونه, توی همون قاب رهاش کردم. گذاشتم اون حال خوب بمونه توی ذهنِ منجمد شده زمان. ترسیدم, حالم خیلی خوب بود ولی ترسیدم اون بوسه بعدها تبدیل بشه به عادت, تبدیل بشه به یک آئین تکراری.
فلافل رو ول کرد روی پیشخوان و رفت بیرون, ایستاده بود رو به خیابان و نگاه میکرد به زمین.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
شعری ندارم
ولیکن چای هست
به طعم یادآوری خاطرات
و لمس چند طره مویت
که آویزان کرده ای
از کناره گوشت.

#ای_لیا
@boiereihan
آنِ کسی باش که آنی دارد ...
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
اینکه زن بوی قرمه سبزی بدهد یا بوی قهوه یا اینکه اهل کافه و دنیای هنر و مافیهایش باشد یا اهل خانه داری و ظرایفش فرع مساله است اصل مساله این است که وقتی تکیه داده است توی بغلت و دستهایت را جمع کرده است توی سینه اش ضربان قلب تو را پشت قفسه سینه اش بشنود ... حس کند این حصار امن پابرجا میماند.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
کسی خبر ندارد
از ذهن آشفته فاحشه ای
که از خانه مشتری می آمد
و زیر پل حافظ به او تجاوز شد.

#ای_لیا
@boiereihan
هیاتی داشتیم که نه علم داشت و نه کتل و نه طبل و نه هیچ ساز کوبشی و بادی و چیزهای دیگر. چهار پنج تا پرچم بود فقط. دو تا ذاکر داشتیم که یکیشان کپی اصل غیرچینی سلیم موذن زاده میخواند, تا پشت میکروفن میگفت "اَبَلفضل" شور می افتاد داخل جمع. زنجیر زنان ردیف مرتب کنار خیابان خلوت می ایستادند و زنجیر میزدند. سرما و گرما همین بود. از این رداهای بلند مشکی می پوشیدیم. شبیه دشداشه. دسته بیرون بردن فقط برای روزهای تاسوعا و عاشورا بود. ذاکر میگفت همینجا هم صدای بلندگو ممکن است خلق الله را اذیت کند همه که قرار نیست عزاداری کنند بیرون رفتن و بستن راه مردم معصیت دارد. ولی جمعیت می آمد و مینشست جلوی خانه ای که ده روز محرم هیات آنجا برقرار بود. از فارس و کرد و لر. با دمِ ذاکر گریه میکردند. ذاکر ترکی مداحی میکرد ولی سوز داشت. آن فارس زبان هم توی قلبش سوز را میگرفت. ساده بود همه چیز, آن روزها هم مد بود رفتن توی دسته هائی که علم دارند. سر اینکه کدام دسته علم با تیغه های بیشتری دارد همیشه دعوا بود. ذاکر میگفت علم و کتل و چیرهای دیگر بدعت است, سر سپاه حسین پرچم داشت نه علم نه تبل نه هیچ چیز دیگری. ده سال پیش ذاکر مرد, هیات سال بعدش علی رغم مخالفتها مجهز شد به علم و طبل بزرگ یاماها و ... چیزهای دیگر. من به شوخی گفته بودم قصد جوانگرائی دارند. دوره ماها تمام شد. دیگر نرفتم. آخرین باری که هیات رفته ام ده سال پیش بوده هیچ جای دیگر هم آن صفا و سادگی را پیدا نکردم. دیگر نرفتم.

+ همه قرار نیست عزاداری کنند, همه قرار نیست بر مشرب و مسلک ما بروند, گاهی نگاه کنی میبینی فقط آزار خلق است و تهش هم هیچ معرفتی عاید کسی نمیشود.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
توی ترافیک بودن برای همه آدمها یک جور نیست. اینکه توی چه ماشینی نشسته باشی، چه کسی کنارت نشسته باشد ... چه حرفهایی زده شود، چه نگاههایی ردوبدل شود.
کیفیت ترافیک برای همه یکسان نیست!

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زندگی
دستان کودکی ست که طعم لبهای خدا را می دهد ...

#ای_لیا
@boiereihan
یک حالها و لحظه هایی هم داریم که بیان نمیکنیم، نمیخواهیم کسی را در لذتش شریک کنیم، مثل راه رفتن توی کوچه ای قدیمی با دیوارهای آجری و خشتی که باران هم توی پس زمینه اش دارد می بارد و بوی خشت و خاک و نم باران ذهنت را آرام میکند و لابد یک ترانه خاطره انگیز هم توی گوشی ات پلی کرده ای و ...
یک حالهایی هست نمیشود برایتان نوشت، شرح داد.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
"دوستت دارم" را باید یکهو پرت کرد توی صورت مخاطب، برق بگیردش. مهلت فکر کردن نداشته باشد. خون بدود توی صورتش. لبخندی ریز خودش را جا کند میان لبهایش. برای "دوستت دارم" دنبال مقدمه چینی نباش. بکوب توی صورتش.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
یک احساس نرم و لطیف
مثل قرار دادن چندتار موی آویزان
پشت گوشهای زنی ...
همینقدر تازه.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
رفتن همیشه یک جور نیست ...
یک جورش اینطور است که این پا و آن پا میکنی، سنگین قدم برمیداری گاهی سرت را میچرخانی، به این امید که پشت سرت آمده باشد و دست دراز کند و بازویت را بگیرد و شاید هم در آغوش بگیرد تو را و بگوید بمانی.
یک جور دیگرش هم اینطور است که وقتی خواب است میروی، می نشینی کنارش، نگاهش میکنی، خاطراتی را مرور میکنی، مردد میشوی اما بلند میشوی و میروی!
اما از همه تلختر آنی ست که میروی و کسی هم نیست که پشت سرت باشد و یا اینکه در خواب باشد، کسی نیست، تنهایی را ترک میکنی و میروی به آغوش یک تنهایی دیگر.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
هوم ...
تا مخاطب که باشد و آن حرف نانوشته را چگونه بخواند!

#ای_لیا
@boiereihan