ای‌لیا – Telegram
ای‌لیا
1.49K subscribers
765 photos
50 videos
36 files
59 links
دو خط چایی یک فنجان خاطره ...
و خاطره ای که دیگر نیست.
Download Telegram
اینقدر دلم برات تنگ شده که تمام بدنم درد میکنه.

فیلم ِ Her
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
Forwarded from ای‌لیا
این متن رو من نوشتم. نه فالاچی نه بالزاک نه کس دیگه :)

برای زنی سی و چند ساله

سی و چند سالگی یک زن را هرکسی نمیفهمد. سی و چند سالگی یک زن یعنی جمع دلفریبی و شیطنت ضرب در وقار و متانت. زن سی و چند ساله را توی یک مهمانی با لباس شب مشکی و موهایی که از پشت سر جمع کرده باید دید، لباس بلندی که گاه روی زمین کشیده میشود، خرامیدنش و گام های شمرده شمرده اش را. زن سی و چند ساله تازه اول پختگی ست، سرشار از هوشی زنانه و زیبایی دوچندان. شبیه نسیم خنکی که عصر یک روز تابستانی روی پوست عرق کرده صورت میوزد، شبیه صدای دل انگیز خوردن باران روی برگها، شبیه هرچه که تو را وارد یک خلسه شورانگیز میکند. زن سی و چند ساله مخدری ست که زندگی را سر حال می آورد. زن سی و چندساله یک نقاشی بی نقص است از مجموعه هر آنچه میشود در یک قاب جمع کرد.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan

اسم نویسنده متن رو از زیر متن پاک نکنید.
فوتوشاپ چیز خوبی ست. میشود بعضی ها را که دوست نداریم از توی عکس پاک کرد. میشود خطوط پیری را پاک کرد. میشود خیلی چیزها را از روی صورت پاک کرد. میشود کاری کرد که ماست سیاه بشود، یا بیست کیلو لاغرتر شوی؛ یا برآمدگی ها برآمده تر شوند و دیگر نیاز به ابر و پنبه نباشد. با فوتوشاپ میشود به ماه هم سفر کرد ولی یک کار است که فوتوشاپ انجام نمیدهد. با فوتوشاپ نمیتوانیم ذات خرابمان را راست و ریس کنیم. فوتوشاپ زورش به اخلاق گندمان نمیرسد، به مثل سگ پاچه گرفتنمان. فوتوشاپ فقط ظاهرت را درست میکند. باطنت را حریف نیست. باطنمان را.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زن عبور میکند
از میان خاطرات پراکنده مرد
بوی عطری سبک
میدود روی چشمهای مرد
خیابانی تکرار میشود.

#ای_لیا
@boiereihan
تو چشمهایت را داری و من ...
من هیچ، من خیره میشوم
و در خلسه چشمانت آتشی ست
که مرا خاکستر میکند.

#ای_لیا
@boiereihan
کمی آغوش
کمی خاموشی
کمی صدا
تنی خیس
چشمانی بسته شد
و بوسه ای فراموش شد
انتظار
انتظار
انتظار
دیگر نیامد.
ساده بود معادله عشق بازی.
خاطره ای بدون مجهول.

#ای_لیا
@boiereihan
من در پی مذهب ِ چشمانت
کافر شده ام!

#ای_لیا
@boiereihan
زن زیر باران پائیزی از خیابانی در سال هزاروسیصدو نمیدانم چندی گذشته بود،پیرمردی در سال هزاروسیصدو نمیدانم چندی توی همان خیابان، نشسته بود در ایستگاه اتوبوسی، تکیه داده بود به عصا، بوی زن هنوز در فضای سرش می چرخید!

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
در میانه های یک هوس
شاید
یک عادت شیرین.

در گرماگرم یک نبرد
تن به تن
یا چه می دانم
یک تحقیر اجباری،

کودکی هایمان
رنگ بودن می گیرد.

#ای_لیا
@boiereihan
دختری را می بینم
نشسته در دشتی
موهایش را شانه می کند
عطر زندگی در رگ های هوا می ریزد
تاج گلی از نرگس
دامنی چین چین
باد که می زند
موهایش در امتداد نفس های هوا
دست به دست می گردد.
دختری را می بینم
مادرم را می گویم
که شانه میکرد گیسوی خاطره را
و می خندید
هوا پر می شد از طعم احساس.
دختر نشسته در چشمان مادر
می خندد و گونه ی کودکی هایم تر می شود.

#ای_لیا
@boiereihan
‏حقیقت چیز بی پدر مادریه!

فیلمِ The Adderall Diaries
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
گفت میشود کسی را دوست داشت که دوستت ندارد؟
گفتم مغزت دچار تروما شده؟
گفت مغزم نه, ولی قلبم چرا!
گفتم نگران نباش آنهم با یک سکته رفع میشود, سخت نگیر.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
یک شکلی هم از استفاده ابزاری هست که یکی از کارمندهای زن شیک و ترو تمیزشان را میاندازند به جانت که دم به دقیقه زنگ بزند و یک جاهایی هم از لوندی و ظرافت زنانه اش استفاده کند که توی مناقصه ای که شرکت کرده اند بهشان امتیاز بیشتری بدهی لابد! سرآخر میگوید " اگر اجازه بدید حضورن خدمت برسیم" جواب میدهم "نه!"

شاید فکر کنید مردها کشته مرده این شکل لاس زدنها هستد اول اینکه همه مردها اینطور نیستند و دوم اینکه وقتی از حدش میگذرد مشمیز کننده میشود.

+ متاسفانه خود آن زن هم این را پذیرفته. اینکه مجبور است یا به خواست خود نمیدانم. یک تبصره ای بزنم که منظورم توی این متن بخش خاصی از زنان بوده و قطعن بخش اعظمی از زنان شاغل این رویه را ندارند.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
زن موها را کوتاه کرده بود, موها را دوباره زیتونی کرده بود, لباس شب سرمه ای رنگ را پوشید, کفش های بند دار پاشنه دارش را پا کرد, چرخی توی اتاق زد,دستها را بالا گرفت و چشمهایش را بست , آرام پشت دست را کشید روی گونه اش, مرد ایستاده بود توی آستانه در:

"موی کوتاه پادشاهِ موهاست"

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
توی مغازه دخترک ده دوازه ساله ای آمد و گفت : دو بسته مگنا می خوام" موهای بلند مشکی اش تا پشت کمرش پائین آمده بود. پرسیدم : سیگارو برا پدرت میخوای؟
" نه واس مامانم میخوام" بعد با دست جائی را بیرون مغازه نشان داد, زنی نشسته بود پشت فرمان ماشین, سیگارها را گرفت و رفت.
اینکه دوست دارید سیگار بکشید به خودتان ربط دارد اینکه دوست دارید ترکیبی از انواع و اقسام مواد شیمیائی را توی ریه هایتان بدهید باز هم به خودتان ربط دارد اینکه میدانید سیگار عامل بخشی از انواع سرطانهاست و باز میکشید به خودتان ربط دارد ولی آن کودک چون شما پدر و مادرش هستید هیچ حق انتخابی ندارد, مجبور است با شما زندگی کند. جای او تصمیم نگیرید.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
مسیر را با گچ مشخص کردم و گفتم از خط منحرف نشود, روی همین خط به عمق پنجاه سانتی متر مسیر را بکند و برود جلو. قرار بود برای برق رساندن به یکی از جبهه های کاری کابل جدیدی بکشیم. قبلترش نقشه را دیده بودم و کابلها و لوله های موقتی که حین پروژه پیمانکارها قرار میدهند را روی نقشه علامت زدم و مسیر جدیدی برای خودمان پیدا کردم. توی کانکس نشسته بودم, یکهو برق نوسانی کرد و بعدش برق قطع شد. اولین چیزی که توی ذهنم چرخید این بود که یعنی امکان دارد کارگر ما از مسیر منحرف شده باشد؟ در کانکس باز شد و سرکارگرمان کوبید توی سرش و همینجا جواب سوالم را گرفتم. بله کار کارگر ما بوده! کارگر جایی از مسیر منحرف شده بود و بعدش با کلنگ زده بود روی کابل برق اصلی یکی از زونهای پروژه. پنجاه متر پرت شده بود, سر کلنگش آب شده بود. زنده ماند البته. بعدش که پرسیدم گفته بود : من دیدم مسیر شما طولانی تره گفتم شاید به خاطر بی تجربه گیتون باشه خواستم مسیر رو کوتاه کنم!
توی زندگی هم همینطور است گاهی میخواهیم دور بزنیم میخواهیم مسیر را کوتاه کنیم میخواهیم زودتر برسیم فکر میکنیم حرفهای بقیه از سر شکم سیری ست. گاهی تجربیات دیگران را میشود شنید میشود از بخشی از راه رفته شان استفاده کرد. ایرادی ندارد. استفاده کنیم ولی نه اینکه الزامن حتمن نعل به نعل راه آنها را برویم هرچند درباره کندن مسیر توی یک پروژه حتمن باید بر اساس نقشه حرکت کرد!

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
مرد دست راستش را میکشید به پشت زن, آرام شانه و کمر زن را لمس میکرد, گودی کمرزن را نوازش میکرد, از روی پیرهن زن دست میکشید روی کمر زن, زن حرف میزد, دست مرد روی میز بود, زن کنار مرد نشسته بود, مرد کمی جابجا شد, دستش را از پشت زن برداشت, زن حرفش را قطع کرد وگفت: با پشتم بازی کن دوست دارم, نوازشم کن! مرد خندیده بود, لبخند زده بود.
مرد دوباره دست کشیده بود به شانه های زن, زن حرف میزد, آرام آرام سرش را خم کرد روی دست مرد, روی میز, زن حرف میزد ... چشمهایش را بسته بود لابد!

+ داستانک
@boiereihan
یکم - نشسته ام روی صندلی آرایشگاه، یکی از آنهائی که منتظر است و با آرایشگر هم آشنائی دارد بلند بلند می گوید، فلان فلان شده ها جریمه های رانندگی را دو برابر کرده اند، جریمه چراغ قرمز شده دویست هزار تومان. می پرسم یعنی قرار است از چراغ قرمز رد شوید که ناراحتید؟ آرایشگاه ساکت میشود.
متاسفانه توی رانندگی بیشترمان انواع و اقسام تخلفات رانندگی را انجام میدهیم و وقتی هم جریمه میشویم بالا و پائین همه چیز را فحش میدهیم و اینطور مواقع هم یکی از زمانهائی ست که یاد پول نفتمان می اوفتیم که دارند میخورند و چیزی هم به ما نمیدهند! یک جورهائی تخلف از قوانین راهنمائی و رانندگی را حق مسلم خودمان میدانیم.

دوم - یکبار تصمیم گرفتم هرطور شده اینبار بین خطوط رانندگی کنم، چون تقریبن امر محالی ست! اوایل اتوبان همت که خلوت بود میشد ولی بعدش که رسیدیم به ترافیک به مرور تبدیل شده به " عملیات ناممکن" چون ماشینهای کناری و پشتی اجازه نمیدهند، اگر بخواهید بین خطوط بروید یا باید متوقف شوید یا اینکه با اعتراضات متعدد راننده ها که به شکل بوق صورت می گیرد کنار بیائید، بعدش هم هی شما را فشار میدهند توی ماشین کناری، بگذریم که همان اوایل خلوتی هم یکی سر بین خطوط رانندگی نمیکردند و اصلن انگار هیچ شناختی از آن خطوط سفید ندارند!

سوم - سه سال است که آمده ام این خانه جدید، سر کوچه ما سطل آشغالی ست که گاهی دورش هم پر از آشغال میشود، این سه سال بنده تمامن در حال تذکر دادن بوده ام، به بقال گفته ام کارتنها را همانطور با ابعاد کامل ول نکند، به کارگرش بگوید کارتنها را باز کند و دسته کند، به فلان همسایه می گویم کیسه را کنار سطل ول نکن، توی سطل بیاندازد، به همسایه روبروئی که به طریق پرتاب دیسک آشغال را پرت میکرد توی سطل و بیشتر مواقع هم می افتاد اطراف سطل چندباری گفتیم تا فهمید که میشود با آسانسور آمد پائین و آشغال را توی سطل انداخت. مثلن اینجا مثلن یکی از نقاط خوب شهر است و بدبختانه آدمهائی با ظاهر و وجهه درست و درمان همین نکات کوچک را رعایت نمیکنند!

چهارم - توی مترو و بی آرتی صندلی هائی مشخص شده اند که برای افراد کم توان و معلول و سالمند می باشد، این صندلی ها همیشه پر هستند، چند روز پیش توی اتوبوس شخصی بالا آمد که یک دست نداشت، آن آدمهائی که روی این صندلی ها نشسته بودند هیچکدام تکان نخوردند، سرآخر من معترض شدم که یکی از شماها بلند بشود که ایشان بنشینند!

پنجم - همیشه همه چیز را انداخته ایم گردن حکومت، تا اتفاقی افتاده فحش داده ایم به حکومت، تا چیزی شده حواله داده ایم به اینکه پول نفتمان را خورده اند، مواردی که در بالا اشاره شد ربطی به حکومت ندارد، روابط بین خودمان توی جامعه است، خودمان مراعات کنیم!

ششم - آب فراموش نشود، توی فصل سرد هم نوشیدن آب خوب است.
پ.ن : توی فصل سرد هم حمام رفتن فراموش نشود!

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
تو زندگی مشترک خیلی وقتها باید شنونده خوبی بود, گاهی آدمها تو حال فرو ریخته ای هستن و ممکنه حرفهائی بزنن که خوشایند نباشه, ترجیحن بهتره اینطور مواقع چیزی نگفت و فقط شنید, حتی بد و بیراه هائی که اینطور مواقع گفته میشن رو هم نباید جدی گرفت. مهم نیست حالا چهارتا فحش هم خوردید.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
من عقب نشسته بودم کنار مهندس برقمان، پسرخاله راننده هم عقب بود، قرار بود توی راه پیاده شود و برود روستایشان، مهندس مکانیکمان جلو نشسته بود، تا آمد راه بیافتد یادم آمد یکی از مدارک را جا گذاشته ام. سال هشتادو هفت ناظر پروژه ای در استان کرمان بودم، هر روز از کرمان راه می افتادیم و میرفتیم تا نزدیکی های رفسنجان و برمیگشتیم، هرچند من ترجیح میدادم توی رفسنجان برایمان خانه بگیرند که بچه ها قبول نکرده بودند. رفتم بالا و برگشتم دیدم مهندس مکانیکمان رفته و نشسته عقب، هرچه اصرار کردم جلو ننشست. صبح ساعت پنج و نیم از کرمان راه می افتادیم، قبلش راننده نان میگرفت برای صبحانه مان، اما امروز استثنائن نگرفته بود، توی راه نگه داشت نان بگیریم، پنج دقیقه ای آنجا تلف کردیم، بعدش مهدی(راننده مان) گفت که بنزین هم نزده و میترسد وقت برگشت توی راه بمانیم. بنزین را هم توی شهر همیشه میزد ولی اینبار هم اینکار را نکرده بود، یک جائی هست بعد کرمان به اسم سه راهی باغین یک طرفش میرود سمت رفسنجان، همانجا توی پمپ بنزین نگه داشت بنزین بزند، بنزین که تمام شد چک پول پنجاه تومنی داد، مسول جایگاه پول خرد نداشت، رفت دنبال پول خرد، سه چهار دقیقه ای هم انجا تلف شد، باقی پول را که گرفت و از محوطه پمپ بنزین خواست خارج بشود تا از روی شانه خاکی بیاید روی آسفالت یکهو صدا کرد : اِی وای ... اِی وای ... من برگشتم به مسیر نگاه مهدی، یعنی پنجره سمت خودم، پرایدی با سرعت از آن یکی طرف جاده می آمد به این سمت یعنی خط وسط را هم برید، اول جاده رفسنجان از سه راهی باغین فقط همین قسمتش دو طرفه است، الباقیش دو راه جداگانه رفت و برگشت دارد، من که درکی از صحنه نداشتم فقط خیره شده بودم به آمدن پراید، با سرعت می آمد، راننده یکهو گاز داد، ماشین کمی جلو پرید و بعدش فقط یادم هست که چیزی خورد به ماشین و چرخید و چرخید و چرخید، کمربند مرا قفل کرده بود. از این طرف جاده رفتیم و افتادیم آنطرف جاده، همان پرش کوچک ماشین به سمت جلو باعث شده بود که پراید به جای اینکه بیاید توی اتاق و همه مان را له کند بزند به چرخ و لاستیک عقب. قبلتر شرح باقی تصادف را یکبار نوشته بودم، من کتفم درآمده بود تا بعد از انتقال آن عقبی ها به بیمارستان نفهمیده بودم. آن عقب بچه ها افتاده بودند روی هم، یکی خونریزی داخلی داشت و شانس آوردیم راننده امبولانس زود فهمید، یکی دستش شکست و آن یکی هم سرش ضربه دید. من چون جلو نشسته بودم فقط کتفم در امد آنهم به خاطر فشار کمربند و چرخش ماشین. بعدها کارشناس پلیس گفته بود که پشت سر ما جلوی پمپ بنزین یک تیر چراغ برق بوده که دورش را هم با بتن پر کرده بودند پراید اگر به شما نمیزد میرفت توی تیربرق و دو سرنشینش هم در جا کشته میشدند با آن سرعتی که پراید می آمده. به هرکه میگفتیم میگفت این تقدیر بوده یعنی تمام آن توقف ها از در خانه بگیر و بیا تا برسیم به نان و چک پول و بنزین و ... همه اش برای این بوده که سرنشینان پراید که خوابشان برده بود کشته نشوند، بزنند به ما که زنده بمانند، چرخ ماشین ما نیروی ضربه را دمپ کرده بود، آنها فقط کمی کوفتگی داشتند. هرچند راننده ما هم اگر آن پرش کوچک را نداشت بنده الان در خدمتتان نبودم که این چند خط را سیاه کنم.
تقدیر بود یا هرچیز دیگر آن روز همه چیز دست به دست هم داده بود که آن تصادف رخ بدهد. هرچند جلو نشستن من هم باعث شد که کمتر آسیب ببینم.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
‏اشکال عمده رابطه ها اینه که طرفین میخوان همدیگرو عوض کنن, اخلاقای خودشونو به طرف مقایل تزریق کنن. مثلن تربیت کنن به خیال خودشون! از همینجا رابطه شروع میکنه به ترک خوردن و جرواجر شدن!

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan