ای‌لیا – Telegram
ای‌لیا
1.49K subscribers
765 photos
50 videos
36 files
59 links
دو خط چایی یک فنجان خاطره ...
و خاطره ای که دیگر نیست.
Download Telegram
گفت: وقت خدافظی نگاه کردم تو چشاش دستشو گرفتم صورتشو آورد جلو منم جای گوشه لبش لباشو بوسیدم. بعد رفت عقب دوباره سرمو بردم جلو لبشو بوسیدم و نگه داشتم. شیرین بود. خوشمزه بود. سرمو آوردم عقب. اینبار خودش سرشو آورد جلو لبامو بوسید. چشمامو بستم. یهو یادم افتاد توی خیابونیم, خلوت بود هرچند. رفت عقب. دستشو نمیخواستم ول کنم ولی ول کردم. رفت.

گفتم : اون سسِ انبه رو بده, نوشابه اضافه بگیرم؟ گفت: هوم! نوشابه رو گرفتم و گذاشتم جلوش و بعد گفتم: خب بعدش!
نگاه کرد به نصفه ساندویچ فلافل توی دستش و بعد گفت : هیچی همونجا گذاشتم بمونه, توی همون قاب رهاش کردم. گذاشتم اون حال خوب بمونه توی ذهنِ منجمد شده زمان. ترسیدم, حالم خیلی خوب بود ولی ترسیدم اون بوسه بعدها تبدیل بشه به عادت, تبدیل بشه به یک آئین تکراری.
فلافل رو ول کرد روی پیشخوان و رفت بیرون, ایستاده بود رو به خیابان و نگاه میکرد به زمین.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
شعری ندارم
ولیکن چای هست
به طعم یادآوری خاطرات
و لمس چند طره مویت
که آویزان کرده ای
از کناره گوشت.

#ای_لیا
@boiereihan
آنِ کسی باش که آنی دارد ...
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
اینکه زن بوی قرمه سبزی بدهد یا بوی قهوه یا اینکه اهل کافه و دنیای هنر و مافیهایش باشد یا اهل خانه داری و ظرایفش فرع مساله است اصل مساله این است که وقتی تکیه داده است توی بغلت و دستهایت را جمع کرده است توی سینه اش ضربان قلب تو را پشت قفسه سینه اش بشنود ... حس کند این حصار امن پابرجا میماند.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
کسی خبر ندارد
از ذهن آشفته فاحشه ای
که از خانه مشتری می آمد
و زیر پل حافظ به او تجاوز شد.

#ای_لیا
@boiereihan
هیاتی داشتیم که نه علم داشت و نه کتل و نه طبل و نه هیچ ساز کوبشی و بادی و چیزهای دیگر. چهار پنج تا پرچم بود فقط. دو تا ذاکر داشتیم که یکیشان کپی اصل غیرچینی سلیم موذن زاده میخواند, تا پشت میکروفن میگفت "اَبَلفضل" شور می افتاد داخل جمع. زنجیر زنان ردیف مرتب کنار خیابان خلوت می ایستادند و زنجیر میزدند. سرما و گرما همین بود. از این رداهای بلند مشکی می پوشیدیم. شبیه دشداشه. دسته بیرون بردن فقط برای روزهای تاسوعا و عاشورا بود. ذاکر میگفت همینجا هم صدای بلندگو ممکن است خلق الله را اذیت کند همه که قرار نیست عزاداری کنند بیرون رفتن و بستن راه مردم معصیت دارد. ولی جمعیت می آمد و مینشست جلوی خانه ای که ده روز محرم هیات آنجا برقرار بود. از فارس و کرد و لر. با دمِ ذاکر گریه میکردند. ذاکر ترکی مداحی میکرد ولی سوز داشت. آن فارس زبان هم توی قلبش سوز را میگرفت. ساده بود همه چیز, آن روزها هم مد بود رفتن توی دسته هائی که علم دارند. سر اینکه کدام دسته علم با تیغه های بیشتری دارد همیشه دعوا بود. ذاکر میگفت علم و کتل و چیرهای دیگر بدعت است, سر سپاه حسین پرچم داشت نه علم نه تبل نه هیچ چیز دیگری. ده سال پیش ذاکر مرد, هیات سال بعدش علی رغم مخالفتها مجهز شد به علم و طبل بزرگ یاماها و ... چیزهای دیگر. من به شوخی گفته بودم قصد جوانگرائی دارند. دوره ماها تمام شد. دیگر نرفتم. آخرین باری که هیات رفته ام ده سال پیش بوده هیچ جای دیگر هم آن صفا و سادگی را پیدا نکردم. دیگر نرفتم.

