ای‌لیا – Telegram
ای‌لیا
1.48K subscribers
765 photos
50 videos
36 files
59 links
دو خط چایی یک فنجان خاطره ...
و خاطره ای که دیگر نیست.
Download Telegram
احساس امنیت

ون ها ایستاده اند، پلیس امنیت اخلاقی دارد به ظاهر مردم گیر میدهد. به چکمه پوشیدن توی هوای سرد، از نظر آقایان مصداق تبرج است و دلهای مردان را به لرزه در می آورد. چند قدم آنورتر توی فضای مطبوعاتی چند نفری بازداشت میشوند، به خاطر حرفهایی که قرار بوده بعد از سرنگونی دیکتاتور توی فضای آزادی بوجود آمده بزنند، سی و هفت سال پیش چنین قراری بوده. بماند الباقی. یک مقدار به سمت شرق چند نفر را میبینی که به خاطر بالا بردن یک عکس جوانی شان دارد تباه میشود(هرچند اگر کمی سنشان بیشتر بود رفتار دیگری در پیش میگرفتند). کمی بیاییم اینسوتر، چند جوان دیگر به خاطر یک کلیپ(هپی) در یک عملیات ضربتی به چنگ عدالت افتاده اند. خب برویم سراغ اسید پاشی ها؟
ما هم می نشینیم توی همین فضای مجازی و کافه و خیلی جاهای دیگر، بالا و پایین مملکت را قهوه ای میکنیم و داد از عدم وجود عدالت میزنیم. همه ی اینها عدم احساس امنیت ایجاد میکند.
حال بیایید یک سری بزنیم به اطرافمان. سمت شرق ما دو کشور اسلامی با حکومت های اسلامی ایجاد شده است. همین چند روز پیش چند نفر گلویشان بریده شد، چند گروگان که کودک هم بینشان بود. درباره انفجارها و حملات و تسخیر شهرها صحبت نمیکنم. درباره تردد بین شهرهای مهمشان صحبت میکنم. اینکه طالبان در جاده های آنجا حاکم است. آنجا به مدد ناتو و آمریکا کمی فضای امن رسانه ای هست که البته آن هم کامل نیست. آنجا هم روزنامه و تلوزیون تعطیل میشود، روزنامه نگار دستگیر میشود. حتی همین امنیت محدود فضای مجازی برای خانمها هم میسر نیست. شما خانمهای ایرانی خیلی راحت عکس های بدون حجابتان را می گذارید، عکس های مهمانی هاتان، مزاحم هم دارید ولی زنان افغان به خاطر فضای کاملن سنتی کشورشان همین آزادی محدود اینجا را هم ندارند. کافی ست از کابل و هرات و قندهار خارج شوید تا بفهمید درباره چه چیزی سخن می گویم. پاکستان هم تکلیفش روشن است. مقداری بهتر از افغانستان و فضای به هم ریخته امنیتی آنجاست. برویم غرب. توی غرب عراق را داریم. روزگاری کردستان عراق جزء امن ترین مناطق بود که آن هم تکلیفش الان روشن است. هم مرز شدن با داعش حرفی برای زدن باقی نمیگذارد. روزگار سختی دارند. خود الباقی عراق که دیگر جای حرف زدن ندارد. آنقدر انفجارها عادی شده که روزانه کشته شدن حداقل صدنفر دیگر ارزش خبری ندارد. سوریه؟ اصلن حرفش را هم نزن. خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.
برویم بالاتر. ترکیه هم که روزگاری دروازه امن جهان متمدن بود این روزها دستخوش تلاطم روزگار شده است. بمب گذاری و چندتایی هم عملیات انتحاری.
برگردیم به ایران. امروز توی ایستگاه های مترو پلیس ویژه ایستاده بود، تردد را چک میگرد. از نظر عده ای شاید تعبیر شود به اینکه" باز دارن به ملت گیر میدن" ولی وقتی متوجه خواهیم شد که خدای نکرده یکی از آن اتفاقات ناجور شبیه بمب گذاری پاریس رخ بدهد، آنوقت دیگر توی کافه جای بحث درباره انگیزاسون درباره چیزهای دیگر باید صحبت کرد.

امنیت چیز خوبی ست. حس امنیت از آن بهتر. تا وقتی چیزی را داری قدرش را نمیدانی، تا وقتی در سلامتی زندگی میکنی نمیفهمی چه ارزشی دارد. به وقت بیماری قدر سلامتی را خواهیم یافت.

+ نگارنده سطور بالا با برخی سیاست های ماجراجویانه جمهوری اسلامی میانه خوبی ندارد. منتقد است. درباره سوریه و کشورهای همسایه، ولی اینها باعث نمیشود قدردان مردانی شود که باعث ایجاد این حس امنیت شده اند. امیدوارم که مستدام بماند و هیچگاه سایه شوم عدم امنیت روی کشورم چتر نیندازد.
این را هم میدانم که این حرفها برای گرسنگان و فقرا تنبان نمیشود، بله میدانم و خیلی چیزهای دیگر که جایش اینجا نیست.
فتنه یعنی چشمانت
به وقت نیاز
که میکند ناز!

#ای_لیا
کاری کنیم رفتار همسرمون، فرزندانمون، دوست دخترمون، دوست پسرمون و سایر افراد نزدیکمون زیر زمینی نشه. چون دیگه اونوقت من بدو آژان بدو!
حس اعتماد ایجاد کنیم. تو خانواده خیلی لازمه.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
در زندگی
جملاتی هست
که باید ویران کند ، ولی بنا می کند:

"دوستت دارم"
همین،
خواهی ویران شوی ، خواهی سرپا بمان
ولی دوستت دارم
در همه ی نفس های زمان،
در همه ی رگ های احساس
زندگی بودن همین دوست داشتن هاست
آن هم بی علت
بی منت
بی عادت ...

#ای_لیا
اشتیاق دیدن رویت
از دو جهان آزادم کرد.
کاش بشود
کاسه خیال را
از رایحه چشمانت پر کنم
یکجا سر بکشم
مست شود ذهن
بیداد کند دل ...

#ای_لیا
مردی عاشق می شود
اگر اتوبوسی که سر ساعت شش صبح زنی را می بُرد، دیگر نیاید ...

#ای_لیا
زن و مرد سوار واگن میشوند، مردی که گوشه ایستاده جایش را به آنها میدهد، زن گوشه می ایستد مرد روبرویش. من هم این گوشه روبرو ایستاده ام، با زن چشم توی چشم میشویم. نگاهم را میدزدم به سمت سقف. زن شیک پوشیده است. صورت و موها را به شکل خاصی آراسته است. سرجمع زیادی خوشگل است. مرد اما قد کوتاهی دارد، موهای کم پشت رو به کچل شدن، صورتی نه چندان زیبا( اگر بخواهیم زیبایی را ظاهر در نظر بگیریم) با هم صحبت میکنند، مرد بیشتر حرف میزند، زن گاهی میخندد، خوشحالند. یکی پشت سرم زمزمه میکند، با کسی کنار دستش صحبت میکند : "زنه رو نگاه! همیشه سیب سرخ نصیب دست چلاق میشه." یک صدای دیگر میگوید : "یارو حتمن پولداره که دختره باهاشه!"
اگر به دختر نمره نه بدهیم از ده مرد به زور دو و هشت دهم میگیرد از لحاظ پارامترهای زیبایی ظاهری(بله متاسفانه من هم توی این متن دارم از روی ظاهر نمره میدهم) ولی اینکه چرا باهمند، نه به من ربط دارد نه به تو.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
یکم. اروپا جای خوبی باید باشد. آمریکا و کانادا هم. استرالیا را هم میشود گذاشت کنار اینها. ژاپن که دیگر تاج سر اینهاست لابد. شما مالیات میدهید. قوانین را رعایت میکنید. دو در نمیکنید. حساب و کتاب یک قران دوزارتان معلوم است که مبادا یک وقت پولشویی کنید. همه ی اینها به مدد قانون قدرتمند و صد البت التزام شهروندان به رعایت آن است. البته تام و مطلق نیست. همانجا هم.میشود جاهایی را پیدا کرد که زباله ها رها شده اند، آدمها خلاف قانون عمل میکنند و چیزهای دیگر ولی در کل عمده شهروندان خودشان را ملزم میکنند به رعایت قانون.

دوم. طرح اصلی ترافیک از سمت شرق از همین خیابان حقوقی شروع میشود. چندتایی کوچه ورودی دارد که دوربین کار گذاشته اند. امروز صبح از سر یکی از کوچه ها که رد میشدم دیدم دختر جوانی دارد جلوی یک پژو حرکت میکند. مردی هم پشت فرمان بود. اینطور پلاک را مخفی میکنند. از جلوی دوربین که رد شدند زن رفت و سوار ماشین شد.

سوم. من و حمید سلیمی توی ماشین هستیم. چراغ سبز است. سر تقاطع فلسطین و بلوار کشاورز یکهو یک موتور آنوسط پیدا میشود از سمت مخالف دارد لابلای ماشین ها قیقاج میدهد. چراغ برای او قرمز است. البته که موتور قانون سرش نمیشود!

چهارم. مرد ظرف آب را پرت میکند روی زمین. توی پارک هستیم. سارا از کنار من میرود سمت مرد. ظرف آب را میدهد دست مرد و میگوید داخل سطل آشغال بیاندازد. مرد جا خورده است لابد. میروم سمت مرد و سارا. مرد مرا نگاه میکند و لبخندی میزند. اولین چیزی که سعی کردم یاد بگیرد همین است. همانطور که خانه باید مرتب باشد خیابانها و کوچه نیز باید مرتب و تمیز باشند.

پنجم. من خوبم. تو هم خوب باش لطفن.

ششم. زن بلند بلند با موبایل حرف میرند. توی تاکسی هستیم. آنطرف هرکه هست میداند یا نه نمیدانم ولی ما هم ناخواسته اینور خط فهمیدیم که او نازاست!

هفتم. آب زیاد بنوشید.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
گاه کلافه ای،
شبیه یخچالی
که هی درش را باز میکنند،
چیزی برنمیدارند!

#ای_لیا
کاش میشد
صدای تورا گرفت در آغوش.

#ای_لیا
یکبار سی و چند ساله میشوی...
یکبار در حجم تنهایی ذهنت
عاشق یک سی و چند ساله میشوی

#ای_لیا
این شعر تو را کم دارد
تو را در میانه آغوشش
در کشاش هم آمدن لبهایش
در تنگ فشرده شدن بازوانش.

این شعر تو را ندارد.
تو را که نمیدانم کیستی، کجایی!

#ای_لیا
میدانی یک مرد گاه چطور میشکند، گریه میکند؟

توی خیابان وصال زنی می آمد، پشت سرش دختری هفت هشت ساله، خوشگل، موهای خرمایی که از زیر روسری قرمزش پیدا بود. یک پالتوی کوتاه قهوه ای رنگ و چکمه های کودکانه کرم رنگش. پای چپش را میکشید. لنگ میزد. مادرش را صدا کرد که بایستد.

مرد ایستاد، دردش آمد. خرد شد، شکست. چشمهایش خیس شد.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
تنهاییت را بردار و بیا
هم آغوش تنهایی من کن!

#ای_لیا
وقتی رابطه تبدیل میشود به زندگی مشترک یک سری چیزها باید تغییر کند باید یاد بگیریم که گاهی پای بگذاریم روی تمایلاتمان، روحی، جنسی، احساسی. آدم است دیگر، یک روز حالش خوش نیست، یک روز هورمونهایش تنظیم نیست، یک روز صدایش را انداخته توی سرش اعصاب ندارد. یاد بگیریم زندگی مشترک میدان جنگ نیست که اره بدهی تیشه بگیری. اصلن وقتی با اینها کنار نخواهی آمد مگر دلت درد میکند زندگی مشترک تشکیل بدهی؟ خب خر عزیز این چه کاریست؟ نشسته ای توی خانه خودت یا پدرت آقا و خانم خودتی، چه نیاز داری به درگیر شدن توی مسولیتهای زندگی مشترک؟ به قول قدیمیها شاشت هم اگر کف میکند راهش این نیست. گاه دوش آب سرد هم کفایت میکند. زندگی مشترک شوخی بردار نیست. قصه دو آدم است از دو سیاره مختلف.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
بهش گفتم هنوزم دوسش داری؟
نگاه کرد به کف دستاش و گفت : میشه دوسشن نداشت؟ آره دوسش دارم ولی دیگه بهش فکر نمیکنم!
گفتم یعنی چی؟
" یعنی اینکه اون الان سهم یکی دیگه ست، تو زندگی یکی دیگه ست، مال یکی دیگه ست، میفهمی!"
سعی کردم بفهمم. خواستم فلافلمو گاز برنم هرچی گشتم پیداش نکردم، تو آش فروشی بودیم. گفت آشتو بخور!

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
مادر حواسش هست قرصهای خودش را سر وقت بخورد. مادر حواسش هست پدر قرصهایش را سروقت بخورد. مادر حواسش هست وقتی بچه ها مریض شده اند قرصهایشان را بخورند. مادر حواسش هست من که مریض میشوم زنگ بزند و یادآوری کند قرصهایم را بخورم. مادر حواسش هست. مادر حواسش هست کسی چیزی یادش نرود.

مادر حواسش هست. مادر ...

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
به یک چیز معتقدم، اینکه برنده شدن دست خودت است اگر باورش کنی. اگر باور کنی که میشود. برنده شدن الزامن داشتن پنت هاوس در فلان برج نیست. برنده شدن الزامن بدست آوردن دل فلان دختر و پسر نیست. برنده شدن الزامن بدست آوردن یک شغل مهیج و پردرآمد نیست، برنده شدن الزامن مشهور شدن نیست، برنده شدن الزامن بردن در نود دقیقه نیست.
برنده شدن یعنی حس رضایت کنی، به اندازه سر سوزنی. حس رضایت از خودت، اینکه تلاشت را کرده ای و یقین داشته باشی که میبری. از خاکستر شکست دوباره برمیخیزی. این برنده شدن است. برنده کسی ست که باور دارد دنیا او را به فلانش هم حساب نخواهد کرد اگر از تلاش بایستد.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
برای زنی سی و چند ساله

سی و چند سالگی یک زن را هرکسی نمیفهمد. سی و چند سالگی یک زن یعنی جمع دلفریبی و شیطنت ضرب در وقار و متانت. زن سی و چند ساله را توی یک مهمانی با لباس شب مشکی و موهایی که از پشت سر جمع کرده باید دید، لباس بلندی که گاه روی زمین کشیده میشود، خرامیدنش و گام های شمرده شمرده اش را. زن سی و چند ساله تازه اول پختگی ست، سرشار از هوشی زنانه و زیبایی دوچندان. شبیه نسیم خنکی که عصر یک روز تابستانی روی پوست عرق کرده صورت میوزد، شبیه صدای دل انگیز خوردن باران روی برگها، شبیه هرچه که تو را وارد یک خلسه شورانگیز میکند. زن سی و چند ساله مخدری ست که زندگی را سر حال می آورد. زن سی و چندساله یک نقاشی بی نقص است از مجموعه هر آنچه میشود در یک قاب جمع کرد.
تهران
امروز جمعه عصر