ای لیا:
گفته بود مرد گریه نمیکند ...
دلش سبک نمیشد. جلوی آینه دست انداخته بود توی دلش و زخمها را یکی یکی بیرون کشیده بود, گذاشته بود جلوی آینه. خنده اش گرفت. دردهایش دو برابر شده بود.
گریه نکرده بود چون گفته بودند مرد گریه نمی کند. مرد دق می کند جای گریه!
مرد دق میکند و باز خنده اش می گیرد.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گفته بود مرد گریه نمیکند ...
دلش سبک نمیشد. جلوی آینه دست انداخته بود توی دلش و زخمها را یکی یکی بیرون کشیده بود, گذاشته بود جلوی آینه. خنده اش گرفت. دردهایش دو برابر شده بود.
گریه نکرده بود چون گفته بودند مرد گریه نمی کند. مرد دق می کند جای گریه!
مرد دق میکند و باز خنده اش می گیرد.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
ایش دونوب لیلی دوشوب چوللره مجنون سراغیندا
شیرین الده تئشه،داغ پارچالییر فرهاد اوتورموش اوتاغیندا
عاصم اردبیلی
...................................
ترجمه:
كار برعكس شده ليلي افتاده تو صحراها دنبال مجنون مي گرده
شيرين تيشه گرفته دستش كوه ميكنه فرهاد نشسته تو اتاقش
@boiereihan
شیرین الده تئشه،داغ پارچالییر فرهاد اوتورموش اوتاغیندا
عاصم اردبیلی
...................................
ترجمه:
كار برعكس شده ليلي افتاده تو صحراها دنبال مجنون مي گرده
شيرين تيشه گرفته دستش كوه ميكنه فرهاد نشسته تو اتاقش
@boiereihan
حداقل تو رانندگی با هم مهربون باشیم. کم کاری های سیستم و حکومت رو از حلقوم همدیگه تو خیابون بیرون نکشیم. رانندگی هامون افتضاحه و یه بخش اعظمیش هم به خاطر همین بی اعصاب بودنمون تو رانندگیه. والا زن و مرد هم نداره.
@boiereihan
@boiereihan
مرد دست گذاشته بود روی فرمان ماشین, نگاه میکرد به زن, سرش را برد به طرف زن, زن نزدیکتر شد و آرام لبهای همدیگر را بوسیدند, زن چرخید به طرف در, انگار که بخواهد پیاده شود, مرد چیزی گفت, زن برگشت لبخند زد و چیزی گفت. اینبار زن سرش را برد به طرف, لبها را چسباند به لبهای مرد, مرد مقاومت نکرد, دست گذاشت پشت سر زن و لبهای زن را شدیدتر بوسید, بیشتر خوردن بود تا بوسیدن. جدا شدند, زن اشاره کرد به لبهای مرد, مرد خندید و دست کشید روی لبهایش, زن خواست پیاده شود, در ماشین را که باز کرد مرد دوباره خم شد و اینبار آرام روی لبهای زن را بوسید, زن پیاده شد, مرد از جلوی من گذشت, رفت و دور زد و برگشت, رسید سر کوچه ای که زن را پیاده کرده بود, نگاه کرد به سمت کوچه, حس کردم دارد از پشت سر راه رفتن زن را نگاه میکند, صورت مرد را نمیشد دید که دارد لبخند میزند و یا اینکه چشمش هم پر بوده از خنده لابد ولی حال خوبشان پخش شده بود توی یکی از خیابان های خلوت پائیزی شهر.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
از اینجا به بعد پائیز که باران میبارد خوب است. اینکه بشود با او توی خیابانهای شهر توی تاریک روشن پیاده روهای خیس شهر راه رفت, این خوب است. اینکه بازویت را سفت بچسبد خودش را بچسباند به بازویت به پهلویت, گاهی تو هم دست حلقه کنی دور شانه هایش بیشتر فشارش دهی به پهلویت, این خوب است. اینکه حرف میزند, ها میکند بخار توی دهانش را ببینی, طعم شیرین توی دهانش را لابلای بخار محو شده در فضا حس کنی, این خوب است. از اینجا به بعد پائیز خوب است, از همینجایش که میشود زیر نم نم باران پیاده رفت خیابانهای از نفس افتاده شهر را.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
به مرد گفته بود حرف بزن, پیش خودت نگه ندار. اینطور راحت میشوی. دلت آرام میشود. مرد گفته بود از کجایش بگویم؟ زن گفته بود از هرکجائی که راحت تر است! مرد سکوت کرده بود, سرش را گذاشته بود روی میز ...
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
به چه می اندیشی؟
از چه ملولی برادر جان؟
این آب
این خاک
گیاهی بروید
در میان خس و خاک.
بارانی ببارد
من و تو دوباره
دست در گردن هم
خنده های کودکی را
به نظاره خواهیم نشست.
#ای_لیا
@boiereihan
از چه ملولی برادر جان؟
این آب
این خاک
گیاهی بروید
در میان خس و خاک.
بارانی ببارد
من و تو دوباره
دست در گردن هم
خنده های کودکی را
به نظاره خواهیم نشست.
#ای_لیا
@boiereihan
دوست داشته شدن خوب است, از آن بهتر دوست داشتن است. اینکه کسی را دوست داشته باشی و دلت برایش تنگ شود. اینکه یکهو حس کنی دوست داری کنارت نشسته باشد و گرمای تنش را حس کنی, دستش را گرفته باشی, وقتی حرف میزند گوش کنی, توی چشمهایش خنده را ببینی. نوی اتمسفر اطرافش غرق شوی, آرام سرت را بگذاری روی شانه اش, روی سینه اش, صدای قلبش را بشنوی. دوست داشتن شاید عصاره تمام زیبائیهای خلقت است, خالصترین حالت بروز یک احساس است. دوست داشتن خوب است.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
سخت است
زن باشی و گاهی معشوق
و گاهی از نفس افتاده ای
در میان کلماتی حقیر
در ذهن فاحشه روزگار.
و کسی نداند
که گاهی این همه تفاوت را
اوغ میزنی
فریاد می شود در سینه ات
اما بغضت
راه فریاد می بندد.
سخت است
زن باشی و عاشق
و گاهی باکره ای مقدس
در ذهن پریشان هذیان یک رویا!
زن باشی
و گاهی فقط زن باشی
و کسی نخواهد بیش از این
اینکه تو را برای بودنت بخواهد
تو را که
نه باکره مقدسی بودی
نه یک تصویر مبهم.
فقط زن باشی
و ...
نه همان زن بودنت کافی ست.
#ای_لیا
@boiereihan
زن باشی و گاهی معشوق
و گاهی از نفس افتاده ای
در میان کلماتی حقیر
در ذهن فاحشه روزگار.
و کسی نداند
که گاهی این همه تفاوت را
اوغ میزنی
فریاد می شود در سینه ات
اما بغضت
راه فریاد می بندد.
سخت است
زن باشی و عاشق
و گاهی باکره ای مقدس
در ذهن پریشان هذیان یک رویا!
زن باشی
و گاهی فقط زن باشی
و کسی نخواهد بیش از این
اینکه تو را برای بودنت بخواهد
تو را که
نه باکره مقدسی بودی
نه یک تصویر مبهم.
فقط زن باشی
و ...
نه همان زن بودنت کافی ست.
#ای_لیا
@boiereihan
باران که می بارد
دختری شاید
بشوید غصه هایش
کودکی هایش ،
که پر بود از دلتنگی عروسکهایش .
باران که می بارد
زنی دارد
بند می زند ترکهای خاطره را
ترکهای مانده رو لبهای خنده را.
باران که می بارد
دست های خیال چیزی کم دارد
نفسهایت
که پیچیده لابلای رایحه خنده هایت.
و لبهایت که قطره ای باران
می شوید گاه بگاه رد بوسه های خاطره را.
باران که می بارد
خاطره هم میرود از یاد درخت.
#ای_لیا
@boiereihan
دختری شاید
بشوید غصه هایش
کودکی هایش ،
که پر بود از دلتنگی عروسکهایش .
باران که می بارد
زنی دارد
بند می زند ترکهای خاطره را
ترکهای مانده رو لبهای خنده را.
باران که می بارد
دست های خیال چیزی کم دارد
نفسهایت
که پیچیده لابلای رایحه خنده هایت.
و لبهایت که قطره ای باران
می شوید گاه بگاه رد بوسه های خاطره را.
باران که می بارد
خاطره هم میرود از یاد درخت.
#ای_لیا
@boiereihan
گفت اون زنو نگاه کن, سرم را چرخاندم زنی با مانتوی سرمه ای و مقنعه سرمه ای فرم اداری ایستاده بود کنار خیابان, نه بلند بود نه کوتاه, بعد دوباره برگشتم به سمت صورتش: خب!؟
"خب من الان باس این فلافلو با اون میخوردم نه باتو!"
"مطمینی فلافل خوره؟" لقمه دیگری گاز میزنم." مطمینی از اون رستوران ایتالیایی بروها نیست؟" سس را میریزم روی فلافل دندان خورده" اصلن تورو آدم حساب میکنه؟"
تاکسی جلوی زن نگه میدارد و زن سوار میشود، میگویم" عه, آرزوهای فلافلیت رو تاکسی برد که!" نیشم باز میشود و میخندم, بلند میشود و میرود بیرون, نگاه میکند به سمتی که تاکسی رفت.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
"خب من الان باس این فلافلو با اون میخوردم نه باتو!"
"مطمینی فلافل خوره؟" لقمه دیگری گاز میزنم." مطمینی از اون رستوران ایتالیایی بروها نیست؟" سس را میریزم روی فلافل دندان خورده" اصلن تورو آدم حساب میکنه؟"
تاکسی جلوی زن نگه میدارد و زن سوار میشود، میگویم" عه, آرزوهای فلافلیت رو تاکسی برد که!" نیشم باز میشود و میخندم, بلند میشود و میرود بیرون, نگاه میکند به سمتی که تاکسی رفت.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
پائیز آمده است انگار. هنوز یک خط در میان سرد است و گرم. در خیابان ولیعصر هنوز دو نفره هایی که سفت سفت تنگ هم چسبیده اند از سرما دیده نمی شود. همین هایی که دوست داشتن شان را از پوستشان بروز می دهند. همین هایی که می خواهند گرمتر باشند اگر جبر عرفیات روزگار بگذارد.
پائیز آمده است و شاعری که خواب بهار می دید بیدار شده است تا خش خش برگ های ریخته بر پیاده رویی را در میان کلمات محبوس کند برای معشوقه ای ندیده ، که شاید در کافه ای نشسته و ها می کند روی شیشه کافه و عکس قلبی را می کشد که ریشه هایش چکه می کند به پائین شیشه و اشک دل ماسیده بر شیشه روان می شود.
پائیز آمده است و کم کم شهر گرمتر می شود! تنگتر می شود. دلها انگار نزدیکتر می شود، کسی چه می داند شاید این پائیز دختر گل فروش چهار راه فاطمی دست پسرک فال فروش چهار راه کارگر را گرفته باشد در پارک لاله و ریز ریز می خندد.
پائیز آمده است ولی من هنوز نرسیده ام به روز اولش. هنوز در سرمای تابستان! محبوس مانده ام. هنوز پی زندگی در خیابانی یک طرفه روی دیوارهایش دنبال رد دستی آشنا میگردم. شاید بوی یک تنهایی در میان رج های آجر کوچه ای هنوز مانده باشد.
پائیز آمده است انگار، من هنوز نیامده ام.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
پائیز آمده است و شاعری که خواب بهار می دید بیدار شده است تا خش خش برگ های ریخته بر پیاده رویی را در میان کلمات محبوس کند برای معشوقه ای ندیده ، که شاید در کافه ای نشسته و ها می کند روی شیشه کافه و عکس قلبی را می کشد که ریشه هایش چکه می کند به پائین شیشه و اشک دل ماسیده بر شیشه روان می شود.
پائیز آمده است و کم کم شهر گرمتر می شود! تنگتر می شود. دلها انگار نزدیکتر می شود، کسی چه می داند شاید این پائیز دختر گل فروش چهار راه فاطمی دست پسرک فال فروش چهار راه کارگر را گرفته باشد در پارک لاله و ریز ریز می خندد.
پائیز آمده است ولی من هنوز نرسیده ام به روز اولش. هنوز در سرمای تابستان! محبوس مانده ام. هنوز پی زندگی در خیابانی یک طرفه روی دیوارهایش دنبال رد دستی آشنا میگردم. شاید بوی یک تنهایی در میان رج های آجر کوچه ای هنوز مانده باشد.
پائیز آمده است انگار، من هنوز نیامده ام.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan