ای‌لیا – Telegram
ای‌لیا
1.49K subscribers
765 photos
50 videos
36 files
59 links
دو خط چایی یک فنجان خاطره ...
و خاطره ای که دیگر نیست.
Download Telegram
زندگی را همیشه نمیشود جمع زد و یا ضرب کرد، گاهی نیاز به تفریق و تقسیم هم پیدا میکنیم!

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
ما بیشترمان هیچ استعداد خاصی نداریم، هرچند اغلب اوقات ادای استعداد داشتن را در می آوریم، اما بعضی هامان یاد گرفته ایم که دنیایمان را خودمان می سازیم، دنیایمان را نمی سپاریم به دست شرایط و جبر روزگار. به دست شانس!
توی دبیرستان هیچگاه به مخیله ام خطور هم نمیکرد که قرار است روزی دانشگاه بروم، آن هم دانشگاه دولتی. هرچند سعی در درس خواندن هم نداشتم، مدتی پی فوتبال بودم و چند صباحی هم دنبال تراشکاری. انگار پذیرفته بودم در سرنوشت من چیزی به اسم دانشگاه رفتن نیست و باید جبر محتوم را بپذیرم. سال چهارم که برای ما نظام قدیم های آن دوران شش ماه بود هم به علافی و دودر کردن مدرسه گذشت. کنکور را که دادیم رفتم پی گرفتن دفترچه خدمت. نتایج که آمد باورم نمیشد. رتبه پنج هزارو هفتصدو شصت و شش(5766) ریاضی! باور که هیچ، پدرم فکر میکرد شوخی میکنم، تا چند نفر دیگر تائید نکردند باز باور نکرد، تمام داشته هایم همان چندماه خواندن بود، و چیزهائی که از سر کلاس به یاد داشتم. همانجا فهمیدم میشود زندگی را تغییر داد. تصمیم گرفتم یک سال دیگر بمانم، یک سال را تمامن که نه ولی متناوب درس خواندم، به هنر و سینما هم علاقه مند بودم که شرحش را پیشتر داده ام. در کنکور هنر رتبه ام هشتادو یک (81) شد و در ریاضی هزارو پانصدوپنجاه و یک(1551). آنروز که کارنامه ها را از دانشگاه شریف میگرفتم، دانشجوی اتو کشیده که از پشت نرده ها کارنامه ها را میداد دستم گفت : به قیافت نمیاد کارنامه خودت باشه! خودتی؟
بله تغیر همینطور است، به قیافه هایمان نمیآید گاهی، ولی تغییر را خودمان ایجاد میکنیم، نه شانس، نه سرنوشت و نه هیچ کوفت دیگری!بعضی وقتها ما همونی هستیم که هیچ کس انتظارشو نداره بتونیم کاری کنیم ولی باید باور کنیم که میتونیم.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
یکی هم باید باشد، یکی که بشود با او حرفهای لایه دار زد، حرفهای چیزدار، حرفهائی که به هرکسی نمیشود گفت ...

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
توی تمرینات ورزشی نقطه ای هست که من دوست دارم بهش بگم دروازه جهنم. مربی ای داشتم که این اسم رو گذاشته بود روش. یه سری هم میگن نقطه بی بازگشت.

تمرینات فوتبال رو پانزده سالگی شروع کردم. چند روز از تمرینات که گذشت هنوز نمیتونستم از قله تنفسی رد بشم. اونجایی که سینه هات شروع به سوختن میکنن، طعم خون میپیچه تو گلوت. پهلوهام درد میگرفت بعد شل میکردم و می ایستادم. مربیم پسرعموم بود. اومد گفت تا از دروازه جهنم رد نشی هیچ پخی نمیشی! 

"دروازه جهنم کجاست؟"

"دروازه جهنم جاییه که اوشکولا ازش رد نمیشن!"

دو هفته بعد ول کردم تمرینات رو. یه روز عصر پسرعمو با موتور گازیش اومد دنبالم رفتیم زمین خاکی. گفت بدو. جا خوردم. کمربندشو در آورد و کشید به پاهام. با همون شلوار و پیراهن دوییدم. دمپایی ها رو کندم و پابرهنه رو خاک رس میدوییدم. اونم با کمربند دنبالم! موتورو برداشته بود و افتاده بود دنبالم. مثل اسب میدوییدم. اصلن نفهمیدم چی شد. یک ربعی میدوییدم. سینه ام میسوخت خون جمع شده بود تو گلوم ولی میدوییدم. چند دقیقه بعد انگار همه چیز آروم شد. نه سوزش سینه ای نه خونی توی گلو. پهلوهام درد نمیکرد. پسرعمو دیگه دنبالم نمیکرد. از دروازه جهنم رد شده بودم. موتورو روشن کرد و رفت، داد زد : فردا مثل بچه آدم بیا سر تمرین.

توی زندگی واقعی هم از این نقاط بدون بازگشت هست. از این دروازه های جهنم. یه جاهایی هست کم میاریم. میخوایم ول کنیم ولی اگر ادامه بدیم، سوختن سینه رو ندیده بگیریم، خون توی گلو رو تف کنیم، چند دقیقه بعد همه چیز آروم میشه. سرازیری میشه ...

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
ساعت دو صبح پیرمرد رفتگر نشسته است است روی سکوی خانه ای در خیابان نیاوران، لیوانی چایی در دست راست، فلاسک چای و جارو پایین پایش، ساعد دست چپ روی زانوی چپش.
نگه میدارم. از همانجا توی ماشین نگاهش میکنم. چای را آرام آرام مینوشد. هرازگاهی به لیوان چای نگاه میکند. چای که تمام میشود لیوان را همانجا میگذارد روی سکو. جارو را برمیدارد. میرود ...
چقدر دوست دارم یکبار هم شده اینطور چای بخورم. ساعت دو صبح توی یک خیابان.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
آدمی ست دیگر
دوست دارد کسی باشد که طعم احساسش را بفهمد ...

#ای_لیا
@boiereihan
✔️ برای فرستادن داستان فقط تا پایان آبان‌ماه فرصت دارید.

✔️ آیین‌نامه‌ی شرکت در مسابقه را در لینک زیر بخوانید:

http://khabgard.com/1475

@KhabGard
عاشق شدند، ازدواج کردن، بچه دار شدند، عادت کردند ...

#ای_لیا
@boiereihan
آنکه بیشتر میداند رنج بیشتری میکشد, تنهائی عمیقتری را تجربه میکند. تفاوت رنج می آورد, تو را وا میدارد زخم را پنهان کنی. درد را نگه داری برای خودت.

#ای_لیا
@boiereihan
یکبار توی شرکت صحبت کتک زدن شد و تربیت فرزند و اینها، بعد رفتند سراغ خاطراتشان از کتک خوردن و تنبیه، یکیشان گفت سخت ترین تنبیه برای ما زندانی شدن توی اتاقمان بود. آن یکی گفت چندتایی پشتمان میزدند، الباقی هم توی همین مایه ها، لیوان چای دستم بود گوش میکردم یکی از بچه ها پرسید : مهندس به شما نمیاد پدرتون اهل کتک و تنبیه بوده باشه!
همونطور که توی قندون دنبال کوچکترین قطعه قند بودم گفتم: نه بابا! تنبیه کجا بود. بیشتر آموزش بود. مثلن یه بار اومد خونه، ما یه غلطی کرده بودیم با داداشم. مارو برد حیاط . یکی یه کپسول گاز داد دستمون بالا بگیریم، بعد گفت یه پاتون رو هم بالا بگیرید. بعد پامون زمین می اومد با شلنگ میزد.
سرمو آوردم بالا دیدم اینا آب دهنشون گیر کرده نمیتونن قورت بدن گفنم : البته خب الان خیلی با هم رفیقیم، هنوزم گاهی دوست داره بهمون آموزش بده ولی خب دیگه ما دم دستش نیستیم خیلی!

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
میپرسد: چطوری؟
میگویم : مثل همیشه. بی خیال. خوب. یا حداقل ادایش را خوب در می آورم.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
من اناري را ، مي كنم دانه ، به دل مي گويم :
خوب بود اين مردم ، دانه هاي دلشان پيدا بود.
اگر شاعر به آرزويش برسد و دانه هاي دل مردم پيدا باشد ، چه اتفاقي مي افتد :
مي پرد در چشمم آب انار: اشك مي ريزم.
مادرم مي خندد

سهراب سپهری

اینستاگرام من iliya.7
@boiereihan
اپیزود اول :

زن نشسته است کنار پنجره کافه، دست راستش را گذاشته است روی میز و از پشت خانه های کوچک پرده توری نازک، تصاویر گنگ و مبهمی می بیند از ماشین ها و آدمهائی که در ترافیک چهار راه ولیعصر در هم حل میشوند!
اینطور مواقع باران هم باید ببارد لابد، سیگار هم که نباشد بار احساسی فضا به اندازه کافی نمی کشد، یک اسپرسوی تلخ هم که تا نیمه خورده شده و تکه ای هم از کیک که الان یادم نمی آید چیست! صدای ممتد زنگ گوشی همراه پخش میشود در فضای از سکوت خفه شده ی کافه!
زن نگاهی می کند، گوشی را بر می گرداند، در پس زمینه گوشی، عکس مردی می ریزد روی میز!

اپیزود دوم :

میدان انقلاب و آدمهائی که نمیدانند کجا میروند، مردی مدام ساعتش را نگاه میکند، دست میکند توی جیب های کاپشن پی چیزی می گردد، یادش می آید سیگار نمی کشد! مدتی ست نمی کشد، خودش هم نمی کشد، کلن زندگی اش نمی کشد!
گوشی همراه را بیرون می آورد و شماره ای را می گیرد، گوشی را می چسباند به گوش سرخ شده اش! تصویر کلوزآپی از چشمهای مرد دیده میشود!
پشت خط زنی جواب میدهد ، مرد می خندد، به سمت پارک لاله، خیابان کارگر را بالا میرود!

اپیزود سوم :

زن توی آشپرخانه است، مرد نشسته است روی کاناپه، کانال های تلوزیون را بالا و پائین می کند. زن نگاه میکند به تصویر قاب شده شب در پنجره آشپزخانه!

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گاه زندگی
یک حادثه کوتاه است
که در اتوبوسی که از تجریش می آمد
اتفاق افتاده بود!

#ای_لیا
@boiereihan
‏میدونی چرا مردم خشونت رو دوست دارن, برای اینکه حس خوبی بهشون میده!

فیلمِ the imitation game
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan