از اینجا به بعد پائیز که باران میبارد خوب است. اینکه بشود با او توی خیابانهای شهر توی تاریک روشن پیاده روهای خیس شهر راه رفت, این خوب است. اینکه بازویت را سفت بچسبد خودش را بچسباند به بازویت به پهلویت, گاهی تو هم دست حلقه کنی دور شانه هایش بیشتر فشارش دهی به پهلویت, این خوب است. اینکه حرف میزند, ها میکند بخار توی دهانش را ببینی, طعم شیرین توی دهانش را لابلای بخار محو شده در فضا حس کنی, این خوب است. از اینجا به بعد پائیز خوب است, از همینجایش که میشود زیر نم نم باران پیاده رفت خیابانهای از نفس افتاده شهر را.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
به مرد گفته بود حرف بزن, پیش خودت نگه ندار. اینطور راحت میشوی. دلت آرام میشود. مرد گفته بود از کجایش بگویم؟ زن گفته بود از هرکجائی که راحت تر است! مرد سکوت کرده بود, سرش را گذاشته بود روی میز ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
به چه می اندیشی؟
از چه ملولی برادر جان؟
این آب
این خاک
گیاهی بروید
در میان خس و خاک.
بارانی ببارد
من و تو دوباره
دست در گردن هم
خنده های کودکی را
به نظاره خواهیم نشست.
#ای_لیا
@boiereihan
از چه ملولی برادر جان؟
این آب
این خاک
گیاهی بروید
در میان خس و خاک.
بارانی ببارد
من و تو دوباره
دست در گردن هم
خنده های کودکی را
به نظاره خواهیم نشست.
#ای_لیا
@boiereihan
دوست داشته شدن خوب است, از آن بهتر دوست داشتن است. اینکه کسی را دوست داشته باشی و دلت برایش تنگ شود. اینکه یکهو حس کنی دوست داری کنارت نشسته باشد و گرمای تنش را حس کنی, دستش را گرفته باشی, وقتی حرف میزند گوش کنی, توی چشمهایش خنده را ببینی. نوی اتمسفر اطرافش غرق شوی, آرام سرت را بگذاری روی شانه اش, روی سینه اش, صدای قلبش را بشنوی. دوست داشتن شاید عصاره تمام زیبائیهای خلقت است, خالصترین حالت بروز یک احساس است. دوست داشتن خوب است.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
سخت است
زن باشی و گاهی معشوق
و گاهی از نفس افتاده ای
در میان کلماتی حقیر
در ذهن فاحشه روزگار.
و کسی نداند
که گاهی این همه تفاوت را
اوغ میزنی
فریاد می شود در سینه ات
اما بغضت
راه فریاد می بندد.
سخت است
زن باشی و عاشق
و گاهی باکره ای مقدس
در ذهن پریشان هذیان یک رویا!
زن باشی
و گاهی فقط زن باشی
و کسی نخواهد بیش از این
اینکه تو را برای بودنت بخواهد
تو را که
نه باکره مقدسی بودی
نه یک تصویر مبهم.
فقط زن باشی
و ...
نه همان زن بودنت کافی ست.
#ای_لیا
@boiereihan
زن باشی و گاهی معشوق
و گاهی از نفس افتاده ای
در میان کلماتی حقیر
در ذهن فاحشه روزگار.
و کسی نداند
که گاهی این همه تفاوت را
اوغ میزنی
فریاد می شود در سینه ات
اما بغضت
راه فریاد می بندد.
سخت است
زن باشی و عاشق
و گاهی باکره ای مقدس
در ذهن پریشان هذیان یک رویا!
زن باشی
و گاهی فقط زن باشی
و کسی نخواهد بیش از این
اینکه تو را برای بودنت بخواهد
تو را که
نه باکره مقدسی بودی
نه یک تصویر مبهم.
فقط زن باشی
و ...
نه همان زن بودنت کافی ست.
#ای_لیا
@boiereihan
باران که می بارد
دختری شاید
بشوید غصه هایش
کودکی هایش ،
که پر بود از دلتنگی عروسکهایش .
باران که می بارد
زنی دارد
بند می زند ترکهای خاطره را
ترکهای مانده رو لبهای خنده را.
باران که می بارد
دست های خیال چیزی کم دارد
نفسهایت
که پیچیده لابلای رایحه خنده هایت.
و لبهایت که قطره ای باران
می شوید گاه بگاه رد بوسه های خاطره را.
باران که می بارد
خاطره هم میرود از یاد درخت.
#ای_لیا
@boiereihan
دختری شاید
بشوید غصه هایش
کودکی هایش ،
که پر بود از دلتنگی عروسکهایش .
باران که می بارد
زنی دارد
بند می زند ترکهای خاطره را
ترکهای مانده رو لبهای خنده را.
باران که می بارد
دست های خیال چیزی کم دارد
نفسهایت
که پیچیده لابلای رایحه خنده هایت.
و لبهایت که قطره ای باران
می شوید گاه بگاه رد بوسه های خاطره را.
باران که می بارد
خاطره هم میرود از یاد درخت.
#ای_لیا
@boiereihan
گفت اون زنو نگاه کن, سرم را چرخاندم زنی با مانتوی سرمه ای و مقنعه سرمه ای فرم اداری ایستاده بود کنار خیابان, نه بلند بود نه کوتاه, بعد دوباره برگشتم به سمت صورتش: خب!؟
"خب من الان باس این فلافلو با اون میخوردم نه باتو!"
"مطمینی فلافل خوره؟" لقمه دیگری گاز میزنم." مطمینی از اون رستوران ایتالیایی بروها نیست؟" سس را میریزم روی فلافل دندان خورده" اصلن تورو آدم حساب میکنه؟"
تاکسی جلوی زن نگه میدارد و زن سوار میشود، میگویم" عه, آرزوهای فلافلیت رو تاکسی برد که!" نیشم باز میشود و میخندم, بلند میشود و میرود بیرون, نگاه میکند به سمتی که تاکسی رفت.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
"خب من الان باس این فلافلو با اون میخوردم نه باتو!"
"مطمینی فلافل خوره؟" لقمه دیگری گاز میزنم." مطمینی از اون رستوران ایتالیایی بروها نیست؟" سس را میریزم روی فلافل دندان خورده" اصلن تورو آدم حساب میکنه؟"
تاکسی جلوی زن نگه میدارد و زن سوار میشود، میگویم" عه, آرزوهای فلافلیت رو تاکسی برد که!" نیشم باز میشود و میخندم, بلند میشود و میرود بیرون, نگاه میکند به سمتی که تاکسی رفت.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
پائیز آمده است انگار. هنوز یک خط در میان سرد است و گرم. در خیابان ولیعصر هنوز دو نفره هایی که سفت سفت تنگ هم چسبیده اند از سرما دیده نمی شود. همین هایی که دوست داشتن شان را از پوستشان بروز می دهند. همین هایی که می خواهند گرمتر باشند اگر جبر عرفیات روزگار بگذارد.
پائیز آمده است و شاعری که خواب بهار می دید بیدار شده است تا خش خش برگ های ریخته بر پیاده رویی را در میان کلمات محبوس کند برای معشوقه ای ندیده ، که شاید در کافه ای نشسته و ها می کند روی شیشه کافه و عکس قلبی را می کشد که ریشه هایش چکه می کند به پائین شیشه و اشک دل ماسیده بر شیشه روان می شود.
پائیز آمده است و کم کم شهر گرمتر می شود! تنگتر می شود. دلها انگار نزدیکتر می شود، کسی چه می داند شاید این پائیز دختر گل فروش چهار راه فاطمی دست پسرک فال فروش چهار راه کارگر را گرفته باشد در پارک لاله و ریز ریز می خندد.
پائیز آمده است ولی من هنوز نرسیده ام به روز اولش. هنوز در سرمای تابستان! محبوس مانده ام. هنوز پی زندگی در خیابانی یک طرفه روی دیوارهایش دنبال رد دستی آشنا میگردم. شاید بوی یک تنهایی در میان رج های آجر کوچه ای هنوز مانده باشد.
پائیز آمده است انگار، من هنوز نیامده ام.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
پائیز آمده است و شاعری که خواب بهار می دید بیدار شده است تا خش خش برگ های ریخته بر پیاده رویی را در میان کلمات محبوس کند برای معشوقه ای ندیده ، که شاید در کافه ای نشسته و ها می کند روی شیشه کافه و عکس قلبی را می کشد که ریشه هایش چکه می کند به پائین شیشه و اشک دل ماسیده بر شیشه روان می شود.
پائیز آمده است و کم کم شهر گرمتر می شود! تنگتر می شود. دلها انگار نزدیکتر می شود، کسی چه می داند شاید این پائیز دختر گل فروش چهار راه فاطمی دست پسرک فال فروش چهار راه کارگر را گرفته باشد در پارک لاله و ریز ریز می خندد.
پائیز آمده است ولی من هنوز نرسیده ام به روز اولش. هنوز در سرمای تابستان! محبوس مانده ام. هنوز پی زندگی در خیابانی یک طرفه روی دیوارهایش دنبال رد دستی آشنا میگردم. شاید بوی یک تنهایی در میان رج های آجر کوچه ای هنوز مانده باشد.
پائیز آمده است انگار، من هنوز نیامده ام.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
بچه ها نقاشی میکشند, بچه ها دنیای خالص و کوچکشان را توی نقاشی بروز میدهند. بچه ها به جای حرف زدن نقاشی میکشند, بچه ها کلمات را تبدیل به خط و شکل میکنند و رنگ میریزند تویشان و میشود حرفهای درون دلشان. اما ما آدم بزرگها از یک جائی به بعد دیگر یادمان میرود حرف بزنیم نقاشی بکشیم توی دنیای وانفسای دویدن برای زنده ماندن هضم میشویم, یادمان میرود که میشود نقاشی کشید, میشود آن حرف مگوی را ریخت روی کاغذ یا بوم نقاشی, بچه ها ساده اند, یک کاغذ و چند مداد رنگی بدستشان بدهید تا مکنونات درونیشان را بریزند روی کاغذ هرآنچه باید بگویند را میکشند اما ما آدم بزرگها گیر کرده ایم, جائی گیر افتاده ایم, جائی لابلای عادتهای تکراری و حرفهائی که بوی نا میدهند گیر افتاده ایم.
بنویسیم یا بکشیم, این زندگی کرده و نکرده را یا باید نوشت یا باید کشید.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
بنویسیم یا بکشیم, این زندگی کرده و نکرده را یا باید نوشت یا باید کشید.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
بعد از اینکه دوران فوتبال ما تمام شد چندسال هیچ تحرکی نداشتم, کلن فقط خوردم خوردم و خوردم!حدود سی کیلو وزن اضافه کردم, یک شکم گرد و خوشگل و آویزان داشتم. تا وقتی به شکمتان فکر نکرده اید عین خیالتان نیست, یعنی حس خفگی ندارید, عادیست برایتان, توالت رفتن سخت نیست, فقط می لومبانید. همبرگر بهترین دوستتان است! اما همان لحظه اول که حس کردید چاق هستید یا بقولی اضافه وزن دارید همه چیز عوض میشود. من حس خفگی داشتم توالت رفتن سخت شده بود و بدتر از همه هم که فکر میکردم توی استخر نگاهها عوض شده است, این آخری بدتر بود. حس بدی بود. دوباره بعد از سه سال ورزش سبک و بعدش سالن فوتبال رفتن را شروع کردم. یکی ازانگیزه هایم این بود که با شکم فلت بروم بنشینم لبه استخر و آن جماعت بدقواره و چند لایه نگاه کنند و من هم مغرورانه به اطرافم نگاه کنم و توی دلم قند آب شود. بیست کیلوئی وزن کم کردم طی یک سال و اندی. قطعن حس خوبی ست وقتی خودت را نگاه میکنی و حس میکنی حداقل به لحاظ بدنی فرم خوبی داری. یک روز با برادرها رفتیم استخر. روز موعود بود, وارد که شدم نشستم همانجا لبه استخر. سر میچرخاندم و پیش خودم میگفتم لابد کف میکنند و پیش خودشان میگویند مرتیکه عجب هیکلی دارد ولی گذشت زمان نشان داد که کسی عین خیالش نیست.هرکس مشغول خودش است. یکی بود آنوسط چندلایه روی همدیگر ماشعیر میخورد و دنیا به فلانش هم نبود. تا وقتی خودتان حس نکرده اید که چاق هستید و اضافه وزن دارید همه چیز بر وفق مراد است. همه چیز آرام است. آن جماعت توی استخر هیچکدامشان فکر نمیکنند که اضافه وزن دارند, من هم تهش بلند شدم رفتم توی آب. هرچند من دیگر فوبیای اضافه وزن دارم! چیز خوبی نیست البته.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
دلتنگ که میشوی, قلبت فشرده میشود, سعی میکنی خاطراتی را مرور کنی,مرور میکنی و دلتنگ تر میشوی, سعی میکنی تجسم کنی نشسته است روبرویت, حرف میزند, درباره کرفس و خواصش میگوید, ناخودآگاه خنده ات میگیرد میخواهی دست کنی و موهایش را بگذاری پشت گوشش, دستت توی هوا می ماند, دلتنگ تر میشوی.
دلتنگتر میشوی ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
دلتنگتر میشوی ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
هر روز صبح، زنی، خاطره هم آغوشی مردی را با خود برمیدارد و از خانه بیرون می آورد ، سوار مترو میکند و لابلای حجم اندوهناک خاطرات درهم و برهم هم خوابگی های شبانه مسافران خواب زده، مردد است که آیا هنوز کسی هست عاشقانه بوسیدن را بداند!
+ داستانک
@boiereihan
+ داستانک
@boiereihan
صبح سارا رفته دستشوئی اومده صورتشو پاک کنه با حوله داد میزنه چه خوبه حوله بوی بابارو میده. منم تو اون یکی اتاق با شنیدنش غش و ضعف میکنم! از حال رفتم اصلن!!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan