Forwarded from ایلیا
توی تمرینات ورزشی نقطه ای هست که من دوست دارم بهش بگم دروازه جهنم. مربی ای داشتم که این اسم رو گذاشته بود روش. یه سری هم میگن نقطه بی بازگشت.
تمرینات فوتبال رو پانزده سالگی شروع کردم. چند روز از تمرینات که گذشت هنوز نمیتونستم از قله تنفسی رد بشم. اونجایی که سینه هات شروع به سوختن میکنن، طعم خون میپیچه تو گلوت. پهلوهام درد میگرفت بعد شل میکردم و می ایستادم. مربیم پسرعموم بود. اومد گفت تا از دروازه جهنم رد نشی هیچ پخی نمیشی!
"دروازه جهنم کجاست؟"
"دروازه جهنم جاییه که اوشکولا ازش رد نمیشن!"
دو هفته بعد ول کردم تمرینات رو. یه روز عصر پسرعمو با موتور گازیش اومد دنبالم رفتیم زمین خاکی. گفت بدو. جا خوردم. کمربندشو در آورد و کشید به پاهام. با همون شلوار و پیراهن دوییدم. دمپایی ها رو کندم و پابرهنه رو خاک رس میدوییدم. اونم با کمربند دنبالم! موتورو برداشته بود و افتاده بود دنبالم. مثل اسب میدوییدم. اصلن نفهمیدم چی شد. یک ربعی میدوییدم. سینه ام میسوخت خون جمع شده بود تو گلوم ولی میدوییدم. چند دقیقه بعد انگار همه چیز آروم شد. نه سوزش سینه ای نه خونی توی گلو. پهلوهام درد نمیکرد. پسرعمو دیگه دنبالم نمیکرد. از دروازه جهنم رد شده بودم. موتورو روشن کرد و رفت، داد زد : فردا مثل بچه آدم بیا سر تمرین.
توی زندگی واقعی هم از این نقاط بدون بازگشت هست. از این دروازه های جهنم. یه جاهایی هست کم میاریم. میخوایم ول کنیم ولی اگر ادامه بدیم، سوختن سینه رو ندیده بگیریم، خون توی گلو رو تف کنیم، چند دقیقه بعد همه چیز آروم میشه. سرازیری میشه ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
تمرینات فوتبال رو پانزده سالگی شروع کردم. چند روز از تمرینات که گذشت هنوز نمیتونستم از قله تنفسی رد بشم. اونجایی که سینه هات شروع به سوختن میکنن، طعم خون میپیچه تو گلوت. پهلوهام درد میگرفت بعد شل میکردم و می ایستادم. مربیم پسرعموم بود. اومد گفت تا از دروازه جهنم رد نشی هیچ پخی نمیشی!
"دروازه جهنم کجاست؟"
"دروازه جهنم جاییه که اوشکولا ازش رد نمیشن!"
دو هفته بعد ول کردم تمرینات رو. یه روز عصر پسرعمو با موتور گازیش اومد دنبالم رفتیم زمین خاکی. گفت بدو. جا خوردم. کمربندشو در آورد و کشید به پاهام. با همون شلوار و پیراهن دوییدم. دمپایی ها رو کندم و پابرهنه رو خاک رس میدوییدم. اونم با کمربند دنبالم! موتورو برداشته بود و افتاده بود دنبالم. مثل اسب میدوییدم. اصلن نفهمیدم چی شد. یک ربعی میدوییدم. سینه ام میسوخت خون جمع شده بود تو گلوم ولی میدوییدم. چند دقیقه بعد انگار همه چیز آروم شد. نه سوزش سینه ای نه خونی توی گلو. پهلوهام درد نمیکرد. پسرعمو دیگه دنبالم نمیکرد. از دروازه جهنم رد شده بودم. موتورو روشن کرد و رفت، داد زد : فردا مثل بچه آدم بیا سر تمرین.
توی زندگی واقعی هم از این نقاط بدون بازگشت هست. از این دروازه های جهنم. یه جاهایی هست کم میاریم. میخوایم ول کنیم ولی اگر ادامه بدیم، سوختن سینه رو ندیده بگیریم، خون توی گلو رو تف کنیم، چند دقیقه بعد همه چیز آروم میشه. سرازیری میشه ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
ساعت دو صبح پیرمرد رفتگر نشسته است است روی سکوی خانه ای در خیابان نیاوران، لیوانی چایی در دست راست، فلاسک چای و جارو پایین پایش، ساعد دست چپ روی زانوی چپش.
نگه میدارم. از همانجا توی ماشین نگاهش میکنم. چای را آرام آرام مینوشد. هرازگاهی به لیوان چای نگاه میکند. چای که تمام میشود لیوان را همانجا میگذارد روی سکو. جارو را برمیدارد. میرود ...
چقدر دوست دارم یکبار هم شده اینطور چای بخورم. ساعت دو صبح توی یک خیابان.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
نگه میدارم. از همانجا توی ماشین نگاهش میکنم. چای را آرام آرام مینوشد. هرازگاهی به لیوان چای نگاه میکند. چای که تمام میشود لیوان را همانجا میگذارد روی سکو. جارو را برمیدارد. میرود ...
چقدر دوست دارم یکبار هم شده اینطور چای بخورم. ساعت دو صبح توی یک خیابان.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from Khabgard | خوابگرد
✔️ برای فرستادن داستان فقط تا پایان آبانماه فرصت دارید.
✔️ آییننامهی شرکت در مسابقه را در لینک زیر بخوانید:
http://khabgard.com/1475
@KhabGard
✔️ آییننامهی شرکت در مسابقه را در لینک زیر بخوانید:
http://khabgard.com/1475
@KhabGard
آنکه بیشتر میداند رنج بیشتری میکشد, تنهائی عمیقتری را تجربه میکند. تفاوت رنج می آورد, تو را وا میدارد زخم را پنهان کنی. درد را نگه داری برای خودت.
#ای_لیا
@boiereihan
#ای_لیا
@boiereihan
یکبار توی شرکت صحبت کتک زدن شد و تربیت فرزند و اینها، بعد رفتند سراغ خاطراتشان از کتک خوردن و تنبیه، یکیشان گفت سخت ترین تنبیه برای ما زندانی شدن توی اتاقمان بود. آن یکی گفت چندتایی پشتمان میزدند، الباقی هم توی همین مایه ها، لیوان چای دستم بود گوش میکردم یکی از بچه ها پرسید : مهندس به شما نمیاد پدرتون اهل کتک و تنبیه بوده باشه!
همونطور که توی قندون دنبال کوچکترین قطعه قند بودم گفتم: نه بابا! تنبیه کجا بود. بیشتر آموزش بود. مثلن یه بار اومد خونه، ما یه غلطی کرده بودیم با داداشم. مارو برد حیاط . یکی یه کپسول گاز داد دستمون بالا بگیریم، بعد گفت یه پاتون رو هم بالا بگیرید. بعد پامون زمین می اومد با شلنگ میزد.
سرمو آوردم بالا دیدم اینا آب دهنشون گیر کرده نمیتونن قورت بدن گفنم : البته خب الان خیلی با هم رفیقیم، هنوزم گاهی دوست داره بهمون آموزش بده ولی خب دیگه ما دم دستش نیستیم خیلی!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
همونطور که توی قندون دنبال کوچکترین قطعه قند بودم گفتم: نه بابا! تنبیه کجا بود. بیشتر آموزش بود. مثلن یه بار اومد خونه، ما یه غلطی کرده بودیم با داداشم. مارو برد حیاط . یکی یه کپسول گاز داد دستمون بالا بگیریم، بعد گفت یه پاتون رو هم بالا بگیرید. بعد پامون زمین می اومد با شلنگ میزد.
سرمو آوردم بالا دیدم اینا آب دهنشون گیر کرده نمیتونن قورت بدن گفنم : البته خب الان خیلی با هم رفیقیم، هنوزم گاهی دوست داره بهمون آموزش بده ولی خب دیگه ما دم دستش نیستیم خیلی!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
میپرسد: چطوری؟
میگویم : مثل همیشه. بی خیال. خوب. یا حداقل ادایش را خوب در می آورم.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
میگویم : مثل همیشه. بی خیال. خوب. یا حداقل ادایش را خوب در می آورم.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
من اناري را ، مي كنم دانه ، به دل مي گويم :
خوب بود اين مردم ، دانه هاي دلشان پيدا بود.
اگر شاعر به آرزويش برسد و دانه هاي دل مردم پيدا باشد ، چه اتفاقي مي افتد :
مي پرد در چشمم آب انار: اشك مي ريزم.
مادرم مي خندد
سهراب سپهری
اینستاگرام من iliya.7
@boiereihan
خوب بود اين مردم ، دانه هاي دلشان پيدا بود.
اگر شاعر به آرزويش برسد و دانه هاي دل مردم پيدا باشد ، چه اتفاقي مي افتد :
مي پرد در چشمم آب انار: اشك مي ريزم.
مادرم مي خندد
سهراب سپهری
اینستاگرام من iliya.7
@boiereihan
اپیزود اول :
زن نشسته است کنار پنجره کافه، دست راستش را گذاشته است روی میز و از پشت خانه های کوچک پرده توری نازک، تصاویر گنگ و مبهمی می بیند از ماشین ها و آدمهائی که در ترافیک چهار راه ولیعصر در هم حل میشوند!
اینطور مواقع باران هم باید ببارد لابد، سیگار هم که نباشد بار احساسی فضا به اندازه کافی نمی کشد، یک اسپرسوی تلخ هم که تا نیمه خورده شده و تکه ای هم از کیک که الان یادم نمی آید چیست! صدای ممتد زنگ گوشی همراه پخش میشود در فضای از سکوت خفه شده ی کافه!
زن نگاهی می کند، گوشی را بر می گرداند، در پس زمینه گوشی، عکس مردی می ریزد روی میز!
اپیزود دوم :
میدان انقلاب و آدمهائی که نمیدانند کجا میروند، مردی مدام ساعتش را نگاه میکند، دست میکند توی جیب های کاپشن پی چیزی می گردد، یادش می آید سیگار نمی کشد! مدتی ست نمی کشد، خودش هم نمی کشد، کلن زندگی اش نمی کشد!
گوشی همراه را بیرون می آورد و شماره ای را می گیرد، گوشی را می چسباند به گوش سرخ شده اش! تصویر کلوزآپی از چشمهای مرد دیده میشود!
پشت خط زنی جواب میدهد ، مرد می خندد، به سمت پارک لاله، خیابان کارگر را بالا میرود!
اپیزود سوم :
زن توی آشپرخانه است، مرد نشسته است روی کاناپه، کانال های تلوزیون را بالا و پائین می کند. زن نگاه میکند به تصویر قاب شده شب در پنجره آشپزخانه!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زن نشسته است کنار پنجره کافه، دست راستش را گذاشته است روی میز و از پشت خانه های کوچک پرده توری نازک، تصاویر گنگ و مبهمی می بیند از ماشین ها و آدمهائی که در ترافیک چهار راه ولیعصر در هم حل میشوند!
اینطور مواقع باران هم باید ببارد لابد، سیگار هم که نباشد بار احساسی فضا به اندازه کافی نمی کشد، یک اسپرسوی تلخ هم که تا نیمه خورده شده و تکه ای هم از کیک که الان یادم نمی آید چیست! صدای ممتد زنگ گوشی همراه پخش میشود در فضای از سکوت خفه شده ی کافه!
زن نگاهی می کند، گوشی را بر می گرداند، در پس زمینه گوشی، عکس مردی می ریزد روی میز!
اپیزود دوم :
میدان انقلاب و آدمهائی که نمیدانند کجا میروند، مردی مدام ساعتش را نگاه میکند، دست میکند توی جیب های کاپشن پی چیزی می گردد، یادش می آید سیگار نمی کشد! مدتی ست نمی کشد، خودش هم نمی کشد، کلن زندگی اش نمی کشد!
گوشی همراه را بیرون می آورد و شماره ای را می گیرد، گوشی را می چسباند به گوش سرخ شده اش! تصویر کلوزآپی از چشمهای مرد دیده میشود!
پشت خط زنی جواب میدهد ، مرد می خندد، به سمت پارک لاله، خیابان کارگر را بالا میرود!
اپیزود سوم :
زن توی آشپرخانه است، مرد نشسته است روی کاناپه، کانال های تلوزیون را بالا و پائین می کند. زن نگاه میکند به تصویر قاب شده شب در پنجره آشپزخانه!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
میدونی چرا مردم خشونت رو دوست دارن, برای اینکه حس خوبی بهشون میده!
فیلمِ the imitation game
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
فیلمِ the imitation game
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
مهندس : من زن قهوه چی تا حالا ندیده بودم!
زن قهوه چی: دور از جانت زیر بوته به دنیا اومدی؟
مهندس: بله؟!
زن قهوه چی: میگم دور از جانت زیر بوته به دنیا اومدی؟
پس کی این چایی رو جلوی دست پدرت میذاره...
مهندس: معلومه مادرم
زن قهوه چی: پس چرا میگی زن قهوه چی ندیده بودم؟
زن ها همش زن قهوه چی ان دیگه. سه شغله ان....روز ها کارگرن....غروب ها قهوه چی ان....شب ها همه باهم همکارن!!
باد ما را خواهد برد - عباس کیارستمی
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
زن قهوه چی: دور از جانت زیر بوته به دنیا اومدی؟
مهندس: بله؟!
زن قهوه چی: میگم دور از جانت زیر بوته به دنیا اومدی؟
پس کی این چایی رو جلوی دست پدرت میذاره...
مهندس: معلومه مادرم
زن قهوه چی: پس چرا میگی زن قهوه چی ندیده بودم؟
زن ها همش زن قهوه چی ان دیگه. سه شغله ان....روز ها کارگرن....غروب ها قهوه چی ان....شب ها همه باهم همکارن!!
باد ما را خواهد برد - عباس کیارستمی
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
دوباره محرم شد و عده ای نشسته اند و حساب میکنند فلان شب نذری دادن فلان قدر تومن میشود، یک شب غذای ما ایرانی ها چقدر میشود؟ یک شب غذا نخوریم و یک جایی واریز کنیم بدهند فقرا. اصلن بیا ماهی بیست هزارتومن بدهیم به فقرا! یا مثلن هزینه درمان سگمان را که فلان قدر تومن است بدهیم به فقیر روی تخت بیمارستان مانده!هان! جان انسان هرطور حساب کنی از جان سگ فلان مدل قطعن ارزشمندتر است. هزینه یک مسافرت کیش و تایلند و ترکیه قبرس و بهمان را بدهیم به یک نیازمند. فقط یکبار!
اصلن گوشی جدید نخر! شش ماه دیگر با همین مدلی که شش ماه پیش خریده ای سر کن، پول گوشی جدیدت هزینه درمان و عمل یک نفر توی بیمارستان شماره دو منطقه هجده میشود!
هان؟!
موهایت را رنگ کرده ای هشتصد هزار تومان؟ خب این توی یافت آباد خرج دو ماه و نیم یک خانواده فقیر را میدهد! از کمبود ویتامین و آهن و کلسیم حال و روزشان نذار است!
یکبار پول شلوار و پیرهن فلان برندت را ببر بده همین جمعیت امام علی یا چند ده گروه فعال مردمی برای کمک به نیازمندان.
عطر فلان قدر تومانی قطعن بوی عالی دارد، هوش از سر میپراند، اما یکبار عطر ارزان بخر و فقط پول همان یکبار را بده به یک نیازمند.
خرده ریزهای برخی از ما که روانه سطل آشغال میشود زندگی خیلی ها را میتواند تغییر دهد. خب به ما چه! دولت که هست، لابد دارد پول نفت ما را میریزد توی حلقوم بقیه! اصلن حقشان است که انقلاب کردند! یک مشت پاپتی بی همه چیز!
بماند ...
بعد که این کارها را کردیم، میشود حالا نشست و حساب کرد که پول یک شب نذری و ده شب عزاداری چقدر میشود. تازه اگر حساب آن گرسنگان واقعی که این ده شب یک دل سیر غذا میخورند را جدا کنیم!
اصلن همه چیزشان بد، همه حرفها و رفتارشان بد، از این همه بدی و به قول ما عوام زدگی یک جمله را میشود به خاطر سپرد : "آزاده باشیم." همین ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
اصلن گوشی جدید نخر! شش ماه دیگر با همین مدلی که شش ماه پیش خریده ای سر کن، پول گوشی جدیدت هزینه درمان و عمل یک نفر توی بیمارستان شماره دو منطقه هجده میشود!
هان؟!
موهایت را رنگ کرده ای هشتصد هزار تومان؟ خب این توی یافت آباد خرج دو ماه و نیم یک خانواده فقیر را میدهد! از کمبود ویتامین و آهن و کلسیم حال و روزشان نذار است!
یکبار پول شلوار و پیرهن فلان برندت را ببر بده همین جمعیت امام علی یا چند ده گروه فعال مردمی برای کمک به نیازمندان.
عطر فلان قدر تومانی قطعن بوی عالی دارد، هوش از سر میپراند، اما یکبار عطر ارزان بخر و فقط پول همان یکبار را بده به یک نیازمند.
خرده ریزهای برخی از ما که روانه سطل آشغال میشود زندگی خیلی ها را میتواند تغییر دهد. خب به ما چه! دولت که هست، لابد دارد پول نفت ما را میریزد توی حلقوم بقیه! اصلن حقشان است که انقلاب کردند! یک مشت پاپتی بی همه چیز!
بماند ...
بعد که این کارها را کردیم، میشود حالا نشست و حساب کرد که پول یک شب نذری و ده شب عزاداری چقدر میشود. تازه اگر حساب آن گرسنگان واقعی که این ده شب یک دل سیر غذا میخورند را جدا کنیم!
اصلن همه چیزشان بد، همه حرفها و رفتارشان بد، از این همه بدی و به قول ما عوام زدگی یک جمله را میشود به خاطر سپرد : "آزاده باشیم." همین ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
چه زندگی هایی که نکردیم
چه دستهایی که نگرفتیم
و همه ی اینها را
جا میگذاریم و میرویم ...
#ای_لیا
@boiereihan
چه دستهایی که نگرفتیم
و همه ی اینها را
جا میگذاریم و میرویم ...
#ای_لیا
@boiereihan