+ همه قرار نیست عزاداری کنند, همه قرار نیست بر مشرب و مسلک ما بروند, گاهی نگاه کنی میبینی فقط آزار خلق است و تهش هم هیچ معرفتی عاید کسی نمیشود.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
توی ترافیک بودن برای همه آدمها یک جور نیست. اینکه توی چه ماشینی نشسته باشی، چه کسی کنارت نشسته باشد ... چه حرفهایی زده شود، چه نگاههایی ردوبدل شود.
کیفیت ترافیک برای همه یکسان نیست!

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زندگی
دستان کودکی ست که طعم لبهای خدا را می دهد ...

#ای_لیا
@boiereihan
یک حالها و لحظه هایی هم داریم که بیان نمیکنیم، نمیخواهیم کسی را در لذتش شریک کنیم، مثل راه رفتن توی کوچه ای قدیمی با دیوارهای آجری و خشتی که باران هم توی پس زمینه اش دارد می بارد و بوی خشت و خاک و نم باران ذهنت را آرام میکند و لابد یک ترانه خاطره انگیز هم توی گوشی ات پلی کرده ای و ...
یک حالهایی هست نمیشود برایتان نوشت، شرح داد.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
"دوستت دارم" را باید یکهو پرت کرد توی صورت مخاطب، برق بگیردش. مهلت فکر کردن نداشته باشد. خون بدود توی صورتش. لبخندی ریز خودش را جا کند میان لبهایش. برای "دوستت دارم" دنبال مقدمه چینی نباش. بکوب توی صورتش.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
یک احساس نرم و لطیف
مثل قرار دادن چندتار موی آویزان
پشت گوشهای زنی ...
همینقدر تازه.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
رفتن همیشه یک جور نیست ...
یک جورش اینطور است که این پا و آن پا میکنی، سنگین قدم برمیداری گاهی سرت را میچرخانی، به این امید که پشت سرت آمده باشد و دست دراز کند و بازویت را بگیرد و شاید هم در آغوش بگیرد تو را و بگوید بمانی.
یک جور دیگرش هم اینطور است که وقتی خواب است میروی، می نشینی کنارش، نگاهش میکنی، خاطراتی را مرور میکنی، مردد میشوی اما بلند میشوی و میروی!
اما از همه تلختر آنی ست که میروی و کسی هم نیست که پشت سرت باشد و یا اینکه در خواب باشد، کسی نیست، تنهایی را ترک میکنی و میروی به آغوش یک تنهایی دیگر.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
هوم ...
تا مخاطب که باشد و آن حرف نانوشته را چگونه بخواند!

#ای_لیا
@boiereihan
از میانه(یِ) جمع, میلِ ما به تو بود, همین توئی که نبودی ...

#ای_لیا
@boiereihan
ازم پرسید از بین تمام تِرکها و آهنگها و ترانه هائی که گوش دادی اگر بخوای یکی رو انتخاب کنی اون کدومه؟ یه خرده فکر کردم و بعد گفتم " طلوع آتشِ ونجلیز". وقتی گفت "هان؟!" فهمیدم یه جائی توی تاریخ توی بچگی توی جمعه شبها پشت تیتراژ اول برنامه ورزش از شبکه دو جا موندم. گم شدم و کسی هم پیدام نکرد.
یه هفته منتظر میموندم تا جمعه بیاد و ساعت نه شب اون تیتراژِ دل انگیز رو بشنوم که چند سال بعدش تو دهه هفتاد فهمیدم اسمش طلوع آتشه و یه بابائی به اسم ونجلیز ساخته. تو نوار فروشی های انقلاب هم بالاخره پیداش کردم. سال هفتادو پنج.
یه تک لحطه هائی توی زندگیهامون هست که هیچ رویداد خاصی توشون رخ ندادن هیچ اتفاقی توشون رخ نداده ولی تو ذهنمون حک میشن. گاهی همراه با صدا و آهنگه, حال خوبی دارن. برای من جمعه شبها ساعت نه هی بازتکرار میشه. حتی بعد از بیست و سه سال که دیگه اون برنامه پخش نمیشه. من یه جائی اونجا جا موندم. هنوز بزرگ نشدم.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زندگی را همیشه نمیشود جمع زد و یا ضرب کرد، گاهی نیاز به تفریق و تقسیم هم پیدا میکنیم!

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
ما بیشترمان هیچ استعداد خاصی نداریم، هرچند اغلب اوقات ادای استعداد داشتن را در می آوریم، اما بعضی هامان یاد گرفته ایم که دنیایمان را خودمان می سازیم، دنیایمان را نمی سپاریم به دست شرایط و جبر روزگار. به دست شانس!
توی دبیرستان هیچگاه به مخیله ام خطور هم نمیکرد که قرار است روزی دانشگاه بروم، آن هم دانشگاه دولتی. هرچند سعی در درس خواندن هم نداشتم، مدتی پی فوتبال بودم و چند صباحی هم دنبال تراشکاری. انگار پذیرفته بودم در سرنوشت من چیزی به اسم دانشگاه رفتن نیست و باید جبر محتوم را بپذیرم. سال چهارم که برای ما نظام قدیم های آن دوران شش ماه بود هم به علافی و دودر کردن مدرسه گذشت. کنکور را که دادیم رفتم پی گرفتن دفترچه خدمت. نتایج که آمد باورم نمیشد. رتبه پنج هزارو هفتصدو شصت و شش(5766) ریاضی! باور که هیچ، پدرم فکر میکرد شوخی میکنم، تا چند نفر دیگر تائید نکردند باز باور نکرد، تمام داشته هایم همان چندماه خواندن بود، و چیزهائی که از سر کلاس به یاد داشتم. همانجا فهمیدم میشود زندگی را تغییر داد. تصمیم گرفتم یک سال دیگر بمانم، یک سال را تمامن که نه ولی متناوب درس خواندم، به هنر و سینما هم علاقه مند بودم که شرحش را پیشتر داده ام. در کنکور هنر رتبه ام هشتادو یک (81) شد و در ریاضی هزارو پانصدوپنجاه و یک(1551). آنروز که کارنامه ها را از دانشگاه شریف میگرفتم، دانشجوی اتو کشیده که از پشت نرده ها کارنامه ها را میداد دستم گفت : به قیافت نمیاد کارنامه خودت باشه! خودتی؟
بله تغیر همینطور است، به قیافه هایمان نمیآید گاهی، ولی تغییر را خودمان ایجاد میکنیم، نه شانس، نه سرنوشت و نه هیچ کوفت دیگری!بعضی وقتها ما همونی هستیم که هیچ کس انتظارشو نداره بتونیم کاری کنیم ولی باید باور کنیم که میتونیم.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
یکی هم باید باشد، یکی که بشود با او حرفهای لایه دار زد، حرفهای چیزدار، حرفهائی که به هرکسی نمیشود گفت ...

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
توی تمرینات ورزشی نقطه ای هست که من دوست دارم بهش بگم دروازه جهنم. مربی ای داشتم که این اسم رو گذاشته بود روش. یه سری هم میگن نقطه بی بازگشت.

تمرینات فوتبال رو پانزده سالگی شروع کردم. چند روز از تمرینات که گذشت هنوز نمیتونستم از قله تنفسی رد بشم. اونجایی که سینه هات شروع به سوختن میکنن، طعم خون میپیچه تو گلوت. پهلوهام درد میگرفت بعد شل میکردم و می ایستادم. مربیم پسرعموم بود. اومد گفت تا از دروازه جهنم رد نشی هیچ پخی نمیشی! 

"دروازه جهنم کجاست؟"

"دروازه جهنم جاییه که اوشکولا ازش رد نمیشن!"

دو هفته بعد ول کردم تمرینات رو. یه روز عصر پسرعمو با موتور گازیش اومد دنبالم رفتیم زمین خاکی. گفت بدو. جا خوردم. کمربندشو در آورد و کشید به پاهام. با همون شلوار و پیراهن دوییدم. دمپایی ها رو کندم و پابرهنه رو خاک رس میدوییدم. اونم با کمربند دنبالم! موتورو برداشته بود و افتاده بود دنبالم. مثل اسب میدوییدم. اصلن نفهمیدم چی شد. یک ربعی میدوییدم. سینه ام میسوخت خون جمع شده بود تو گلوم ولی میدوییدم. چند دقیقه بعد انگار همه چیز آروم شد. نه سوزش سینه ای نه خونی توی گلو. پهلوهام درد نمیکرد. پسرعمو دیگه دنبالم نمیکرد. از دروازه جهنم رد شده بودم. موتورو روشن کرد و رفت، داد زد : فردا مثل بچه آدم بیا سر تمرین.

توی زندگی واقعی هم از این نقاط بدون بازگشت هست. از این دروازه های جهنم. یه جاهایی هست کم میاریم. میخوایم ول کنیم ولی اگر ادامه بدیم، سوختن سینه رو ندیده بگیریم، خون توی گلو رو تف کنیم، چند دقیقه بعد همه چیز آروم میشه. سرازیری میشه ...

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan