ای‌لیا – Telegram
ای‌لیا
1.48K subscribers
765 photos
50 videos
36 files
59 links
دو خط چایی یک فنجان خاطره ...
و خاطره ای که دیگر نیست.
Download Telegram
گاه کلافه ای،
شبیه یخچالی
که هی درش را باز میکنند،
چیزی برنمیدارند!

#ای_لیا
کاش میشد
صدای تورا گرفت در آغوش.

#ای_لیا
یکبار سی و چند ساله میشوی...
یکبار در حجم تنهایی ذهنت
عاشق یک سی و چند ساله میشوی

#ای_لیا
این شعر تو را کم دارد
تو را در میانه آغوشش
در کشاش هم آمدن لبهایش
در تنگ فشرده شدن بازوانش.

این شعر تو را ندارد.
تو را که نمیدانم کیستی، کجایی!

#ای_لیا
میدانی یک مرد گاه چطور میشکند، گریه میکند؟

توی خیابان وصال زنی می آمد، پشت سرش دختری هفت هشت ساله، خوشگل، موهای خرمایی که از زیر روسری قرمزش پیدا بود. یک پالتوی کوتاه قهوه ای رنگ و چکمه های کودکانه کرم رنگش. پای چپش را میکشید. لنگ میزد. مادرش را صدا کرد که بایستد.

مرد ایستاد، دردش آمد. خرد شد، شکست. چشمهایش خیس شد.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
تنهاییت را بردار و بیا
هم آغوش تنهایی من کن!

#ای_لیا
وقتی رابطه تبدیل میشود به زندگی مشترک یک سری چیزها باید تغییر کند باید یاد بگیریم که گاهی پای بگذاریم روی تمایلاتمان، روحی، جنسی، احساسی. آدم است دیگر، یک روز حالش خوش نیست، یک روز هورمونهایش تنظیم نیست، یک روز صدایش را انداخته توی سرش اعصاب ندارد. یاد بگیریم زندگی مشترک میدان جنگ نیست که اره بدهی تیشه بگیری. اصلن وقتی با اینها کنار نخواهی آمد مگر دلت درد میکند زندگی مشترک تشکیل بدهی؟ خب خر عزیز این چه کاریست؟ نشسته ای توی خانه خودت یا پدرت آقا و خانم خودتی، چه نیاز داری به درگیر شدن توی مسولیتهای زندگی مشترک؟ به قول قدیمیها شاشت هم اگر کف میکند راهش این نیست. گاه دوش آب سرد هم کفایت میکند. زندگی مشترک شوخی بردار نیست. قصه دو آدم است از دو سیاره مختلف.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
بهش گفتم هنوزم دوسش داری؟
نگاه کرد به کف دستاش و گفت : میشه دوسشن نداشت؟ آره دوسش دارم ولی دیگه بهش فکر نمیکنم!
گفتم یعنی چی؟
" یعنی اینکه اون الان سهم یکی دیگه ست، تو زندگی یکی دیگه ست، مال یکی دیگه ست، میفهمی!"
سعی کردم بفهمم. خواستم فلافلمو گاز برنم هرچی گشتم پیداش نکردم، تو آش فروشی بودیم. گفت آشتو بخور!

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
مادر حواسش هست قرصهای خودش را سر وقت بخورد. مادر حواسش هست پدر قرصهایش را سروقت بخورد. مادر حواسش هست وقتی بچه ها مریض شده اند قرصهایشان را بخورند. مادر حواسش هست من که مریض میشوم زنگ بزند و یادآوری کند قرصهایم را بخورم. مادر حواسش هست. مادر حواسش هست کسی چیزی یادش نرود.

مادر حواسش هست. مادر ...

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
به یک چیز معتقدم، اینکه برنده شدن دست خودت است اگر باورش کنی. اگر باور کنی که میشود. برنده شدن الزامن داشتن پنت هاوس در فلان برج نیست. برنده شدن الزامن بدست آوردن دل فلان دختر و پسر نیست. برنده شدن الزامن بدست آوردن یک شغل مهیج و پردرآمد نیست، برنده شدن الزامن مشهور شدن نیست، برنده شدن الزامن بردن در نود دقیقه نیست.
برنده شدن یعنی حس رضایت کنی، به اندازه سر سوزنی. حس رضایت از خودت، اینکه تلاشت را کرده ای و یقین داشته باشی که میبری. از خاکستر شکست دوباره برمیخیزی. این برنده شدن است. برنده کسی ست که باور دارد دنیا او را به فلانش هم حساب نخواهد کرد اگر از تلاش بایستد.

#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
برای زنی سی و چند ساله

سی و چند سالگی یک زن را هرکسی نمیفهمد. سی و چند سالگی یک زن یعنی جمع دلفریبی و شیطنت ضرب در وقار و متانت. زن سی و چند ساله را توی یک مهمانی با لباس شب مشکی و موهایی که از پشت سر جمع کرده باید دید، لباس بلندی که گاه روی زمین کشیده میشود، خرامیدنش و گام های شمرده شمرده اش را. زن سی و چند ساله تازه اول پختگی ست، سرشار از هوشی زنانه و زیبایی دوچندان. شبیه نسیم خنکی که عصر یک روز تابستانی روی پوست عرق کرده صورت میوزد، شبیه صدای دل انگیز خوردن باران روی برگها، شبیه هرچه که تو را وارد یک خلسه شورانگیز میکند. زن سی و چند ساله مخدری ست که زندگی را سر حال می آورد. زن سی و چندساله یک نقاشی بی نقص است از مجموعه هر آنچه میشود در یک قاب جمع کرد.
تهران
امروز جمعه عصر
بیچاره آنکس که رفت و کسی یادش نکرد ...
زندگی بی امان پیش می رود
منتظر نمی ماند که دست به دستش دهی
روان است ، جریان دارد
سیال است و تو را در خودش غرق می کند
به اعماق می کشد و از روی جسدت عبور می کن
زندگی همین است ، بی رحم ...

و ببخشید اگر اول زندگی ننوشته :
کمربندها را ببندید ، این ماشین ایربگ ندارد!

#ای_لیا
مادری بود
زندگی خانه ای داشت
خدا روی سبزی شمعدانی می نشست
خیال پر می زد
می رفت تا خنکای پنجره
نسیمی می آمد
می نشست کنار سفره ی آشنایی.
نانی تکه می کرد
دست همیشه ترک خورده ی مادر.
مادر که بود
خدا دستانش را
در حوض خاطره ها می شست
پهن می کرد باران زندگی
نگاهش را روی شیشه های تنهایی.
دختر همیشه خندان کوچه ی سایه ها
می نشست روی هشتی درب خانه ی ما
کوچه ها پر بود
از بوی عاشقانه های مجنون
بهارنارنج می شد همه ی کلمه ها
پخش می شد طعم زندگی روی دیوار دوست داشتن
کودکی زغالی می کرد
بودن ها را ، همین ها را
سیاه می شد همه ی دست ِ عاشقی.

مادر بود
همه بودند
بند رختی پر بود از پوست زندگی
زندگی می رفت لابلای اتاق ها
بوی خدا دست به دست می شد
روی سجاده ها
روی چادر نماز گلدار
روی یاسهای خشکیده .

مادر ولی دیگر نبود
زندگی هم نبود ... تنهایی سر طاقچه ی عادت
زل می زد به همه ی اشباح این خانه.
مادر نبود ، چیزی جایی دنبال خیال می گشت.



#ای_لیا
تهران - مرداد 1382
دوستی نوشته بود من تازه در دانشگاه با مقوله روابط جنسی آشنا شدم و فهمیدم چیست. البته خیلی ها مدعی هستند که از نوجوانی همه چیز را می دانسته اند و حتی رابطه جنسی هم داشته اند اما یکی از همین همه چیزدانها توی فامیل داریم که بعدها معلوم شد علت اصلی طلاقش عدم رضایت جنسی همسرش بوده هرچند حین طلاق هزارویک دلیل دیگر آورده بودند. خلاصه اینکه خیلی هامان ادای بلد بودن را در می آوریم به وقت عمل پای همگی مان لنگ می زند! دانستن و بلد بودن با درست عمل کردن زمین تا آسمان فرق دارد. چه زن باشی چه مرد.

#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
من از این شعرا بلد نیستم، خلاصه میگم : هوا سرده! بغل نمیخوای؟
امان از آدمهایی
که هی نمی آیند ...

#ای_لیا