بیست و پنج سال دارد. یک پسر هفت ساله هم دارد. کلاس دوم ابتدایی. شوهرش پنجسال پیش مرده است. روی موتور کار میکرده. پیک بوده. توی یک تصادف. مقصر هم بوده. نه بیمه ای نه دیه ای. بی گواهینامه و ... داستان بدبختی این مدل آدمها را شنیده ایم. زن مدتی آواره میماند ولی کاری محدود پیدا میکند. به عنوان نظافت چی. بدون هیچ مزایایی. چهار سال پیش دوره های فراگیر پیام نور در رشته صنایع ثبت نام میکند. سال آخر است. معرفی کرده اند به صورت پاره وقت توی شرکت کار کنترل پروژه انجام بدهد. چندماه بعدش که سرصحبت باز میشود میگوید : خیلی جاها دنبال کار میرفتم ولی بیشترشون تقاضاهای اضافه داشتن. یکیشون حتی گفت صیغه خودم بشو. چرا کار بکنی؟ برا خودت و پسرت خونه میگیرم! آخر سر یه پدربیامرزی یه کار نظافت ساختمون برام پیدا کرد. بعد گفتم مهری آخرش که چی؟ گفتم درس بخونم.
درد را میشود توی خطوط چهره اش که زیر آرایش پنهان شده دید. میشود فهمید تحقیر شدن را دیده و به جان نخریده. خلاصه که گاهی کمی دورتر را هم ببینیم. کمی بیشتر ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
درد را میشود توی خطوط چهره اش که زیر آرایش پنهان شده دید. میشود فهمید تحقیر شدن را دیده و به جان نخریده. خلاصه که گاهی کمی دورتر را هم ببینیم. کمی بیشتر ...
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
کل ثروتش اعم از منقول و غیر منقول و مستغلات و ملک و فلان را جمع و تفریق میکردی چهارصد میلیاری میشد. کارخانه دار بود.
همکاری تعریف میکرد : برای انجام کار طراحی توی کارخانه اش قراردادی بستیم. البته نه خیلی سفت و محکم. ته کار برایش هفتادو پنج میلیون صورت وضعیت کردم. سه ماه رفتم و آمدم و آخرسر یک روز توی دفتر بلند شد از پشت میز و آمد شروع کرد به داد و بیداد که مگر چکار کرده ای و اینها و اینقدر نمیشود و ته تهش هفتاد میلیون بیشتر نمیدهم و ... رگهای گردنش بیرون زده بود. رفتم یک لیوان آب برایش ریختم و آوردم. گفتم همان هفتاد میلیون شما! صورتش کبود شده بود. گفتم سکته میکند. همان هفتاد میلیون را هم آنقدر تکه تکه کرد که پول از برکت افتاد.
چندسال پیش در سن چهل و هشت سالگی فوت کرد. کارخانه ای را به همراه کلی ثروت به جا گذاشت برای ورثه که لگدی هم نثار تابوتش کردند!. تا آخرشب توی کارخانه بود. صبح زود توی کارخانه بود.
مرد. به همین سادگی ... زندگی ارزشش را ندارد. ندارد. باور کن ندارد.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
همکاری تعریف میکرد : برای انجام کار طراحی توی کارخانه اش قراردادی بستیم. البته نه خیلی سفت و محکم. ته کار برایش هفتادو پنج میلیون صورت وضعیت کردم. سه ماه رفتم و آمدم و آخرسر یک روز توی دفتر بلند شد از پشت میز و آمد شروع کرد به داد و بیداد که مگر چکار کرده ای و اینها و اینقدر نمیشود و ته تهش هفتاد میلیون بیشتر نمیدهم و ... رگهای گردنش بیرون زده بود. رفتم یک لیوان آب برایش ریختم و آوردم. گفتم همان هفتاد میلیون شما! صورتش کبود شده بود. گفتم سکته میکند. همان هفتاد میلیون را هم آنقدر تکه تکه کرد که پول از برکت افتاد.
چندسال پیش در سن چهل و هشت سالگی فوت کرد. کارخانه ای را به همراه کلی ثروت به جا گذاشت برای ورثه که لگدی هم نثار تابوتش کردند!. تا آخرشب توی کارخانه بود. صبح زود توی کارخانه بود.
مرد. به همین سادگی ... زندگی ارزشش را ندارد. ندارد. باور کن ندارد.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
یکم - یکی از آشنایان میگفت اوایلی که مهاجرت کرده بودیم فرانسه توی یک فروشگاه پشت صندوق هرکاری کردیم نتوانستیم به متصدی بفهمانیم چه چیزی میخواهیم، نه ما فرانسه میدانستیم و نه او انگلیسی متوجه میشد. پنج دقیقه ای که گذشت افرادی که توی صف پشت سرما بودند، حتی یک نفرشان، برنگشت با لحن طلبکارانه یا توهین آمیز و یا حتی عادی ناراحتی اش را ابراز کند. اینکه چرا مثلن مارا علاف کرده ای، وقت ما فلان است و بهمان. یا حتی به خارجی بودنمان اشاره کند.
دوم- یکی از دوستان سه سال پیش در قرعه کشی لاتاری برنده شد و رفت هیوستون تگزاس و مشغول کار شد. تعریف میکرد همان اوایل رفته بودند توی فروشگاهی و با متصدی صندوقی مواجه شده بودند که روی پیراهنش اتیکت نیو(new) درج شده بود. یعنی تازه کار. میگفت با اینکه کارش کند بود کسی معترضش نشد. مشتری لبخندی هم تحویل میداد. او هم با لبخند گاهی به خاطر تاخیر عذرخواهی میکرد.
سوم - توی پمپ بنزین هروقت خواسته ام بنزین بزنم معمولن کسی جلوی ما هست که ناشی ست. یا خرد بنزین میزند (من خودم رند بنزین میزنم. بیست و پنج تومن. چهل تومن) یا دستپاچه است. گاهی شده صف کناری رفته است و برخی خواسته اند از صف بروند آن صف و صفهای داخل پمپ بنزین را به هم ریخته اند. یا گاهی دست گذاسته اند روی بوق و گاهی اوقات فحشی هم نثار آن بنده خدا کرده اند. همیشه منتظر میمانم. ته تهش پنج دقیقه وقت تلف شده است.
چهارم - درهای قطار که باز میشود همه میدوند، درهای قطار که میخواهد بسته شود عده ای هجوم می آورند و نمیگذارند در بسته شود. تفاوت قطار فعلی و بعدی نهایتن سه دقیقه است. گاهی شده ده دقیقه صبر کرده ام و پس از سه قطار قطار چهارم را سوار شده ام. خلوت و راحت. بی هیچ بوی تعفنی!
این عجله و عدم تمرکز لازم در اینطور مواقع را نمیفهمم. اینکه بروی توی زندگی آن آدمها میبینی در روز کلی وقت تلف میکنند اما سر این گلوگاههایی که در نهایت چند دقیقه از وقتشان را میخورد صبر ندارند. گاه حتی به زدو خورد میرسند. کمی تحمل بیشتر کمی آرامش بیشتر گاهی لبخند معجزه میکند.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
دوم- یکی از دوستان سه سال پیش در قرعه کشی لاتاری برنده شد و رفت هیوستون تگزاس و مشغول کار شد. تعریف میکرد همان اوایل رفته بودند توی فروشگاهی و با متصدی صندوقی مواجه شده بودند که روی پیراهنش اتیکت نیو(new) درج شده بود. یعنی تازه کار. میگفت با اینکه کارش کند بود کسی معترضش نشد. مشتری لبخندی هم تحویل میداد. او هم با لبخند گاهی به خاطر تاخیر عذرخواهی میکرد.
سوم - توی پمپ بنزین هروقت خواسته ام بنزین بزنم معمولن کسی جلوی ما هست که ناشی ست. یا خرد بنزین میزند (من خودم رند بنزین میزنم. بیست و پنج تومن. چهل تومن) یا دستپاچه است. گاهی شده صف کناری رفته است و برخی خواسته اند از صف بروند آن صف و صفهای داخل پمپ بنزین را به هم ریخته اند. یا گاهی دست گذاسته اند روی بوق و گاهی اوقات فحشی هم نثار آن بنده خدا کرده اند. همیشه منتظر میمانم. ته تهش پنج دقیقه وقت تلف شده است.
چهارم - درهای قطار که باز میشود همه میدوند، درهای قطار که میخواهد بسته شود عده ای هجوم می آورند و نمیگذارند در بسته شود. تفاوت قطار فعلی و بعدی نهایتن سه دقیقه است. گاهی شده ده دقیقه صبر کرده ام و پس از سه قطار قطار چهارم را سوار شده ام. خلوت و راحت. بی هیچ بوی تعفنی!
این عجله و عدم تمرکز لازم در اینطور مواقع را نمیفهمم. اینکه بروی توی زندگی آن آدمها میبینی در روز کلی وقت تلف میکنند اما سر این گلوگاههایی که در نهایت چند دقیقه از وقتشان را میخورد صبر ندارند. گاه حتی به زدو خورد میرسند. کمی تحمل بیشتر کمی آرامش بیشتر گاهی لبخند معجزه میکند.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
هر زنی شعری دارد
هر شعری شاعری،
و هر شاعری خاطره ای.
خاطره ای که به چشمان زنی می رسد.
#ای_لیا
@boiereihan
هر شعری شاعری،
و هر شاعری خاطره ای.
خاطره ای که به چشمان زنی می رسد.
#ای_لیا
@boiereihan
همیشه حواسم هست با سارا جوری برخورد نکنم که حس کنه چون دختره پس ضعیف تره. اینکه اگر کاری بخواد بکنه باهاش همراهی میکنم، نظرشو میپرسم. پسرونه و دخترونه رو براش تفکیک نمیکنم. البته اینو میدونم به مرور هورمونهای زنانه باعث یه سری تفکیک ها خواهد شد ولی من نباید تو تفکیک کردنشون، خودم باعث ایجاد ذهنیت منفی نسبت به جنسیتش بشم. همیشه فکر میکنم (البته ممکنه اشتباه باشه) پسر داشتن راحت تره. تو جامعه مردونه ما زن بودن سخته انگار.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
توی ترافیک بودن برای همه آدمها یک جور نیست. اینکه توی چه ماشینی نشسته باشی، چه کسی کنارت نشسته باشد ... چه حرفهایی زده شود، چه نگاههایی ردوبدل شود.
کیفیت ترافیک برای همه یکسان نیست!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
کیفیت ترافیک برای همه یکسان نیست!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
آقا شما اینجا جک قومیتی بگو، جوک جنسیتی بگو، بخند و حالش رو ببر ولی به جای کپی کردن مقالات روشنفکرانه و مبارزه از پشت مونیتور، وقتی رفتی تو خیابون تو واقعیت نشون بده به تبعیض معتقد نیستی، تو برخورد با راننده خانم، همکار خانمت، تو زندگی واقعی خودت با همسرت، دوست دخترت ...
وقتی به ی خانم کمک میکنی انتظار چیزهای فوق برنامه نداشته باشی، نیاز نیست برای درک کردن این چیزها خیلی روشنفکر باشیم، انسان باشیم کفایت میکنه!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
وقتی به ی خانم کمک میکنی انتظار چیزهای فوق برنامه نداشته باشی، نیاز نیست برای درک کردن این چیزها خیلی روشنفکر باشیم، انسان باشیم کفایت میکنه!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from ایلیا
این متن رو من نوشتم. نه فالاچی نه بالزاک نه کس دیگه :)
برای زنی سی و چند ساله
سی و چند سالگی یک زن را هرکسی نمیفهمد. سی و چند سالگی یک زن یعنی جمع دلفریبی و شیطنت ضرب در وقار و متانت. زن سی و چند ساله را توی یک مهمانی با لباس شب مشکی و موهایی که از پشت سر جمع کرده باید دید، لباس بلندی که گاه روی زمین کشیده میشود، خرامیدنش و گام های شمرده شمرده اش را. زن سی و چند ساله تازه اول پختگی ست، سرشار از هوشی زنانه و زیبایی دوچندان. شبیه نسیم خنکی که عصر یک روز تابستانی روی پوست عرق کرده صورت میوزد، شبیه صدای دل انگیز خوردن باران روی برگها، شبیه هرچه که تو را وارد یک خلسه شورانگیز میکند. زن سی و چند ساله مخدری ست که زندگی را سر حال می آورد. زن سی و چندساله یک نقاشی بی نقص است از مجموعه هر آنچه میشود در یک قاب جمع کرد.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
اسم نویسنده متن رو از زیر متن پاک نکنید.
برای زنی سی و چند ساله
سی و چند سالگی یک زن را هرکسی نمیفهمد. سی و چند سالگی یک زن یعنی جمع دلفریبی و شیطنت ضرب در وقار و متانت. زن سی و چند ساله را توی یک مهمانی با لباس شب مشکی و موهایی که از پشت سر جمع کرده باید دید، لباس بلندی که گاه روی زمین کشیده میشود، خرامیدنش و گام های شمرده شمرده اش را. زن سی و چند ساله تازه اول پختگی ست، سرشار از هوشی زنانه و زیبایی دوچندان. شبیه نسیم خنکی که عصر یک روز تابستانی روی پوست عرق کرده صورت میوزد، شبیه صدای دل انگیز خوردن باران روی برگها، شبیه هرچه که تو را وارد یک خلسه شورانگیز میکند. زن سی و چند ساله مخدری ست که زندگی را سر حال می آورد. زن سی و چندساله یک نقاشی بی نقص است از مجموعه هر آنچه میشود در یک قاب جمع کرد.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
اسم نویسنده متن رو از زیر متن پاک نکنید.
فوتوشاپ چیز خوبی ست. میشود بعضی ها را که دوست نداریم از توی عکس پاک کرد. میشود خطوط پیری را پاک کرد. میشود خیلی چیزها را از روی صورت پاک کرد. میشود کاری کرد که ماست سیاه بشود، یا بیست کیلو لاغرتر شوی؛ یا برآمدگی ها برآمده تر شوند و دیگر نیاز به ابر و پنبه نباشد. با فوتوشاپ میشود به ماه هم سفر کرد ولی یک کار است که فوتوشاپ انجام نمیدهد. با فوتوشاپ نمیتوانیم ذات خرابمان را راست و ریس کنیم. فوتوشاپ زورش به اخلاق گندمان نمیرسد، به مثل سگ پاچه گرفتنمان. فوتوشاپ فقط ظاهرت را درست میکند. باطنت را حریف نیست. باطنمان را.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زن عبور میکند
از میان خاطرات پراکنده مرد
بوی عطری سبک
میدود روی چشمهای مرد
خیابانی تکرار میشود.
#ای_لیا
@boiereihan
از میان خاطرات پراکنده مرد
بوی عطری سبک
میدود روی چشمهای مرد
خیابانی تکرار میشود.
#ای_لیا
@boiereihan
تو چشمهایت را داری و من ...
من هیچ، من خیره میشوم
و در خلسه چشمانت آتشی ست
که مرا خاکستر میکند.
#ای_لیا
@boiereihan
من هیچ، من خیره میشوم
و در خلسه چشمانت آتشی ست
که مرا خاکستر میکند.
#ای_لیا
@boiereihan
کمی آغوش
کمی خاموشی
کمی صدا
تنی خیس
چشمانی بسته شد
و بوسه ای فراموش شد
انتظار
انتظار
انتظار
دیگر نیامد.
ساده بود معادله عشق بازی.
خاطره ای بدون مجهول.
#ای_لیا
@boiereihan
کمی خاموشی
کمی صدا
تنی خیس
چشمانی بسته شد
و بوسه ای فراموش شد
انتظار
انتظار
انتظار
دیگر نیامد.
ساده بود معادله عشق بازی.
خاطره ای بدون مجهول.
#ای_لیا
@boiereihan
زن زیر باران پائیزی از خیابانی در سال هزاروسیصدو نمیدانم چندی گذشته بود،پیرمردی در سال هزاروسیصدو نمیدانم چندی توی همان خیابان، نشسته بود در ایستگاه اتوبوسی، تکیه داده بود به عصا، بوی زن هنوز در فضای سرش می چرخید!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
در میانه های یک هوس
شاید
یک عادت شیرین.
در گرماگرم یک نبرد
تن به تن
یا چه می دانم
یک تحقیر اجباری،
کودکی هایمان
رنگ بودن می گیرد.
#ای_لیا
@boiereihan
شاید
یک عادت شیرین.
در گرماگرم یک نبرد
تن به تن
یا چه می دانم
یک تحقیر اجباری،
کودکی هایمان
رنگ بودن می گیرد.
#ای_لیا
@boiereihan
دختری را می بینم
نشسته در دشتی
موهایش را شانه می کند
عطر زندگی در رگ های هوا می ریزد
تاج گلی از نرگس
دامنی چین چین
باد که می زند
موهایش در امتداد نفس های هوا
دست به دست می گردد.
دختری را می بینم
مادرم را می گویم
که شانه میکرد گیسوی خاطره را
و می خندید
هوا پر می شد از طعم احساس.
دختر نشسته در چشمان مادر
می خندد و گونه ی کودکی هایم تر می شود.
#ای_لیا
@boiereihan
نشسته در دشتی
موهایش را شانه می کند
عطر زندگی در رگ های هوا می ریزد
تاج گلی از نرگس
دامنی چین چین
باد که می زند
موهایش در امتداد نفس های هوا
دست به دست می گردد.
دختری را می بینم
مادرم را می گویم
که شانه میکرد گیسوی خاطره را
و می خندید
هوا پر می شد از طعم احساس.
دختر نشسته در چشمان مادر
می خندد و گونه ی کودکی هایم تر می شود.
#ای_لیا
@boiereihan
گفت میشود کسی را دوست داشت که دوستت ندارد؟
گفتم مغزت دچار تروما شده؟
گفت مغزم نه, ولی قلبم چرا!
گفتم نگران نباش آنهم با یک سکته رفع میشود, سخت نگیر.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گفتم مغزت دچار تروما شده؟
گفت مغزم نه, ولی قلبم چرا!
گفتم نگران نباش آنهم با یک سکته رفع میشود, سخت نگیر.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
یک شکلی هم از استفاده ابزاری هست که یکی از کارمندهای زن شیک و ترو تمیزشان را میاندازند به جانت که دم به دقیقه زنگ بزند و یک جاهایی هم از لوندی و ظرافت زنانه اش استفاده کند که توی مناقصه ای که شرکت کرده اند بهشان امتیاز بیشتری بدهی لابد! سرآخر میگوید " اگر اجازه بدید حضورن خدمت برسیم" جواب میدهم "نه!"
شاید فکر کنید مردها کشته مرده این شکل لاس زدنها هستد اول اینکه همه مردها اینطور نیستند و دوم اینکه وقتی از حدش میگذرد مشمیز کننده میشود.
+ متاسفانه خود آن زن هم این را پذیرفته. اینکه مجبور است یا به خواست خود نمیدانم. یک تبصره ای بزنم که منظورم توی این متن بخش خاصی از زنان بوده و قطعن بخش اعظمی از زنان شاغل این رویه را ندارند.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
شاید فکر کنید مردها کشته مرده این شکل لاس زدنها هستد اول اینکه همه مردها اینطور نیستند و دوم اینکه وقتی از حدش میگذرد مشمیز کننده میشود.
+ متاسفانه خود آن زن هم این را پذیرفته. اینکه مجبور است یا به خواست خود نمیدانم. یک تبصره ای بزنم که منظورم توی این متن بخش خاصی از زنان بوده و قطعن بخش اعظمی از زنان شاغل این رویه را ندارند.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زن موها را کوتاه کرده بود, موها را دوباره زیتونی کرده بود, لباس شب سرمه ای رنگ را پوشید, کفش های بند دار پاشنه دارش را پا کرد, چرخی توی اتاق زد,دستها را بالا گرفت و چشمهایش را بست , آرام پشت دست را کشید روی گونه اش, مرد ایستاده بود توی آستانه در:
"موی کوتاه پادشاهِ موهاست"
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
"موی کوتاه پادشاهِ موهاست"
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan