یه مرد اگر حرف نمیزنه, اگر نمیخواد بگه چه مرگشه سعی نکنید با گاز انبر ازش حرف بکشید, بذارید یه مدت زمان بگذره, اون سکوت و وقتی که بهش میدید برای جمع و جور کردن خودش کفایت میکنه.
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
فروش خاک با ارزش؟!
ویدیویی دست به دست میشه که نشون میده دارن خاک با ارزش ایران رو میفروشن به عربا. گزارش فوق از بدیهی ترین خلاقیت های گزارش گری خالیه و فقط با ایجاد توهم سعی می کنه نشون بده که کاملن پلیسی گزارش رو تهیه کردن مثل فیلم برداری با موبایل و ... که بیننده باور کنه گزارش درسته.
و اما بعد
کارخانه سیمان ساروج بوشهر که در این گزارش به عنوان فروشنده خاک عنوان شده در شهرستان کنگان واقع شده. ظرفیت کارخانه تولید روزانه پنج هزارو پانصد تن کلینکره. کلینکیر چی هست؟ همون موادی که به عنوان خاک توی فیلم نشون میدن که شامل سنگ آهک و مارله از ابتدای خط تولید سیمان وارد میشه و بعد از کوره و خنک شدن و تشکیل ترکیبات مینرالی میشه کلینکر. شبیه گردو هست. بعد کوره آسیاب سیمان قرار داره که با اضافه کردن گچ و پوزولان به کلینکر و کوبیدنش اونو تبدیل به سیمان میکنه. حدود سی درصد مصرف برق کارخونه سیمان تو آسیاب سیمانه و الان که بازار سیمان تو ایران راکده و بازار صادراتی مناسب نداریم* ( به غیر از معدود کارخانجات مرزی) کارخونجات رو آوردن به فروش کلینکر. کارخونه ساروج بوشهر یه اسکله صادرات داره که از طریق یه نوار نقاله وصل میشه به دستگاهی به اسم شیپ لودر که زیرش کشتی قرار میگیره و مواد از اونجا به کشتی منتقل میشن.اینم بگم کارخونه ساروج یه آسیاب سیمان داره که دو هزار تن سیمان تولید میکنه و باقیمانده کلینکر که حدود چهار هزارتنه صادر میشه. از روی اون اسکله هم کلینکر صادر میشه و هم مواد معدنی شامل مارل و سنگ آهک. اون منطقه کاملن آهکیه و اون مواد عملن ارزش خاصی ندارن و در تناژ بالا فروششون توجیه اقتصادی داره. پس خاک نیست. خاک اونجا قابلیت کشاورزی مناسب نداره. قبل احداث کارخانه هم شرکت آسیای آرام از اونجا سنگ آهک صادر میکرد به کشورهای حاشیه خلیج فارس.
بعضی از کشتی ها حتی آسیاب سیمان دارن و کلینکر میخرن و سیمان میکنن و تو کشور خریدار تحویل میدن.
در انتها چیزی که میشه گفت اینه که این گزارش فقط قصدش تخریب دولت بوده و اینکه یک سری هم با ابنکه با کل نظام مخالفن این گزارش به مذاقشون خوش اومده و گذاشتن به حساب خیانت نظام به مردمش.
و اینکه هرکی هرچی گفت سریع باور نکنید. عقل داریم کمی فکر کنیم. اصلن خود گزارش اونقدر تناقض داره که نیاز نیست خیلی هم دربارش فکر کنیم.
* در سال هشتادو چهار بعد از اومدن احمدی نژاد برای جلوگیری از افزایش قیمت مسکن (که شکست خورد) جلوی صادرات سیمان گرفته شد و سیمان وارد سبد حمایتی شد, با ممنوع شدن صادرات بازارهای صادراتی ایران تو اروپا و آفریقا از دست رفت تا جایی که الان با آزاد شدن قیمت سیمان و صادراتش حتی برای فروش تو کشورهای منطقه هم مشکل داریم. چین بعنوان بزرگترین تولید کننده سیمان بیشترین بازارهای صادراتی مارو با سیمان خودش جایگزین کرد.
#ای_لیا
@boiereihan
ویدیویی دست به دست میشه که نشون میده دارن خاک با ارزش ایران رو میفروشن به عربا. گزارش فوق از بدیهی ترین خلاقیت های گزارش گری خالیه و فقط با ایجاد توهم سعی می کنه نشون بده که کاملن پلیسی گزارش رو تهیه کردن مثل فیلم برداری با موبایل و ... که بیننده باور کنه گزارش درسته.
و اما بعد
کارخانه سیمان ساروج بوشهر که در این گزارش به عنوان فروشنده خاک عنوان شده در شهرستان کنگان واقع شده. ظرفیت کارخانه تولید روزانه پنج هزارو پانصد تن کلینکره. کلینکیر چی هست؟ همون موادی که به عنوان خاک توی فیلم نشون میدن که شامل سنگ آهک و مارله از ابتدای خط تولید سیمان وارد میشه و بعد از کوره و خنک شدن و تشکیل ترکیبات مینرالی میشه کلینکر. شبیه گردو هست. بعد کوره آسیاب سیمان قرار داره که با اضافه کردن گچ و پوزولان به کلینکر و کوبیدنش اونو تبدیل به سیمان میکنه. حدود سی درصد مصرف برق کارخونه سیمان تو آسیاب سیمانه و الان که بازار سیمان تو ایران راکده و بازار صادراتی مناسب نداریم* ( به غیر از معدود کارخانجات مرزی) کارخونجات رو آوردن به فروش کلینکر. کارخونه ساروج بوشهر یه اسکله صادرات داره که از طریق یه نوار نقاله وصل میشه به دستگاهی به اسم شیپ لودر که زیرش کشتی قرار میگیره و مواد از اونجا به کشتی منتقل میشن.اینم بگم کارخونه ساروج یه آسیاب سیمان داره که دو هزار تن سیمان تولید میکنه و باقیمانده کلینکر که حدود چهار هزارتنه صادر میشه. از روی اون اسکله هم کلینکر صادر میشه و هم مواد معدنی شامل مارل و سنگ آهک. اون منطقه کاملن آهکیه و اون مواد عملن ارزش خاصی ندارن و در تناژ بالا فروششون توجیه اقتصادی داره. پس خاک نیست. خاک اونجا قابلیت کشاورزی مناسب نداره. قبل احداث کارخانه هم شرکت آسیای آرام از اونجا سنگ آهک صادر میکرد به کشورهای حاشیه خلیج فارس.
بعضی از کشتی ها حتی آسیاب سیمان دارن و کلینکر میخرن و سیمان میکنن و تو کشور خریدار تحویل میدن.
در انتها چیزی که میشه گفت اینه که این گزارش فقط قصدش تخریب دولت بوده و اینکه یک سری هم با ابنکه با کل نظام مخالفن این گزارش به مذاقشون خوش اومده و گذاشتن به حساب خیانت نظام به مردمش.
و اینکه هرکی هرچی گفت سریع باور نکنید. عقل داریم کمی فکر کنیم. اصلن خود گزارش اونقدر تناقض داره که نیاز نیست خیلی هم دربارش فکر کنیم.
* در سال هشتادو چهار بعد از اومدن احمدی نژاد برای جلوگیری از افزایش قیمت مسکن (که شکست خورد) جلوی صادرات سیمان گرفته شد و سیمان وارد سبد حمایتی شد, با ممنوع شدن صادرات بازارهای صادراتی ایران تو اروپا و آفریقا از دست رفت تا جایی که الان با آزاد شدن قیمت سیمان و صادراتش حتی برای فروش تو کشورهای منطقه هم مشکل داریم. چین بعنوان بزرگترین تولید کننده سیمان بیشترین بازارهای صادراتی مارو با سیمان خودش جایگزین کرد.
#ای_لیا
@boiereihan
گاه مجبوری بروی، گاه مجبوری برای خوشایند آنکه دوستش داری همه چیز را رها کنی و بروی. بروی و بگذاری باد بوزد در میان خاطرات پشت سرت، غبار بنشیند روی لحظه های فراموشی ...
گاه همه چیزی را که ساخته ای باید در لحظه رها کنی.
گاه ...
#ای_لیا
@boiereihan
گاه همه چیزی را که ساخته ای باید در لحظه رها کنی.
گاه ...
#ای_لیا
@boiereihan
توی ایستگاه متروی سعدی سوار میشوند، اول دختر و بعد پشت سرش پسر. با هم حرف نمیزنند، پسر به دختر نگاه میکند، دختر اما به روبرو خیره است، به در روبرو. متوجه میشوم دست پسر یک کارت است که رویش چیزی نوشته، یک شماره موبایل. چندباری میبرد نزدیک دختر تا دختر ببیند. نگاه میکنم به پسر، دوزاری ام می افتد مزاحم دختر است، هنوز کار خاصی نکرده، چیزی نمیگویم. ایستگاه دروازه دولت میخواهم پیاده شوم، دختر پیاده میشود، پشت سرش پسرجوان و بعد هم من پشت سرشان، نزدیک پسر.کمی جلوتر تا صدای بوق بسته شدن درها می آید دختر خودش را داخل قطار میکند، پسر تا میخواهد وارد شود، دست میگذارم روی شانه اش، نگه اش میدارم. برمیگردد، بهت زده است. قطار حرکت میکند. قدم بلندتر است، توی چشمهایم هرچه میبیند احتمالن چیز خوبی نیست. یک ماهی هست ریش نزده ام، با آن کاپشن بلند و ریش و هیکل تقریبن دو برابری ام جایی برای سوال کردن نمیگذارم. نگاهش میکنم. فقط نگاه ...
قطار از ایستگاه خارج شده است. دستم را برمیدارم. میروم به سمت خروج!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
قطار از ایستگاه خارج شده است. دستم را برمیدارم. میروم به سمت خروج!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
میشود عاشق شد، لذت برد، از نبودنش در خود پیچید، منتظر صدایش بود، منتظر گرمای دستانش، بوی تتش. میشود ساعت های نبودنش را بی تابانه، با لذتی دردناک نفس کشید. میشود در خیال بودنش غوطه ور شد، در خلسه چشمانش تن عریان را شست. میشود آن درد شیرین انتظار برای وصال را سپری کرد ...
اما!
برای ازدواج عشق لازم است اما کافی نیست، زندگی مشترک را فقط عشق به پیش نمیبرد. زندگی مشترک تعهد هم میخواهد. ازدواج یک قرارداد است. با تمام مزایا و سودی که برای طرفین ایجاد میکند. ازدواج یعنی بپذیری که روزی می آید که خسته میشوی، دچار عادت میشوی، آن حال آتشین روزهای اول عاشقانه جایش را میدهد به روابط منطقی، نه اینکه عشق نیست، چرا هست ولی مسولیت های زندگی مشترک هم هست. دردها و خوشی هایش هست.
برای ازدواج و رفتن زیر یک سقف باید تمام سنگهایت را با خودت وا بکنی. اینکه با خودت چند چندی!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
اما!
برای ازدواج عشق لازم است اما کافی نیست، زندگی مشترک را فقط عشق به پیش نمیبرد. زندگی مشترک تعهد هم میخواهد. ازدواج یک قرارداد است. با تمام مزایا و سودی که برای طرفین ایجاد میکند. ازدواج یعنی بپذیری که روزی می آید که خسته میشوی، دچار عادت میشوی، آن حال آتشین روزهای اول عاشقانه جایش را میدهد به روابط منطقی، نه اینکه عشق نیست، چرا هست ولی مسولیت های زندگی مشترک هم هست. دردها و خوشی هایش هست.
برای ازدواج و رفتن زیر یک سقف باید تمام سنگهایت را با خودت وا بکنی. اینکه با خودت چند چندی!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
یکی نان نداشت، می مرد
یکی وجدان نداشت، می خندید!
یکی در لبنان بود، چه می دانم لخت بود انگار
یکی هم در اینجا بود، صورتش سرخ بود انگار
یکی کفش نداشت، واکس می زد
یکی هم کفش داشت، تو سر واکسی می زد
یکی درد داشت و می خندید
یکی مرض داشت و نمی خندید
یکی عقل داشت ولی روی دیوارهای شهر می شاشید
یکی هم سواد داشت روی دیوارهای شهر می نوشت:" شهر ما خانه ماست"
یکی مادرزاد زیر آفتاب برنزه بود،
یکی هم در سایه زیر سولاریوم بود!
یکی جان می کند عرق می ریخت ولی نمی خورد!
یکی هم نشسته بود عرق می ریخت می خورد!
یکی در صف مرغ ضربه فنی می شد
یکی هم در نیاوران خون بالا می آورد
یکی در ایستگاه بی آر تی حضرت عزرائیل را ملاقات می کرد
یکی در جردن دختر عزرائیل را بلند می کرد
یکی داشت کمی می خوابید در جوی آب
یکی هم گوسفندهایش تمام نمی شد
یکی می مرد، طبیعی هم می مرد
یکی اما یادش رفته بود، ولی می مرد
یکی بود یکی هم نبود
یکی نبود ولی می گفتند بود.
یکی رفت، پا داشت. برگشت، نداشت
یکی نرفت، نشست گوشت تن بقیه را خورد.
یکی ساندیس می خورد و باورش شد"صد درصد طبیعی!"
یکی هم ...
بگذریم هرچند ...
"یکی می مرد ز درد بی نوایی
یکی می گفت: عزیز زردک می خواهی؟"
#ای_لیا
@boierehan
یکی وجدان نداشت، می خندید!
یکی در لبنان بود، چه می دانم لخت بود انگار
یکی هم در اینجا بود، صورتش سرخ بود انگار
یکی کفش نداشت، واکس می زد
یکی هم کفش داشت، تو سر واکسی می زد
یکی درد داشت و می خندید
یکی مرض داشت و نمی خندید
یکی عقل داشت ولی روی دیوارهای شهر می شاشید
یکی هم سواد داشت روی دیوارهای شهر می نوشت:" شهر ما خانه ماست"
یکی مادرزاد زیر آفتاب برنزه بود،
یکی هم در سایه زیر سولاریوم بود!
یکی جان می کند عرق می ریخت ولی نمی خورد!
یکی هم نشسته بود عرق می ریخت می خورد!
یکی در صف مرغ ضربه فنی می شد
یکی هم در نیاوران خون بالا می آورد
یکی در ایستگاه بی آر تی حضرت عزرائیل را ملاقات می کرد
یکی در جردن دختر عزرائیل را بلند می کرد
یکی داشت کمی می خوابید در جوی آب
یکی هم گوسفندهایش تمام نمی شد
یکی می مرد، طبیعی هم می مرد
یکی اما یادش رفته بود، ولی می مرد
یکی بود یکی هم نبود
یکی نبود ولی می گفتند بود.
یکی رفت، پا داشت. برگشت، نداشت
یکی نرفت، نشست گوشت تن بقیه را خورد.
یکی ساندیس می خورد و باورش شد"صد درصد طبیعی!"
یکی هم ...
بگذریم هرچند ...
"یکی می مرد ز درد بی نوایی
یکی می گفت: عزیز زردک می خواهی؟"
#ای_لیا
@boierehan
ناگفته هایم
که جاری می شود از پس ذهنت
و سیلی می شود
می گذرد از میان جنگل افکارت،
آن پائین، پائین تر از نگاهت،
قطره ای می شود، می چکد
کاغذی بی خط، بی نوشته ... بی نشان!
بنویس بانو...
بنویس ... این باران بند نمی آید.
برای نوشتن دوستت دارم، شاید همین چند ثانیه مانده.
#ای_لیا
@boiereihan
که جاری می شود از پس ذهنت
و سیلی می شود
می گذرد از میان جنگل افکارت،
آن پائین، پائین تر از نگاهت،
قطره ای می شود، می چکد
کاغذی بی خط، بی نوشته ... بی نشان!
بنویس بانو...
بنویس ... این باران بند نمی آید.
برای نوشتن دوستت دارم، شاید همین چند ثانیه مانده.
#ای_لیا
@boiereihan
قد بلندی دارد, فرم چهره خوبی دارد, در کل میشود گفت زن خوش بر و رو و خوش هیکلی ست, هرچند بیشتر رسمی لباس می پوشد, یعنی توی همان برخورد اول میشود فهمید زنی جدی ست. میگفت رفتم برای مصاحبه کاری, توی لابی شرکت یکی آمد و یک جورهایی خریدارانه بالا و پایین ما را چک کرد و بعدش که رفت توی یکی از اتاقها تلفن منشی زنگ خورد و من را فرستاندند داخل اتاق کنفرانس. با یکی از کارمندان مشغول مصاحبه شدم و ده دقیقه بعدش همان آقا وارد شد, کارمند جوان ایشان را معاون فنی شرکت معرفی کردند و ایشان هم چندتایی سوال پرسید, خیلی خودمانی طور پرسید متاهلی یا مجرد؟ ضمیر شخص از شما شده بود تو. گفتم متاهل, گفت باید شناسنامتو بیاری ها, ما چک میکنیم, بعضیا اومدن گفتن متاهلیم بعدش فهمیدیم مجردن. اصرار معاون فنی برای اثبات متاهل بودن و بعدش رفتار نه چندان دلچسبش حس خوبی ایجاد نمیکرد. چند روز بعد زنگ زدم به معرفی که من را آنجا فرستاده بود تا نتیجه را بپرسم گفت قبولت نکردن. بعد که اصرار کردم که چرا گفت "از من ناراحت نشو مرتیکه پفیوز گفته حیف که متاهل بود وگرنه که هم خوش هیکله هم قد بلند! از اینا مجردشو واس ما بفرست یا مطلقه! بعد هم کلی پشت تلفن خندیده بود منم گفتم خیلی گوساله ای!"
میگفت میخواستم اوق بزنم از اینهمه بی شرفی بعضی مردان که زن برایشان فقط همان اندامهای جنسی معنی میشود.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
میگفت میخواستم اوق بزنم از اینهمه بی شرفی بعضی مردان که زن برایشان فقط همان اندامهای جنسی معنی میشود.
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
وقتی هست دیگر سوالی باقی نمیماند, اینکه به چه فکر میکنی؟
وقتی هست دیگر فکری توی سرت باقی نمیماند. نگاهش میکنی ...
#ای_لیا
@boiereihan
وقتی هست دیگر فکری توی سرت باقی نمیماند. نگاهش میکنی ...
#ای_لیا
@boiereihan
+ نمیخواستم بترسونمت, نگرانت کنم, سر همین نگفتم بهت.
- من از اون زنا نیستم, وقتی میترسم که حس کنم بهم اعتماد نداری.
فیلمِ serena
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
- من از اون زنا نیستم, وقتی میترسم که حس کنم بهم اعتماد نداری.
فیلمِ serena
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
چشمهایت
اورانیوم بیست درصد
من
دیپلماتی درمانده،
در وین
پی توافقی بی حاصل!
ای لیا
@boiereihan
+ یادی از دوران مذاکرات.
اورانیوم بیست درصد
من
دیپلماتی درمانده،
در وین
پی توافقی بی حاصل!
ای لیا
@boiereihan
+ یادی از دوران مذاکرات.
ای لیا:
رابین:
مردا مثل قطار مترو میمونن، نگران نباش اگه یکی شونو از دست دادی پنج دقیقه بعد یکی بهترش میاد!
لیلی:
البته اگر آخر شب باشه و اون قطاری هم که رفته قطار آخری بوده باشه دیگه نمیشه کاریش کرد!
How I met your mother
فصل دوم
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
رابین:
مردا مثل قطار مترو میمونن، نگران نباش اگه یکی شونو از دست دادی پنج دقیقه بعد یکی بهترش میاد!
لیلی:
البته اگر آخر شب باشه و اون قطاری هم که رفته قطار آخری بوده باشه دیگه نمیشه کاریش کرد!
How I met your mother
فصل دوم
#فیلم_دیالوگ
@boiereihan
باران می بارید
روی تنهایی خیابان
خواب درخت پریشان بود
تو را گم کردم
در التهاب دستانِ خاطره ای دور.
باران می بارد
دور بودی
خیال ما را میبرد
نزدیکِ تو شاید هوا آفتابی ست.
#ای_لیا
@boiereihan
روی تنهایی خیابان
خواب درخت پریشان بود
تو را گم کردم
در التهاب دستانِ خاطره ای دور.
باران می بارد
دور بودی
خیال ما را میبرد
نزدیکِ تو شاید هوا آفتابی ست.
#ای_لیا
@boiereihan
برف می بارید, عصر شروع شده بود و حالا آرام گرفته بود, آلما سیگار را بین انگشت اشاره و شست گرفت, ته سیگار را نگاه کرد, شیوا داشت با راننده چک و چانه میزد برگشت به آلما گفت : " میگه امشب هردوتانو میخوام."
"بهش بگو گوه اضافه نخور"
ماشین دو سه تائی نور بالای چراغ را پرت کرد سمت آلما, محل نداد. سیگار را گذاشت توی آستری پالتو, سرش را کج کرد توی پیاده رو, نور بی جان خیابان تکه پاره هایی از پیاده رو را هم روشن میکرد, آلما نگاه میکرد به رد پاهای آدمهائی که پیش از او رفته بودند, ایستاد پاها را کنار هم جفت کرد, پرید, زمین یخ زده بود سر خورد, همانجا خودش را کشید روی سکوی جلوی یکی از خانه ها, دست کرد توی آستری, سیگار را گیراند, دود سیگار را رو به پنجره بالائی خانه فوت کرد, شیوا دست گذاشت روی شانه اش :" مرتیکه رفت, بریم خونه من"
آلما گفت : " بابات کجاست؟"
" پیش قناریش " و بعد بلند خندیده بود.
#ای_لیا
@boiereihan
"بهش بگو گوه اضافه نخور"
ماشین دو سه تائی نور بالای چراغ را پرت کرد سمت آلما, محل نداد. سیگار را گذاشت توی آستری پالتو, سرش را کج کرد توی پیاده رو, نور بی جان خیابان تکه پاره هایی از پیاده رو را هم روشن میکرد, آلما نگاه میکرد به رد پاهای آدمهائی که پیش از او رفته بودند, ایستاد پاها را کنار هم جفت کرد, پرید, زمین یخ زده بود سر خورد, همانجا خودش را کشید روی سکوی جلوی یکی از خانه ها, دست کرد توی آستری, سیگار را گیراند, دود سیگار را رو به پنجره بالائی خانه فوت کرد, شیوا دست گذاشت روی شانه اش :" مرتیکه رفت, بریم خونه من"
آلما گفت : " بابات کجاست؟"
" پیش قناریش " و بعد بلند خندیده بود.
#ای_لیا
@boiereihan
میگفت حال خوب و بد زن را میشود از معاشقه دیشبش فهمید. حتی آنهایی که معاشقه نداشته اند!
من هم چیزی نگفتم، فلافل را گاز زدم!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
من هم چیزی نگفتم، فلافل را گاز زدم!
#ای_لیا
#ازمیان_همینطوری_های_روزانه
@boiereihan
کاش قابله ی خلقت
قبل زدن ِ پشتمان
در گوشمان می گفت:
که زندگی رنجی ابدی ست
و ما هم می خندیدیم!
#ای_لیا
@boiereihan
قبل زدن ِ پشتمان
در گوشمان می گفت:
که زندگی رنجی ابدی ست
و ما هم می خندیدیم!
#ای_لیا
@boiereihan