اشکال عمده رابطه ها اینه که طرفین میخوان همدیگرو عوض کنن, اخلاقای خودشونو به طرف مقایل تزریق کنن. مثلن تربیت کنن به خیال خودشون! از همینجا رابطه شروع میکنه به ترک خوردن و جرواجر شدن!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
کجا تصمیم گرفتم خشم را کنترل کنم؟
چهار پنج باری مرا زده بود, حرفی نزدم, کلن درگیر نمیشدم اینطور مواقع, یکبار شنیدم به دفاع جلو زنشان گفت یارو شماره هفترو بزن, اینکاره نیست! البته فکر نکرده بود توی آن هاگیرواگیر بشنوم. ده سال پیش بود, توی یکی از مسابقات محلات, همینطوری عادی توی زمین خاکی زخمی میشوی اینوسط یکی هم بخواهد بزندت قطعن اوضاع به خوبی برایت پیش نخواهد رفت. یکجا وسط زمین توپ بلندی فرستادند, این توپها برای من بود باید میزدم اما نزدم گذاشتم بلند شود, همانی که مرا زده بود, بلند که شد آرام چرخیدم, زیرش خالی شد, به پشت برگشت, برای اینکه با سر زمین نخورد آرنجش را حایل کرده بود, اینها را من شنیدم چون خودم توی آن صحنه ندیده بودم, وزن بدنش روی مچ و آرنج دستش چرخیده بود, آرنجش پیچیده بود, مچش خرد شده بود, ساعدش را پیچ و مهره کردند, شش ماه توی گچ و آتل بود. تا بیاید دوباره فوتبال را شروع کند من ول کرده بودم و افتاده بودم توی سرازیری اضافه وزن. همانجا فهمیدم ارزشش را ندارد, توی خشم یکی از طرفین ماجرا آسیب خواهد دید, توی خشم تمام شان و شخصیت و شعور آدمی زیر سوال میرود. میشود کنترل کرد, میشود از کنارش گذشت, بعضی وقتها ارزشش را ندارد, فوقش دوبار دیگر مرا میزد , مثل همیشه چندتا زخم دیگر با خودم میبردم خانه ولی حداقلش آن دست خرد نمیشد, هرچند من هم نمیدانستم قرار است اینطور بشود!
شش سال بعدش توی سالن یکی همینکار را با من کرد, روی آرنج دست چرخیدم, هرچند نشکست ولی درد کهنه اش هرازگاهی بیرون میزند!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
چهار پنج باری مرا زده بود, حرفی نزدم, کلن درگیر نمیشدم اینطور مواقع, یکبار شنیدم به دفاع جلو زنشان گفت یارو شماره هفترو بزن, اینکاره نیست! البته فکر نکرده بود توی آن هاگیرواگیر بشنوم. ده سال پیش بود, توی یکی از مسابقات محلات, همینطوری عادی توی زمین خاکی زخمی میشوی اینوسط یکی هم بخواهد بزندت قطعن اوضاع به خوبی برایت پیش نخواهد رفت. یکجا وسط زمین توپ بلندی فرستادند, این توپها برای من بود باید میزدم اما نزدم گذاشتم بلند شود, همانی که مرا زده بود, بلند که شد آرام چرخیدم, زیرش خالی شد, به پشت برگشت, برای اینکه با سر زمین نخورد آرنجش را حایل کرده بود, اینها را من شنیدم چون خودم توی آن صحنه ندیده بودم, وزن بدنش روی مچ و آرنج دستش چرخیده بود, آرنجش پیچیده بود, مچش خرد شده بود, ساعدش را پیچ و مهره کردند, شش ماه توی گچ و آتل بود. تا بیاید دوباره فوتبال را شروع کند من ول کرده بودم و افتاده بودم توی سرازیری اضافه وزن. همانجا فهمیدم ارزشش را ندارد, توی خشم یکی از طرفین ماجرا آسیب خواهد دید, توی خشم تمام شان و شخصیت و شعور آدمی زیر سوال میرود. میشود کنترل کرد, میشود از کنارش گذشت, بعضی وقتها ارزشش را ندارد, فوقش دوبار دیگر مرا میزد , مثل همیشه چندتا زخم دیگر با خودم میبردم خانه ولی حداقلش آن دست خرد نمیشد, هرچند من هم نمیدانستم قرار است اینطور بشود!
شش سال بعدش توی سالن یکی همینکار را با من کرد, روی آرنج دست چرخیدم, هرچند نشکست ولی درد کهنه اش هرازگاهی بیرون میزند!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from محمدعلی محمدپور
آلودگی
#تاکسی_نوشت
زن میانسالی که وارد تاکسی شد، ماسکش را درآورد و نفس عمیقی کشید. بعد گفت: «داشتم خفه میشدم». راننده خندید و گفت: «قبلاها میخواستیم هوای تازه بخوریم شیشه رو میدادیم پایین، حالا برعکس شده!» مردی که جلو نشسته بود و روزنامهای در دستش بود، گفت: «روزی هزار و خوردهای آدم به خاطر آلودگی هوا میمیرن» راننده گفت: «ولی چیزی که من خوندم صد و خوردهای بود». مرد گفت: «حالا اینا یه چیزی مینویسن دیگه وگرنه چه همه آدم هستن که به خاطر آلودگی هوا میمیرن و هیچکس نمیفهمه به خاطر آلودگی هوا مُردن، مثلا اگر الان شما بمیری...» راننده نگاهی معنادار به مرد کرد. مرد جملهاش را تصحیح کرد و گفت: «میگم اگر خدای نکرده شما الان دور از جونت آنفولانزایی چیزی بگیری بمیری، جزو آمارشون حساب نمیکنن در حالیکه شما علت مرگت صددرصد آلودگی هواست». راننده گفت: «اگر همه تاکسی سوار میشدن هوا اینقدر آلوده نمیشد!» زن میانسال گفت: «نگهدارین، من پیاده میشم». و ماسکش را به صورتش زد و پیاده شد و به جایش مرد لاغری سوار شد. مرد لاغر هم به صورتش ماسک زده بود. راننده خندید و گفت: «میخوای هوای تازه بخوری، ماسکتو بردار». مرد لاغر گفت: «چی؟» راننده گفت: «ماسکتو داخل ماشین بردار، مگه واسه آلودگی هوا نزدی ماسکو؟» مرد لاغر ماسک را برداشت و گفت: «نه من آنفولانزا دارم، نوع شدید!». راننده چشمانش گرد شد، به مرد جلویی نگاه کرد و شیشه ماشین را پایین کشید...
#محمدعلی_محمدپور
@m_mohamadpour
#تاکسی_نوشت
زن میانسالی که وارد تاکسی شد، ماسکش را درآورد و نفس عمیقی کشید. بعد گفت: «داشتم خفه میشدم». راننده خندید و گفت: «قبلاها میخواستیم هوای تازه بخوریم شیشه رو میدادیم پایین، حالا برعکس شده!» مردی که جلو نشسته بود و روزنامهای در دستش بود، گفت: «روزی هزار و خوردهای آدم به خاطر آلودگی هوا میمیرن» راننده گفت: «ولی چیزی که من خوندم صد و خوردهای بود». مرد گفت: «حالا اینا یه چیزی مینویسن دیگه وگرنه چه همه آدم هستن که به خاطر آلودگی هوا میمیرن و هیچکس نمیفهمه به خاطر آلودگی هوا مُردن، مثلا اگر الان شما بمیری...» راننده نگاهی معنادار به مرد کرد. مرد جملهاش را تصحیح کرد و گفت: «میگم اگر خدای نکرده شما الان دور از جونت آنفولانزایی چیزی بگیری بمیری، جزو آمارشون حساب نمیکنن در حالیکه شما علت مرگت صددرصد آلودگی هواست». راننده گفت: «اگر همه تاکسی سوار میشدن هوا اینقدر آلوده نمیشد!» زن میانسال گفت: «نگهدارین، من پیاده میشم». و ماسکش را به صورتش زد و پیاده شد و به جایش مرد لاغری سوار شد. مرد لاغر هم به صورتش ماسک زده بود. راننده خندید و گفت: «میخوای هوای تازه بخوری، ماسکتو بردار». مرد لاغر گفت: «چی؟» راننده گفت: «ماسکتو داخل ماشین بردار، مگه واسه آلودگی هوا نزدی ماسکو؟» مرد لاغر ماسک را برداشت و گفت: «نه من آنفولانزا دارم، نوع شدید!». راننده چشمانش گرد شد، به مرد جلویی نگاه کرد و شیشه ماشین را پایین کشید...
#محمدعلی_محمدپور
@m_mohamadpour
چندتامون تا پلیس خفتمون نکرده میریم معاینه فنی؟
چندتامون سعی میکنیم با وسیله نقلیه عمومی بریم جای خودروی تک سرنشین؟
چندتامون تا حالا فحش ندادیم به خاطر گسترش طرح ترافیک؟
خودروی بی کیفیت یکی از عوامل آلودگی هواست که حالا حالاها هم انگار کسی دنبالش نیست درستش کنه اون بخش فرهنگ ترافیک که گردن خودمونه کی میخواد درست بشه؟
تو انگلیس هم یکی از بالاترین تعرفه های واردات خودرو رو داریم. خیابون به خیابونش عوارض برای خودرو فرق میکنه. هرچقدر سیلندر ماشینت بیشتر باشه عوارض و بیمه و مالیات بیشتره. یکبار دهه پنجاه میلادی ایستایی هوای آلوده باعث مرگ پنج هزار نفر شد از همون موقع شروع کردن به وضع قوانین سفت و سخت.
در ضمن بخش عمده آلودگی تهران به خاطر موتوره. هر موتور هشت برابر یه ماشین آلودگی تولید میکنه. و اینکه باز بنده منکر خودرو و بنزین بی کیفیت نیستم ولی سهم خودمون هم تو گسترش آلودگی کم نیست. همین دو روز میشد کلی خودرو تک سرنشین تو شهر دید که به فلانشون هم نیست که هوا آلوده ست.
@boiereihan
چندتامون سعی میکنیم با وسیله نقلیه عمومی بریم جای خودروی تک سرنشین؟
چندتامون تا حالا فحش ندادیم به خاطر گسترش طرح ترافیک؟
خودروی بی کیفیت یکی از عوامل آلودگی هواست که حالا حالاها هم انگار کسی دنبالش نیست درستش کنه اون بخش فرهنگ ترافیک که گردن خودمونه کی میخواد درست بشه؟
تو انگلیس هم یکی از بالاترین تعرفه های واردات خودرو رو داریم. خیابون به خیابونش عوارض برای خودرو فرق میکنه. هرچقدر سیلندر ماشینت بیشتر باشه عوارض و بیمه و مالیات بیشتره. یکبار دهه پنجاه میلادی ایستایی هوای آلوده باعث مرگ پنج هزار نفر شد از همون موقع شروع کردن به وضع قوانین سفت و سخت.
در ضمن بخش عمده آلودگی تهران به خاطر موتوره. هر موتور هشت برابر یه ماشین آلودگی تولید میکنه. و اینکه باز بنده منکر خودرو و بنزین بی کیفیت نیستم ولی سهم خودمون هم تو گسترش آلودگی کم نیست. همین دو روز میشد کلی خودرو تک سرنشین تو شهر دید که به فلانشون هم نیست که هوا آلوده ست.
@boiereihan
توی این آلودگی
خیابانی سر ریز از بلبشوی ترافیک
کاش کسی حواسش نباشد
بشود تو را نرم سبک
در هیاهوی زندگی
آرام بوسید ...
#ای_لیا
@boiereihan
خیابانی سر ریز از بلبشوی ترافیک
کاش کسی حواسش نباشد
بشود تو را نرم سبک
در هیاهوی زندگی
آرام بوسید ...
#ای_لیا
@boiereihan
دو سال مریض بود و سرآخر دیروز از دنیا رفت. مادر یکی از فامیلهای دورمان بود. دو سال رفت و آمد سرآخر سه ماه پیش فهمیدند سرطان ریه دارد. بعنی بیش از بیست ماه کسی نفهمید حتی اینوسط یکی از دکترها به پسرش گفته بود مادرتان تمارض میکند و اصلن مریض نیست!! بدبختانه یکیشان هم تشخیص داده بود که قلبش مشکل دارد و عمل قلب باز هم انجام داد!! سه ماه پیش پزشکی گفته بود از پشت قفسه سینه عکس بگیرند و تازه فهمیدند آنجا توده ای جا خوش کرده و کار هم از کار گذشته. سرطان نوع دی(D). به همین سادگی یک نفر به خاطر عدم تشخیص مرد. این یکی از هزاران موردی است که هر سال رخ میدهد. برای همه هم عادی شده است انگار.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
خیابانی که عبور می کرد
از میان خاطراتی خیس
از بین آغوش خیال
و کودکی هایی که در خواب درخت
پی دستان خدا بود.
خیابانی در آن سوی وهم
پشت هزار تصمیم مردد
در امتداد هیچ
و مردی پشت چراغی که سبز نداشت،
قرمز بود، چشمان تقدیر
نسیمی که می رفت
و طعم تلخ مرده ای را
می ریخت در دستان زنی
که در انتهای شب
پشت سر مردی آرزوهایش را رها کرده بود.
خیابانی عبور می کرد
پیرزنی عبور می کرد
و کودکی های زمین
که در ذهن کوچه ای پی خیابانی می گشت.
#ای_لیا
(شهریور 1380 - رشت)
@boiereihan
از میان خاطراتی خیس
از بین آغوش خیال
و کودکی هایی که در خواب درخت
پی دستان خدا بود.
خیابانی در آن سوی وهم
پشت هزار تصمیم مردد
در امتداد هیچ
و مردی پشت چراغی که سبز نداشت،
قرمز بود، چشمان تقدیر
نسیمی که می رفت
و طعم تلخ مرده ای را
می ریخت در دستان زنی
که در انتهای شب
پشت سر مردی آرزوهایش را رها کرده بود.
خیابانی عبور می کرد
پیرزنی عبور می کرد
و کودکی های زمین
که در ذهن کوچه ای پی خیابانی می گشت.
#ای_لیا
(شهریور 1380 - رشت)
@boiereihan
توی این آلودگی
خیابانی سر ریز از بلبشوی ترافیک
کاش کسی حواسش نباشد
بشود تو را نرم سبک
در هیاهوی زندگی
آرام بوسید ...
#ای_لیا
@boiereihan
خیابانی سر ریز از بلبشوی ترافیک
کاش کسی حواسش نباشد
بشود تو را نرم سبک
در هیاهوی زندگی
آرام بوسید ...
#ای_لیا
@boiereihan
توی برخی کشورهای آن طرف آب رسم دارند وقتی کسی میمیرد برای تسلای خاطر بازماندگان که میخواهند بروند, با خودشان غذا میبرند, بخشی از غذا را دور هم میخورند و بخشی دیگر میماند برای روزهای دیگر تا خانواده داغدار که حال و حوصله غذا پختن ندارند گرسنه نمانند اما اینجا خانواده عزادار دوبار عزادار میشوند یکبار به خاطر خود متوفی و یکبار دیگر هم بخاطر هزینه های بعدش. منظورم هزینه کفن و دفن نیست, عمویمان را همین دو ماه پیش دفن کردیم, کل هزینه کفن و دفن توی بهشت زهرا دو میلیون تومان نشد, منظورم هزینه خرد و خوراک بعدش است. سوم و هفتم و ... فامیلهایی که از اینور و آنور می آیند و آوار میشوند روی سر بازمانده ها. هرکدام هم یک اخلاقی دارند, تا خود هفتم هم میمانند, رژیم های غذایی متفاوت دارند, مریضی های مختلف دارند, یکی تنگ است آن یکی گشاد, یکی بدخواب است, یکی هرشب باید ماسک خیار روی صورتش بگذارد آن یکی ... حالا اینها به کنار, توی مراسم هم یکی شاکی ست که چرا مرا فلان جا نشاندند آن یکی میگوید کباب من سوخته بود, یکی دیگر پیاز نداشته, اصلن انگار یادشان میرود خانواده عزادار و داغدار همین دو روز قبل مثلن پدر یا مادرشان را از دست داده اند, یکبار یکی از فامیلها گفته بود "من با اتوبوس نمیتونم بیام برای مراسم, برام آژانس بگیرید!" حالا آنوسط خانواده خاک بر سر شده عزادار باید دنبال آژانس هم باشند.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
روزهای روشنفکری
روهایی که هر کسی حق داشت
روزهایی که مذهب به سلاخ خانه مصلحت نرفته بود
روزهایی که اعتقاد آزاد بود
بی اعتقادی هم
روزهایی که که اعتقاد من
سر ِ دار نرفته بود
روزگاری بود
زندگی فرصت دوست داشتن آدمی بود
دوست داشتن ِ عکس گلی سرخ
در آبی بی کران دریا.
روزهایی که بی خدا بود
با خدا هم بود
مسجد بود
میخانه هم بود
خیابانها یک طرفه نبودند
آدمیان از لابلای نفس های احساس
می رسیدن به لب های حقیقت.
آغوش تر یک تنهایی
لابلای دستان دروغ
به خلوت خانه شب زدگان نمی رفت.
روزهایی بود
روزهایی که پپسی طعم زمزم نمی داد
کسی در خیابان اوق نمی زد
دختری پشت چراغ قرمز تب نمی کرد
روزهایی بود
یادم نیست
ولی بود.
#ای_لیا
@boiereihan
روهایی که هر کسی حق داشت
روزهایی که مذهب به سلاخ خانه مصلحت نرفته بود
روزهایی که اعتقاد آزاد بود
بی اعتقادی هم
روزهایی که که اعتقاد من
سر ِ دار نرفته بود
روزگاری بود
زندگی فرصت دوست داشتن آدمی بود
دوست داشتن ِ عکس گلی سرخ
در آبی بی کران دریا.
روزهایی که بی خدا بود
با خدا هم بود
مسجد بود
میخانه هم بود
خیابانها یک طرفه نبودند
آدمیان از لابلای نفس های احساس
می رسیدن به لب های حقیقت.
آغوش تر یک تنهایی
لابلای دستان دروغ
به خلوت خانه شب زدگان نمی رفت.
روزهایی بود
روزهایی که پپسی طعم زمزم نمی داد
کسی در خیابان اوق نمی زد
دختری پشت چراغ قرمز تب نمی کرد
روزهایی بود
یادم نیست
ولی بود.
#ای_لیا
@boiereihan
دختر بچه ای که در یکی از روزهای پائیزی سال 1387 روی صندلی E ردیف 14 هواپیمای فوکر-100 خط تهران - شیراز - عسلویه نشسته و برای ابرها دست تکان می دهد!
برگشت ... نگاهی کرد و گفت : عمو! شما هم برای اون خانم دست تکون بده!
بچه ها دنیایی دارند شبیه دنیای "آلیس در سرزمین عجایب "
نگاه کردم. خانمی توی ابرها نبود! دختربچه هنوز دست تکان می داد! سرم سنگین خواب بود. شیراز پیاده شدند.
کنار پنجره نشستم. جای دستی روی شیشه بیرون مانده بود!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
برگشت ... نگاهی کرد و گفت : عمو! شما هم برای اون خانم دست تکون بده!
بچه ها دنیایی دارند شبیه دنیای "آلیس در سرزمین عجایب "
نگاه کردم. خانمی توی ابرها نبود! دختربچه هنوز دست تکان می داد! سرم سنگین خواب بود. شیراز پیاده شدند.
کنار پنجره نشستم. جای دستی روی شیشه بیرون مانده بود!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
قضاوت نکنیم، همدیگرو ...
بشنویم و رد بشیم. تحلیل اضافه نکنیم. من و تو جای اون آدم نیستیم. خودمونم شاید همینکارو میکردیم اگر جاش بودیم.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
بشنویم و رد بشیم. تحلیل اضافه نکنیم. من و تو جای اون آدم نیستیم. خودمونم شاید همینکارو میکردیم اگر جاش بودیم.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
Forwarded from محمدعلی محمدپور
- اگه برنگشتم به مادرم بگو دوسِش داشتم.
+ مادرت مُرده!
- خب پس خودم بهش میگم!
🎬 No country for old men / Ethan Coen , Joel Coen
@m_mohamadpour
+ مادرت مُرده!
- خب پس خودم بهش میگم!
🎬 No country for old men / Ethan Coen , Joel Coen
@m_mohamadpour
سر الهیه توی بزرگراه مدرس (تقاطع جردن) ایستاده بودم, اول خواستم پیاده بروم تا پارک وی و بعدش از آنجا با تاکسی بیایم میدان توحید ولی حال پیاده روی نبود سر همین منتظر ماندم, دست بلند کردم, پراید خاکستری نگه داشت وقتی نزدیکتر آمد دیدم راننده زن است گفتم رد میشود میرود ولی نگه داشت, تعجب مرا که دید گفت کجا میری؟ گفتم پارک وی. گفت بیا بالا! روی صندلی جلو نشستم, از کناره پل که پایین می آمد پرسید بعدش کجا میرید؟ گفتم میدون توحید! گفت مسیر منم همونجاست. بعد از خیابان ولیعصر آنطرف پل مسافر ایستاده بود دو تا خانم دیگر هم گفتند میدان توحید, سوارشان کرد. نزدیک برجهای آتی ساز گفتم مسافرکشی میکنید سختتون نیست؟ گفت چون زنم اینو میگی؟ خیلی جدی گفتم بله! خندید, خانمهای پشت سری هم خندیدند من نخندیدم هرچند, گفت من دانشجو گرافیک دانشگاه سوره هستم خرج خودمو خودم در میارم, مجبورم. سر پل مدیریت دوباره پرسیدم با چه جراتی یه مرد رو اونم وقتی تنها هستی سوار ماشینت میکنی؟ باز خندید, دست چپش را کرد توی جیب روی در ماشین و بعدش یک چاقوی کوچک را بیرون آورد : اینو دارم! بعدش باز خندید. خانمهای پشت سری هم خندیدند, از گیشا که رد شدیم کرایه را دادم دنبال پل خرد که میگشت گفت : حالا من یه چیز بپرسم چطور اعتماد کردی سوار ماشین یه خانم تنها بشی اونم اینکه بعدش دوتا خانم دیگه رو سوار کرد؟ گفتم یعنی چی؟ گفت یعنی اینکه ما سه تا ممکنه همدست باشیم و بخوایم خفتت کنیم. خانمهای آن عقب خندیدند و یکیشان زد روی شانه راننده و گفت ایول! لبخند تلخی زدم, جلوی ایستگاه بی آر تی سر باقرخان نگه داشت, پیاده شدم.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
همین خوب است
همین بارانی که نمی بارد
همین سکوت ماسیده بر شب
همین احساس ریخته بر پوست تنهایی
همین آغوش های بی صاحب
همین بوسه های بی منت
و کودکی که نمی فهمد چرا
و تاب می خورد
همین خوب است.
#ای_لیا
@boiereihan
همین بارانی که نمی بارد
همین سکوت ماسیده بر شب
همین احساس ریخته بر پوست تنهایی
همین آغوش های بی صاحب
همین بوسه های بی منت
و کودکی که نمی فهمد چرا
و تاب می خورد
همین خوب است.
#ای_لیا
@boiereihan
زن صبح زود بیدار میشود، مرد هنوز خوابیده است. لبه تخت مینشیند، نگاه میکند به مرد، به خرخرهای گاه و بیگاهش، لبخندی میزند، به ساعت نگاه میکند، هنوز چند دقیقه ای مانده، خودش را جا میکند توی پهلوی مرد، مرد تکانی میخورد، خرخرش قطع میشود، خرناسی میکشد و میچرخد به سمت زن، زن را توی خواب و بیدار میکشد توی آغوش. زن دست مرد را جمع میکند توی سینه اش.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
خب شاید ندانید چه لذتی دارد برای هشتصدو چهل و چندمین بار دختری مجبورتان کند فیلم عروس مرده را با هم ببینید. اینکه حین تماشا هی سوال بپرسد. همان سوالهایی که هشتصدو چندبار قبل پرسیده است. بعد خودش هم جوابها را بدهد. برای خودم هم تازگی دارد هربار. انگار از اول میبینیم.
هربار که وقت میگذارید برای یک کودک، در اصل خودتان را دوباره شخم میزنید. زیرو رو میکنید. حواس های چندگانه تان جمع تر میشود. زندگی رقیق تر میشود. پوسته نازک احساس جلایی میخورد دوباره.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
هربار که وقت میگذارید برای یک کودک، در اصل خودتان را دوباره شخم میزنید. زیرو رو میکنید. حواس های چندگانه تان جمع تر میشود. زندگی رقیق تر میشود. پوسته نازک احساس جلایی میخورد دوباره.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گاه فراموش میشوی،
گاه دچار فراموشی میشوی،
هربار یکی را توی ذهنت میکشی!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گاه دچار فراموشی میشوی،
هربار یکی را توی ذهنت میکشی!
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan