ای‌لیا – Telegram
ای‌لیا
1.49K subscribers
765 photos
50 videos
36 files
59 links
دو خط چایی یک فنجان خاطره ...
و خاطره ای که دیگر نیست.
Download Telegram
دو سال مریض بود و سرآخر دیروز از دنیا رفت. مادر یکی از فامیلهای دورمان بود. دو سال رفت و آمد سرآخر سه ماه پیش فهمیدند سرطان ریه دارد. بعنی بیش از بیست ماه کسی نفهمید حتی اینوسط یکی از دکترها به پسرش گفته بود مادرتان تمارض میکند و اصلن مریض نیست!! بدبختانه یکیشان هم تشخیص داده بود که قلبش مشکل دارد و عمل قلب باز هم انجام داد!! سه ماه پیش پزشکی گفته بود از پشت قفسه سینه عکس بگیرند و تازه فهمیدند آنجا توده ای جا خوش کرده و کار هم از کار گذشته. سرطان نوع دی(D). به همین سادگی یک نفر به خاطر عدم تشخیص مرد. این یکی از هزاران موردی است که هر سال رخ میدهد. برای همه هم عادی شده است انگار.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
خیابانی که عبور می کرد
از میان خاطراتی خیس
از بین آغوش خیال
و کودکی هایی که در خواب درخت
پی دستان خدا بود.
خیابانی در آن سوی وهم
پشت هزار تصمیم مردد
در امتداد هیچ
و مردی پشت چراغی که سبز نداشت،
قرمز بود، چشمان تقدیر
نسیمی که می رفت
و طعم تلخ مرده ای را
می ریخت در دستان زنی
که در انتهای شب
پشت سر مردی آرزوهایش را رها کرده بود.
خیابانی عبور می کرد
پیرزنی عبور می کرد
و کودکی های زمین
که در ذهن کوچه ای پی خیابانی می گشت.

#ای_لیا

(شهریور 1380 - رشت)
@boiereihan
توی این آلودگی
خیابانی سر ریز از بلبشوی ترافیک
کاش کسی حواسش نباشد
بشود تو را نرم سبک
در هیاهوی زندگی
آرام بوسید ...

#ای_لیا
@boiereihan
توی برخی کشورهای آن طرف آب رسم دارند وقتی کسی میمیرد برای تسلای خاطر بازماندگان که میخواهند بروند, با خودشان غذا میبرند, بخشی از غذا را دور هم میخورند و بخشی دیگر میماند برای روزهای دیگر تا خانواده داغدار که حال و حوصله غذا پختن ندارند گرسنه نمانند اما اینجا خانواده عزادار دوبار عزادار میشوند یکبار به خاطر خود متوفی و یکبار دیگر هم بخاطر هزینه های بعدش. منظورم هزینه کفن و دفن نیست, عمویمان را همین دو ماه پیش دفن کردیم, کل هزینه کفن و دفن توی بهشت زهرا دو میلیون تومان نشد, منظورم هزینه خرد و خوراک بعدش است. سوم و هفتم و ... فامیلهایی که از اینور و آنور می آیند و آوار میشوند روی سر بازمانده ها. هرکدام هم یک اخلاقی دارند, تا خود هفتم هم میمانند, رژیم های غذایی متفاوت دارند, مریضی های مختلف دارند, یکی تنگ است آن یکی گشاد, یکی بدخواب است, یکی هرشب باید ماسک خیار روی صورتش بگذارد آن یکی ... حالا اینها به کنار, توی مراسم هم یکی شاکی ست که چرا مرا فلان جا نشاندند آن یکی میگوید کباب من سوخته بود, یکی دیگر پیاز نداشته, اصلن انگار یادشان میرود خانواده عزادار و داغدار همین دو روز قبل مثلن پدر یا مادرشان را از دست داده اند, یکبار یکی از فامیلها گفته بود "من با اتوبوس نمیتونم بیام برای مراسم, برام آژانس بگیرید!" حالا آنوسط خانواده خاک بر سر شده عزادار باید دنبال آژانس هم باشند.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
روزهای روشنفکری
روهایی که هر کسی حق داشت
روزهایی که مذهب به سلاخ خانه مصلحت نرفته بود
روزهایی که اعتقاد آزاد بود
بی اعتقادی هم
روزهایی که که اعتقاد من
سر ِ دار نرفته بود
روزگاری بود
زندگی فرصت دوست داشتن آدمی بود
دوست داشتن ِ عکس گلی سرخ
در آبی بی کران دریا.
روزهایی که بی خدا بود
با خدا هم بود
مسجد بود
میخانه هم بود
خیابانها یک طرفه نبودند
آدمیان از لابلای نفس های احساس
می رسیدن به لب های حقیقت.
آغوش تر یک تنهایی
لابلای دستان دروغ
به خلوت خانه شب زدگان نمی رفت.
روزهایی بود
روزهایی که پپسی طعم زمزم نمی داد
کسی در خیابان اوق نمی زد
دختری پشت چراغ قرمز تب نمی کرد
روزهایی بود
یادم نیست
ولی بود.

#ای_لیا
@boiereihan
دختر بچه ای که در یکی از روزهای پائیزی سال 1387 روی صندلی E ردیف 14 هواپیمای فوکر-100 خط تهران - شیراز - عسلویه نشسته و برای ابرها دست تکان می دهد!

برگشت ... نگاهی کرد و گفت : عمو! شما هم برای اون خانم دست تکون بده!
بچه ها دنیایی دارند شبیه دنیای "آلیس در سرزمین عجایب "

نگاه کردم. خانمی توی ابرها نبود! دختربچه هنوز دست تکان می داد! سرم سنگین خواب بود. شیراز پیاده شدند.
کنار پنجره نشستم. جای دستی روی شیشه بیرون مانده بود!

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
قضاوت نکنیم، همدیگرو ...
بشنویم و رد بشیم. تحلیل اضافه نکنیم. من و تو جای اون آدم نیستیم. خودمونم شاید همینکارو میکردیم اگر جاش بودیم.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
- اگه برنگشتم به مادرم بگو دوسِش داشتم.
+ مادرت مُرده!
- خب پس خودم بهش میگم!

🎬 No country for old men / Ethan Coen , Joel Coen

@m_mohamadpour
سر الهیه توی بزرگراه مدرس (تقاطع جردن) ایستاده بودم, اول خواستم پیاده بروم تا پارک وی و بعدش از آنجا با تاکسی بیایم میدان توحید ولی حال پیاده روی نبود سر همین منتظر ماندم, دست بلند کردم, پراید خاکستری نگه داشت وقتی نزدیکتر آمد دیدم راننده زن است گفتم رد میشود میرود ولی نگه داشت, تعجب مرا که دید گفت کجا میری؟ گفتم پارک وی. گفت بیا بالا! روی صندلی جلو نشستم, از کناره پل که پایین می آمد پرسید بعدش کجا میرید؟ گفتم میدون توحید! گفت مسیر منم همونجاست. بعد از خیابان ولیعصر آنطرف پل مسافر ایستاده بود دو تا خانم دیگر هم گفتند میدان توحید, سوارشان کرد. نزدیک برجهای آتی ساز گفتم مسافرکشی میکنید سختتون نیست؟ گفت چون زنم اینو میگی؟ خیلی جدی گفتم بله! خندید, خانمهای پشت سری هم خندیدند من نخندیدم هرچند, گفت من دانشجو گرافیک دانشگاه سوره هستم خرج خودمو خودم در میارم, مجبورم. سر پل مدیریت دوباره پرسیدم با چه جراتی یه مرد رو اونم وقتی تنها هستی سوار ماشینت میکنی؟ باز خندید, دست چپش را کرد توی جیب روی در ماشین و بعدش یک چاقوی کوچک را بیرون آورد : اینو دارم! بعدش باز خندید. خانمهای پشت سری هم خندیدند, از گیشا که رد شدیم کرایه را دادم دنبال پل خرد که میگشت گفت : حالا من یه چیز بپرسم چطور اعتماد کردی سوار ماشین یه خانم تنها بشی اونم اینکه بعدش دوتا خانم دیگه رو سوار کرد؟ گفتم یعنی چی؟ گفت یعنی اینکه ما سه تا ممکنه همدست باشیم و بخوایم خفتت کنیم. خانمهای آن عقب خندیدند و یکیشان زد روی شانه راننده و گفت ایول! لبخند تلخی زدم, جلوی ایستگاه بی آر تی سر باقرخان نگه داشت, پیاده شدم.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
همین خوب است
همین بارانی که نمی بارد
همین سکوت ماسیده بر شب
همین احساس ریخته بر پوست تنهایی
همین آغوش های بی صاحب
همین بوسه های بی منت
و کودکی که نمی فهمد چرا
و تاب می خورد
همین خوب است.

#ای_لیا
@boiereihan
زن صبح زود بیدار میشود، مرد هنوز خوابیده است. لبه تخت مینشیند، نگاه میکند به مرد، به خرخرهای گاه و بیگاهش، لبخندی میزند، به ساعت نگاه میکند، هنوز چند دقیقه ای مانده، خودش را جا میکند توی پهلوی مرد، مرد تکانی میخورد، خرخرش قطع میشود، خرناسی میکشد و میچرخد به سمت زن، زن را توی خواب و بیدار میکشد توی آغوش. زن دست مرد را جمع میکند توی سینه اش.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
بیا یک آغوش
همدیگر را نفس بکشیم ...

#ای_لیا
@boiereihan
خب شاید ندانید چه لذتی دارد برای هشتصدو چهل و چندمین بار دختری مجبورتان کند فیلم عروس مرده را با هم ببینید. اینکه حین تماشا هی سوال بپرسد. همان سوالهایی که هشتصدو چندبار قبل پرسیده است. بعد خودش هم جوابها را بدهد. برای خودم هم تازگی دارد هربار. انگار از اول میبینیم.
هربار که وقت میگذارید برای یک کودک، در اصل خودتان را دوباره شخم میزنید. زیرو رو میکنید. حواس های چندگانه تان جمع تر میشود. زندگی رقیق تر میشود. پوسته نازک احساس جلایی میخورد دوباره.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
گاه فراموش میشوی،
گاه دچار فراموشی میشوی،
هربار یکی را توی ذهنت میکشی!

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
بوسه ای تنها
مُردد
در میان لبهای تو،
و لب های من
مشتاق،
در خیال بوسه ای تنها!

#ای_لیا
@boiereihan
من حلب تو پاریس
من جسدکودک پاشیده بر سقف
تو ضجه زنی بالای سر یک مرد
من ناله یک مادر کنار یک ساحل و کودکی غرق
تو گریه خاموش یک پلیس در کناره یک تراژدی
من پناهنده ای ترسیده در مرز مجارستان
تو یک دانشجوی عاشق با صورتی خون گرفته کف پیاده روهای پاریس
من ...
من هیچ، تو هیچ ... من انسان و تو انسان.

زخم همه جا زخم است، جنسش فرق ندارد. درد دارد ...

#ای_لیا
@boiereihan
مرد به زن گفته بود دیگر محال است عاشق شوم، همان یکبار عاشق شدم و دیگر عاشق هیچ زنی نمیشوم.
زن گفته بود : شما مردها تا یه زن جدید رو میبینید تلنگ شلوارتون در میره. هی نگو عاشق نمیشم و فلان!
مرد گفته بود: گفتم عاشق نمیشم، اما درباره تلنگ شلوار چیزی نگفتم! اون یک بحث جداست!

+ داستانک لابد!
@boiereihan
یکبار هم در پرواز تهران - اصفهان عاشق دختری شدم ...
زیبا و پیچیده در ناز!
شعر می خواند
صدای خوبی هم داشت
البته نمی دانم تار می ساخت یا نه،
موهای قهوه ای
به قرمزی میزد گاهی
و چشمانی سبز
همانی که در خواب هایم گاه به گاه می دیدم
می خندید و هوا تازه تر می شد

دختر پنج سال داشت ... من هم کودکی شده بودم
شاید پنج ساله
دیگر ندیدمش
نه در خواب و نه در هیچ کجای این ناکجا آباد!
هنوز هم دوستش دارم.
ولی همان یکبار بود ... کودکی یعنی : عاشق باشی با چشمانی بسته.

+ از میان پست های قدیمی.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
بوسه ای بر باد
طعم نفسهای تو
عادتی می شود تکرار
آغوشی تنگ می شود
احساسی می ریزد در روغنی داغ
دست و پای خیس زندگی
چالشی در ماهیتابه ی عادت
داغ می شود خاطره
به تب می نشیند پوست نازک عشق
و فریاد می شود نفس های درد
هرچند ولی ...
کسی هم نیست انگار
که برگرداند زندگی را
و می سوزد
هوس زودگذر رابطه ای.

#ای_لیا
@boiereihan